<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>شهرزاد</title>
	<atom:link href="https://kpfictions.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://kpfictions.wordpress.com</link>
	<description>برگی از داستان‌های معاصر</description>
	<lastBuildDate>Mon, 06 Jun 2011 10:14:30 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='kpfictions.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>https://secure.gravatar.com/blavatar/313e61727096e1caf090ea917047ed04?s=96&#038;d=https%3A%2F%2Fs-ssl.wordpress.com%2Fi%2Fbuttonw-com.png</url>
		<title>شهرزاد</title>
		<link>https://kpfictions.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="https://kpfictions.wordpress.com/osd.xml" title="شهرزاد" />
	<atom:link rel='hub' href='https://kpfictions.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title>سُرسُره- قاضی ربیحاوی(تهران-۱۳۶۳ )</title>
		<link>https://kpfictions.wordpress.com/2011/04/02/%d8%b3%d9%8f%d8%b1%d8%b3%d9%8f%d8%b1%d9%87-%d9%82%d8%a7%d8%b6%db%8c-%d8%b1%d8%a8%db%8c%d8%ad%d8%a7%d9%88%db%8c%d8%aa%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%86-%db%b1%db%b3%db%b6%db%b3/</link>
		<comments>https://kpfictions.wordpress.com/2011/04/02/%d8%b3%d9%8f%d8%b1%d8%b3%d9%8f%d8%b1%d9%87-%d9%82%d8%a7%d8%b6%db%8c-%d8%b1%d8%a8%db%8c%d8%ad%d8%a7%d9%88%db%8c%d8%aa%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%86-%db%b1%db%b3%db%b6%db%b3/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 02 Apr 2011 16:53:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خلیل پاک‌نیا</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان فارسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kpfictions.wordpress.com/?p=192</guid>
		<description><![CDATA[برای مری دارش &#160; &#8220;خب حالا بگو شماره ی اینجا را چطور پیدا کردی؟&#8221; &#8220;تو را به خدا بازی در نیاور شیرین&#8221; &#8220;جدی می پرسم مادر&#8221; مادر گفت &#8220;مگر برایت فرقی هم دارد؟&#8221; و ساکت شد. شیرین هم چیزی نگفت. مادر با لحن آرام تری ادامه داد &#8220;دیشب با هزار بدبختی بالاخره شماره ی خانه [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=kpfictions.wordpress.com&amp;blog=15924509&amp;post=192&amp;subd=kpfictions&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>برای<strong><big> مری دارش</big></strong></p>
<ul><a href="http://ghrabihavi.files.wordpress.com/2010/12/kaveh-golestan-aban-1357-tehran.jpg"><img class="alignright size-thumbnail wp-image-49" title="kaveh golestan aban 1357-tehran" src="http://ghrabihavi.files.wordpress.com/2010/12/kaveh-golestan-aban-1357-tehran.jpg?w=150&#038;h=100" alt="" width="150" height="100" /></a>&nbsp;</p>
<p>&#8220;خب حالا بگو شماره ی اینجا را چطور پیدا کردی؟&#8221;</p>
<p>&#8220;تو را به خدا بازی در نیاور شیرین&#8221;</p>
<p>&#8220;جدی می پرسم مادر&#8221;</p>
<p>مادر گفت &#8220;مگر برایت فرقی هم دارد؟&#8221; و ساکت شد. شیرین هم چیزی نگفت. مادر با لحن آرام تری ادامه داد &#8220;دیشب با هزار بدبختی بالاخره شماره ی خانه را گرفتم اما هرچه زنگ خورد کسی گوشی را برنداشت. گفتم لابد رفته ای کرج پیش عمه ملوک اینها. خیال نمی کردم اینقدر خُل باشی که شبها هم توی بیمارستان بمانی&#8221;</p>
<p>شیرین گوشی تلفن را به دست دیگر داد و موها را از روی گوش خود پس انداخت.</p>
<p>مادر گفت &#8221; گفت هرچه خواهش کرده بروی پیش او بمانی نرفته ای و هی بهانه آورده ای&#8221;</p>
<p>شیرین گفت &#8220;پول تلفنت زیاد می شود&#8221;</p>
<p>&#8220;حرص مرا در نیاور. من از تهران مُرده شور برده حرف می زنم ، تو حرف را می کشانی به شماره و پول تلفن&#8221;</p>
<p>&#8220;داشتی از عمه ملوک می گفتی&#8221;</p>
<p>&#8220;مغزت معیوب ست. دستی دستی خودت را انداخته ای توی آتش. پناه بر خدا. اگر پیرارسا ل به حرف من گوش داده بودی حالا تو هم اینجا بودی ، یا حتی یک جای بهتر&#8221;</p>
<p>&#8220;اوهوم&#8221;</p>
<p>&#8220;یعنی داری مرا مسخره می کنی با این اوهوم گفتنت؟&#8221;</p>
<p>&#8220;نه&#8221;</p>
<p>&#8220;خب پس چرا گوش ندادی؟ مگر رضا چه عیبی داشت؟&#8221;</p>
<p>&#8220;باز شروع نکن مادر&#8221;</p>
<p>&#8220;نه ، بگو&#8221;</p>
<p>&#8220;هیچ. قیافه خوب. اخلاق خوب. پول&#8221; مکث کرد و شانه بالا انداخت &#8220;اما من دوستش نداشتم&#8221;</p>
<p>&#8220;واه&#8221;</p>
<p>&#8220;و حالا هم پشیمان نیستم&#8221;</p>
<p>&#8220;دروغ می گویی. رضا اصلاً قابل مقایسه با این پسره ی سیاه سوخته نبود نیست&#8221;</p>
<p>&#8220;مادر. عزیز حالا شوهر من ست&#8221;</p>
<p>&#8220;حداقل می گذاشتی سربازی اش را تمام کند بعد زنش می شدی&#8221;</p>
<p>&#8220;مادر تو انگار یادت رفته که اینجا ایران ست&#8221;</p>
<p>&#8220;یعنی چه&#8221;</p>
<p>&#8220;یعنی اینکه چون می خواستیم با هم زندگی بکنیم باید ازدواج می کردیم در غیر این صورت&#8230;&#8221;</p>
<p>مادر حرف او را برید &#8220;او که هنوز سرباز بود. نتیجه اش هم این شد که تا آخر عمرت هی باید بدوی توی راهروهای بیمارستانها&#8221;</p>
<p>&#8220;از هوای آنجا بگو&#8221;</p>
<p>مادر گفت &#8220;سرد ست. فقط سرد ست&#8221; و زد زیر گریه &#8220;با اینحا ل تو باید اینجا می بودی پیش من نه توی آن تهران خراب ، تک و تنها زیر بُمب و موشک&#8221;</p>
<p>شیرین دنبال جمله ای می گشت که مادر را آرام کند اما نمی یافت.</p>
<p>مادر گفت &#8220;همه اش چوب سادگی ات را می خوری&#8221; و صدایش چند بار قطع و وصل شد.مادر پرسید &#8220;چی شد؟&#8221; و باز حرف زد گفت &#8220;از بس تاتر نشانت داد و ژستهای جور به جور برایت گرفت تا تو را عاشق خودش کرد. اما رضا اهل این فرقه ها نبود. سرش فقط توی کارش بود. توی کار و تجارت و زندگی ی خوب. همین&#8221;</p>
<p>صدایی مثل زوزه ی باد در گوشی پیچید. صدای مادر دور شد و دورتر شد و بعد دیگر شنیده نشد. شیرین چند بار گفت  &#8220;الو.الو&#8221; اما بی فایده بود. صدای مادر به کلی رفته بود. شیرین گوشی تلفن را گذاشت. تلفن روی میز کوتاه کنار تختخواب بود.عزیز زیر ملافه روی تختخواب آهنی دراز کشیده بود. چند تار مویش درهم و خیس از عرق چسبیده بود به پیشانی اش. به سقف نگاه می کرد با چشمان بی رمق که سفیدی اش به رنگ گوگرد بود و دهانش مثل دهان یک ماهی مُرده باز مانده بود.</p>
<p>شیرین گفت &#8220;مادرم بود. سلام رساند. کمی هم البته دری وری گفت مثل همیشه&#8221; از روی صندلی بلند شد ، موهای پریشان را پشت گوش انداخت و رفت کنار پنجره ایستاد. گربه ای وحشتزده از پشت بامی بر پشت بام دیگر می پرید و از چیزی می گریخت. دودی غلیظ از پشت ساختمان بلند اداره ی مخابرات برمی خاست. باد گرم نامطبوعی که از شکافهای دستگاه تهویه بیرون می زد چانه ی او را می آزرد. خسته و تشنه بود. بوی الکل حال او را بهم می زد. ساعت سه بعد از ظهر بود. دلش می خواست کمی از بیمارستان بیرون می رفت و فرار می کرد ازاینهمه بوی زخم و از این ضجه های دردناک مرد سوخته در اتاق بغل. به روسری خود که بر نرده ی پای تخت افتاده بود نگاهی انداخت. گفت &#8220;اما اگر بخواهی که باز هم بمانم ، می مانم&#8221;</p>
<p>مُچ پاهای استخوانی عزیز با رگهای برآمده از زیر ملافه بیرون افتاده بودند &#8220;آخ&#8230;آب&#8221;</p>
<p>شیرین گفت &#8220;نمی دانم. شاید هم دکتر درباره آب نخوردن تو اشتباه می کند. شاید آنقدرها هم برایت بد نباشد. نمی دانم&#8221; و گلدان سفید سفالی را از توی تاقچه برداشت بطرف سطل آشغال رفت و دسته گل میخک پژمرده را درآورد انداخت روی پارچه های تَنزیب خون آلود توی سطل.</p>
<p>عزیز پرسید &#8220;چی؟&#8221;</p>
<p>شیرین با گلدان که در میان ده تا انگشت باریک بلندش بود پیش تر آمد ایستاد بالای سر عزیز بعد گلدان را گذاشت روی میز و در همین حال که خم شده بود رشته ای از موی سیاهش آویخته شد افتاد بر لبهای ترک خورده و بر چانه ی پریده رنگ عزیز و مثل دُم گربه ای سُرید و غلتید برآن سیب برآمده ی مردانه  و زن آب دهان خود را بلعید.</p>
<p>عزیز پرسید &#8220;این بوی چیه؟&#8221;</p>
<p>شیرین گفت &#8220;شاید هم بدن من بو گرفته ، از بس که حمام نکرده ام&#8221; و طُره ی مو را از روی پیشانی پس زد.</p>
<p>عزیز گفت &#8220;نه&#8221;</p>
<p>شیرین گفت &#8220;هرچه بگوید ، من اهمیت نمی دهم. اگر دلش برای من می سوخت نمی رفت&#8221;</p>
<p>عزیز گفت &#8220;اگر مثل بقیه توی سنگر پناه گرفته بودم&#8221;</p>
<p>&#8220;هنوز حرف رضا را می زند. نمی داند که دیگرهیچ خبری از او ندارم. بیش ازیک سال هست ازاو بی خبرم. حتی شماره تلفنش را هم از یاد برده ام&#8221; و زیر لب از خود پرسید &#8220;چند بود؟&#8221;</p>
<p>عزیز نالید &#8220;پرستوها&#8221;</p>
<p>شیرین رو برگرداند. حوصله دوباره شنیدن داستان پرستوها  و چرخ زدنشان در پارک را نداشت. روسری را برداشت و بر سر انداخت و دو پَر آن را زیر گلو گره زد &#8220;بگذار بروم. قول می دهم فردا اول وقت بیایم&#8221; ایستاده با شانه های فرو افتاده به عزیز نگاه کرد.</p>
<p>عزیز گفت &#8220;پرستوها که نمی دانستند جنگ ست&#8221;</p>
<p>&#8220;چرا. آنها می دانستند ، تو نمی دانستی&#8221; و خم شد پیشانی عزیز را بوسید.</p>
<p>عزیز گفت &#8220;مو..خا..خا..&#8221;</p>
<p>&#8220;می خواهی تُف کنی؟&#8221;</p>
<p>&#8220;موهایت..خیلی قشنگ ست&#8221;</p>
<p>شیرین پوزخند زد.گلدان کوتاه بود و دهنه ی تنگ داشت و دور بدنه اش یک ردیف گل ریز آبی بود. این گلدانها یک جفت بودند که تای دیگر توی خانه بود.</p>
<p>&#8220;لگن می خواهی بگذارم زیر پایت؟&#8221;</p>
<p>&#8220;نه&#8221;</p>
<p>شیرین گفت &#8220;خب پس&#8221; و ملافه را بر پاهای لُخت عزیز کشید و &#8220;خداحافظ&#8221; از اتاق بیرون زد. راهرو دراز انباشته از غبار شیری معلق و بوی الکل بود. پشت میز ورودی راهرو، زن پرستار ایستاده داشت پارچه ی سیاه ضخیمی را اندازه می زد. زن وقتی شیرین را دید لحظه ای در کار خود توقف کرد و پرسید &#8220;داری می روی منزل؟&#8221;</p>
<p>&#8220;اما فردا باز برمی گردم. صبح زود&#8221;</p>
<p>چشمان زن مثل دو تا مُهره ی آویخته دو دو زدند &#8220;حالش انگار&#8230;&#8221; و ساکت شد.</p>
<p>شیرین گفت &#8220;نمی دانم&#8221; بعد پرسید &#8220;تو امشب سر کار هستی؟&#8221;</p>
<p>زن گفت &#8220;تا ساعت هشت شب اینجا هستم&#8221;</p>
<p>شیرین گفت &#8220;من می روم دنبال چند تا قرص و دوا که دکترش خواسته. باید تهیه کنم. می روم خیابان ناصر خسرو شاید آنجا بشود این دواها را پیدا کرد. شاید. اما توی این فاصله اگر یکوقت حال او باز بهم خورد ، تو مرا خبر می کنی؟&#8221;</p>
<p>&#8220;شماره تلفنت را دارم. خاطرت جمع&#8221;</p>
<p>&#8220;و اگر وقتی حالش بد بشود که تو اینجا نباشی؟&#8221;</p>
<p>&#8220;شماره تلفن ات را می گذارم اینجا زیر این شیشه&#8221;</p>
<p>&#8220;همین را می خواستم از تو خواهش کنم&#8221;</p>
<p>&#8220;همین کار را می کنم&#8221;</p>
<p>&#8220;ممنون&#8221;</p>
<p>دو مرد کارگر سفید پوش از دو سو زیر بغلهای یک مرد جوان را گرفته بودند و او را راه</p>
<p>می بردند تا به اتاقی برسانند. مرد جوان که پاهایش بر زمین کشیده می شد می نالید &#8220;آب&#8221;</p>
<p>یکی از کارگرها گفت &#8220;یک قطره اش هم برای تو سَم ست پسر جان. حالا هی بگو آب&#8221;</p>
<p>تلفن عمومی بخش ، پشت در خروجی راهرو به دیوار نصب بود. شیرین رفت از بیمارستان خارج شد. در خیابان دست بر ردیف نرده ها کشید. از روبروی او دختری جوان با عینک سیاه و یک دسته گل میخک تر و تازه بسوی بیمارستان می آمد.</p>
<p>در ایستگاه اتوبوس آفتاب هنوز روشن بود و روشن می تابید و گاهی باد گزنده می وزید. مدتی گذشت و اتوبوس نیامد و او که از ایستادن خسته بود نشست پای یکی از تیرهای آهنی چمباتمه در خود فرو رفت. باد از زیر روسری می خزید داخل می پیچید دور گردن او. گاه صدای تند و زود گذر ماشینی به گوش می رسید و تا او سر بلند می کرد ماشین رفته بود و دیگر نبود. کسی بوق نمی زد و این برای خیابانی در مرکز تهران خیلی عجیب بود. پرده ای از تور سیاه افتاد جلوی چشمانش. پشت پرده جنگلی ازنارنج بود که مثل چراغهای یک جشن عروسی از شاخه ها آویخته بودند بعد طرح گُنگی از رضا در یک پیرهن بنفش گشاد &#8220;با من عروسی می کنی؟&#8221; صدایش غلتید و خزید در شاخسار&#8230;خندید به آخرین تصویررضا که می خندید و شیرین قهقهه زد و کسی فریاد زد &#8220;هی خانوم. خواهر&#8221; و او سر بلند کرد راننده ی اتوبوس را دید که بر صندلی خود نیم خیز شده او را صدا می زند &#8220;خط هشتاد و هشت ست خواهرم&#8221;</p>
<p>شیرین دستپاچه گفت &#8220;ها.بله&#8221; و تند برخا ست آمد توی اتوبوس و بلیط را که در دست او خیس شده بود داد به راننده.</p>
<p>راننده گفت &#8220;سا ل نو مبارک. همین جا بنشین لطفاً&#8221;</p>
<p>شیرین لحظه ای مبهوت ماند بعد نشست بر اولین صندلی ردیف مجاور راننده. اتوبوس فقط  پنج شش تا مسافر داشت. راننده ماشین را از دنده ای به دنده ی دیگر سپرد و پا بر پدال گاز فشرد و گفت &#8220;می دانم. برای هیچکس حواصی نمانده&#8221; شیرین هیچ نگفت. کمی بعد راننده با اضطراب چرخید سوی او و پرسید &#8220;چی؟&#8221; شیرین هیچ نمی گفت و فقط به پوست سوخته و زبر گردن مردانه ی راننده خیره بود. راننده گفت &#8220;ببخشید. خیا ل کردم چیزی گفتید&#8221; آیینه ی جلو را طوری تنظیم کرد که بتواند صورت و دندانهای خود را بهتر ببیند. گفت &#8220;می بینی. حتی یک نفر هم توی خیابان نیست که لااقل آدم  یک  تک  بوقی برایش بزند&#8221; آمبولانسی جیغ کشان از اتوبوس سبقت گرفت و رفت. راننده داد زد &#8220;سه راه جمهوری&#8221;</p>
<p>مردی گفت &#8220;نگه دار&#8221;</p>
<p>در قابهای دو طرف سینما هیچ عکسی دیده نمی شد. قابها پُر از میخ منگنه بودند. سگی خاک آلود برپلکان جلو سینما ایستاده دُم تکان می داد. پاسبانی کنار مخزن آب با یک کاسه ی  مسی آب می خورد و به آسمان نگاه می کرد. کاسه ی مسی زنجیر شده بود به پایه مخزن آب. مرد که پیاده شد ، اتوبوس دوباره به راه افتاد. راننده گفت &#8220;یادم باشد به ته خط که رسیدیم من یک  سیگاری بکشم&#8221; و از شیرین پرسید &#8220;شما ته خط پیاده می شوی؟&#8221;</p>
<p>&#8220;نه&#8221;</p>
<p>راننده گفت &#8220;مادر زن من از بُمب نمی ترسد. از بس که پیر ست. به بمب شیمیایی می گوید بُمب شیوایی&#8221; و زد زیر خنده و تکرار کرد &#8220;بُمب شیوایی&#8221; بعد یکهو خنده اش را برید و زد روی ترمز &#8220;این صدای چه بود؟&#8221; سرش را از پنجره برد بیرون نگاهی کرد و گوش داد و باز سرش را کشید داخل و قهقهه زد &#8220;نه. صدایی نبود&#8221; خنده اش مثل هق هق گریه ی یک زن بود که حالا قاتی شده بود با ناله ی اتوبوس &#8220;یک چیزی دائم توی سرم زوزه می کشد&#8221;</p>
<p>از مقابل نرده های دانشگاه که گذشتند شیرین چهار رقم آخر شماره تلفنی را زیر لب زمزمه کرد &#8220;سی و یک. هفتاد و نُه&#8221; از دو رقم اول مطمئن بود.</p>
<p>راننده گفت &#8220;باز رنگ نرده های دانشگاه را عوض کرده اند&#8230;اما نه ، انگار هنوز سبز ست. خب بالاخره سبز سبز هم نیست. وقتی سر چهار راه ها چراغ چشمک زن بگذارند یعنی وضع خیلی خراب ست. سیگار فروشها هم در رفته اند. مادر زنم خواسته که برایش یک بسته سیگار زر بخرم. شما شاهدید که نیست. شاید ته خط باشد. شما گفتی ته خط پیاده می شوی نه خانوم؟ هی خانوم. خیا ل کردم داری می افتی&#8221;</p>
<p>شیرین این بار با انگشت اشاره چهارعدد را بر شیشه سرد بخار گرفته نوشت &#8220;سی و یک. نود و هفت&#8221;</p>
<p>پیرمردی گفت &#8220;پارک نگهدار لطفاً&#8221;</p>
<p>اتوبوس کنار گرفت و در ایستگاه ایستاد. آب توی جوی کنار خیابان گل آلود و مواج بود و می گریخت. مردی جوان با موهای کوتاه خرمایی و یک لا پیرهن سبز تکیه داده بود به دیوار نیمه شکسته که آنسوی پیاده رو بود. وقتی لبخند زد و دندانهای سفید درشتش نمایان شد شیرین فهمید که به او خیره بوده ست. رو به سمت دیگر گرداند. پیرمرد لنگان از اتوبوس پیاده شد. اتوبوس باز به راه افتاد. شیرین سر چرخاند و به عقب نگاه کرد به جایی که مرد مو خرمایی ایستاده بود اما مرد دیگر آنجا نبود ، رفته بود وسط خیابان و داشت می دوید بطرف درپارک.</p>
<p>&#8220;ایستگاه بعدی لطفاً&#8221;</p>
<p>راننده پرسید &#8220;سازمان آب؟&#8221;</p>
<p>&#8220;بله&#8221;</p>
<p>پیش از آن که او پیاده شود پسر بچه ای پرید داخل اتوبوس. راننده به پسرک لبخند زد و گفت &#8220;عیدت مبارک. بشین همین جا لطفاً&#8221;</p>
<p>شیرین وارد کوچه ی باریک شد. خانه اش در طبقه ی چهارم در آخرین ساختمان این کوچه بود. خانه بوی خاک می داد. عکس عزیز با پیرهن یقه گرد چین دار درون قابی به دیوار آویخته بود. نیمی از چشم راستش همچنان محو بود در غبار سیاه. با صورتی کشیده و چانه ای تیز لبخند می زد و نگاهش به چیزی یا کسی بود که در آن حوالی نبود ، دور بود خیلی دور. درست از بالای سر او نوری مهتابی بر او پاشیده بودند. بر سفیدی باریک زیر عکس نوشته بود &#8220;هملت.بهارشصت وسه&#8221; از مقابل عکس گذشت و به اتاق خواب آشفته رفت. گلدان سفید سفالی را از جلوی آیینه کنار زد. یک صندلی پایه لق وسط اتاق بود. لای پنجره را کمی باز کرد. از پشت پرده ساختمان بلند اداره ی کشاورزی را دید با پنجره های بی شمار بسته اش. چرخید. گره روسری را گشود و بر لبه تختخواب نشست. روسری لغزید افتاد پیش پای او. سرش را در</p>
<p>کاسه ی  دستها گرفت و چشمها را بست. در عمق سیاه نگاهش لکه ای به روشنی  یک ستاره درخشید و سُرید و ناپدید شد. خوابش می آمد. در این مدت چهل و پنج روز اصلاً خوب نخوابیده بود و خواب و بیداری اش درهم قاتی شده بود. کفشها هنوز به پا دراز کشید بر تختخواب که ناگهان تلفن زنگ زد. برخاست رفت به اتاق نشیمن و گوشی را برداشت &#8220;بله؟&#8221;</p>
<p>زنی با صدای وحشت زده گفت &#8220;ببخشید اشتباه گرفتم انگار&#8221;</p>
<p>&#8220;با کی کار داشتی؟&#8221;</p>
<p>&#8220;یک مرد&#8221;</p>
<p>&#8220;چی؟&#8221;</p>
<p>&#8220;یک مرد سرش را آورد پشت پنجره ی اتاقم. من تنها هستم. آنجا کلانتری نیست؟&#8221;</p>
<p>شرین گفت &#8220;نه&#8221; و گوشی تلفن را گذاشت. قشر نازک خاک بر تلفن نشسته بود. با انگشت خطی بر روی خاک کشید. همچنان زانو زده لبه ی روپوش را زیر صفحه ی شماره ها کشید بعد خاک گوشی را با آستین پاک کرد. انگشتش آرام در یکی از سوراخهای شماره جا گرفت و پس از چرخاندن صفحه ی گرد دریافت شماره ای را گرفته که به هفتاد و نُه ختم می شد. بوق اشغال. انگشت او بر شاسی فشرده شد ، قطع کرد و شماره ی دیگری را گرفت.</p>
<p>صدای پیرزنی گفت &#8220;بله؟&#8221;</p>
<p>&#8220;ببخشید انگار&#8221;</p>
<p>&#8220;با کی کار دارید؟ الو&#8221;</p>
<p>با تردید گفت &#8220;آقای دیلمی؟&#8221;</p>
<p>&#8220;اشتباه ست&#8221;</p>
<p>&#8220;قطع نکنید. ببخشبد&#8221; شماره را گفت و پیرزن تایید کرد.</p>
<p>&#8220;پس چطور&#8230;آقای دیلمی&#8230;آنجا بود انگار. نبود؟&#8221;</p>
<p>&#8220;شاید مستاجرقبلی بوده. ما شش ماه ست اینجا را اجاره کرده ایم&#8221;</p>
<p>&#8220;ولی ایشان مستاجر نبود. نه. مستاجر که حتماً نبود&#8221;</p>
<p>پیرزن هیچ نگفت. شیرین ادامه داد &#8220;پس ببخشید&#8221;</p>
<p>پیرزن گفت &#8220;مرحمت زیاد&#8221;</p>
<p>باز انگشت روی شاسی فشرد و خیره ماند به تلفن. از دو رقم دوم هم مطمئن بود ، همینطور از هفت و نُه ، اما اول نُه بود یا اول هفت؟ این بار شماره ای را گرفت که به نُه ختم می شد. بوق آزاد می زد. سرمای ناگهانی بر پُرز پوست سینه اش پایین لغزید. آب دهنش را بلعید و با پلکهای بسته همچنان منتظر ماند و خواب یا کابوسی را که شب پیش دیده بود به یاد آورد. باغی دالان شکل با دیوارهایی از یخ. درختها لای قالب یخ بودند و او با تنی برهنه می جهید تا نارنجی را که از شاخه آویخته بود بچیند اما نارنج به چنگ او نمی افتاد.</p>
<p>با خود عهد کرد فقط تا بیست بوق دیگر صبر کند. بوقها را شمرد. یک. دو&#8230;هفت&#8230;ده&#8230;شانزده&#8230;نوزده. بیست. بیست و یک. بعد گوشی را محکم بر تلفن کوبید. سعی کرد به خاطر بیاورد. شماره های گوناگون و نزدیک به همی را با همان اعداد ساخت و تکرار کرد بلکه از روی آشنایی ی ذهن با آهنگ شماره آن را بیابد. نشد. به دوستان مشترک فکر کرد&#8230;و بالاخره:</p>
<p>&#8220;بفرمایید&#8221;</p>
<p>&#8220;منیژه؟&#8221;</p>
<p>&#8220;نیستند خانم&#8221;</p>
<p>شیرین پرسید &#8220;شما؟&#8221;</p>
<p>&#8220;من زن سرایدار ساختمان هستم. آمده ام گلدانها را آب بدهم&#8221;</p>
<p>&#8220;منیژه توی تهران که نیست. هست؟&#8221;</p>
<p>&#8220;با این وضع خانم؟&#8221;</p>
<p>&#8220;خب. ممنونم. ببخشید&#8221;</p>
<p>بلند شد از کنار میز غذاخوری که یک جلد از رمان ژان کریستف بر آن بود گذشت رفت کنار پنجره ایستاد و به کلاغی نگاه کرد که بر دودکش خانه ای نشسته بود. حوض حیاط مهد کودک روبرو خشک و خالی بود. از دور صدای زوزه ای به گوش می رسید. برگشت و باز چمباتمه زد کنار تلفن.</p>
<p>&#8220;او؟&#8221;</p>
<p>شیرین با خوشحالی گفت &#8220;شادی جان سلام. خوشحالم صدایت را می شنوم&#8221;</p>
<p>شادی گفت &#8220;شما؟ اوه&#8221; و خطاب به کسی دیگر داد زد &#8220;بغلش کن&#8221;</p>
<p>شیرین گفت &#8220;زیاد مزاحم نمی شوم&#8221;</p>
<p>شادی پرسید &#8220;الان کجا هستی. توی پناهگاه؟&#8221; و باز فریاد زد &#8220;کفش نمی خواهد&#8221; و باز به شیرین که &#8220;ببین بعد از تمام شدن آژیر قرمز من خودم با تو تماس می گیرم. خانه ی خودت هستی؟ تلفنت عوض نشده؟ مواظب خودت باش&#8221;</p>
<p>شیرین گوشی را گذاشت و به آشپزخانه رفت. در یخچا ل را که باز کرد باد خنک همراه با بوی ترشید گی به صورتش سیلی زد. بطری آب خالی بود و بر جداره ی بدنه اش بخار سرد سفید نشسته بود. بطری را در یخچا ل باز پس گذاشت و به اتا ق نشیمن برگشت. ولو شد روی مبل و به صفحه ی خاموش تلویزیون خیره ماند. بالای تلویزیون عکسی بود از خودش و عزیز برمقبره ی  حافظ  در شیراز در دوره ی ماه عسل. عکس را زیبا از آنان گرفته بود. ناگهان از جا جست و بطرف تلفن رفت. اما نه ، شماره ی زیبا را هم از یاد برده بود. هرچه به ذهن خود فشار آورد که به یاد بیاورد ، به یاد نیاورد. رفت به سراغ  دفترچه ی تلفن که مدتها از آن بی خبر بود. گشت و دفترچه را توی کشوی میز توالت پیدا کرد در حالیکه یک قیچی هم  وسط  آن بود. قیچی را انداخت روی میز و برگشت پای تلفن.</p>
<p>&#8220;آقای هوشمند؟&#8221;</p>
<p>&#8220;شما؟&#8221;</p>
<p>&#8220;شیرین افشار هستم&#8221;</p>
<p>&#8220;بله. حالتان چطور ست؟ سا ل نو مبارک. چه عجب بعد از اینهمه مدت یاد ما کردی؟&#8221;</p>
<p>&#8220;سا ل نو؟&#8230;آها بله. سا ل نو&#8221;</p>
<p>&#8220;حق داری. مسخره ست گفتن سا ل نو در این اوضاع&#8221;</p>
<p>&#8220;خیا ل می کردم شب تحویل می شود&#8221;</p>
<p>&#8220;نه. تحویل شد. دوسه ساعتی هست&#8221;</p>
<p>&#8220;خب پس. سا ل نو مبارک. مزاحم شدم&#8221;</p>
<p>&#8220;اصلاً. اما زیبا که اینجا نیست. بچه ها برداشت و رفت شیراز. من اینجا تنها هستم. اگر کاری هست که&#8230;&#8221;</p>
<p>&#8220;یک زحمتی برای زیبا داشتم&#8221;</p>
<p>&#8220;خب؟&#8221;</p>
<p>&#8220;دنبا ل یک شماره تلفن می گردم&#8221;</p>
<p>&#8220;کی؟&#8221;</p>
<p>&#8220;دیلمی. از بچه های دانشکده بود&#8221;</p>
<p>&#8220;رضا. می شناسمش. یعنی می شناختم&#8221;</p>
<p>&#8220;مگر چه شده حالا؟&#8221;</p>
<p>&#8220;هیچی. رفت&#8221;</p>
<p>&#8220;کجا؟&#8221;</p>
<p>&#8220;انگلستان. خبر نداری؟&#8221;</p>
<p>&#8220;نه. کی؟&#8221;</p>
<p>&#8220;ما توی مهمانی خداحافظی ش بودیم. حدود شش ماه پیش شاید&#8221;</p>
<p>گوشی در دست شیرین شُل شد &#8220;مطمئنی؟&#8221;</p>
<p>&#8220;والا چه عرض کنم. این روزها آدم که از چیزی مطمئن نیست ولی خب مهمانی اش هم به همین خاطر بود. گفت که دارد یکی دو روز بعد از شب مهمانی پرواز می کند می رود. خوش به حالش ، رفت و از قفس پرید&#8221;</p>
<p>شیرین دیگر توان حرف زدن نداشت. می خواست هرچه زودتر خداحافظی کند و گوشی را بر تلفن بکوبد. گفت &#8220;خب دیگر. ببخشید مزاحم شدم&#8221;</p>
<p>مرد گفت &#8220;اصلاً. شما هم انگار حوصله تان سر رفته. درست ست؟&#8221;</p>
<p>&#8220;ای. کمی&#8221;</p>
<p>&#8220;من که هر یک ساعت به یک ساعت دوش آب سرد می گیرم. پوست کف دستم مثل شیشه شده&#8221; و خندید.</p>
<p>شیرین پوزخند زد &#8220;آب سرد برای سلامتی خوب ست&#8221;</p>
<p>&#8220;بله. مخصوصاً اگر هر یک ساعت به یک ساعت باشد آنهم زیر بمباران&#8221; و قهقهه زد.</p>
<p>شیرین منتظر ماند تا خنده ی مرد تمام شود بعد گفت &#8220;خب پس&#8221;</p>
<p>مرد گفت &#8220;وقتی زیبا برگشت می گویم با شما تماس بگیرد. می گویم حتماً با شما تماس بگیرد&#8221;</p>
<p>شیرین گفت &#8220;ممنونم. خدا حافظ&#8221; و نگاه خود را ازتلفن سیاه براق برگرفت و به اتا ق خواب رفت یا فرار کرد. تیغه های قیچی ی روی میز از هم باز مانده بودند. موها را پس زد انداخت پشت شانه. کلید خانه هنوز توی جیبش بود. وقتی بسوی در آپارتمان برگشت نگاهی به کتاب روی میز انداخت اما در این حا ل حوصله ی خواندن چیزی را نداشت حتی آن کتابی را که داشت می خواند و می خواست ادامه داستانش را بداند. فقط می خواست بدود و موها را افشان کند. در سایه روشن راه پله دوید و موها را افشان کرد اما همینکه رسید به پشت در ساختمان ایستاد نفسی عمیق کشید باز برگشت از پله ها بالا رفت در آپارتمان را باز کرد و مقنعه را که بر رخت آویز پشت در بود برداشت و پوشید.</p>
<p>در کوچه ماشینی به سرعت گذشت و یکی از چرخهایش پاره آجری را که زمانی علامت گلی بود در بازی ی بچه ها ، به دیگر سو پرت کرد. شیرین بطرف پاره آجر رفت آن را برداشت و باز گذاشت در همان نقطه ای که قبلاً بود ، در فاصله ی سه قدمی ی پاره آجر دیگر. بعد دستها در جیب رفت به سوی پارک.</p>
<p>با اولین قدمهایش در پارک پاسبان پیری اسلحه به دست پرید جلوی او و او ایستاد با ترس و بی اختیار پرسید &#8220;چی شده؟&#8221;</p>
<p>پاسبان تند گفت &#8220;دزد&#8221; و به اطراف نگاهی انداخت و دوید رفت گم شد لابلای درختها.</p>
<p>راهرو های پارک از همیشه از همیشه خلوت تر بودند. شیرین در باریکه راه ها می رفت و چشم چشم می کرد. به دنبال چه می گشت؟ در نقطه ای پرت افتاده زنی در ژاکت طوسی رنگ بلند و گل و گشاد بر نیمکتی نشسته به ناخنهای دست خود خیره بود. در محوطه ی کنار استخر دو مرد با کاپشنهای خاکی رنگ نشسته بودند بر ستون کاشی. موهای هردو مشکی بود. نوری که گهگاه از پشت شاخ و برگها می تابید مثل موجی مسی رنگ از سطح آب بیرون می جهید و باز خاموش می شد.</p>
<p>کسی در میدان بازی بچه ها نبود. صدایی نبود جز صدای کوبش پوتین ها برآسفا لت. بچه ها سُرسُره را دوست تر دارند چون چیزی در آن به سرعت می گذرد می لغزد و تمام رنگها درهم و گریزنده می شوند ، اما شیرین حالا بیست و شش ساله بود و بایست می کوشید وقت سریدن کسی او را نبیند.</p>
<p>نرده ی نردبان سرد بود و بالای سرسره باد خوش می وزید. نشست بر سطح صیقلی و خود را  رها کرد. در سرازیری ی لیز که باد بر پهنای صورت او هجوم آورد و برگهای زرد جویده شده در اطراف او پر زدند و گردباد ماسه در برابر او گردید ، ناگهان حس کرد کسی دارد به او نگاه می کند. لرزشی دوید زیر پوستش لغزید. به پایین سرسره که رسید دید همان مرد مو خرمایی با موهای درهم آشفته دارد به او نگاه می کند. نگاه مرد گیج و افسرده بود. نشسته بر نیمکت روبرو و یک دستش را مثل کسی که چیزی در پشت سر پنهان کرده ، پشت سر گذاشته بود. سبزی پیرهنش حالا تیره تر می نمود.</p>
<p>شیرین بلند شد سری به اطراف گرداند. لابلای ستون درختها سایه روشن بود. نگاه کرد به مردی که گردباد انگار از روی او گذشته بود. لبخندی زد اما مرد نه خندید و نه تکان خورد. دست دیگر او بر زانویش بود و با چشمان گرد گربه وار خود به شیرین نگاه می کرد.</p>
<p>شیرین پیش تر آمد و صدای سوت او را متوقف نکرد و قدم بعدی را برداشت و گذاشت و باز قدمی دیگر و سوتی دیگر که او را متوقف کرد. نگاه به سمت دیگر گرداند. کنار ساختمان دفتر پارک پاسبان پیر و یک مردی که لباس شخصی پوشیده بود ایستاده بودند. پاسبان دست مرد را در دست خود گرفته بود. یک پاسبان جوان هم از سمت دیگر دوید آمد و به شیرین که رسید لبه ی کلاه را بالا زد و با مردُمکهای بی قرار خود هیکل او را برانداز کرد و همچنان رفت به سوی مرد مو خرمایی نیمکت او را دور زد خم شد با چیزی که مرد مو خرمایی پشت سر پنهان کرده بود ور رفت بعد باز به حالت معمولی ایستاد. حالا مرد مو خرمایی هم آرام از روی نیمکت برخاست. دست پنهان او که حالا آشکار شده بود در یکی از حلقه های دستبند زمخت فلزی گرفتار بود. پاسبان جوان حلقه ی دیگر دستبند را به دور مچ یک دست خود انداخت و آن را قفل کرد و مرد را کشید با خود برد. کمی که رفتند مرد مو خرمایی سر بر گرداند و نگاهی گذرا انداخت به شیرین. پاسبان باز او را محکم کشید. بعد هر چهار مرد به هم رسیدند ، کمی حرف زدند و رفتند و در خم راه لای غبار سیاهی که از آسمان پایین می ریخت گم شدند و شیرین نگاهش همچنان به همان سوی مانده بود که یکهو از دل غبار جسمی مثل یک سنگ پَران بیرون پرید و به جانب میدان بازی آمد و او خود را پس کشید و گریز یک پرنده را بالای سر دید. پرنده گردید در میدان چرخی زد لابلای میله ها. بعد صدای یک انفجار از دورادور شنیده شد و او رفت بطرف استخر. غبار سیاه آرام می نشست برسطح راکد آب. زن در ژاکت طوسی خم شده پای استخر و آب بر سر و روی خود می پاشید. انگار تازه از یک سفر دور و دراز تشنگی  به آنجا رسیده بود.</p>
<p>شب پیش از غروب سر رسیده بود و دیگر اثری از آخرین شعاعهای خورشید دیده نمی شد. نگهبان پارک یکی از لته های دروازه  را بسته و انگار فقط منتظر بیرون رفتن شیرین بود. او رفت و صدای قیژ لولاهای روغن نخورده را از پشت سر شنید.</p>
<p>در وسط خیابان مردی با موهای بلند ژولیده ی کثیف و پالتو سربازی کهنه ی نخ نما شده به تن ایستاده با باز و بسته کردن دستهایش ادای یک پلیس راهنمایی را در می آورد و به ماشینهای خیالی علامت می داد که به کدام جهت بروند و کی توقف کنند ، شیرین را که دید لبها را جمع کرد و سوت بلندی کشید و دستش را به علامت توقف همه ی ماشینها بالا برد بعد با دست دیگر به شیرین اجازه ی عبور از عرض خیابان را داد. شیرین از او تشکر کرد و دوید پناه برد به کوچه. زن و مردی به همراه چند تا بچه دور و بر ماشینی می پلکیدند. مرد مشغول بستن بار و بنه ی روی بار بند بود و زن چند تا پتو را درون صندوق عقب جا می داد.</p>
<p>در آهنی ساختمان را که بست جیغ بچه ای از کجا برخاست. نرده ی آهنی پلکان را گرفت و خود را به سختی کشید بالا. صدای زوزه از کدام خانه بود که هی نزدیک تر می شد؟ وقتی در آپارتمان خود را گشود شنید که تلفنش دارد زنگ می زند. مقنعه را ولو کرد وسط اتا ق نشیمن. هملت با چهره ی قهوه ای آغشته به پودر سفید همچنان خیره به او مانده بود و او همچنان که بسوی هملت که چند قطره عرق بر گونه داشت ، می رفت و دکمه های روپوش خود را یکی   یکی می گشود. زوزه ی تلفن قطع شد. قاب عکس را از روی دیوار برداشت. با دست دیگر روپوش را از تن درآورد و رفت به اتا ق خواب تاریک. عکس را گذاشت بر تختخواب و کلید چراغ را زد. اتا ق در غباری سرخابی رنگ فرو رفت. آرام جامه ها را یکی پس از دیگری از تن درآورد. باد دوید بر پوست برهنه اش. ملافه ی روتختی چهل تکه بود و هر تکه یک رنگ داشت و حالا انبوه رنگهای جور به جور بر رختخواب او منتشر بود ، سبز، زرد ، عنابی &#8230;چرخی زد و ایستاد روبروی آیینه. یک دست را بر سر گذاشت و آرام از پشت به پایین سراند و دسته مو را پشت گردن مُشت کرده فشرد. قیچی را با دست دیگر برداشت و با سه بار باز و بسته کردن تیغه های آن ، موهای خود را ازبالاترین نقطه که می توانست برید. تلفن زنگ زد. مشت خود را پایین آورد و دسته موی بریده را توی گلدان گذاشت. نیمی از موها از دهنه ی گلدان بیرون مانده بودند.</p>
<p>بالای تختخواب یک تابلو نخ دوزی شده با طرح اسب تنها بر دیوار آویخته بود. اسب قهوه ای شیهه می کشید و می تاخت و یالهایش را به باد سپرده بود. شیرین به رختخواب رفت ، لحظه ی اول که عکس را بر سینه گذاشت شیشه سرمای گزنده داشت اما رفته رفته گرم شد. پرده ی توری تکان می خورد و لبه اش برپایه ی تختخواب لَبپر می زد. تلفن همچنان زنگ می زد و باد</p>
<p>موهای مُرده ی زنانه را پَرپَر می کرد.</p>
<p>تهران ۱۳۶۳</p>
<p>تمام&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;.</ul>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/kpfictions.wordpress.com/192/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/kpfictions.wordpress.com/192/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/kpfictions.wordpress.com/192/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/kpfictions.wordpress.com/192/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/kpfictions.wordpress.com/192/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/kpfictions.wordpress.com/192/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/kpfictions.wordpress.com/192/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/kpfictions.wordpress.com/192/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/kpfictions.wordpress.com/192/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/kpfictions.wordpress.com/192/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/kpfictions.wordpress.com/192/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/kpfictions.wordpress.com/192/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/kpfictions.wordpress.com/192/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/kpfictions.wordpress.com/192/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=kpfictions.wordpress.com&amp;blog=15924509&amp;post=192&amp;subd=kpfictions&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>https://kpfictions.wordpress.com/2011/04/02/%d8%b3%d9%8f%d8%b1%d8%b3%d9%8f%d8%b1%d9%87-%d9%82%d8%a7%d8%b6%db%8c-%d8%b1%d8%a8%db%8c%d8%ad%d8%a7%d9%88%db%8c%d8%aa%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%86-%db%b1%db%b3%db%b6%db%b3/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="https://secure.gravatar.com/avatar/1807a7db3f173906bc035ed548f9c544?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">خلیل پاک‌نیا</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://ghrabihavi.files.wordpress.com/2010/12/kaveh-golestan-aban-1357-tehran.jpg?w=150" medium="image">
			<media:title type="html">kaveh golestan aban 1357-tehran</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>فتنه – قاضی ربیحاوی</title>
		<link>https://kpfictions.wordpress.com/2011/04/02/%d9%81%d8%aa%d9%86%d9%87-%e2%80%93-%d9%82%d8%a7%d8%b6%db%8c-%d8%b1%d8%a8%db%8c%d8%ad%d8%a7%d9%88%db%8c/</link>
		<comments>https://kpfictions.wordpress.com/2011/04/02/%d9%81%d8%aa%d9%86%d9%87-%e2%80%93-%d9%82%d8%a7%d8%b6%db%8c-%d8%b1%d8%a8%db%8c%d8%ad%d8%a7%d9%88%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 02 Apr 2011 16:04:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خلیل پاک‌نیا</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان فارسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kpfictions.wordpress.com/?p=189</guid>
		<description><![CDATA[ازمجموعه چهارفصل ایرانی &#160; کربلایی زال گفت &#8220;هه فردا تعطیل کنم؟ فردا که قراره خبرهای مهم بشه؟ که بالاخره یا خود دکترمصدق بشه رئیس کل مملکت یا شاه برگرده به تاج و تختش؟ فردا را بزودی می بینی حالا&#8221; حاتو گفت &#8220;چی میگی تواصلاً کربلایی، من به سیاست چه کار دارم؟ تازه این کوره آدم [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=kpfictions.wordpress.com&amp;blog=15924509&amp;post=189&amp;subd=kpfictions&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong>ازمجموعه چهارفصل ایرانی</strong><br />
<a href="http://ghrabihavi.files.wordpress.com/2010/12/war.jpg"><img class="alignright size-thumbnail wp-image-59" title="war" src="http://ghrabihavi.files.wordpress.com/2010/12/war.jpg?w=150&#038;h=102" alt="" width="150" height="102" /></a></p>
<ul>&nbsp;</p>
<p>کربلایی زال گفت &#8220;هه فردا تعطیل کنم؟ فردا که قراره خبرهای مهم بشه؟ که بالاخره یا خود دکترمصدق بشه رئیس کل مملکت یا شاه برگرده به تاج و تختش؟ فردا را بزودی می بینی حالا&#8221;<br />
حاتو گفت &#8220;چی میگی تواصلاً کربلایی، من به سیاست چه کار دارم؟ تازه این کوره آدم پزی توکی تعطیلی به خودش دید که فردا ببینه؟ حالام بی زحمت این پول ما را بده تا زحمت کم بکنیم وبریم&#8221;<br />
&#8220;ها باشه بگیربرو این پول علیه اسلام را بندازداخل سینه لخت فتنه. تو نمیدونی اما من میدونم چون من یک آدم سیاسی هستم نه مثل تو یک مرد ِ خانم باز&#8221;<br />
حاتو سکه ها را از دست او قاپید، دوتاش را ریخت توی جیب شلوارو یکی هنوزدردست گفت &#8220;ها باشه&#8221; وراه افتاد رفت رو به غروب وپشت به کوره آجرپزی می رفت وگرمای شعله آتش راکه هنوزبرشانه های اوبود با خود می بُرد. کوره ها دربیابان اطراف پراکنده بودند، سطح صاف وسیع بیابان پوشیده ازنمک بود وهرکارگرباریکه راهی روی نمک داشت، باریک راهی که او را به خانه اش می رساند وفقط مخصوص خود او بود و کس دیگربرآن نمی گذشت چون هرخانه یا هرکپر، پرت بود و ازخانه های دیگر دورافتاده بود. راهی که حاتو را به کپرخود می رساند ازکنار گورستان می گذشت.<br />
حاتو به دوراهی رسید، ادامه هردو راه جا پای خودش بود، یکی ازراهها اورامی برد به جانب کلبه سوت و کورتنهایی خودش و راه دیگرازمیان نخلستان می گذشت و او را می رساند به چادر فتنه.<br />
هنوزبرسردوراهی ایستاده بود، سکه ای را که دردست داشت به هوا انداخت، چرخش زرد سکه درهوا، خط هم اگر می آمد اوبازبه جانب چادرفتنه می رفت چون امشب بدجور او را هوس کرده بود. سکه را در هوا قاپید و کوبید پشت دست دیگر، شیربود، پس به جانب نخلستان رفت.<br />
حالا باید ازروی جوی آب می پرید و سنگی برای برای ترساندن و دور کردن سگ برمی داشت اما سگ درغروب آنروزسنگ شده بود وایستاده بود زیردرخت کُنارونگاه به او می کرد، باد لابلای موی سگ می وزید، سگی که حالا فقط چشمهایش جان داشتند و درسکوت خیره مانده بودند به حاتو واو چاره ای نیافت جزآنکه بدود، پس دوید با نگاه سنگین سگ روی شانه ها ازروی جوی های کوچک و بزرگ می پرید. چندتا چادرکولی نشین لای تاریک روشن نخلستان چاتمه بودند، حاتو ناگهان ایستاد. چه شد؟ دهن تنگ کوزه ای قورت و قورت آب ازنهر می نوشید و می بلعید، دسته کوزه دردست دختری بود که زود تورسبزِ برشانه افتاده خود را بر سرکشید تا موها و روی خود را پشت آن بپوشاند، پوست بازوی او سفت وصاف و مرد طلب بود. حاتو سکه را درمقابل دختربه هوا انداخت، نگاه دختربالا پایین شد، حاتو بازسکه را قاپید، دهن کوزه که پُرشده بود آب را پس زد، دختربرخاست. &#8220;حالاشغلت چه هست؟&#8221;<br />
حاتو گفت &#8220;توی کوره کارمیکنم، آجرپزم&#8221;<br />
دخترگفت &#8220;ویش نه. پس تو هم کارگری&#8221; وکوزه بردوش بربلندی سکو چرخید با پاهایش که تا بالای قوزک لخت بودند، صدای جرینگ خلخال، لرزش گیسوی سیاه پشت تورسبز، گفت &#8220;من ازپریونم، سکه ت برام بی قابل ِ&#8221; خندید و رفت، یا بُرده شد مثل برگی که باد از روی شاخه می بَرد، ولغزید پشت ستون نخلی بعد بازاوبود با تن کشیده که تا نیمه راه باحاتو آمده بوداما حالا تند گریخت ورفت و پرید ازروی جوی کوچکی، دورشد، صدایش چه خوش بود. گفت &#8220;اگه لااقل یه تکه زمینی داشتی که پدرم بتونه توی اون چادربزنه بازیه چیزی&#8221;<br />
حاتو دست به جیب برده سکه ها درآورد و هرسه را به او نشان داد &#8220;پس این چی؟ اینها ببین&#8221; اما دختر رفته بود و دیگر درآن حوالی نبود، شرجی هم رفته بود وحالا انبوه شاخه های درهم نخل های کوتاه که دختررا بلعیده بودند درباد تکان می خوردند. سایه شب پیش ترمی آمد با نفس نفس زنانه. حاتو میل کرد ازروی نهربپرد برود دختر را بیابد اما شب داغ نخلستان دختررا مکیده و ازاو هیچ باقی نگذاشته بود جزنفسی پُرازبوی میخک. اوچه بود؟ کوزه پُرکردنش که مثل کوزه پُرکردن ِآدمیزاد بود و مثل آدمیزاد هم تلخ گَپ زد، ولی رفتنش&#8230;! نه، آنهم عجیب نبود، آدمی هم همینطورازآدمی می گریزد با طعنه و تمسخر. &#8220;ویش تو هم کارگری&#8230;&#8221; حاتو روبسوی چادرفتنه چرخید، چادری که هنوز ازاو دوربود و وقتی برسد فتنه دوتا تخم مرغ پخته با ریحان تازه درطبق می گذارد و چندتا هم نان دست پخت خودش. تن فتنه درزمستان گرم بود و در تابستان خنک. روی تن فتنه که هستی انگار دل به موج آرام شط داده ای وخوابیده ای رو به شمال. ازخود پرسید &#8220;پس چرا امشب ستونهای نخلها به چشم من سنگی شده اند اینطوربا تَرکهای پراکنده درآنها وانگارهردم نخلی درحال فروافتادن است؟&#8221;<br />
شبها روی سکوی کنارشط راه رفتن اَمن تربود ازراه رفتن برراههای دیگر. یکطرف آب روشن سرخ بود و پشت خط آب، دُم آفتاب هم غرق می شد تا کامل فرو برود و بگردد پشت پرده شط که زیرزمین است و شط را دوربزند تا فردا صبح بازازسمت مخالف طلوع کند واگر حاتو می خواست نگاهش نیفتد به تاریکی وهمناک نخلستان بازباید به آفتاب و به شط فکرمی کرد، اما حالا تاریکی وهمناک نخلستان به او نگاه کرد و دختری به رنگ خاک با تورسبزبرسرو پوزخند برلب بیرون خزید و باز پس کشید و دیگر نبود. لایه های آب بالا می آمدند و تنه می زدند به دیوار سکو و باریکه راه را می لرزاندند و حاتو حالا انگار روی قلب خود راه می رفت. سوت زنان دوید، بازوی راست او که سمت شط بود خنک بود اما بازوی چپ که سمت نخلستان بود درگرما بود، گرم، تندتر دوید، دیگر سوت نمی زد. پس چرا سگ امشب مثل هیچ شبی نبود؟ و او چرا دختررا شبهای پیش ندیده بود؟ یا خضرزنده، نکند فتنه امشب میهمان داشته باشد. سکه ها را درمُشت گرفته می فشرد ومی دوید و درزبین روشنی و تاریکی را می شکافت. پس یعنی آن دخترآدمیزاد نبود و آ ل بود؟ نکند حاتو نفهمیده پا روی بچه او گذاشته باشد، اگرچه دشمنی آنها با آدمیزاد در خون آنها می جوشد، اگرآل اصلاً خون دربدن داشته باشد.<br />
آل همان پری است که خداوند به موئمنان خود وعده داده است. اینها را کربلایی زال می گفت. &#8220;اگردرزندگی پرهیزکاربوده باشی بعد ازمرگ خدا زیباترین پری را برایت می فرستد تا با تو درآمیزد و مطابق هرشب، چهل سال دررختخواب با تو بغلتد&#8221;<br />
حاتو از خود پرسید &#8220;مگرمن پرهیزکار بوده ام؟&#8221;<br />
کربلایی زال گفت &#8220;چهل سال. اما صبح روز بعد که از خواب وامیخیزی می بینی که فقط یک شب گذشته&#8221; وبا اشتیاق شهوت قهقهه می زد وچانه اصلاح شده حاتو را می گرفت وبا همان خنده زل می زد به داخل چشمهای او، انگار درآنها نقش دوتا پری برهنه می دید.<br />
حاتو ایستاد. &#8220;پرهیزکاری کجا و من کجا وچادرفتنه کجا؟&#8221; چادرفتنه پشت تاریکی خیس نخلستان می جُنبید. حاتو بازفکرکرد. &#8220;پس چرا اینطوربه زنده ها کینه می ورزند؟ چرا شاطری را وامی دارند تا خود را به داخل تنورروشن بیندازد از قیامت عشق چرا صیادی را شبانه به آب می اندازند تا کوسه او را شقه شقه کند؟ اما با کارگری چون من که هرروز درآتش کوره می سوزد دیگرچکار دارند؟&#8221;<br />
پارچه سفیدی برسردرچادرفتنه آویخته بود که حاتو نفهمید علامت چیست. فتنه اگرمیهمان داشت پارچه سرخ می آویخت و اگر میهمان نداشت پارچه سبزبود، اما حالا این پارچه سفید!؟ صدای گردش گرداب های پراکنده از شط به گوش می رسید، حاتو را صدا می زدند ولی او ترسیده تند از بالای سکو پایین پرید. دورتادورزمینی که فتنه درآن چادرزده بود نهربود پُراز آب همرنگ خاک پخته. سایه خوشه های سنگین خرما برزمین می لرزیدند. او باز پا پیش گذاشت. خیسی هوا فروکش کرده برخاک نشسته بود. چادر فتنه حالا مثل کومه ای بود که مُرده های امانتی را برای مدتی کوتاه درآن نگه می داشتند، فقط برای مدتی، تا بعد صاحب مُرده بیاید و نعش را ازداخل کومه بیرون بکشد ببرد کربلا و یا هرشهرمقدس دیگر، ولی نعش حاتو اگر حتی سالها سال در کومه ی فتنه می ماند، هیچکس نبود بیاید سراغش چون او نه پدر داشت ونه مادر و نه هیچ کس و کاری، خودش بود با آجرهایی که پخته و سخت می شدند به سختی مردی تنها در یکی ازآخرین شبهای مرداد ماه، و درنخلستان نگاهش می گشت دنبال فتنه، آن زن خنده روی آشنای چاق، تا ازاو بپرسد این پارچه سفید علامت چیست. ناگاه میوه خرمای رسیده ای بربالای چادرافتاد وباریکه تنی بالا بلند یک دور دور چادر دوید و گردید و باز گم شد. کجا رفت؟ کی بود که اینجوردرخاموشی درخشید؟ نکند قصد جان حاتورا کرده اند. صدای خنده ازجانب چادربه گوش رسید و او میخکوب شده برجا صدا زد &#8220;هوی فتنه!&#8221; قهقهه ای زنانه جوابش داد، پیش تر رفت، سقف نخلستان پوشیده از شاخ وبرگهای درهم بود وخوشه های رسیده خرما که مثل پستانهای هزارگاومیش آماده برای دوشیدن آویخته بودند. حاتو ازروی نهری پرید ویک پایش درگل ماند، ترسید، انگاریک موجود زنده که دیده نمی شد ناگهان پای او را محکم گرفته بود، بازتقلا کرد وپای خود را ازداخل گودال گل بیرون کشید و بازرفت درحالیکه فکر می کرد. &#8220;چرا اصلاً همه اش بد به دل راه می دهم امشب؟ شاید آنها نه برای آزارم که اتفاقاً برای لذت دادنم دراین شب دورتادورمن می گردند. قصد آزاراگر بود پس چرا آن سگ را وادارنکردند تا بیش ازهرشب دیگر مرا بترساند؟ نکند در این مدت ده دوازده شب که به چادر فتنه نیامده ام خبرهایی شده که نمی دانم؟ خیریا شر؟&#8221; و او دل به روی خیر گشود. صدای خنده که انگار صدای خنده ی فتنه بود درزمانی که هنوزدخترجوانی بود. تورسبز دیگرباره دیدارشد وبا باد هُل خورد داخل چادر. به حاتو نگاه انداخت؟ به اوگفت بیا؟ سکه ها را ازکف دستی به کف دست دیگرمی ریخت، صدای سُریدن سکه ها روی هم به او آرامش می داد. رسید به چادر فتنه، بوی میخک درحوالی بود واونفهمید کی هُل خورد داخل چادروشمع روشن را دید مثل شبهای دیگر درآنسوی رختخواب نمناک.<br />
صدای زنانه گفت &#8220;منتظرت بودم&#8221;<br />
دخترجوانی لمیده بررختخواب ظاهر شد. تنها تن پوش او تورسبزبزرگی بود تا حاتو جلوتربرود و با دست خود آنرا پس بزند.<br />
فتنه درکنارشمع یک قلک داشت که سکه های مردان رادرآن می ریخت.<br />
&#8220;یه بچه بذار تو دلم&#8221;<br />
موی دختربوی دل نخل می داد یا خاک هنوز نپخته؟ صدای غلتیدن سکه درقلک، صدای باد که هی به چادرمی خورد.<br />
&#8220;دعا کن بچه مون پسرباشه تا مثل من سیاه بخت نشه&#8221;<br />
حاتو گفت &#8220;پس یعنی حالا که من مَردم، بختم سفیده؟&#8221;<br />
&#8220;مرد هرچه که نباشه بالاخره مرد هست&#8221;<br />
حاتو بوسه زد برآن دو پلک ترد شفاف که گاه با خنده گشوده می شدند و دو شط زلال ازآب سیاه نشانش می دادند و او مردانه سوار برامواج هردو شط می رفت بالا و می آمد پایین با نفس نفس ها و شط ها آخر نداشتند. امواج لغزنده حاتو را به ناکجا می بردند و گاه دُم می پراندند و رها می شدند و اززیرباراو می گریختند تا بازبرگردند وتشنه تربه چنگ او بیایند.<br />
زن گفت &#8220;بچه نشست تودلم&#8221;<br />
صدای غرش آب ازپوست گونه زن شنیده شد همراه با هلهله صیادان. حاتو پایین ترسُرید و چانه اش بریکی مُشک پُرگلاب کشیده شد، پایین تر، پیشانی اش گُر گرفت، شعله درشعله ازپوست زن فواره زد، زنانی دسته جمعی جیغ کشیدند، حاتو تند آمد بالا.<br />
زن با لبانی ازآتش خندید. &#8220;دردت گرفت؟&#8221;<br />
تا شعله لبهای زنانه حاتورا به آتش نکشد باید با زبان مردانه آنها را خیس می کرد و لب پایینی را به دندان می گزید. صیادان یکصدا نالیدند، شمع پِرپِرکرد و رو به خاموشی رفت اما ناگهان دوباره جان گرفت.<br />
زن گفت &#8220;خوبه که تو اینجا پیش من هستی&#8221;<br />
&#8220;چه شد؟&#8221;<br />
&#8220;بازشروع شد&#8221;<br />
قهقهه زنانه، موی حاتو به چنگ زن افتاد، سبک و با لذت، و پاها که دو ماهی زنده پُرشیطنت بودند هی می پریدند و می افتادند روی پاهای حاتو. &#8220;داخل تربشو&#8221;<br />
باد ازکجا آمد که اینطورموهای شلال زن را به صورت حاتو ریخت؟ صدای ترکیدن چیزی پی درپی و تق تق نخل زنده ای که می سوخت، انگشتی برمُهرهای پشت حاتو کشیده شد و دوتا سنگریزه نوک پستانهای او را لرزاند.<br />
زن با خنده گفت &#8220;ازفردا صبح تو عمر جاودان خواهی داشت&#8221;<br />
حاتو پرسید &#8220;چطور؟&#8221;<br />
&#8220;یعنی که دیگه نمی میری اصلاً&#8221;<br />
&#8220;اصلاً!؟&#8221;<br />
&#8220;حتی اگه روزی چهل بارمرگ را آرزو بکنی&#8221;<br />
حاتو گفت &#8220;زنده بودن با یکی زن مثل تو بودن خوش ِ&#8221;<br />
&#8220;خوبی ش این هست که همیشه جوان میمونی همه وقت تا اونروزکه خبربدی بشنوی یا داغ عزیزی را ببینی اونوقت وای به حال توحاتو&#8221;<br />
از داخل دل زن صدای جیغ مرد جوانی شنیده شد. &#8220;عزیز&#8221;<br />
حاتو خود را پس کشید تا جایی که دُم وصل اوهنوزتوی تن زن مانده بود. صدای جیغ قطع شد. کف دستهای پُراز پینه حاتو بردوسوی تشک قرص و محکم بودند.<br />
زن خندید و از دهانش بوی گلاب و کافور بیرون ریخت.<br />
&#8220;تو اصلاً پول دادی امشب؟&#8221;<br />
&#8220;ها. انداختی داخل اون قوطی، پس یادت رفت؟&#8221;<br />
قهقهه زن درته عمیق شط ترکید و آب با ماهی های مُرده که درهوا پَرپَر می زدند ریخت داخل یک شط دیگر که خالی خالی بود و هرچه آب درآن ریخته می شد پُرنمی شد، ماهی ها برکف گل آلود شط ماندند. زن غلتید و ازحاتو کناره گرفت، با خنده ای عجیب انگشت سبابه خود را می جوید. حاتو دل بالا شد و پرسید &#8220;از چیه که جیگرم داره اینجور می سوزه؟&#8221;<br />
زن گفت &#8220;ازگرمای تن من&#8221;<br />
وبا خنده بازدرهم شدند تا یگانه سهم آنان از رختخواب. حاتو نمی خواست یاد خود را رها کرده بفرستد بسوی فردا که باز کار بود وکوره بود و تن خودش که همراه خاک خشت خشت ولایه لایه می سوخت، اما وقتی آفتاب شبانه زیرشط را دورزده وبه جایی نزدیک شده که حالا باید ازپشت خط آب بیرون بیاید، حاتو چه کاره بود که بخواهد یا نخواهد؟ بودن یا نبودن شب دست کسی نیست. شب اما بهتراست خیلی بهترچون هرچه باشد به دردناکی روزنیست. روزمال کاراست ومال کوره و صاحب آن کربلایی زال که سکه های پول را لای دندانهای خود محک می زند بعد با صدای خش دار می گوید &#8220;شب مال مُرده هاست&#8221;<br />
زن با جیغ خفه گفت &#8220;صبح شد&#8221;<br />
&#8220;نه&#8221;<br />
خروس نخواند، پارچه برزنتی چادر روشن نشد، باد بود اما صدای شاخ و برگها شنیده نمی شد. حاتو صورت خود را برشکم زن پنهان کرد. قلبی زیرناف زن می تپید و مرد درفرورفتگی ِ نرم شکم او پیش ترفرورفت، شکمی که دیگرپوست زنانه نداشت، لایه لایه جلبکهایی بود که جوی بدون آب را پُرکرده بودند. تن مرد ازمیان تن تازه سرد شده زن گذشت و رفت فرو درلایه های جلبک. سقف چادر اگر هنوز بالای سربود پس این باد گزنده ازکجا می آمد سروروی او را می گزید؟ باد رو به گرما رفت، یک لکه ازسرحاتو را گرفته بود ومی گزید، گرم گرم تر، سوز سوز. بعد باد گرم ازلغزیدن بازایستاد وحالا نیزه ثابتی بود که ازجای خیلی دور می آمد و آتش درسرحاتو می ریخت واو تقلا کرد خود را ازلای جلبک و بوی ماهی گندیده بیرون بکشد. قورباغه ای زُل زده بود به عمق چشمان او. حاتو بازجنبید و دست انداخت سوی خشکی، پنجه اش درشکاف زمین فرو رفت، بعد دست دیگر درشکاف دیگر، خزید بالا، بیرق سه رنگ پوسیده با جنبش او ازهم درید و درجلبک سبز حل شد و تنها چند لکه سفید و سرخ ازآن باقی ماند. صدای دویدن عده ای شنیده شد که پوتینهای سنگین پوشیده بودند. حاتو سربلند کرد وازپشت پرده جلبک مردانی را دید که انگارروی زمین دنبال سکه های گمشده خود می گشتند و گاه با فریاد یکی شان همه بسوی او می دویدند. لباسهایشان رنگ خاک پخته بود وساق پاهاشان سیاه. حاتو خود را روی خشکی انداخت، نیزه آفتاب به چشمان او خلید. جوی بی آب پُرازجلبک که حالا آرام آرام حفره خالی شده ازتن او را پُر می کرد فقط به اندازه یک تشک بود وسط خشکی بدون هیچ باریکه راهی برای آیند و روند آب. آسمان یکپارچه دیده شد پریده رنگ. پس شاخ و برگ نخلها کو؟ خوشه های آویخته خرما؟ با وحشت نشست. نخلها ستونهای خالی بودند بدون کوچکترین لکه سبزی، مثل نیزه های کلفت بی شماروسرهای تیزشان آغشته به زهر خاکسترآماده شلیک به آسمان. صدای نوحه ازدورمی آمد. او بلند شد اطراف را ورانداز کرد. زمین نخلستان خشک و پُرازشکاف، سالها دورمانده ازآب بود. اثری ازچادرکولی ها نبود. نهربزرگ که ازشط جدا شده وتا آخرنخلستان می رفت هنوزبود اما هیچ شباهتی به نهردیشب نداشت، خالی بود مثل گوردهن گشوده ای که می شد هزارتا مُرده درآن چید.<br />
بالاخره آبچالی یافت با اندک آبی زلال. نشست وخود را شست وجلبک را ازتن جدا کرد اما هرچه می کرد مزه گل ازدهانش جدا نمی شد. رفت پا به پای نهر. باد نبود. شرجی همه چیز را دررطوبت خود فرو برده بود. مردان پوتین پوش ازهم پراکنده می گشتند. آفتاب تازه سرزده بود و او می رفت به سمت کوره که محل کارهرروزه اش بود، می رفت با دلی که مثل دمام می زد، یا شاید صدای دمام ازمیان نوحه ی زنان برمی خاست.<br />
رسید به یک کپر کوچک. پیرمردی با کمر خم شده و موی سفید پریشان روی زمین دنبال تکه چوب خشک می گشت اما باد دیشب هرچه شاخ و برگ را برده، نخلها را سوزانده و زمین را پُراز ترک به جا گذاشته بود.<br />
گفت &#8220;خدا قوت بابا&#8221;<br />
پیرمرد نیم نگاهی به او انداخت و باز مشغول گشتن شد.<br />
حاتو گفت &#8220;دیشب تو اینجا نبودی، کپرت اینجا نبود&#8221;<br />
پیرمرد با بغض گفت &#8220;این دفعه تواومدی برای خراب کردن این کلبه حقیر؟ چی میخواین ازجونم؟ پس من برم کجا بمیرم. ها؟&#8221;<br />
&#8220;نه. کاری به تو ندارم. فقط بی زحمت بگو این مردها چه می کنن اینجا، چه می خوان؟&#8221;<br />
&#8220;دارن دنبال استخوونهای همقطاراشون می گردن&#8221;<br />
&#8220;همقطاراشون!؟&#8221;<br />
&#8220;اونهمه جوون که توجنگ به اون طولانی حیف و میل شدن، به همین زودی یادت رفت؟&#8221; سری تکان داد و زیرلب گفت &#8220;هی. ای آدمیزاد فراموشکار، ای آدم&#8221; بعد تکه چوبی درگوشه ای دید شاید که دوید و دور شد رفت پشت به حاتو. صدای پای مردان پوتین پوش حاتو را ترساند. او هم دوید و به جهتی رفت که شب پیش ازآنجا آمده بود. یکهو نگاهش ماند برپیرهن وشلواری خاکی رنگ، همرنگ لباس آن مردان، آویخته بر شاخه خشک درخت کُنار. ایستاد و پوست نازک چسبیده به تن را که زمانی لباس اوبود ازخود جدا کرد انداخت و لباسهای آویخته را از درخت برداشت و پوشید. گرمای خاک را برپوست خود حس کرد. رفت.<br />
کف پوش بیابان هنوز نمک خالی بود، و لکه های سیاه باقیمانده از آتش سوزی درجای جای بیابان پراکنده بودند.<br />
&#8220;آتش سوزی کی بود که من خبردار نشدم؟&#8221;<br />
کوره های خاموش آجرپزی درنمک تپیده بودند . همه ی باریکه راههای نمایان ِدیشب حالا پنهان شده بودند زیرسطح نمک که چشم آدم را می آزرد، حتی دیگر از باریکه راه خودش هم که دیشب دیده بود، اثری نبود. ازسمت گورستان صدای کِل زدن زنها به گوش رسید. زنی تکخوانی می کرد بعد زنهای دیگربه او جواب می دادند. ازآنهمه کوره به غیرازچند کومه درحال رُمبیدن چیزی برجای نمانده بود واگرمی خواستی خبری از شخص زنده ای بگیری باید به گورستان می رفتی. رفت.<br />
عده ای زن سیاهپوش دورتکه زمینی حلقه زده شیون کنان می گردیدند و سیلی به گونه های خود می زدند. درسمتی دیگرزنان و مردان جدا ازهم لابلای بیرق های بی تکان، سبزوسفید و سرخ، سرگشته می گشتند. فقط یک زن بود که دورازهمه مقنعه سبزبرسربسته بود. حاتو رفت و به او نزدیک شد. پیرزن ناگهان گردید و نالید &#8220;کی هستی؟&#8221; کوربود و بوی میخک می داد. ناگاه باد از زیرگونه حاتو دررفت و پوست او به استخوان چسبید وپشت گردنش تیرکشید، چه بلایی یکهو سرساق پاها آمد؟<br />
پیرزن زانو زده بازچرخید و سنگ سفیدی را بویید بعد روی زانوها سرید و خود را سوی سنگ دیگر کشید و این سنگ را هم بویید و نالید &#8220;میدونی چند ساله دارم دنبالش میگردم؟ خیلی، خیلی سال. شب اول که تن بی سرش به دستم رسید یه جایی همین جا همین طرفها دفنش کردم اما صبح که پاشدم دیدم همه جا فقط تاریک ِ ومن هیچ نمی بینم، ازبس که گریه نکردم&#8221; و همینطور که حرف می زد رفت سوی سنگ دیگر. &#8220;یه سنگ سفید بالای سرقبرش گذاشتم که علامت باشه اما حالا هرچه سنگها را بو می کنم همه سیاه ن، سیاه&#8221; گریه کرد.<br />
حاتو دیگربه او نگاه نکرد، سرش به سختی گردید، فهمید گردنش که تا لحظه ای پیش بلند وساق بود حالا پیروچپیده شده وسربه گُرده چسبیده.<br />
همه سنگهای منتشردراطراف سفید وبراق بودند پراکنده برگورهای همسطح زمین وهرسنگ نشانه گوری اما حتی یک سنگ سیاه به دیده نمی آمد.<br />
&#8220;تو کمکم نمی کنی تا سنگ سفیدم پیدا بشه؟&#8221;<br />
زنان سیاهپوش حالا درهمان دایره دور گوردسته جمعی نشسته بودند و دم نمی زدند و مردان به دورحلقه زنان راه می رفتند و سیگارمی کشیدند.<br />
حاتو گفت &#8220;اینها که همه دوریه قبر جمع شدن!&#8221;<br />
زن گفت &#8220;ها. همون سال که سینما آتش گرفت کی بود سالها پیش. سوخته ها توهم قاتی شدن کسی ملتفت نشد کی به کی هست بعد همه را ریختن داخل یه قبر، پناه برخدا، یه قبربرای اینهمه جوون زن ومرد&#8221;<br />
&#8220;پس مرد تو کجاست؟&#8221;<br />
&#8220;مرد؟&#8221;<br />
&#8220;شوهرت؟&#8221;<br />
پیرزن جنبید &#8220;ها؟ شوهرم نبود، مردی بود بهترازمردهای دیگه، همون شب که این بچه را تو دلم گذاشت رفت و کسی خبردارنشد کجا&#8221;<br />
حاتو یکی ازسنگهای سفید را که نزدیک پیرزن بود نشان داد وگفت &#8220;اونهاش. اونجاست&#8221;<br />
پیرزن تند ازجای برخاست، دستانش رادرهوا تکان تکان داد. حاتو جلوتر رفت، نمی توانست تعادل خود را هنگام راه رفتن نگه دارد، سخت شده بود، لبه آستین پیرهن پیرزن را گرفت وکشید سوی سنگ، بوی گلاب فاسد شده زد زیردماغش، دست برشانه پیرزن گذاشت واو را درکنار سنگ نشاند، این سنگ هم مثل بقیه سنگها بود اما لکه کوچک سرخی بر آن بود که برسنگهای دیگر نبود، لکه خونی مانده ازسالهای دور.<br />
دستهای زن دنبال سنگ گشتند، حاتو دست اورا گرفته برسنگ گذاشت، دو دست پیر پُرچروک بریک سنگ لغزیدند، دست زن و دست مرد.<br />
زن خم شد سنگ را بویید و با اشتیاق گفت &#8220;خدا را شکرعزیزدوباره پیدا شدی&#8221; تن خود را بر روی سنگ انداخت و آنرا دربغل گرفت.<br />
حاتو گفت &#8220;ها!؟ چه گفتی؟&#8221;<br />
اما پیرزن فقط با سنگ حرف می زد. &#8220;اگه بازم گم بشی فتنه توی تب می سوزه، می میره&#8221;<br />
سینه ای دریده شد، بوی میخک ریخت روی خاک، پاهای مردانه از زانوها شکستند و تا شدند، حاتو افتاد روی خاک داغ، دستهایش ازدوسو برنرمی زمین تپیدند، صدای تپش قلبی ازدورا دوربه گوش می رسید، پیشانی حاتو خورد به یکی ازسنگها، صدای تپش قلب اززمین درآمد قاتی شد با صدای دل حاتو، درتنگی قفس سینه و دردهانش سیاه چالی عمیق و خالی، خالی کنده شد. باز سربلند کرد، روی سرش انبوه مو سنگینی می کرد، دست پیرخود را بُرده مُشتی ازمو را به دیده آورد، مو سفید بود به سفیدی سنگ مقابل که حالا یک لکه خون تازه برآن روییده بود، سخت و پُرپیچ ازجای برخاست، سربدون گردنش هنوزهی درگُرده فرو می رفت، پیرزن باز به سنگ چیزی گفت و خندید، حاتو هم می خواست چیزی بگوید اما کلمات در دهان بدون دندان او شکل نمی گرفتند. دست کشید بر لایه لایه پوست برهنه صورت خود بعد برگشت و رفت، به کجا؟<br />
حاتوپاهای پیرخود را برنمک می کشید ومی رفت تا محوطه وسیع گورستان را دوربزند و بگردد گرداگرد آن روزی چهل بارمرگ را آرزو کند.<br />
مرداد۱۳۷۲ تهران</ul>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/kpfictions.wordpress.com/189/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/kpfictions.wordpress.com/189/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/kpfictions.wordpress.com/189/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/kpfictions.wordpress.com/189/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/kpfictions.wordpress.com/189/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/kpfictions.wordpress.com/189/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/kpfictions.wordpress.com/189/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/kpfictions.wordpress.com/189/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/kpfictions.wordpress.com/189/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/kpfictions.wordpress.com/189/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/kpfictions.wordpress.com/189/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/kpfictions.wordpress.com/189/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/kpfictions.wordpress.com/189/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/kpfictions.wordpress.com/189/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=kpfictions.wordpress.com&amp;blog=15924509&amp;post=189&amp;subd=kpfictions&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>https://kpfictions.wordpress.com/2011/04/02/%d9%81%d8%aa%d9%86%d9%87-%e2%80%93-%d9%82%d8%a7%d8%b6%db%8c-%d8%b1%d8%a8%db%8c%d8%ad%d8%a7%d9%88%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="https://secure.gravatar.com/avatar/1807a7db3f173906bc035ed548f9c544?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">خلیل پاک‌نیا</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://ghrabihavi.files.wordpress.com/2010/12/war.jpg?w=150" medium="image">
			<media:title type="html">war</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>شکنجه‌ی سال نو- آنتوان چخوف</title>
		<link>https://kpfictions.wordpress.com/2010/12/25/%d8%b4%da%a9%d9%86%d8%ac%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%b3%d8%a7%d9%84-%d9%86%d9%88-%d8%a2%d9%86%d8%aa%d9%88%d8%a7%d9%86-%da%86%d8%ae%d9%88%d9%81/</link>
		<comments>https://kpfictions.wordpress.com/2010/12/25/%d8%b4%da%a9%d9%86%d8%ac%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%b3%d8%a7%d9%84-%d9%86%d9%88-%d8%a2%d9%86%d8%aa%d9%88%d8%a7%d9%86-%da%86%d8%ae%d9%88%d9%81/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 25 Dec 2010 09:06:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خلیل پاک‌نیا</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان خارجی]]></category>
		<category><![CDATA[آنتوان چخوف]]></category>
		<category><![CDATA[سروژ استاپانیان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kpfictions.wordpress.com/?p=184</guid>
		<description><![CDATA[( چند کلمه‌ای از جدیدترین شکل تفتیش عقاید) شما فراک تنتان می‌کنید، نشان «استانیسلاو» -البته اگر چنین نشانی داشته باشید- به گردن می‌آویزید، چند قطره عطر روی دستمال جیبیتان می‌چکانید، سیبلتان را با بطری‌بازکن می‌تابانید و این همه را آن‌قدر سریع و چنان خشم‌آلود انجام می‌دهید که انگار فراک را نه بر تن خود که [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=kpfictions.wordpress.com&amp;blog=15924509&amp;post=184&amp;subd=kpfictions&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>( چند کلمه‌ای از جدیدترین شکل تفتیش عقاید)</p>
<p><a href="http://kpfictions.files.wordpress.com/2010/12/chekhov_family.jpg"><img src="http://kpfictions.files.wordpress.com/2010/12/chekhov_family.jpg?w=105&#038;h=150" alt="" title="Chekhov_family" width="105" height="150" class="alignright size-thumbnail wp-image-185" /></a></p>
<ul>شما فراک تنتان می‌کنید، نشان «استانیسلاو» -البته اگر چنین نشانی داشته باشید- به گردن می‌آویزید، چند قطره عطر روی دستمال جیبیتان می‌چکانید، سیبلتان را با بطری‌بازکن می‌تابانید و این همه را آن‌قدر سریع و چنان خشم‌آلود انجام می‌دهید که انگار فراک را نه بر تن خود که برتن کین‌توز‌ترین دشمنتان می‌پوشانید. و در‌ همان حال، زیر لب غرولند می‌کنید:<br />
-مرده شور این زندگی را ببرد! نه در روزهای عادی راحتم می‌گذارند، نه در ایام عید! سر پیری از بام تا شام سگ‌دو می‌زنم! صد رحمت به پستچی‌ها!<br />
همسرتان «وروشکا» که با اجازهٔ شما می‌خواهم او را «شریک زندگی»تان بنامم کنار شما ایستاده است و یک‌بند ور می‌زند:<br />
- آقارو! می‌گوید: «عید دیدنی نمی‌روم!» آخر این هم شد حرف؟ قبول دارم که عید دیدنی، رسمی بی‌معنی و ابلهانه است، قبول دارم که انسان نباید مرتکب حماقت‌هایی از این دست شود ولی اگر جرأت کنی و از دید و بازدید منصرف شوی، از تو جدا می‌شوم&#8230; از خانه‌ات می‌روم&#8230; برای همیشه! اصلاً می‌میرم! آخر مگر ما چندتا عمو داریم؟ فقط یکی.. و تو زورت می‌آید که سال نو را به او تبریک بگویی! یا خواهرزاده‌ام لنوچکا را بگو که آن همه دوستمان دارد و تو&#8230; آدم بی‌شرم، نمی‌خواهی این افتخار را به او بدهی که به دیدنش بروی! فیودور نیکولایویچ به تو پول قرض داده، برادرم پیتا، ما را دوست دارد، ایوان آندره‌ییچ تو را سر کار گذاشته و تو!&#8230; تو این چیز‌ها را درک و احساس نمی‌کنی! خدای من، راستی که موجود بدبختی هستم! راستش را بخواهی تو آدم خیلی احمقی هستی! تو به یک زن دیوصفت احتیاج داری تا دم به ساعت روزگارت را سیاه کند نه به زن محجوبی مثل من، بله! بی&#8230; وجد&#8230; ان! از تو متنفرم! چشم ندارم ببینمت! تو باید همین حالا راه بیفتی! این هم فهرست کوتاهی که برایت تهیه کرده‌ام&#8230; باید به تک تک این‌ها سر بزنی! اگر حتی یکیشان را از قلم بندازی، صلاحت نیست به خانه برگردی!<br />
وروچکا نه دعوا و مرافعه می‌کند، نه با چنگ و ناخن چشم می‌درد. اما شما این همه بزرگواری‌اش را درک نمی‌کنید و هم‌چنان به غرولندتان ادامه می‌دهید. بعد از آن‌که از کار آرایشتان فارغ شدید و پالتو پوست تنتان کردید، شما را تا دم در بدرقه می‌کند و از پشت سرتان می‌گوید:<br />
- ظالم! بلای جان! بی‌رحم!<br />
از آپارتمان واقع در بولوار زوبوسکی، بیرون می‌روید و درشکه‌ای می‌گیرید و با صدایی که به آوای سلونین هنرپیشه، در لحظهٔ مرگش در نمایش‌ «دلیله» شباهت دارد می‌گویید:<br />
-برو لفورتور، نزدیکی‌های «پادگان سرخ»<br />
درشکه‌های مسکو این روز‌ها به بادگیر چرمی مجهزند اما شما قدر این نعمت را نمی‌شناسید و گمان می‌کنید که سردتان نیست&#8230; منطق همسرتان، ازدحام و شلوغی شب گذشته در بالماسکهٔ بالشوی تئا‌تر، خماری ناشی از باده گساری‌های شب عید، میل شدیدتان به افتادن و خوابیدن، سوزش معده پس از پرخوری‌های شب گذشته- همهٔ این‌ها درهم می‌آمیزد و به هرج و مرج واقعی مبدل می‌شود و حالتان را به هم می‌زند&#8230; دلتان آشوب می‌شود، درشکه‌چی هم آن‌قدر آهسته می‌راند که انگار به قتل‌گاه می‌رود&#8230;<br />
سیمیون استپانیچ عموی همسرتان در لفورتور منزل دارد. او در شمار مردان بسیار نیک روزگار است شما و وروشکا را دیوانه‌وار دوست می‌دارد و بعد از مرگش کلیه دارایی‌اش به شما و وروشکا می‌رسد ولی&#8230; ولی مرده شور خودش و علاقه‌اش و ارث و می‌راثش را ببرند! از بخت بلندتان درست در لحظه‌ای به خانه‌اش پا می‌گذارید که سخت سرگرم کشف اسرار و رموز دنیای سیاست است. به استقبالتان می‌آید و می‌پرسد:<br />
-عزیز من، جان من، هیچ می‌دانی باتنبرگ چه نقشه‌هایی در سر دارد؟ آدم فوق‌العاده‌ای است، مگر نه؟ و آلمان را بگو!!<br />
استپانیچ از شیفتگان شخصیت باتنبرگ است. او هم مثل هر فرد عادی روسی در بارهٔ مسائل بالکان نقطه‌نظرهای شخصی‌اش را دارد و البته اگر در ید قدرتش می‌بود این مسائل را به بهترین وجه ممکن حل می‌کرد&#8230; سپس در حالی که رندانه چشمک می‌زند ادامه می‌پرسد:<br />
-نه برادر، در این قضیه نه موتکورکا تقصیر دارد، نه استامبولکا! هرچه هست زیر سر انگلیسی‌هاست! خدا سه بار لعنتم کند اگر دست انگلیسی‌ها در کار نباشد!<br />
به ناچار حدود یک ربع ساعت به حرف‌های استپانیچ گوش دادید و حالا قصد دارید خداحافظی کنید اما او آستینتان را چنگ می‌اندازد و از شما می‌خواهد که باز هم بمانید و همهٔ حرف‌هایش را بشنوید، از کوره در می‌رود، داغ می‌کند، آب دهانش را به صورت شما می‌پاشد، انگشتش را زیر بینیتان تکان می‌دهد، تمامی سر مقالهٔ یک روزنامه را برایتان می‌خواند، از جایش می‌جهد، دوباره می‌نشیند&#8230; به حرف‌هایش گوش می‌دهید و کش آمدن دقایق طولانی را حس می‌کنید و از بیم آن‌که چرتتان بگیرد چشمانتان را فراخ می‌گشایید&#8230; آن‌قدر گیج و منگ می‌شوید که مغزتان به خارش می‌افتد&#8230; باتنبرگ و موتکورف و استامبولف و انگلستان و مصر- همهٔ این‌هاـ مانند شیطانک‌های ریز بنا می‌کند در برابر چشم‌هایتان به ورجه ورجه کردن.<br />
نیم ساعت می‌گذرد&#8230; نیم ساعت دیگر&#8230; اوف!<br />
حدود یک ونیم ساعت بعد، از منزل او خارج می‌شوید، درشکه‌ای می‌گیرید و آه کشان می‌گویید:<br />
- بالاخره دست از سرم برداشت! پست‌فطرت پاک کله‌پام کرده بود!<br />
درشکه! برو به خامونیکی! مردکهٔ لعنتی با آن بحث‌های سیاسی‌اش نزدیک بود روحم را از کالبدم بیرون بکشد.<br />
در خامونیکی دیدار با سرهنگ فیودور نیکولاییچ-‌ همان کسی که از پارسال ۶۰۰ روبل به او بدهکارید- در انتظار شماست. بعد از آنکه تبریک‌ها و شادباش‌هایتان را می‌شنود نگاه پر مهرش را به چشم‌هایتان می‌دوزد و می‌گوید:<br />
-متشکرم که به دیدنم آمدید، متشکرم عزیزم!<br />
من هم سال نو را متقابلا به شما تبریک عرض می‌کنم&#8230; خوشحالم، واقعا خوشحالم! مدت‌ها بود که منتظر این دیدار بودم&#8230; گمان کنم از پارسال حساب مختصری با شما دارم&#8230; فکر نمی‌کنم مبلغش زیاد باشد&#8230; البته مهم نیست، همین‌طوری گفتم&#8230; منظوری نداشتم. راستی چطور است گلویی‌تر کنیم؟<br />
و‌ همان موقع که شما نگاه‌تان را به زمین می‌دوزید و تته پته کنان اعلام می‌کنید والله و بالله در حال حاضر پولی که آزاد باشد در بساط ندارید و با لحنی گریه‌آلود از او تقاضای یک ماه مهلت می‌کنید، بازوانش را از هم می‌گشاید و قیافهٔ غم‌انگیزی به خود می‌گیرد و پچ پچ‌کنان می‌گوید:<br />
-آخر عزیز من، بنا بود این پول را شش ماهه به من پس بدهید! اگر خودم احتیاج مبرم به پول نداشتم غیرممکن بود شما را به یاد بدهیتان بندازم! عزیزم باور کنید که دارید تباهم می‌کنید&#8230; یک هفته بعد کلی سفته دارم که موعد سررسیدشان است&#8230; باید پول این سفته‌ها را پرداخت کنم ولی شما&#8230;<br />
خدای من! خیلی عذر می‌خواهم اما ناچارم بگویم که ن‌هایت بی‌شرمی است&#8230;<br />
و سرهنگ مدتی موعظه می‌خواند و پند و اندرزتان می‌دهد؛ با چهره‌ای برافروخته و خیس از عرق، از منزل او بیرون می‌روید،<br />
سورتمه‌ای می‌گیرید و بانگ می‌زنید:<br />
- ایستگاه گورودسکایا، احمق!<br />
لنوچکا را که خواهرزادهٔ زنتان باشد سخت آشفته حال می‌یابید. در اتاق پذیرایی آبی رنگ خانه‌اش روی کاناپه‌ای دراز کشیده است. از سردرد می‌نالد و مایعی را که معلوم نیست چه آشغالی است بو می‌کشد. چشم‌هایش نیمه‌بسته است، به طرف شما دست دراز می‌کند و آه‌کشان می‌گوید:<br />
-آه، شما هستید می‌شل؟&#8230; بیایید این‌جا، کنار من بنشینید&#8230;<br />
حدود پنج دقیقه پلک‌هایش را می‌بندد و بعد چشم‌هایش را کمی باز می‌کند و با صدایی که انگار در حال نزع است می‌پرسد:<br />
-میشل، آیا خوش‌بخت هستید؟<br />
آن‌گاه کیسه‌های زیر چشمش متورم می‌شود و قطره‌های اشک مژه‌هایش را خیس می‌کند&#8230; از جایش برمی‌خیزد و دست بر سینهٔ متلاطم خود می‌نهد و می‌گوید:<br />
-میشل، آخر چطور ممکن است&#8230; بین ما&#8230; همه چیز تمام شده باشد؟<br />
محال است گذشته‌مان به کلی فراموش شود! آه، نه!<br />
شما عبارات نامفهومی بر زبان می‌آورید و درمانده به پیرامونتان می‌نگرید تا مگر مفری بیابید اما در همین هنگام بازوان لنوچکا مثل مار به دور گردنتان می‌پیچد و یک لایه از پودر و کرمِ صورتش در یک چشم به هم زدن دور یقه و سینهٔ فراکتان می‌ماسد. بیچاره فراکِ بردبار و باگذشتتان!<br />
اشکِ چشم لنوچکا سینه‌تان را آب‌یاری می‌کند و او آه‌کشان ادامه می‌دهد:<br />
-میشل آخر چطور ممکن است آن لحظه‌های شیرینمان دیگر تکرار نشوند؟ آخر قسم‌هایتان چه شد، آن وعدهٔ عشق ابدیتان کجا رفت؟<br />
اوف! اگر دقیقه‌ای دیگر به همین منوال بگذرد خودتان را با سر توی زغال‌های گداختهٔ بخاری خواهید انداخت اما در‌ همان موقع، از بختِ بلندتان، صدای پایی به گوش می‌رسد و مردی با کلاه تاشو و چکمه‌های پنجه باریک وارد اتاق پذیرایی می‌شود&#8230; شما دیوانه‌وار از جایتان می‌جهید، دست لنوچکا را من باب خداحافظی می‌بوسید، در دلتان تازه وارد را دعا می‌کنید و مثل تیری که از کمان‌ رها شده باشد به کوچه می‌دوید و داد می‌زنید:<br />
-درشکه! برو به دروازه زاستاوسکایا!<br />
پتیا، برادر زنتان جزو آدم‌هایی است که به سنّت دید و بازدید عید اعتقاد ندارند، از این رو معمولا در ایام عید از خانه‌اش بیرون نمی‌رود. همین که شما را می‌بیند بانگ می‌زند.<br />
- هورا! چه عجب! و چه به موقع!<br />
سه بار با شما روبوسی می‌کند، به پیاله‌ای کنیاک مهمانتان می‌کند، با دو دخترخانم نا‌شناسی که پشت تیغهٔ اتاقش نشسته‌اند و زیر لب می‌خندند آشنایتان می‌کند؛ از این سر تا آن سر اتاق شلنگ تخته می‌اندازد و جست و خیز می‌کند، آن‌گاه قیافهٔ جدی به خود می‌گیرد و شما را به گوشه‌ای می‌کشد و می‌گوید:<br />
-بدجوری گرفتار شده‌ام برادر&#8230; پیش از عید کلی ول‌خرجی کردم و حالا یک آس و پاس شده‌ام&#8230; امید فقط به همت توست&#8230; اگر ۲۵ روبل به من قرض بدهی مثل آن خواهد بود که سرم را بی‌چاقو بریده باشی&#8230; تا جمعهٔ آینده هم پس می‌دهم&#8230;<br />
شما بنا می‌کنید به قسم خوردن:<br />
-باورکن پتیا، ندارم&#8230; به خدا که جیب من هم خالی است!<br />
-بس کن برادر! این قدر پست نباش!<br />
-ولی باورکن..<br />
-آقاجان بی‌رودربایستی بگو که داری ولی نمی‌خواهی بدهی، والسلام!<br />
پتیا دل‌خور می‌شود، شما را «حق ن‌شناس» می‌نامد و تهدید می‌کند که پته‌تان را نزد وروچکا روی آب بندازد&#8230; پنج روبل به او می‌دهید اما رضایت نمی‌دهد&#8230; پنج روبل دیگر از شما می‌گیرد و شما را مرخص می‌کند به شرط آن‌که صبح روز بعد، پانزده روبل دیگر برایش بفرستید.<br />
-درشکه! دروازه کالوژسکایا<br />
دیاتلف پدر تعمیدی فرزندتان که کارمند دولت است در حوالی دروازه کالوژسکایا سکونت دارد. تا شما را می‌بیند بغلتان می‌کند و شما را یک راست به طرف می‌زی پر از مزه‌های گوناگون می‌کشاند یک لیوان پر از عرق کاسنی به دستتان می‌دهد و عربده می‌کشد:<br />
-اصلا حرفش را نزن! تو حق نداری دست مرا رد کنی! می‌رنجم، تا دم مرگم می‌رنجم! تا این لیوان را نخوری نمی‌گذارم از این‌جا بروی! سریوژکا! پاشو در را قفل کن!<br />
چاره ندارید. مشروب را بر خلاف می‌لتان سر می‌کشید.<br />
پدر تعمیدی سر ذوق می‌آید و می‌گوید:<br />
-ممنونم! حالا که این‌قدر معرفت داری باید یک گیلاس دیگر هم بزنیم&#8230;<br />
اصلا حرفش را نزن! می‌رنجم! نمی‌گذارم از این‌جا بیرون بروی.<br />
به ناچار لیوان دوم را هم سر می‌کشید.<br />
پدر تعمیدی تحسینتان می‌کند:<br />
-ممنونتم دوست عزیز! به خاطر این‌که یاد من بودی باید یک گیلاس دیگر هم بزنیم.<br />
و قس علیهذا&#8230; مشروبی که در خدمت پدر تعمیدی فرزندتان می‌نوشید جان تازه‌ای در کالبدتان می‌دمد به طوری که در عید دیدنی بعدیتان یعنی در محلهٔ سوکولنیتسکایا، کلفت‌خانم را به جای خانم صاحب‌خانه می‌گیرید و دستش را با صمیمیت و حرارت می‌فشارید&#8230;<br />
شب، خسته و مچاله و از پا افتاده، به منزلتان باز می‌گردید. عیالتان ـ ببخشید شریک زندگیتان ـ از شما استقبال می‌کند و می‌پرسد:<br />
-خوب<br />
-خوب، پیش همه رفتی؟ همه را دیدی؟ چرا جواب نمی‌دهی؟‌ها؟ بالاخره تعریف می‌کنی یا نه؟ چرا حرف نمی‌زنی؟ خرج درشکه‌ات چقدر شد؟<br />
-پنج&#8230; پنج روبل و هشتاد کوپک&#8230;<br />
-چی&#8230; ی&#8230; ی؟ مگر دیوانه شده‌ای مرد؟ تو مگر میلیونری که‌ آن همه پول درشکه بدهی؟ خدایا این مرد می‌خواهد ما را به روز سیاه بنشاند!<br />
بعد نوبت به موعظه می‌رسد. وروچکا مدعی است که شما بوی شراب می‌دهید، که شما بلد نیستید لباسی را که تن لنوچکا بود به دقت تشریح کنید، که شما جبار و ستمگر و آدمکش هستید&#8230; آخر سرهم درست در لحظه‌ای که خیال می‌کنید بتوانید کپهٔ مرگتان را بگذارید و دمی بیاسایید ناگهان سراپایتان را بو می‌کند و با چشم‌هایی وحشت‌زده نعره می‌زند:<br />
-گوش کنید آقا، کور خوانده‌اید! نمی‌توانید کلاه سرم بگذارید! بفرمایید که غیر از عید دیدنی کجا‌ها تشریف برده بودید؟<br />
-هیچ.. هیچ‌جا&#8230;<br />
-دروغ می‌گویید، دروغ! موقعی که تشریف بردید بیرون بوی «ویولت دوپارم» می‌دادید ولی حالا از شما بوی «اوپاپاناکس» می‌آید. من از تما کار‌هایت سر در می‌آورم، بدبخت بی‌نوا! حالا بفرمایید حرف بزنید! برپا! وقتی با شما حرف می‌زنم حق ندارید بخوابید! با کی بودید؟ «او» کیست؟ ا<br />
اسمش چیست؟<br />
سرفه‌تان می‌گیرد، با چشم‌های از حدقه درآمده، گیج و منگ سر تکان می‌دهید.<br />
اما او هم‌چنان بانگ می‌زند:<br />
-جواب نمی‌دهید؟ حرف نمی‌زنید؟ نه؟ وای قلبم! د&#8230; ک‌تر! این مرد&#8230; مرا&#8230; کشت! می‌&#8230; می‌&#8230; رم!<br />
و حالا،‌ای مرد نازنین لباستان را تنتان کنید و بدوید پی دکتر، سال نوتان مبارک</ul>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/kpfictions.wordpress.com/184/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/kpfictions.wordpress.com/184/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/kpfictions.wordpress.com/184/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/kpfictions.wordpress.com/184/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/kpfictions.wordpress.com/184/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/kpfictions.wordpress.com/184/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/kpfictions.wordpress.com/184/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/kpfictions.wordpress.com/184/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/kpfictions.wordpress.com/184/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/kpfictions.wordpress.com/184/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/kpfictions.wordpress.com/184/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/kpfictions.wordpress.com/184/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/kpfictions.wordpress.com/184/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/kpfictions.wordpress.com/184/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=kpfictions.wordpress.com&amp;blog=15924509&amp;post=184&amp;subd=kpfictions&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>https://kpfictions.wordpress.com/2010/12/25/%d8%b4%da%a9%d9%86%d8%ac%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%b3%d8%a7%d9%84-%d9%86%d9%88-%d8%a2%d9%86%d8%aa%d9%88%d8%a7%d9%86-%da%86%d8%ae%d9%88%d9%81/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="https://secure.gravatar.com/avatar/1807a7db3f173906bc035ed548f9c544?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">خلیل پاک‌نیا</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://kpfictions.files.wordpress.com/2010/12/chekhov_family.jpg?w=105" medium="image">
			<media:title type="html">Chekhov_family</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>حفره- قاضی ربيحاوی</title>
		<link>https://kpfictions.wordpress.com/2010/11/16/%d8%ad%d9%81%d8%b1%d9%87-%d9%82%d8%a7%d8%b6%db%8c-%d8%b1%d8%a8%d9%8a%d8%ad%d8%a7%d9%88%db%8c/</link>
		<comments>https://kpfictions.wordpress.com/2010/11/16/%d8%ad%d9%81%d8%b1%d9%87-%d9%82%d8%a7%d8%b6%db%8c-%d8%b1%d8%a8%d9%8a%d8%ad%d8%a7%d9%88%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 16 Nov 2010 13:04:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خلیل پاک‌نیا</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان فارسی]]></category>
		<category><![CDATA[قاضی ربيحاوی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kpfictions.wordpress.com/?p=178</guid>
		<description><![CDATA[چرا هيچكس نمی داند كه من شهيد شده ام؟ در حالی كه شهيد شده ام. به شهادت رسيده ام. به لقاالله پيوسته ام. می پيوندم. زمستان بود. هنوز هم زمستان است. زمستان و باران. آن روز باران نباريد. سه روز بود مرتب می باريد. روز چهارم آفتابی شد. حالا دو ماه است که می گذرد. [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=kpfictions.wordpress.com&amp;blog=15924509&amp;post=178&amp;subd=kpfictions&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<ul><a href="http://kpfictions.files.wordpress.com/2010/11/kaveh-golestan.jpg"><img class="alignright size-thumbnail wp-image-179" title="kaveh golestan" src="http://kpfictions.files.wordpress.com/2010/11/kaveh-golestan.jpg?w=150&#038;h=100" alt="" width="150" height="100" /></a></ul>
<ul>چرا هيچكس نمی داند كه من شهيد شده ام؟ در حالی كه شهيد شده ام. به شهادت رسيده ام. به لقاالله پيوسته ام. می پيوندم.<br />
زمستان بود.<br />
هنوز هم زمستان است. زمستان و باران. آن روز باران نباريد. سه روز بود مرتب می باريد. روز چهارم آفتابی شد. حالا دو ماه است که می گذرد.<br />
نزديک غروب بود.<br />
من توی سنگر نشسته بودم. آنجا او مرا كشت، ته سنگر. داشتم سيگار می كشيدم. تفنگم سينه ديوار بود. دشمن از ما خيلی دور بود. نمی دانم او ناغافل از كجا آمد غافلگيرم كرد. وقتی ديدم سنگر در سايه ای فرورفت فكر كردم خورشيد دارد از پشت پرده ابری می گذرد، بعد چند تا سنگريزه از بالا افتاد پايين. حالا ديگر يك نفر آن بالا بود، می دانستم. ترس به جانم افتاد. آدم ترسويی نيستم. آرام سر بلند كردم. او بود. لوله تفنگش را به طرفم گرفت. بايد دست هايم را<br />
می گذاشتم روی سرم. اول دست راستم بالا رفت، بعد دست چپ را آهسته بلند كردم. در بين راه سيگار از لای انگشت هام ول شد افتاد و او فرصت نداد ـ تق تق تق.<br />
اينطور شد كه من شهيد شدم. بعد آنها خيال كردند كه من گم شده ام، خودم را گم و گور كرده ام، و هنوز در همين فكرند. همه شان. هم پدرم، هم مادرم و هم زري.<br />
به تو فكر می كردم زری وقتی كه او به رويم خاك پاشيد. اولين مشت خاك كه بر سينه ام ريخته شد فواره خون فروكش كرد. خاك قاطی خون شد و روی خون را پوشاند و من لباسم به رنگ خاك بود.<br />
به آسمان نگاه می كردم. و او آنجا بود. مثل يك هيولا، مثل مردهايی كه به خواب های ترسناك می آيند. پوتين هايش گلی بود و خورشيد پشت سرش پايين می آمد.<br />
اول تنه ام را پوشاند. بعد روی پاهايم خاك ريخت. ايستاده بود و با تنها چشم خود به من نگاه می كرد. يك چشم در سمت چپ و يك حفره عميق پر از زخم در سمت راست. بيلچه را بلند كرد و روی صورتم خاك ريخت. ديگر چيزی نديدم، بجر تاريكي.<br />
باد می آمد.<br />
من با خودم تنها شدم و هيچكس نيامد اسمم را جزو شهدا ثبت كند. اگر می آمد&#8230; بعد حجله ام را در محله می بستند، با آينه و شمع های روشن، عكسم را هم آن بالا می آويختند، نيمرخ با اجزاء سالم صورت. بعد تو می آمدي، لا به لای جمعيت رهگذر، می ايستادي، و مثل آن روز كه برای عباس گريه كردی برای من هم&#8230;<br />
و چادر سياهت كمی از صورتت پس می رفت، و نگاه می كردي، و چشم هايت سرخ می شدند و يك قطره اشك ـ فقط يك قطره كافی بود ـ از گوشه ی چشمت سرازير می شد و می غلتيد.<br />
افسوس زري، باد می پيچيد در آن عصر زمستان، و آن مردك كه گور مرا هم سطح زمين پر كرده بود و رفت و در باد گم شد&#8230; وگرنه تو می فهميدی كه من ديگر آن «قاسم»ی كه پيشتر می شناختی نيستم. آن پسرخاله ی تو كه كارش پادويی در پاساژها بود.<br />
چقدر طاقه ها سنگين بودند. شانه ی آدم درد می گرفت. شانه ی آدم می افتاد و پله ها پيچ در پيچ بود.<br />
«تندتر»<br />
«چشم اميرخان»<br />
راهروهای باريك و نمناك، گچ های فرو ريخته، اين هم طبقه ی سوم، فقط يك طبقه ی ديگر مانده است.<br />
«بدو پسر»<br />
«هع هع هع»<br />
اتاق های كوچك و نيم تاريك در سرتاسر راهرو صف بسته اند و آن اتاق روبرو مستراح است.<br />
«بدو پسر»<br />
بوی گُه توی راهرو است. از صبح تا غروب بوی گُه زير دماغت بود، قاسم.<br />
«بدو»<br />
اما هيچ نمی گفتي. حتی آن روز هم هيچ نگفتي، فقط گفتی نه.<br />
يادت هست پسر؟ آن روز كه حسين شاگرد ابرام آقا گفت خوب است يك هواكش بگذاريم&#8230;؟<br />
طفلكی چسين تازه آمده بود. بعد رفت. در يك به يك كارگاهها را زد.<br />
می خواست از آنها پول جمع كند برای هواكش. اول از همه آن يارو تركه درآمد.<br />
گفت:« كو بوی گُه؟» چندتا نفس عميق كشيد و سر تكان داد: « كو!؟»<br />
بعد ابرام آقا آمد و يوسفي، نفس نفس كشيدند.<br />
«بوی گُه؟&#8230;نه!»<br />
و همه گفتند اين بوی گه نيست، بوی يك چيز ديگر است. نه نيست. و حسين به تو نگاه كرد: «قاسم&#8230;»<br />
«نه. يك بوی ديگری است»<br />
حسين خجالت كشيد، ‌گفت: « آره نيست حتماً نيست» و خنديد: « بوی گُه؟» ‌و باز گفت كه بد فهميده است. و همه  نيش هايشان را تا بنا گوش باز كردند. تو هم خنديدي. همراه با آنها و با حسين.<br />
«بدو پسر»<br />
ولی حالا ديگر همه چيز تمام شده است. دفترچه ی بدبختی ها به ته رسيد و بسته شد. شكايتی نيست. هرچند هيچگاه شكايتی نبوده. از هيچكس. حتی از او كه مثلاً پدرم بود.<br />
خودت بگو پدر، هيچوقت روی حرفت حرفی زده ام؟ هميشه همانطور بود كه می خواستي. خب آن اوايل هم اشتباه از من بود. آنوقت ها را می گويم كه تازه با مادرم عروسی كرده بودي. به تو پدر نمی گفتم و تو دلخور بودي. خيلی به من می گفتی بگويم، مادرم هم اين را از من می خواست اما من زبانم نمی چرخيد و می دانستم كه پدرم در زندان مرده است. هی می گفتم مش اسماعيل. تا آن روز كه ديگر مش اسماعيل نبودی و پدر بودي. يادت هست؟<br />
هيچكس خانه نبود، فقط تو بودي. عصر بود و من تازه از راه رسيده بودم. باران بند آمده بود. در حياط داشتی بخاری را تعمير می كردي. سلام كردم خواستم بروم توی اتاق كه صدايم زدي. برگشتم. گفتي: «برو از زيرزمين نفت بياور» .<br />
رفتم. پله ها خيس بود. پنج تا پله ی بلند و كم عرض. لامپ را زدم كم نور بود. زير زمين بوی بدی می داد. مثل هميشه. بوی مرده می داد. مشغول شدم از بشكه ی بزرگ نفت بردارم. شير را باز كردم و منتظر ايستادم. ناگاه حس كردم يكی پشت سرم است. برگشتم تو بودي. چوب باريكی هم توی دستت بود. پرسيدي: « من كی هستم؟»<br />
عقب كشيدم. باز پرسيدي. سؤال عجيبی بود. كمرم را به ديوار می ساييدم و عقب می رفتم. باز هم خيال كردم جداً می خواهی بدانی كی هستي.<br />
گفتم: «مش اسماعيل».<br />
چوب تو بالا رفت جرخيد، و بر پشت گردنم فرود آمد. يك لحظه ديدم لامپ توی مه فرو رفت. اين را با تنها چشمم ديدم. خم شدم. شانه ام كشيده شد به ديوار. صدايم در نمی آمد. تو هی زدی روی پاهايم:<br />
«پدر فهميدي؟ من پدر تو هستم»<br />
نبودي.<br />
نعره می زدي: «فهميدي؟»<br />
«فهميدم»<br />
می فهميدم و درد چوب رگ هايم را كی گزيد. بعضم شكست و اينطور بود كه تو پدرم شدی و نوارهای سياه پدری ات بر ساق پاهايم ماند، اما من به هيچكس نشانشان ندادم. اينطور آدمی نبودم. من آدم خوبی بودم زري. اميرخان از من راضی بود. تو هم آنوقت ها از من راضی بودی زري.<br />
جمعه ها عيدمان بود. هنوز چشمم سالم بود و پدرم نمرده بود برايت آدامس می آوردم. چند سالمان بود؟ تو به مدرسه می رفتی و من با پدرم كار می كردم زنبه كشی و از اينجور كارها. جمعه ها اما مال خودمان بود. تو از جويدن خوشت می آمد. شق شق شق و من كيف می كردم وقتی تو می جويدي.<br />
«حالا از اين سبزها بجو»<br />
هر جمعه آدامس هايی با رنگ های تازه تر. تا خانه ی شما خيلی راه بود و من دلم می خواست هر روز پيش تو باشم و هر چه دارم به تو بدهم. آن زنجير نايلونی هفت رنگ كه يادت نرفته؟ خيلی دوستش داشتم. سه هفته طول كشيد تا تمام شد. روزها كه نمی شد بافت. روزها كار بود و گل بود و زنبه بود.<br />
«بدو پسر»<br />
و پدر آن بالا بود و برای بنا گل می برد و من هم به دنبال پدرم بودم، با زنبه ای كوچكتر، پله ها هنوز درست نشده بودند ليز بودند و هی می خواستم از آن بالا بيفتم و نمی افتادم. بوی خاك چه خوش است. وقتی بر آن آب بريزند، « فشش» و شب ها می بافتم، با قرقره و نايلون و سنجاق. بعد در يك جمعه برايت آوردمش. چه بلند و قشنگ شده بود. وقتی گرفتی چه ذوقی كردي، نگاهش كردي، اينور و آنور. بعد كمی از آن را دور دستت پيچيدی و به من گفتي: «برگرد»<br />
برگشتم. پشت به تو و رو به ديوار. دانه های ريز نمك از ديوار بيرون زده بود، ريز مثل دانه اشك بچه. بعد يك ضربه بر گرده ام زدي: «هي»<br />
چرا اين كار را كردي؟ البته شوخی بود. بازی بود. يعنی كه من اسب بودم و تو دختر يكه سوار. اما اسبه خيلی دردش گرفت. محكم زدی و خنديدي.<br />
آی دختر يكه سوار. آن روز پشت اسب تو سوخت و آن سوزش هميشه با او ماند. تا سال ها بعد. تا سال هايی كه بين ما فاصله افتاد.<br />
آن سال ها، آن اوايل، برايم دل می سوزاندي. از چشمم قطره قطره آب سرازير می شد و پدرم در زندان بود و تو خيال می كردی برای او گريه می كنم اما من اصلاً گريه نمی كردم. فقط آب بود كه شر شر می ريخت و چشمم را می سوزاند. شش ماه مدام آب شور، تا اين كه مادرم مرا به بيمارستان برد باز هم زمستان بود. دو هفته آنجا بودم. بين آدم هايی كه حال و روزشان مثل من بود و به جای چشم يك مشت پنبه و پارچه سفيد داشتند. روزی كه آمدم بيرون يك حفره ی عميق زخم با خود آوردم كه تو از آن می ترسيدی و رو بر می گرداندی و من ديگر به خانه ی شما نيامدم.<br />
پانزده ساله بودم.<br />
تو حق داشتي. حفره دهن باز كرده بود و دل آدم را به هم می زد و من ساعت ها در آينه به آن زل می زدم. بعد دانستم كه هست و هميشه خواهد بود و حتی از دعاهای مادرم هم كاری ساخته نيست.<br />
فايده ای نداشت مادر. خدا دروغگو ها را كور می كند و من به تو دروغ گفته بودم. نمی توانستم راستش را بگويم. تو چه ساده بودی كه باور كردي. سينما تا آن وقت شب؟ تو هم پرسيدی اما گفتم ماشين گيرمان نيامد پياده آمديم. لابد همه اش چشمت به در بود و خوابت نمی برد.<br />
می دانی چه وقت را می گويم؟<br />
چه روزهای سختی بود آن روزها كه پدر از بالای داربست افتاده بود و پايش عيب كرده بود و ديگر سركار نمی رفت&#8230;بايد خوب يادت باشد. تو لابد خوابت نمی برد و همه اش چشمت به در بود كه ما بياييم اما ما آن موقع روی ديوار كم عرض ايستاده بوديم.<br />
گفتم: «می ترسم»<br />
گفت:« ترس نداره» و تند به دور و بر نگاه انداخت: «فقط راديو را بردار»<br />
پنجره خيلی كوچك بود و خودش نمی توانست از آن بگذرد. دريچه بود.<br />
گفتم: «می ترسم» اما دير شده بود. تا سينه فرو رفته بودم.<br />
گفت: «كسی خانه نيست. می دانم.»<br />
در اتاق كسی نبود. اتاق تاريك بود و بيرون نوری سبك، مثل مه اول صبح در هوا بود. سر ژوليده ی پدر از پشت دريچه پيدا بود و من تا از او چشم بر می داشتم ديگر آن نرمی قالی زير پا را حس نمی كردم.<br />
گفت: «برو»<br />
بغض توی گلويم سد بسته بود.<br />
گفت: «برو»<br />
و نگاهش مرا هل می داد. سر چرخاندم و سفيدی كليد برق را ديدم. خيز برداشتم كليد را زدم. پدر از ته گلو و با چهره ی برافروخته فرياد زد «خاموش كن»<br />
روشنايی ترس آوری بود. باز كليد را زدم.<br />
«روی ميز است»<br />
مثل كورها رفتم. راديو روی ميز بود. بلندش كردم سنگين بود. راه افتادم. اما حالا انگار چيزی در دست های من نبود و به جای آن باری هزار بار سنگين تر از يك زنبه گل روی شانه هايم بود. نگاه گربه وار پدر به راديو بود. « بدو»<br />
تا حالا توی قير راه رفته اي؟<br />
وقتی از آن حفره، از آن بالا سالن پر از تاريكی عبور كردم و بيرون آمدم پيشانی ام خورد بالای دريچه و تق صدا كرد اما نيفتادم.<br />
«چی شد؟»<br />
«هيچي»<br />
بعد با زخمی بر پيشانی به خانه آمدم كه تو آن را نديدی مادر. چشم هايت پر از خواب بود و من در همان حال به تو دروغ گفتم. روز بعد هم دروغ گفتم.<br />
«خوردم زمين سرم گرفت به جدول»<br />
اينطور بود.<br />
«به كسی چيزی نگويی پسر»<br />
«بدو»<br />
اين سرنوشت تو بود قاسم، مال تو بود. حالا كه تنهايی و زير خروارها خاك خفته ای از خودت خجالت بكش، معذرت بخواه خم شو و معذرت بخواه، از همه، از زري، از پدرت، از آن يكي، مادرت، اميرخان، از تمام مردم دنيا، حتی از عباس. از عباس كه وقتی با زری در كوچه ها قدم می زد دنبالش می كردي. مال سال ها پيش است، باشد، همان يكی دو بار هم خيلی بود. چرا اين كار را می كردي؟ چرا مثل سايه می رفتی دنبالشان؟ مگر تو كی بودي، ها، كه به عباس حسادت می كردي؟ خم شو، بيشتر، و از او تشكر كن. سپاسگزارم. اگر عباس نبود تو حالا به اين درجه ی رفيع نمی رسيدي. اگر عباس نبود و حجله اش نبود و زری آن روز نمی آمد. مقابل حجله&#8230;<br />
اما تو آمدی زري. آهسته آمدی و ايستادی رو در روی عباس و به او نگاه كردی و من چرخيدم و ار لا به لای مشبك های حجله ی عباس تو را ديدم كه گريه كردي.<br />
عباس هزار تا آينه داشت و من در همه ی آنها خودم را ديدم اما هزار عكس من به يك عكس عباس نيرزيد. با آن چشم های درشت و موهای صاف شانه خورده اش. لبخند می زد و به من نگاه می كرد و من به خودم نگاه می كردم و در هر آينه قسمتی از صورتم پيدا بود و در آن آينه بزرگ كه درست وسط حجله بود زخم چشمم پيدا بود.<br />
آه چه خوب كردی آن طور به من نگاه كردی عباس. تو را حتماً زود ثبت نام كردند&#8230; نه&#8230;؟ از من خيلی ايراد گرفتند. همه اش بهانه بود. احتياج نداريم، باشد چند ماه ديگر، و از اين حرفها&#8230; اما هيچكدامشان نتوانست مرا از توی پيله در بياورد. التماس كردم نمی دانی چه وضعي. از اين اتاق به آن يكي، سی تا امضاء، بدو برو رو پله ها. بعد راهی جنوب شديم. تو هم جنوب بودی يادم هست. چه بارانی بود. عمر تو به فصل باران نرسيد.<br />
ما زمستان آنجا بوديم و دشت خيس خيس بود. يك ماه آنجا بودم. شايد هم كمتر. بعد هم كه خوب اينطور شد. غافلگير شدم، و به خاطر همين هم هنوز پيدايم نكرده اند. پيدايم می كنند. كافی است بيايند و كمی بگردند؟<br />
راستی چرا نمی گرديد؟<br />
آدرس دقيقم را می دهم. بياييد جبهه ی جنوب. توپخانه بزرگ ما كجاست؟ پيدايش كنيد. بعد بياييد پايين تر. يك سنگر هست. سنگر كه زياد هست. بپرسيد سنگری كه قاسم تويش بود. نشانتان می دهند. از آن سنگر نزديك به يك ربع ساعت مستقيم بياييد به طرف دشمن. چپ و راست نه، مستقيم. بعد يك ريل هست. نه ريل واقعي. ده بست متر آهن دراز كه نه سر دارد و نه ته، همينطور توی دشت تك و تنها است. پيش از آن حتی در خواب هم چنين ريلی نديده بودم. به نظرم رسيد كه دشمن بايد همين طرف ها باشد.<br />
باد بود و دشت خالی بود و هيچ چيز دور تا دور ديده نمی شد. صدای شليك برای چند لحظه از هر دو طرف قطع شده بود. عجيب بود. من كنار ريل ايستده بودم. بعد خم شدم و در حالی كه تفنگم را در بغل می فشردم دو خيز برداشتم. سريع ديدم بالای سنگری هستم با پاهای از هم باز ايستادم. يك نفر ته سنگر نشسته بود و داشت سيگار می كشيد. لوله ی تفنگ را به طرفش گرفتم. سر بلند كرد. آدم عجيبی بود تن خود را جمع كرد. ترسيده بود دستش را كه بالا آورد سيگار از لای انگشت هايش افتاد. با تنها چشم خود به من نگاه می كرد. در‌آن طرف صورتش به جای چشم يك حفره ی زخم ديده می شد. آن چشم سالم نگاه بدی داشت. بد جور به من نگاه می کرد و من مهلتش ندادم، ماشه را كشيدم: تق تق تق.<br />
تهران ـ 61</ul>
<p>*داستان «حفره» پیش از این در «دوات» منتشر شده است.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/kpfictions.wordpress.com/178/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/kpfictions.wordpress.com/178/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/kpfictions.wordpress.com/178/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/kpfictions.wordpress.com/178/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/kpfictions.wordpress.com/178/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/kpfictions.wordpress.com/178/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/kpfictions.wordpress.com/178/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/kpfictions.wordpress.com/178/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/kpfictions.wordpress.com/178/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/kpfictions.wordpress.com/178/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/kpfictions.wordpress.com/178/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/kpfictions.wordpress.com/178/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/kpfictions.wordpress.com/178/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/kpfictions.wordpress.com/178/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=kpfictions.wordpress.com&amp;blog=15924509&amp;post=178&amp;subd=kpfictions&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>https://kpfictions.wordpress.com/2010/11/16/%d8%ad%d9%81%d8%b1%d9%87-%d9%82%d8%a7%d8%b6%db%8c-%d8%b1%d8%a8%d9%8a%d8%ad%d8%a7%d9%88%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="https://secure.gravatar.com/avatar/1807a7db3f173906bc035ed548f9c544?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">خلیل پاک‌نیا</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://kpfictions.files.wordpress.com/2010/11/kaveh-golestan.jpg?w=150" medium="image">
			<media:title type="html">kaveh golestan</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>توی دشت بین راه- قاضی ربیحاوی</title>
		<link>https://kpfictions.wordpress.com/2010/11/08/%d8%aa%d9%88%db%8c-%d8%af%d8%b4%d8%aa-%d8%a8%db%8c%d9%86-%d8%b1%d8%a7%d9%87-%d9%82%d8%a7%d8%b6%db%8c-%d8%b1%d8%a8%db%8c%d8%ad%d8%a7%d9%88%db%8c/</link>
		<comments>https://kpfictions.wordpress.com/2010/11/08/%d8%aa%d9%88%db%8c-%d8%af%d8%b4%d8%aa-%d8%a8%db%8c%d9%86-%d8%b1%d8%a7%d9%87-%d9%82%d8%a7%d8%b6%db%8c-%d8%b1%d8%a8%db%8c%d8%ad%d8%a7%d9%88%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 08 Nov 2010 13:40:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خلیل پاک‌نیا</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان فارسی]]></category>
		<category><![CDATA[قاضی ربیحاوی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kpfictions.wordpress.com/?p=169</guid>
		<description><![CDATA[دشت در روبرو پهناور بود تا خط افق چیزی توی دشت نبود غیر از زمین صاف پُر از شوره به پشت سر که نگاه می‌انداختیم شعله‌های آتش دیده می‌شد زبانه‌کشان مثل هیولای زخمی به خود می‌پیچیدند پخش می‌شدند و شهر که حالا هیچی‌ش پیدا نبود زیر چترهایی از آتش بود مردم به شکل سایه‌های کوچک [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=kpfictions.wordpress.com&amp;blog=15924509&amp;post=169&amp;subd=kpfictions&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<ul><a href="http://kpfictions.files.wordpress.com/2010/11/war.jpg"></a><a href="http://kpfictions.files.wordpress.com/2010/11/p-warabadan2.jpg"><img class="alignright size-thumbnail wp-image-172" title="p-WarAbadan2" src="http://kpfictions.files.wordpress.com/2010/11/p-warabadan2.jpg?w=150&#038;h=110" alt="" width="150" height="110" /></a><br />
دشت در روبرو پهناور بود تا خط افق چیزی توی دشت نبود غیر از زمین صاف پُر از شوره<br />
به پشت سر که نگاه می‌انداختیم شعله‌های آتش دیده می‌شد زبانه‌کشان مثل هیولای زخمی به خود می‌پیچیدند پخش می‌شدند و شهر که حالا هیچی‌ش پیدا نبود زیر چترهایی از آتش بود<br />
مردم به شکل سایه‌های کوچک لغزان در بخار از دل آتش بیرون می‌جستند خود را می‌انداختند توی دشت لب‌تشنه پا می‌کشیدند تا آبادی بعد که در چهل کیلومتری بود در پیشاپیش ما سایه‌هایی داشتند به مقصد می‌رسیدند<br />
پدر گفت یه کمی بشینیم و ایستاد با لب‌های سفید شده‌ش خم شد روی پنجه پاها نشست بعد من و دوتا خواهرهام که از من کوچک‌تر بودند خودمان را ولو کردیم روی زمین مادر هم قمقمه آب را از روی شانه پایین آورد نشست افراد یک خانواده که پشت سر ما بودند آمدند از کنارمان گذشتند رفتند دور شدند<br />
خواهر بزرگتر گفت آب<br />
مادر از قمقمه آب ریخت توی لیوان دراز کرد بطرف پدر و پدر لیوان را گرفت آب را ریخت توی دهن لیوان را به مادر پس داد هنوز آب را قورت نداده بود نگه داشته بود توی دهنش تاباند مضمضه کرد مثل وقتی که گاهی بعد از خوردن غذا مادر با آفتابه مسی آب روی دست او می‌ریخت و او یک مُشت آب به دهان می‌ریخت نگه می‌داشت توی دهن می‌تاباند خوب با فشارِ آب لای دندان ها را می‌شست بعد آب را تُف می‌کرد به داخل لگن اما حالا آب را تُف نکرد بلکه قورت داد بلعید با لذت نفس عمیق کشید<br />
ما هرکدام لیوانی آب خوردیم آخرین نفر مادر بود برگشت به ناپیدایی شهر نگاه کرد گفت کاش بچه‌م هم اومده بود<br />
از افراد خانواده ما دو نفر هنوز توی شهر مانده بودند برادر بزرگم زهیر و مادر بزرگم که بی‌بی صداش می‌کردیم<br />
پدر گفت اون خودش خواست بمونه نیاد<br />
مادر هیچ نگفت<br />
پدر گفت اصلا چرا موند چرا نیومد؟<br />
برادرم به صف سربازان داوطلب پیوسته و حالا برای جنگ با دشمن در شهر مانده بود<br />
گفتم خوب دیگه هرکسی یه عقیده‌ای داره<br />
پدر عصبانی شد گفت من ریدم به اون عقیده بعد سر به زیر انداخت کشیده گفت عقیده<br />
آفتاب کج می‌تابید و تا به وسط آسمان برسد هنوز ساعتی مانده بود یک روز گرم پاییز بود با طلوع راه افتاده بودیم که به گرما نخوریم چون بچه کوچک با ما بود سخت راه می‌رفتیم گرما ما را گرفت تنها نبودیم مردم پراکنده با قمقمه یا بی قمقمه بر دوش می‌آمدند می‌رفتند دشت تبدیل شده بود به یک پیاده رو با طول و عرضی فراتر از نگاه بی آنکه کسی از روبرو بیاید همه به یک جهت می‌رفتیم با هرچه شتاب که داشتیم زیر خورشید قرص تمام حتی لکه ابری نبود جلوش سد کند از گرماش بکاهد یا سایه بیندازد بر راه و شعله‌ها می‌غُریدند شعاع سرخ‌شان به هر سو می‌گسترد چنگ می‌انداخت بر سطح زمین به دنبال صیدی آدمی تا در خود ببلعد فرو ببرد مردم می‌گریختند سپری نداشتند که پشت آن پنهان شوند هیچ غیر از سنگرهای کوچک گور شکل پُر از نم<br />
خواهر بزرگ‌تر باز گفت آب<br />
پدر غُرید گفت می‌زنم توی سرت ها<br />
خواهر بزرگ‌تر زد زیر گریه و حتی بعد از خوردن آب هم ساکت نشد گفتم بسه دیگه<br />
حالا قمقمه بر شانه من بود خواهر بزرگتر با گریه پرسید داریم می‌ریم به کجا؟ گفتم اول می‌ریم شادگان بعد می‌ریم اصفهان یا یه جای بهتر<br />
مدتی طولانی در سکوت رفتیم آب قمقمه از نصف هم کمتر شده بود گاهی یک جیپ ارتشی تند از کنارمان می‌گذشت و با رفتنش به ما خاک می‌خوراند گروه‌هایی جوان می‌رسیدند از ما جلو می‌زدند نمی‌دانستیم چقدر دیگر راه داریم تند می‌رفتیم که پیش از شب برسیم<br />
مادر باز نگاهی به پشت سر انداخت و گفت بیچاره بی‌بی<br />
گفتم وقتی راه باز بشه ماشین‌ها بتونن رفت و آمد کنن من خودم بر می‌گردم میارمش<br />
همین‌جور چیزی گفته بودم بدون اینکه به آن فکر کرده باشم<br />
یک روز قبل از به راه افتادن به بی‌بی گفتم تو را هم می‌بریم اما می‌دانستم پاهای او پیرتر و عاجزتر از آنند که بتوانند این‌همه راه بیایند گفت نه نمی‌خوام بیام تکیه داده بود به دیوار حیاط دوکش را می‌تاباند و برای زمستانی که از هیچش خبری نبود جاجیم می‌بافت گفتم بالاخره یه طوری می‌شه که تو را هم بتونیم ببریم اما اولبخند زد با صورت پُرچین نگاهم کرد گفت بیا ببوسمت صورتم را جلو بردم بوی خوش می‌داد بوی بچگی و گلاب و شیرینی‌های کوچک خوشمزه‌ای که از جیب‌هایش در می‌آورد به ما می‌داد لب‌هایش پوست گونه‌ام را مکید بعد ول کرد سرم را کشیدم به عقب چشم‌های ریز او در اشک غوطه می‌خوردند درخشیدند گفت پس کی بمونه به گاوها غذا بده؟<br />
ما دوتا گاو داشتیم که شیر خانواده را می‌دادند<br />
بی‌بی گفت گاوها و یاس<br />
درخت یاس وسط حیاط خانه ما بود با شاخه های بلند پُرپشت انبوه گلهای ریز سفید بی بی گفت درخت زبون بسته هم آب می خواد دیگه مگه نه؟ گفتم دلواپس اون نباش بارون که بیاد حرفم را بُرید گفت اگه بارون نیاد چی؟<br />
این‌طور شد که بی‌بی ماند تنها به انتظار مُردن و ما زدیم به بیابان و حالا نمای یک آبادی در دورادور کم کم شکل می‌گرفت<br />
گفتم یه جایی اون دور پیدا شد پدر گفت یه مستراح مادر با تکان سر به من علامت داد که چیزی به پدر نگویم نگفتم چون هرچه می‌گفتم او را بیشتر عصبانی می‌کرد آب قمقمه به ته رسید<br />
مدتی بعد وقتی که آبادی کاملا مشخص شد و ما امیدی به رسیدن یافتیم صدای شلیک توپ خیلی نزدیک به گوش رسید بعد صدای مهیب عبور یک هواپیما از بالای سرمان که تن را می‌لرزاند<br />
خواهر بزرگتر گفت یا امام هشتم گفتم نترس گفت مگه مال کیه؟ هواپیما رفته بود جلو اما انگار در فکرِ برگشتن بود گفتم مال این‌طرف اما خیال خواهرم راحت نشد لبه پیرهنم را ول نکرد می‌رفتیم لب‌های او خشک بودند<br />
گفت تو می‌گی این‌طرف جنگ را می‌بره یا اون‌طرف؟ گفتم ما می‌بریم دستی بر سرش کشیدم هیچ نگفت نگاه از آسمان بر نمی‌داشت<br />
بعد دستی دیگر از پشت لبه دیگر پیرهنم را گرفت و کشید سر برگرداندم دیدم خواهر کوچکتر ایستاده با ترس و موهای درهم خاک آلود خیره به چشم‌هایم پرسیدم چیه چته؟ گفت کاکا؟ صدایش می‌لرزید گفتم بگو پرسید ما این‌طرفیم یا اون‌طرف؟<br />
۱۳۵۹</ul>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/kpfictions.wordpress.com/169/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/kpfictions.wordpress.com/169/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/kpfictions.wordpress.com/169/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/kpfictions.wordpress.com/169/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/kpfictions.wordpress.com/169/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/kpfictions.wordpress.com/169/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/kpfictions.wordpress.com/169/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/kpfictions.wordpress.com/169/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/kpfictions.wordpress.com/169/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/kpfictions.wordpress.com/169/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/kpfictions.wordpress.com/169/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/kpfictions.wordpress.com/169/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/kpfictions.wordpress.com/169/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/kpfictions.wordpress.com/169/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=kpfictions.wordpress.com&amp;blog=15924509&amp;post=169&amp;subd=kpfictions&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>https://kpfictions.wordpress.com/2010/11/08/%d8%aa%d9%88%db%8c-%d8%af%d8%b4%d8%aa-%d8%a8%db%8c%d9%86-%d8%b1%d8%a7%d9%87-%d9%82%d8%a7%d8%b6%db%8c-%d8%b1%d8%a8%db%8c%d8%ad%d8%a7%d9%88%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="https://secure.gravatar.com/avatar/1807a7db3f173906bc035ed548f9c544?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">خلیل پاک‌نیا</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://kpfictions.files.wordpress.com/2010/11/p-warabadan2.jpg?w=150" medium="image">
			<media:title type="html">p-WarAbadan2</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>گل خانم- قاضی ربیحاوی</title>
		<link>https://kpfictions.wordpress.com/2010/11/08/%da%af%d9%84-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d9%82%d8%a7%d8%b6%db%8c-%d8%b1%d8%a8%db%8c%d8%ad%d8%a7%d9%88%db%8c/</link>
		<comments>https://kpfictions.wordpress.com/2010/11/08/%da%af%d9%84-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d9%82%d8%a7%d8%b6%db%8c-%d8%b1%d8%a8%db%8c%d8%ad%d8%a7%d9%88%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 08 Nov 2010 13:14:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خلیل پاک‌نیا</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان فارسی]]></category>
		<category><![CDATA[قاضی ربیحاوی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kpfictions.wordpress.com/?p=164</guid>
		<description><![CDATA[همه مرا مى شناسن موهام از ته تراشيده و ژاكت عنابى بافت دست تو را به تن دارم با ديدن هرماشين پليس شروع مي كنم به دويدن چه بارون باشه چه آفتاب گرم تابستون مي دوم تا جايى كه جان دارم خب چاره ی دیگه ای هم ندارم بايد تو را پيدا كنم درسته كه [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=kpfictions.wordpress.com&amp;blog=15924509&amp;post=164&amp;subd=kpfictions&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<ul><a href="http://kpfictions.files.wordpress.com/2010/11/ghazi_rabihav.jpg"></a><a href="http://kpfictions.files.wordpress.com/2010/11/abadan4.jpg"><img class="alignright size-full wp-image-167" title="abadan4" src="http://kpfictions.files.wordpress.com/2010/11/abadan4.jpg?w=600" alt=""   /></a> همه مرا مى شناسن موهام از ته تراشيده و ژاكت عنابى بافت دست تو را به تن دارم با ديدن هرماشين پليس شروع مي كنم به دويدن چه بارون باشه چه آفتاب گرم تابستون مي دوم تا جايى كه جان دارم خب چاره ی دیگه ای هم ندارم بايد تو را پيدا كنم درسته كه دسته گلم را نمى بينى اما بوى اون را كه مي فهمى وقتى همراه آب فرو بياد توى خاك سوى تو و به تو برسه بعد مامورها كه گاهى کم هستند گاهی زیاد سر به سرم ميذارن توى خيابون تا مرا مى بينن پا مى چسبونن به گاز اونوقت من مي دوم راننده پا از روى گاز بر ميداره يواش مي رونه مي دوم تا بيام به چند قدمى شان برسم شوفره يواش پا ميذاره باز روى گاز ميدوم تندتر ميرن تندتر ميدوم فكر ميكنن ميخوام دست بكشم به شيشه غش غش ميخندن لاى خنده دماغ ميمالن به نوك لوله تفنگ براى من كه ميدوم نه كه دست بكشم به شيشه ماشين نه فقط ميخوام برسم به جايى كه تو را بردن شبى كه نفسم تموم شد اگه نمى شد ميدويدم ميرسيدم ميديدم تو را به كجا ميبرن اما نديدم نرسيدم چون ماشين را بين راه گم كردم وقتى پيچيدن وقتى غش كردم از بى نفسى چه يخبندونى هيچكس مرا نمى ديد جز تو مچاله‏ى سياه پشت شيشه نگاهم نمى كردى عكس شاخه هاى لخت روى تو ميسريد يا درز چادر تو ميلرزيد؟ او مرديكه همراهت چقدر بدم مياد ازش باچشم هاى وق زده علت همه‏ى دربدرى هاى من در زندگى با اينكه‏ داخل‏ماشين روبروى تو نشسته بود مرا نديد نمى ديد شايد ديد و نشناخت مثل وقتى توى پارك مرا ديد فقط نيم نگاهى‏ انداخت با تحقير بعد من تصميم گرفتم هر جور هست زهر خودم را به او بپاشم حالا ديگه از زهر پاشى گذشته م چون ديگه زهرى ندارم همون روز اول هم ‏كه ديدمش براى اولين بارهنوز زهرى نداشتم اگر نه در را اينجور راحت باز نمى كردم اول صبح كه در زد گفتم مشترى كله سحرى نداشتيم مامان گفت بيچاره كون گشاد از بس تا لنگ ظهر ميخوابه به ساعت نه و نيم ميگه كله سحر بعد كوبه در باز صدا كرد شرجى كلافه ميكرد تقه هاى او به در يا تقه هاى باد؟ تو هنوز روبروى آيينه بودى كندر مى جويدى سرمه به چشم ها ميكشيدى دستم ال خيس از روى ميز برداشتم انداختم روى بند رخت جارو بدست گفتم هركى هست باشه شايد در خانم هاى ديگه باز باشه درما كه هنوز باز نشده مامان كف كفش هاى كثيفش را گذاشت روى صندلى كه‏من تازه تميز كرده بودم گفت پس چى؟ همه خانم‏ها كه‏مثل خانم ما افاده شان طبق طبق نيست ماشااله! طعنه ميزد مامان بى‏حيا اونم به كى؟ به تو خانم من! تو فقط خنديدى كفرم بالا اومد گفتم ببين مامان ديدى كه من صندلى ها را يك به يك تميز كردم! مامان گفت تو ويز ويز نكن عنتر بعد سه تقه سه بار به در مامان رفت پشت ميز نشست با پيرهن سرخ و سفيد بعد روى سطح ميز فوت كرد مثلا از كار من ايراد گرفت پوزخند زدم تو گفتى بالاخره در را باز ميكنى يا نه سوسك سياه؟ با من بودى خنديدى عاشق خنده‏هاتم بعد مامان النگوهاش را جابجا كرد دلم ميخواست در را باز كنم با جارو بزنم طرف را هر كى بود برونم اما جارو را انداختم دور هيچوقت نذاشتم مردهاى مشترى مرا جارو بدست ببينن در را باز كردم مردى كه هيكلش نمى‏گذاشت كوچه را ببينم توى چهارچوب در ايستاده نگاهش دودو ميزد بداخل حياط سرگردوندم ديدم شونه‏هاى تو لخت بود خوشم نيامد به يارو گفتم شاش دارى بفرما برو كوچه پشتى و خواستم در را ببندم كه يارو هل خورد آمد لبخند زدى مرد چرخيد وراندازم كرد مثل اينكه بخواد روى من تف كنه آتش انتقام توى دلم گرگرفت تمام وجودم شد زهر خالى تا اينكه تو با كندر و سرمه سريدى لاى پرده چون سر و وضع مرديكه مرتب بود با كت و شلوار خاكسترى پيرهن سفيد همون لباس روز بعد روزهاى بعد هميشه اولين مرد بود اصرار داشت اولى باشه تو هم ميخواستى اولى باشه چون عاشق او شدى دلم خبر شد اه اين موتور سوار سگ‏ مصب پشنگه هاى برف و گل به ژاكتم ميپاشه ژاكتى كه توب افتى شبها وقت بافتن همين شانه‏هات را با شوق ‏مى‏انداختى بالا ميگفتى خيلى مرد خوبيه ماهه از نظر من كه ماه نبود نبود چون صورتى داشت به گندگى ‏يه ديس روى سرش انبوه موى سياه با تارهاى سفيد بلند لا به لا اما شناختن او توى غروب پارك هنر ميخواست و فقط از من برمى آمد نشسته روى نيمكت قوز كرده خيره به در با سيگار و همون صورت گنده ولى چروكيده ريخته و همون كت شلوار خاكسترى كه حالا نخ نما شده پيرهن سياه تا كلاه را برداشت ديدم موها از ته تراشيده مثل خودم بخاطر تو تو اينجور ميخواستى تا موهام ميخواست بلند بشه اوقات تو تلخ ميشد انگار يكهو گرمت شده پسم مى زدى ميگفتى واه ترسوندى مرا با موهاى بلند شدى يه سوسك سياه جنگلى ميدويدم ميرفتم به سلمونى ميگفتم از ته بتراش تا شب كه باز سر بذارم روى پاهات دست بكشى روى سرم پر از تيغه تيغه هاى ريز بعد سر به سرم بذارى ميگفتى اى حقه دور و بر خونه بنفشه مى‏پلكى اينروزها! مى فهميدى از اين حرف لجم ميگيره ميگفتم او خواسته با من درددل كنه نه من ميخنديدى تو مثل هيچكدام از خانم‏ها كه شناختم نمى‏خندى تو همه كس و كارم بودى از وقتى چشم باز كردم تو را ديدم با خال هاى ريز سينه ت كه انگار يك پنجه‏ى خيس آب انارى تكانده بودن به سينه ت سالهاى بعد از من قايمش ميكردى سال ها كه ديگه خودم تنهايى مى تونستم در قوطى كنسرو و نوشابه باز كنم يادم نيس كدوم يكى ازمامانها بود چون هى عوض ميشدن يا ميمردن يا ميرفتن سفركه هر دو يكى بود خانمها هم تند و تند عوض ميشدن كه بيشتر ميرفتن سفر اما تو خانم هميشگى بودى چون خود تو مرا پيدا كرده بودى هر وقت ميگفتم بگو كه چطور شد؟ ميگفتى اونشب اينقدر دلم گرفته بود كه خدا خودش ميدونه نمى دونستم با دلتنگى م چه كنم تا اينكه از خونه زدم بيرون راه رفتم پا به پاى ماه تا رسيدم به شط همه چى آروم بود لنج ها همون قديمى ها هيچى تازه نبود كه دل را باز كنه نشستم روى سكوى لب شط واسه خودم تخمه شكستم آواز خوندم آب پايين بود از لاى گل ساحل صداى ناله زن شنيدم ترسيدم پا شدم خيره ديدم يه كوسه خودش را از آب بيرون كشيده يا بيرون انداخته شده روى گل ساحل‏افتاده از دهنش چيزى بيرون ميريزه يواش يواش كوسه ديگه ناله نكرد اما حالا يه بچه آدميزاد داشت وق ميزد كوسه از بس درد كشيد يه نگاهى بمن نفس آخر را كشيد مرد بچه‏اى كه ازدهنش بيرون افتاد تو بودى كارى نمى تونستم بكنم جز تو را بردارم بيارم ميگفتم چه كار خوبى كردى خانم! بعدسرم را ميكشيدم بالاتر تا سينه‏هات ميگفتم اما بالا بره پايين بياد من از اين يارو مرديكه خوشم نمياد نه از اون چشم هاى وقزده ‏حيزش نه از قد ديلاق‏ش با لبخند زل ميزدى به چشم هام با صداى نفس ها ميگفتى اگه اين يارو با همين چشم ها و همين قد ديلاق كوسه‏ى فلكزده‏اى را از لاى گل ساحل بكشه باز توى آب؟ گريه نمى كردى گريه توى كار تو نبود اصلا تو از اون خانمها نبودى كه تا عاشق ميشدن زود قاتى ميكردن و گريه زارى راه مى انداختن با دودسيگار تو سيگارى نبودى ‏او هست خيلى از او حرف ميزدى لجم ميگرفت ميگفتم لابد اونوقت به آرزوت ميرسى ميرى پيش آقاى خراسون با كفترهاش خنديدى گفتى واى كه الهى قربون اون كفترهاش گفتم از اينجور مردها زياد هست پرسه ميزنن توى كوچه ها تازه يارو دور و بر خونه بنفشه هم مى پلكه گفتى بعضى چيزها هست كه با همه چيزهاى مثل خودش فرق داره زغال اخته جون! دستت از زير پيرهنم رفت داخل گشت روى سينه‏م هيچ نگفتم چون تو فقط كشته مرده‏ى خودم بودى اگه يك شب مرا نمى‏ديدى خوابت نمى برد هر شب پيش از خوابيدن خوب با سر و كله‏ى من ور ميرفتى بعد با خنده ميزدى به تخت سينه م ميگفتى حالا ديگه پاشو برو كه خوابم گرفته ميرفتم اما هروقت هوس ميكردم مى تونستم بيام كنارت دراز بكشم حتا اگه خيلى خواب بودى اما اونشب سخت نكبتى يادت هست اه كه باز همه‏ى يادم را گرفت مرده شور ببردش توى اين حال دويدن ميدوم دنبال ماشين پليس مثل شب اول كه شروع كردم به دويدن دنبال ماشين اونها و يادش من را گرفت تو هرگز اينجور با من رفتار نكرده بودى تا اون شب شب بدون تو كه گفتى ميخوام امشب با مامان تنهات بذارم ببينم بزرگ شده‏ى تو اصلا؟ گفتم كه لابد مراقب باشم كسى دندون مصنوعى‏شو ندزده خنديدم نخنديدى گفتى جدى ميگم امشب دارم ميرم بيرون پرسيدم تا ساعت چند؟ گفتى تا فردا ظهر آب دهنم خشك شد از بس نمى‏دونستم چى بگم گفتم ميخواى از اينجا فرار كنى؟ جواب نداده ژاكت مراگذاشتى داخل كيسه با كلاف گرد عنابى سر كيسه را گره زدى و گفتى چى گفتى؟ گفتم بعضى از خانمها دوست دارن فرار كنن از اينجا تو چى؟ دست انداختى دور گردنم صورتم را خوابوندى روى سينه ت گفتى بدون تو؟ بعد گفتى واه كه‏چقده خرى باشه صبح ميام اما نه خيلى زود گفتم آخه شب‏كه بدون تو صبح نمى‏شه زل زدى به چشم هام با لرزش لب ها گفتى بذار برم تو را بخداگفتم برو باشه بروچيزى‏نشده تازه من ميرم با بنفشه درددل ميكنم فرستاده دنبالم تو هم بيخودى ژاكت را ميبرى چونكه اونجافرصت بافتن ندارى بى اعتنا به حرف من چادر سياه سركردى با هفت قلم آرايش رفتى نگاهت ميكردم راه كه ميرفتى چند بار چادر از روى سرت سريد افتاد روى شونه چه موهاى خوشرنگ خرمايى !بعد مثل يك گلوله سياه بودى ديگه نبودى چون از كوچه زده بودى بيرون برگشتم واسه خودم توى تنهايى گريه كنم اما نمى خواستم اون مامان آخرى كه اسمش يادم نيست گريه م را ببينه اين بود كه رفتم توى مستراح ولى با گريه كار درست نشد به خونه بنفشه نرفتم اصلا با بنفشه چكار داشتم رفتم روى پشت بوم وايسادم به تماشا كردن چراغ هاى شهر با اين فكر كه حالا تو داخل كدوم خونه بودى؟ خسته شدم مامان خوابيده بود رفتم به اتاق تو دراز كشيدم روى تختخواب كه بوى تو را ميداد قاتى با بوى گند مرد برگشتم توى حياط نشستم لب حوض زدم زير آواز ولى مگه مامان ميگذاشت كارم را بكنم؟ هى دم به دقيقه مى اومد فرياد ميزد كه چى شده عرعر ميكنى؟ خواب خانم به گوز من بسته بود فكرهاى جورواجور زد به كله م تو را ميديدم داخل اتاق يارواى‏خدا يادم نيار نمى‏خوام باز بياد به يادم تا اينكه بالاخره بدترين شب زندگى م به صبح رسيد و تو نيامدى ومن لباس بيرون پوشيدم با كلافگى راه رفتم به خودم گفتم وقتى اومدى خودم را خوشحال نشون ميدم ميگم فقط منتظر ژاكتم بودم همين هرچند دور يقه ش هنوز بافته نبود تا نزديك ظهر اين پا و اون پا كردم چشم بر نمى داشتم از در كوچه نمى اومدى نفهميدم چى شد كه به خودم گفتم بى خيال ژاكت از كوچه زدم بيرون ديدم عده اى با بيرق‏هاى سبز وسياه توى خيابون با سرود ميگذشتند چند نفر مشعل به دست از كوچه اى به كوچه اى گريختند انگار از جايى كه به آتيش كشيده بودن فرار ميكردن يا ميرفتن جاى ديگه را به آتيش بكشن خوابم گرفت رفتم سينما اما حواسم به فيلم نبود تموم نشده زدم بيرون قصد داشتم به خونه برنگردم خيابون پر شده از بوى لاستيك سوخته جايى ناهار خوردم باز علافى توى شهر و يه ميدون چمن لميدم از خدا ميخواستم مجبورم نكنه برگردم پيش تو ازخداميخواستم يه كاربرام پيدا كنه كه بتونم خرج زندگى‏م را خودم در بيارم رفتم توى روياى پولدار شدن و بعد از سال ها با جيب پر از پول برگشتن به تو اونوقت خوابم برد خواب ديدم چادر سبز بر سرت توى يك باغ پر از ستاره ميدوى ميرسى به من كه وسط بيابون نمك دارم از تشنگى هلاك ميشم ميخندى چاك پيرهنت را پاره ميكنى و يكى از ستاره هاى سينه را ميگذارى توى دهنم مى‏مكم مزه كندر بعد صداى چاك چاك شمشير از هر طرف ميخوام پا شم نميشه ميگى بخواب ميخوابم از زير نمك يه گله اسب سم ميكوبن شمشير لخت براق پيشانى تو را دو شقه ميكنه از خواب پريدم هيچكس بالاى سرم روى چمن نبود در دور دورها مردم ميدويدن بطرف دود ديدم اينجا جاى خوبى براى خوابيدن نيست دست در جيب راه رفتم مشعل به دست ها پيش اومدن خوشحال بودن يكى از مردها مرا به ديگران نشون داد گفت اين بچه مال اون كوچه‏ست وايسادم عقب كشيدم دويدن دويدم بارون گرفت پيچيدم توى كوچه پس كوچه ها مرا گم كردن سراپا خيس خود را رسوندم به كوچه كه آتيش گرفته بود چندتا خانم زيرپوش به تن جيغ كشان زير بارون از كنارم گريختن چندتا خانم لحاف تشك سوخته نيمه سوخته از در خونه مى انداختن بيرون كوچه سياه شده هنوز چندتا كپه‏ى آتيش كه باران داشت خفه شون ميكرد دور و برها ولو بود دويدم سوى خونه سوى تو اما تو ديگه اونجا نبودى و آخرين تكه‏تختخوابت هم داشت ميسوخت خواستم چمدونت را بكشم بيرون نشد دود نگذاشت توى اتاق بمونم زدم بيرون ديدم روى بند رخت ژاكت عنابى من آويخته بغلش كردم خيس تكيه دادم به ديوار اشكم ريخت روى ژاكت نبودى شب شد بارون بند نيامد كوچه پر بود از خرت و پرت هاى سوخته نيمه سوخته‏ى لحاف تشك لباس هاى خانم ها صندلى هاى چرمى با من توى كوچه تنها بودن با بارون راه رفتم هيچكس نمونده بود خبرى از تو بمن بده كنج ديوار كز كردم ژاكت خيس پوشيدم پاييز بود تا صبح يه لحظه خوابم نبرد بارون بند اومد مشعل به دستها با سر و روى پوشيده برگشتن خيز برداشتم پريدم روى ديوار خود را كشيدم بالا اما مردى حمله كرد پايم را گرفت كشيد بعد ديدم روى دست اونها هستم انگار روى موج آب بالا پايين ميشدم پرتابم كردن وسط كوچه قهقهه‏شون را در حالت بيهوشى شنيدم وقتى ديگه درد نداشتم و غوطه ور بودم لاى مه مه به لختى‏بدنم چسبيده بعد ديگه هيچ وتاريكى مثل حالا همرنگ شيشه عقب ماشين اونها و آيينه يخزده كه تكون تكون ميخوره قوس پل توى تاريكى يواش يواش شكل ميگيره نفسم ذره ذره ته ميكشه ميدونم وقتى به پل برسم بيهوش ميشم مى افتم پاى يكى از ستون‏ها تا نصف شب بهوش بيام افتاده وسط بيابون نمك وشهر از نگاه من دور بود چقدر به من زمان گذشته بود؟ با دويدنم زخم ها تير كشيد دويدم و درد مثل درد سال ها مثل حالا شب يخبندون ميدوم دنبال ماشين اونها و عكسمم يا سايه م روى نرده خيس سربى وسط خيابون پا به پام ميدوه تا رسيدم به كوچه در آهنى قفل بزرگ زرد كه روزهاى زيادى بود همه روزها كه من اون دور و بر پلكيدم از صبح تا شب تا صبح نمى اومدى نبودى به اون گذر ديگه گذر نكردى بعد من كجا رفتم غير از خيابون به خيابون خونه من شد خيابون دنبال چى ميگشتم غير از تو؟ دنبال دربدرى اينهمه سال سال ها؟ خب نتيجه داد اون روز غروب كه مرديكه را ديدم فهميدم من را صاف مياره پيش تو قبول كن باعث اينهمه بدبختى من او بود باعث سرگردانى هاى من او هست اگر اونشب تو را از پيش من نبرده بود مگه ميگذاشتم لباسهاى تو بسوزه مگه ميذاشتم من را گم بكنى؟ اگه او نبود اما خود خودش بود كز كرده و لهيده روى نيمكت من كه داشتم توى غروب پارك ميگشتم خسته شدم نشستم روى چمن لميدم نگاه تيزم ميگشت او را ديدم منتظر با سيگار بعد دوتا مرد اومدن همسن وسال خودش با هم دست دادن و راه افتادن تعقيبشان كردم از پارك آمدن بيرون از خيابان گذشتن پيچيدن داخل كوچه رسيدن به خانه كه مرد تو آرام ايستاد كمرش چقدر خميده شده نگاه انداخت فورى در را باز كرد مردها را هل داد داخل خانه خودش هم بعدازاطراف را پاييدن بى آنكه مرا ببينه كه سايه بودم پشت تيغ ديوار هل خورد داخل فهميدم اين كار هر شب اوست با مردهاى جور به جور گاهى وسط راه با اونها ميره داخل فروشگاه محل خريد ميكنه همه ش با اونها ميخنده تا شبى كه دو تا پيرمرد ريقو برد به خونه وقت خوبى براى لو دادن يك نامرد بود گذاشتم ساعتى بگذره وخوب توى هركارى‏كه هستن كه حتم داشتم خلاف هست مشغول بشن بعد هل خوردم داخل يك باجه تلفن گفتم الو من به يك خونه مشكوك شدم پرسيد تو كى هستى؟ پرسيدم من؟ پرسيد آدرس چى هست؟ آدرس دادم چقدر طول كشيد كه ماشين پليس مقابل خانه ايستاد؟ درزدن رفتن داخل بعد يكى شان با دوتا پيرمرد برگشت اونها را تپاند داخل ماشين پيرمردها ترسيده با زير پيرهن چندتا همسايه سركشيدن بعد مردتو را آوردن با چشم هاى وقزده وقيح مثل نگاه رهگذرها گفتم برم نزديكتر رفتم مردتو گفت اى همسايه ها مگه اين زن من نيست؟ پاسداره گفت ديگه توى ماشين خفه خون بگير و بعد آخرين مامور خانم را از داخل خونه بيرون آورد لاى چادر سياه پيچيده بوى كندر آمد از روى سينه م غلتيد بالا تا زير دماغم چرا من پس كشيدم وقتى چادر يه لحظه از سر زن ليزيد وموها كه خرمايى نبود سياه كدر بود مردتو گفت باورتون نميشه اينم شناسنامه اما ديگه هيچكى به هيچكى محل نمى گذاشت خانم و آقا و دوتا مرد داخل ماشين بايد برده ميشدن درخانه هم قفل شد راننده حركت كرد همه پاسدارها سواربودن ماشين آمد سوى من سوى تاريكى و از من از تاريكى گذشت مرد و زن مقابل هم نشانده شده مرد حرف ميزد خانم سرش پايين بودماشين از كوچه رفت سوى روشنايى مهتاب نور پاشيده شد روى خانم سر بلند كرد تو بودى نگاهم كردى از لاى درز چادر فقط يك لحظه آه خدايا تنم از هم وارفت هر تكه از بدنم ول شد به كجا چى شد پاهام؟ نگاه نگاه تو بعد ماشين سرعت گرفت يكهو مات مانده درز چادرت رو به من لرزيد و دويدنم شروع شد و سرعت ماشين بيشتر و قير زير پاهام نرم تر وبلعنده و زوزه كشان من و ماشين ميدويديم با زخم هاى من بعد سر يك چهارراه نفسم تمام شد افتادم و خاموشى بعد ديگه هيچ تا آفتاب بعدى كه من ديگه به ياد نداشتم كجا بودم وماشين كجا رفت اين هست كه چاره اى ندارم غير از دويدن ميدوم و همه مرا مى شناسن كه ميدوم اما فقط تو ميدونى دنبال چى ميدوم دنبال رسيدن به جايى كه تو را برده‏ن درحاليكه علت قبلى‏ى دويدنم رسيدن به خود تو بود به ديدارت آنوقت‏كه هنوز اميد پيدا كردنت بود اما بعد كه عكست توى روزنامه درآمد فكر كردم تو داشتى به چى فكرميكردى وقتى طناب انداختن دور گردنت تا بعد يكى از مردها لگد بزنه زير چارپايه پرتش كنه اونوقت من به توفكركردم كه بهترين خانم‏هابودى واگه روزى اين دويدن هابه‏جايى‏برسه وتوراپيداكنم مى‏بينى غروب‏ها بادسته‏گل پيش توميام هر غروب فقط اگه‏پيدا كنم گورتوگل‏خانم را.&nbsp;</p>
<p>تهران-۱۹۹۱</ul>
<p>*داستان «گل خانم» پیش از این در «جن و پری» منتشر شده است.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/kpfictions.wordpress.com/164/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/kpfictions.wordpress.com/164/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/kpfictions.wordpress.com/164/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/kpfictions.wordpress.com/164/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/kpfictions.wordpress.com/164/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/kpfictions.wordpress.com/164/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/kpfictions.wordpress.com/164/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/kpfictions.wordpress.com/164/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/kpfictions.wordpress.com/164/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/kpfictions.wordpress.com/164/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/kpfictions.wordpress.com/164/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/kpfictions.wordpress.com/164/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/kpfictions.wordpress.com/164/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/kpfictions.wordpress.com/164/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=kpfictions.wordpress.com&amp;blog=15924509&amp;post=164&amp;subd=kpfictions&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>https://kpfictions.wordpress.com/2010/11/08/%da%af%d9%84-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d9%82%d8%a7%d8%b6%db%8c-%d8%b1%d8%a8%db%8c%d8%ad%d8%a7%d9%88%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="https://secure.gravatar.com/avatar/1807a7db3f173906bc035ed548f9c544?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">خلیل پاک‌نیا</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://kpfictions.files.wordpress.com/2010/11/abadan4.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">abadan4</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>در اين شماره- بهرام صادقی</title>
		<link>https://kpfictions.wordpress.com/2010/09/23/%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d9%8a%d9%86-%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%a8%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%b5%d8%a7%d8%af%d9%82%db%8c/</link>
		<comments>https://kpfictions.wordpress.com/2010/09/23/%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d9%8a%d9%86-%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%a8%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%b5%d8%a7%d8%af%d9%82%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 23 Sep 2010 12:38:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خلیل پاک‌نیا</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان فارسی]]></category>
		<category><![CDATA[بهرام صادقی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kpfictions.wordpress.com/?p=160</guid>
		<description><![CDATA[به پيروي از شيوه ي مرسوم كشورهاي بزرگ ، هيئت تحريريه ي ماهنامه ي سنگين « تندباد » تصميم گرفت مشروح مذاكرات جلسه هاي فوق العاده ي خود را ثبت و ضبط كند و نگارنده كه با منشي جوان و فعال اين مجله دوستي ديرين دارد توانست به لطائف الحيل ، و به طور كاملاْ [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=kpfictions.wordpress.com&amp;blog=15924509&amp;post=160&amp;subd=kpfictions&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<ul><a href="http://kpfictions.files.wordpress.com/2010/09/baramsadeghi.jpg"><img class="alignright size-thumbnail wp-image-161" title="baramsadeghi" src="http://kpfictions.files.wordpress.com/2010/09/baramsadeghi.jpg?w=105&#038;h=150" alt="بهرام صادقی" width="105" height="150" /></a></p>
<p>به پيروي از شيوه ي مرسوم كشورهاي بزرگ ، هيئت تحريريه ي ماهنامه ي سنگين « تندباد » تصميم گرفت مشروح مذاكرات جلسه هاي فوق العاده ي خود را ثبت و ضبط كند و نگارنده كه با منشي جوان و فعال اين مجله دوستي ديرين دارد توانست به لطائف الحيل ، و به طور كاملاْ اتفاقي ، يكي از اين صورت جلسه ها را به دست بياورد . آنچه در ذيل مي خوانيد رونوشت برابر اصل آن صورت مجلس است و هر چند ممكن است دوست جوان و خوش خط من به سزاي اين بي احتياطي از كار بركنار شود ، اما لااقل مي تواند از مشاهده ي شادي و حيرت اعضاء محترم هيئت تحريريه كه بار ديگر گفته هاي خود را شنيده و خوانده اند به نوبه ي خود به حيرت و شادي دچار شود .</p>
<p>جلسه ي چهل و نهم ــ مورخ اول آذر ماه …</p>
<p>در ساعت شش بعد از ظهر مطابق معمول جلسه به حالت نيمه رسمي درآمد . ابتدا اين جانب ( منشي ) به شرح ذيل از حضور اعضاء هيئت استفسار نمودم :<br />
ــ آقاي مدير .<br />
ــ غايب .<br />
ــ آقاي سردبير .<br />
ــ غايب .<br />
ــ آقاي مدير داخلي .<br />
ــ حاضر .<br />
ــ آقايان نويسندگان داستان هاي بلند و داستان هاي كوتاه و مترجم بين المللي .<br />
ــ حاضر ، حاضر ، حاضر .<br />
ــ آقاي شاعر .<br />
ــ غايب .<br />
ــ آقاي منتقد .<br />
ــ در اتاق مجاور هستند ، گويا انتقاد مي كنند .<br />
ــ خانم متخصص مسائل رواني .<br />
ــ كابينه .<br />
ــ موسيو سوسيولوگ .<br />
ــ حاضر .<br />
ــ خانم شاعر و نويسنده و نقاش و خياط .<br />
ــ حاضر .<br />
ــ متفرقه .<br />
ــ غايب .<br />
آقاي مدير داخلي گفتند چون من نمي توانم در امور خارجي مجله مداخله و اظهار نظر كنم شروع جلسه موكول به آمدن آقاي مدير و سردبير است . موسيو سوسيولوگ ( منشي در حاشيه با جوهر ديگري نوشته است كه موسيو سوسيولوگ اصولاْ ايراني است و فقط پنجاه و شش روز در كشورهاي اسكانديناوي بوده است ) به سختي انتقاد كردند و چنين گفتند :<br />
ــ اين كار رفقا كاملاْ برخلاف اصول و آداب اجتماعي است ، حسن اداره ي هر مؤسسه اي تابع روح همكاري و وقت شناسي اعضاء آن مي باشد . اگر قرار باشد عده اي از آقايان هر جلسه دير تشريف بياورند نظم كارها … نظم كارها …<br />
آقاي مدير داخلي گفتند :<br />
ــ به هم مي خورد .<br />
در اين موقع به پيشنهاد يكي از حاضران يك ربع تنفس اعلام شد و تصميم بر اين قرار گرفت كه پس از بيست دقيقه جلسه رسميت پيدا كند ، ولو اينكه بقيه ي اعضاء همچنان غايب باشند . بعد از نيم ساعت با ورود بقيه ي اعضاء جلسه رسمي شد . ابتدا آقاي مدير از اينكه به علت اشتغالات متعدد نتوانسته اند سر ساعت حضور پيدا كنند معذرت خواسته سپس چنين ادامه دادند :<br />
ــ دوستان عزيز ! براي اينكه « تندباد » هرچه بيشتر و نيرومندتر در سراسر كشور منتشر شود احتياج به همكاري و جانفشاني مضاعف يكايك شما داريم . براي اين كار طرحي تهيه كرده ايم كه اكنون به اطلاع مي رسانم و اميدوارم هريك از رفقا نظر خود را درباره ي آن اظهار كنند :<br />
1- جلسه هاي هفتگي بايد مرتباْ تشكيل گردد و اعضاء هيئت تحريريه موظف باشند سر ساعت معين در اداره ي مجله حضور يابند . نظري نيست ؟<br />
در اين موقع آقاي شاعر كه از راه رسيده بودند جلوس كرده گفتند :<br />
ــ به نظر من اين موضوع عامل اساسي و مهمي است ، حتي من معتقدم براي اينكه وقت بيشتري داشته باشيم زودتر از موعد مقرر در اداره حاضر شويم .<br />
آقاي مدير تشكر كردند و ادامه دادند :<br />
2- براي اينكه مجله به وقت معين چاپ شود و در دسترس علاقمندان قرار گيرد لازم است كه كليه ي مقالات و اشعار و داستان ها در يك روز معين تحويل شود .<br />
آقاي سردبير با هيجان خاصي ، بين الاثنين گفتند :<br />
ــ اين مسأله حتي مهمتر از نوشتن خود آن مقالات و اشعار و داستان ها است .<br />
آقاي مدير با خوشروئي گفتند :<br />
ــ اجازه بفرمائيد صحبت من تمام بشود آن وقت شما سخن بگوئيد . در اين قسمت نظري نبود ؟<br />
آقاي شاعر : تحويل دار لازم است .<br />
آقاي مدير داخلي : چه لزومي دارد به پرسنل اداره اضافه كنيم ؟ بنده خودم با حفظ سمت ، اين قسمت را هم به عهده مي گيرم .<br />
چون خانم متخصص مسائل رواني هنوز در كابينه بودند آقاي سردبير زنگ زدند پيشخدمت آمد و دستور دادند كه ايشان را صدا بزنيد . آقاي مدير دستور چاي دادند . پيشخدمت گفت اول ايشان را صدا بزنم يا چاي درست كنم ؟ چون جوابي داده نشد بيرون رفت .<br />
بعد از اينكه خانم آمدند مذاكرات بار ديگر شروع شد . آقاي مدير گفتند :<br />
ــ حالا يك بررسي كوچك مي كنيم كه آيا رفقا مقاله هاي خودشان را داده اند يا نه ؟<br />
آقاي سردبير پرونده ي « اين شماره » را باز كردند و نشان دادند . خالي بود . آقاي مدير با حال تأسف اظهار داشتند :<br />
ــ ملاحظه فرموديد ، با اين وضع كاري از پيش نمي رود . اگر بنا است كار مثبتي انجام بشود بايد كوشش بيشتري به عمل بيايد .<br />
اعضاء هيئت همه سكوت كردند ، فقط موسيو سوسيولوگ اظهاراتي كرد كه مفهوم نشد . آقاي مدير نگاهي به ساعت انداخته گفتند :<br />
ــ چون فرصت كمي داريم شور درباره ي بقيه ي طرح اصلاحي را به جلسه ي آينده موكول مي كنيم و به بررسي مطالب اين شماره مي پردازيم .<br />
مدت ده دقيقه تنفس اعلام و چاي صرف شد و چون چاي ها يخ كرده بود پيشخدمت مورد توبيخ و مؤاخذه قرار گرفت كه با وساطت آقاي نويسنده ي داستان هاي كوتاه از اجراي تصميمات شديدتر صرف نظر گرديد . پس از ده دقيقه آقاي مدير خنديدند و اشاره به آقاي مدير داخلي كرده گفتند :<br />
ــ جالا ديگر نوبت شما است ، چون قرار ما بر اين بود كه هر كس اختصاصي كار كند .<br />
آقاي مدير داخلي سينه شان را صاف كردند و با صداي بمي اظهار داشتند :<br />
ــ همان طور كه مستحضر هستيد ، قرار است در اين شماره عكس و شرح حال مختصر يكايك آقايان و خانم ها ، به مناسبت تجديد دوره ي مجله ، چاپ شود . مي خواستم بپرسم آيا رفقا مدارك لازم را تهيه كرده اند ؟<br />
تمام اعضاء با جنب و جوش غريبي عكس و نوشته هائي را كه در دست داشتند جلو آوردند و سعي مي كردند زودتر نوبت بگيرند . آقاي مدير داخلي آنان را دعوت به خونسردي و كف نفس نمودند و از روي حروف ابجد نوشته ها و عكس ها را گرفتند و به اين ترتيب آنها را قرائت و مطرح كردند :<br />
الف ــ خانم شاعر و نويسنده و نقاش و خياط :<br />
« من چند سال پيش در يك خانواده ي هنرمند به دنيا آمدم . پدرم نقل مي كرد كه شب هنگام وقتي در گهواره ي خود با خواب درمي آميختم مادرم با صداي خوش « منطق الطير » مي خوانده و گهواره را تكان مي داده است . اكنون زني هستم كه با رعايت اصول ، نقاشي و خياطي مي كنم و مي كوشم كه هنرم را روز به روز گسترش دهم . ذيلاْ صورت كتاب هاي مورد پسندم را مي نگارم :<br />
1- « منطق الطير » شيخ عطار كه از آن رموز معنوي فرا مي گيرم .<br />
2- « ايلياد و اديسه » كه به من درس قهرماني و مبارزه مي دهد .<br />
3- « راهنماي موزه ي لوور ( بخش نقاشي )» كه مرا در فراگرفتن ريزه كاري هاي هنر نقاشي ياري مي كند .<br />
4- « چگونه خياطي كنيم ؟»<br />
ب ــ خانم متخصص مسائل رواني :<br />
« بنده در كرمانشاه به دنيا آمدم . تحصيلات مقدماتي را در منزل نزد برادرم آموختم . تحصيلات متوسطه و عالي را در تهران به پايان رساندم . پس از آن مدتي به تركيه و بيروت رفتم . پس از بازگشت به استخدام وزارت فرهنگ درآمدم و سه نشان گرفتم .»<br />
ج ــ آقاي شاعر :<br />
ايشان به جاي بيوگرافي يادداشت ذيل را نوشته اند :<br />
« آقاي مدير داخلي ،<br />
چون تنظيم شرح حال اينجانب مستلزم غور و تعمق كافي براي به دست آوردن تاريخ هاي صحيح بود و لااقل مراجعه به چند تن از معمران خانواده و معتمدان محل لازم مي آمد كه با توجه به شدت كار و مشغله اي كه اينجانب متأسفانه به آن دچارم اجراي هيچ يك از اين دو مهم ميسر نمي گرديد ، خواهشمندم زير عكس بنده به اندازه ي كافي كاغذ سفيد باقي بگذارند كه بعداْ جبران شود . ذيلاْ عكس خود را تقديم مي كنم .»<br />
ولي اشكال ديگري در كار است ؛ عكس ايشان ظاهراْ متعلق به سال ها قبل مي باشد و در ظَهر آن از طرف مقامات مسئول قيد شده كه صاحب آن در كلاس پنجم ابتدائي تحصيل مي كند .<br />
آقاي شاعر گفتند : صحيح است ، اين عكسي است كه بنده يك سال قبل از اخذ تصديق گرفته و تا چند سال بعد هم از آن استفاده مي كردم . متأسفانه به علت كار زياد نتوانستم عكس تازه اي تهيه كنم .<br />
موسيو سوسيولوگ با لبخند گفتند : براي رفع اشكال بايد زيرش نوشت : « در عنفوان كودكي » .<br />
آقاي شاعر گفتند : هيچ خنده اي ندارد ، اتفاقاْ همينطور است ، بنويسيد !<br />
آقاي مدير داخلي گفتند : اطاعت مي شود و ادامه دادند :<br />
د ــ آقايان نويسندگان داستان هاي كوتاه و بلند … متأسفانه در اين مورد هم اشكالي از نظر عكس ها پيش مي آيد . آقايان عكسي را كه مشتركاْ در يك گردش تاريخي برداشته اند لطف كرده اند ، ولي آقاي نويسنده ي داستان هاي بلند به علت اينكه خيلي طويل القامه هستند فقط تا گردن افتاده اند . يعني سرشان از كادر بيرون رفته است ، در حاليكه آقاي نويسنده ي داستان هاي كوتاه به وضوح و از تمام جهات ديده مي شوند . چه بايد كرد ؟<br />
آقاي نويسنده ي داستان هاي بلند يك سر چيده شده ي بزرگ خود را ارائه داده گفتند كه بايد به آن قسمت مونتاژ شود . آقاي مدير داخلي پس از تشكر اظهار داشتند :<br />
ــ به هر حال ، اين هم بيوگرافي آقايان است كه جداگانه و هركدام به سبك مخصوص خود نوشته اند :<br />
1- « من ، صميمونه خدمت خوانندگان مجله سلام مي كونم ، يه سلام خالصونه ، پر از عمق و محبت انسوني . پدر من دهقان باوجدوني بود ، صبح تا غروب كار مي كرد : تو مزرعه ها ، تو صحراهاي بي آب و علف ، تو چمن زارهاي مرطوب . من دنبالش مي رفتم ، مث سايه . با هم بيل مي زديم ، بعدش سر ظهر تو سايه مي نشستيم ، يه تيكه نون خشك مي خورديم . من درس اوّلو از طبيعت گرفتم ، بعدش گذاشتنم مكتب ، از مكتب درنيومده مدرسه ، از مدرسه دانشكده ، حالا به سلومتي شما داستان هاي كوتاه مي نويسم . سبكم در چند چيز خلاصه مي شه ، خيلي روراست و پوست كنده عرض مي كونم : اول محبت عميق و مايه دار به هر چه انسون ساده و طبيعيه و علاقه به درام زندگي اونا ، دوم توجه به زبون و فرهنگ و فلكلورشون و دنباله كردن شيوه ي مرضيه اي كه از سي سال پيش در نوول نويسي ما شروع شد يعني عاميونه نوشتن و زياد نوشتن و فورم ها و تكنيك هاي كاملاْ خودموني به كار بردن ، سوم توجه به سنن باستاني و ملي و غيره و غيره ولي چون فرصت كوتاهه بيش از اين دردسر نميدم . پيروزي با ماس .»<br />
2- « در يك غروب بي سرانجام زاييده شدم و يا شايد نشدم و اگر هم شدم لامحاله زائيدني بود دردناك و من خود نمي دانم چه مي كردم يا نمي كردم آيا ظلمات بود و خستگي بود و سكر مستي بخش يك غروب زمستان بود يا زمستان بي غروب ظلماني و خستگي زاي زندگيي بود كه در من مي دويد و يا حتي نمي دويد بلكه پخش مي شد و گم مي شد ؟ و صداي من برخاسته بود و پدرم گفته بود وه چه بلندقد است . و اكنون زندگي را با عينك رنگارنگ داستان مي بينم و سراسر جهان را ، جهان برايم آن صفا را ندارد كه براي تو دارد كه مي نشيني و مي نوشي و يا نمي نشيني و نمي نوشي اما هر دو حال برايت يكسان است يا اگر يكسان نيست من چنين مي انديشم كه يكسان است و ديگر تو را از اطلاع بر زندگي من چه حاصل ؟ و اگر هم مي خواهي بداني به چه كتاب علاقمندم و چه نويسنده اي را مي پسندم كه نمي خواهم بداني و سبكم چيست كه نمي خواهم بداني و چه مي گويم كه نمي خواهم بداني و آخر روزي خودم را مي كشم و يا نمي كشم كه به مرگ طبيعي مي ميرم ، تو خواهي دانست و تو آن روز همه چيز را خواهي دانست .»<br />
ه ــ آقاي منتقد :<br />
« حيات من نتيجه ي يك تصادف محض يا يك علت مجهول نبود . علل و جهات بسياري با هم جمع شد تا من به وجود آمدم . چون در يكي از شهرهاي شمال پا به دنيا گذاشتم به ماهي علاقه ي خاصي پيدا كردم و از آن نظر كه مدتي در تبريز گذراندم زبان تركي را بخوبي ياد گرفتم . اما پس از آن كه ساكن تهران شدم به علت بُعد جوار و گراني ماهي هم زبان تركي را فراموش كردم و هم علاقه ام را به خوراك ماهي از دست دادم . براي اطلاع از ساير عقايدم به كتاب ها و نوشته هاي ديگرم مراجعه شود . عكسي را كه در اين صفحه ملاحظه مي فرمائيد در حال تجزيه و تحليل يكي از كتاب هاي تازه چاپ برداشته ام .»<br />
آقاي مدير داخلي نفسي تازه كرده گفتند :<br />
ــ گويا باز هم اشتباه و اشكالي پيش آمده است ، چون عكسي كه آقاي منتقد ضميمه ي شرح حالشان فرموده اند ايشان را در حال انجام وظيفه ي سربازي نشان مي دهد .<br />
آقاي منتقد با مشاهده ي عكس موصوف معذرت خواستند و از اينكه حواس پرتي ايشان باز عود نموده متأسف شدند و پس از جستجوي زياد عكسي را كه به حال تجزيه و تحليل برداشته بودند از جيبي درآورده لطف كردند .<br />
آقاي مدير داخلي رو به آقاي مترجم بين المللي كرده اظهار داشتند :<br />
ــ بدبختانه جناب عالي هنوز شرح حال و عكسي نداده ايد .<br />
آقاي مترجم : اين كار لزومي نداشته است ، چون بيوگرافي اين جانب قريب پنجاه بار در مجلات مختلف چاپ شده است و حتي در اداره ي همين مجله هم كليشه ي دو شرح حال و عكس مختلف من در بايگاني مضبوط است .<br />
آقاي مدير داخلي : آقاي سردبير صحيح است ؟<br />
آقاي سردبير : صحيح است ، ولي مطالب اين دو كليشه با هم خيلي تفاوت دارد .<br />
آقاي مترجم : از دومي استفاده كنيد چون كامل تر است ، آن را وقتي نوشته ام كه پس از سال ها مشقت به اخذ ليسانس در زبان اسپرانتو نائل آمدم .<br />
آقاي مدير داخلي : از همان استفاده مي كنيم . در ضمن به اطلاع اعضاء محترم مي رسانم كه بيوگرافي آقاي مدير و آقاي سردبير و متفرقه ( كه امشب هنوز غايب هستند ) از طرف كاركنان اداره و بيوگرافي خود اينجانب از طرف فاميل در دست تهيه است . مي ماند موسيو سوسيولوگ … آن را هم مطرح كنيم ؟<br />
موسيو سوسيولوگ : پس مي خواهيد چه كار كنيد ؟<br />
مدير داخلي : از آن نظر كه شما بيست صفحه ي طويل درباره ي سوانح عمر كوتاهتان مرقوم داشته ايد فكر مي كنم خواندنش باعث خستگي رفقا بشود .<br />
آقاي شاعر : بيست صفحه ؟ مگر چه خبر بوده است ؟ پس چرا به ما اين آزادي را نداديد ؟<br />
مدير داخلي : شما كه اصلاْ ننوشته ايد !<br />
موسيو سوسيولوگ : من ناچار بودم زياد بنويسم . شما هيچكدام به فرنگ نرفته ايد و زندگيتان ماجرا نداشته است . اگر بنا است چيزي نوشته شود بايد كامل باشد .<br />
آقاي شاعر : مخالفم ، بايد خلاصه اي از آن تهيه كنيد .<br />
موسيو سوسيولوگ : خيلي خوب ، فهميدم . مقصود تخطئه ي من است . آقايان ، با اين وضع نمي توانم كار بكنم . شاعر با من غرض شخصي دارد . من خواهم رفت .<br />
آقاي مدير : نه ، فعلاْ تشريف داشته باشيد ، اما اجازه بدهيد شرح حالتان خلاصه بشود .<br />
موسيو سوسيولوگ : تمام اين مجله را من مي چرخانم . هفتاد و پنج درصد خوانندگان به خاطر مقالات من « تندباد » را مي خرند .<br />
آقاي مدير داخلي : آقاي سردبير ، اين طور است ؟<br />
آقاي سردبير : همه درباره ي خودشان همين را مي گويند .<br />
نويسنده ي داستان هاي كوتاه : شما كه مسائل اجتماعي را به آن خوبي فهميده ايد و حلاجي مي كنيد و نظرتان مافوق اين مسائل بورژوامآبانه است خوب است رضايت بدهيد .<br />
موسيو سوسيولوگ : خيلي خوب خلاصه مي كنم ، فداكاري مي كنم ، زود بنويسيد !<br />
آقاي سردبير فوري كاغذ برداشته مهياي نوشتن شدند . موسيو چنين ديكته كردند :<br />
« نام و نام خانوادگي : موسيو سوسيولوگ اميدوار .<br />
محل تولد : مورد اختلاف است ، اصفهان يا پاريس .<br />
زبان مادري : فرانسه و فارسي .<br />
زبان خارجه : ندارد .<br />
مسافرت ها : قراء اطراف اصفهان و پاريس و كشورهاي سوئد و نروژ و دانمارك .<br />
ازدواج : نكرده است .<br />
سابقه ي مبارزات سياسي : دوبار در متينگ شركت كرده است .<br />
ماجراها : سه بار در رودخانه افتاده است .<br />
دوست : ندارد .<br />
دشمن : دشمن هاي شخصي فراواني دارد .<br />
مدرك رسمي : ندارد .<br />
مطالعات اجتماعي عيني و نظري : فراوان دارد .<br />
عقايد : موافق تساوي زن و مرد بوده به رنگ زرد ليموئي متمايل و از گل بنفشه متنفر است . به آينده ي ايران و كشورهاي سوئد و نروژ و دانمارك خوش بين است و از سياست ضدانساني فرانسه در الجزاير به شدت خشمگين است .»<br />
در اين موقع تنفس اعلام شد و چون خانم متخصص مسائل رواني بار ديگر به كابينه رفته و از ايشان خبري نشده بود اعضاء هيأت نگران شدند . آقاي مدير گفتند كه مشاراليها پا به ماه بوده هر آن ممكن است وضع حمل نمايند .<br />
آقاي سردبير زنگ زدند پيشخدمت آمد . به او تكليف شد كه رفته خانم را صدا بزند . پس از چند دقيقه خانم با رنگ پريده وارد شده جلوس كردند . از طرف رفقا پيشنهاد شد كه به منزل يا بيمارستان بروند . خانم تقويم خود را نشان داده گفتند طبق حساب صحيح تا فردا صبح نخواهند زائيد و از آن گذشته آنقدر به مسائل ادبي كشور علاقمندند كه حاضر نيستند مثل سربازان خائن پست خود را ترك كنند .<br />
آقاي سردبير زنگ زدند و دستور چاي دادند ، سپس به جمع آوري مقالات و مطالبي كه اعضاء نوشته بودند پرداختند . آقا و خانم شاعر كه براي سرودن تتمه ي اشعار خود به اتاق هاي جداگانه رفته بودند با موفقيت برگشته نسخه ي دست نويس شعرها را تحويل دادند . پس از تكميل پرونده ي « اين شماره » اكنون نوبت انتقاد از شماره ي گذشته رسيده بود و موسيو كه قبلاْ وقت گرفته بود با وجود مخالفت آقايان شاعر و مترجم بين المللي و نويسنده ي داستان هاي بلند با حرارت مي خواست شروع به صحبت نمايد كه جوان لاغري در زده وارد اطاق شد .</p>
<p>اينجانب ( منشي ) جوان تازه وارد را به اين نحو معرفي كردم :<br />
« ( اين قسمت بعداْ با جوهر ديگري نوشته شده است ) ايشان همان جوان نويسنده اي هستند كه داستانشان در چندين نسخه تايپ و بين اعضاء محترم پخش شد كه بخوانند و اظهار نظر كنند و آقايان او را با استعداد تشخيص دادند و براي راهنمائي و انتقاد به اداره دعوتش كردند .»<br />
پس از اينكه با جوان تعارف شد در جاي مناسبي نشست و بدون اينكه به او مهلت داده شود بلافاصله شروع به راهنمائي و انتقاد گرديد . اين جوان بسيار لاغر و كم رو بود و چشم هاي مورب خماري داشت و سرش را به اطراف مي چرخاند كه روي هم رفته به او منظره ي تأثرانگيزي مي داد . مذاكرات از همه طرف به تندي و درهم و برهم انجام گرفت و اينجانب ( منشي ) كوشيدم كه تا حد امكان از قدرت در تندنويسي استفاده كرده عيناْ آنها را ضبط كنم :<br />
آقاي منتقد : شما موفق نشده ايد . اين چيزها را نويسندگان بازاري مجلات سبك بهتر مي نويسند . در داستان شما مردي هفت تيرش را برمي دارد و به خانه ي معشوقه اش مي رود ، بعد او را مي كشد . اما ما معمولاْ وقتي به خانه ي معشوقه مان مي رويم تفنگ همراه نمي بريم .<br />
نويسنده ي داستان هاي كوتاه : لحنتان خيلي كتابي بود ، من از روي تجربه هاي خودم برايتان حرف مي زنم . بهتر است چند روز به منزل من بيائيد تا سر فرصت مطالبي را به شما بياموزم . من چندين قفسه دارم كه در آنها فلكلور گذاشته ام . مثلاْ شما مي دانيد در سمنان به آهو چه مي گويند ؟<br />
جوان : نه .<br />
ــ من هم نمي دانم ، اما به قفسه مراجعه مي كنم . بالاخره ممكن است روزي پرسوناژ به سمنان برود .<br />
مترجم بين المللي : آيا چند زبان مي دانيد ؟ اين خيلي مهم است . من به هفده زبان آشنائي دارم و باز هم مي بينم تشنه ي زبان هستم . همه ي كتاب ها را در متن اصلي مي خوانم . چطور ؟ شما اسپرانتو نمي دانيد ؟<br />
جوان : خير .<br />
موسيو سوسيولوگ : بايد به فرنگ برويد والا هر كاري بكنيد مثل آبي است كه به آنوس شتر بريزند . چند وقت پيش جواني كه ذوقي هم داشت به من گفت تو نمي فهمي ، در حاليكه از چهارديواري تهران بيرون تر … بيرون تر …<br />
آقاي مدير داخلي : نرفته بود .<br />
موسيو سوسيولوگ : ملاحظه كرديد ؟ اما كافي نيست كه شما فقط در زبان اصلي بخوانيد . بايد ديد . برويد « كامو » را ببينيد ، « فاكنر » را ببينيد ، « شولوخف » را ببينيد ، « سارتر » و قس عليهذا ، من مي توانم به شما كمك كنم . هر وقت لازم بود به منزل من بيائيد تا برايتان معرفي نامه بنويسم .<br />
جوان : متشكرم .<br />
آقاي شاعر : مگر شما خودتان « كامو » و قس عليهذا را ديده ايد ؟<br />
موسيو سوسيولوگ : سر يك ميز با آنها شام خوردم . به « كامو » گفتم تو راست مي گوئي يا « سارتر » ، جواب نداد . به « سارتر » گفتم جواب داد : « كامو » . آخر « سارتر » آدم رفيق بازي است و شما … شما لازم نيست به اين حرف ها گوش بدهيد ، اغراض شخصي دارند . و دشمني نبايد در هنر دخالت كند .<br />
خانم شاعر و نويسنده و … : اوه عزيز من ، نصيحت مادرانه مي كنم . من اين مقام منيع را در نويسندگي از راه مطالعه به دست آورده ام . اما هر كتابي را مطالعه نكنيد . سرچشمه ي همه ي ذوق ها و هنرها « ايلياد و اديسه » است . اگر نداريد محلي را تعيين كنيد برايتان مي آورم .<br />
ولي متأسفانه جوان كه هم به شدت مبهوت و متعجب شده بود و هم تعادل جسماني خود را بر اثر سرگيجه از دست داده بود بيهوش شد . نويسنده ي داستان هاي بلند برخاسته با لحن جدي گفت :<br />
ــ همه تان دنبال مريد مي گرديد ، بيچاره اي را گير آورده ايد فكر مي كنيد لقمه ي مناسبي است . تا به ضعف قلب دچارش نكنيد ول كن نيستيد . ما كه رفتيم خودمان را بكشيم .<br />
چند نفر از رفقا خواستند مخالفت كنند ، آقاي مدير جلوگيري كرده گفتند :<br />
ــ شوخي مي كند فعلاْ بايد اين جوان با استعداد را به اتاق ديگري برد و او را به هوش آورد .<br />
آقايان زير بال جوان را گرفته او را كشان كشان به اتاق مجاور بردند و موسيو كه ليوان آبي در دست داشت مرتب به صورت او پاشيده طپانچه مي زد كه به هوش بيايد . در همين وقت واقعه ي ديگري اتفاق افتاد كه خيلي مهمتر بود : يعني ناگهان رنگ از روي خانم متخصص مسائل رواني پريد ، عضلاتش منقبض شد و فرياد زد : « دارم وضع حمل مي كنم ! » او هم از شدت درد نزديك بود بيهوش شود . آقاي مدير داخلي ايشان را روي كاناپه ي اطاق هيأت تحريريه خواباندند و آقايان را بيرون كرده از خانم شاعر و نويسنده و … خواهش كردند كه تا رسيدن دكتر مواظبت هاي زنانه به عمل بياورد . بعد در را بسته به اطاق مجاور آمدند . آقاي سردبير پيشخدمت را طلبيده دنبال دكتر فرستادند . فريادهاي خانم متخصص ثانيه به ثانيه شديدتر مي شد . جوان به هوش آمد و چشم هاي خمارش را باز كرد :<br />
ــ من كجا هستم ؟<br />
موسيو سوسيولوگ : الحمدالله ، حالش جا آمد . اگر خواستي به تفاوت سبك ها پي ببري لازم است فوراْ با آنها ملاقات كني ، مخصوصاْ با كا …<br />
جوان دوباره بيهوش شد و يكدفعه صداي گريه ي بچه اي به گوش رسيد . تعجب به همه دست داد . آقاي مدير با عصبانيت گفتند :<br />
ــ اين چه مسخره بازي است ؟ مگر به او نگفتيد كه اين جا جاي اين كارها نيست ؟ چرا اين كار را كرد ؟<br />
آقاي مدير داخلي جواب داد :<br />
ــ آخر قرار بود هر كس اختصاصي كار كند …<br />
حرفش تمام نشده بود كه خانم شاعر و … پريشان و سراسيمه وارد شد و گفت : « پسر زائيد » ، بعد اظهار خوشحالي و غرور و مباهات كرده گفت « كار فوق العاده اي كردم ، آخر ايلياد به دادم رسيد و توانستم جان همكار عزيزم را نجات بدهم .» اعضاء از سلامتي خانم متخصص جويا شدند جواب داده شد كه خواهش كرده است عكس فرزندش را هم به ضميمه در اين شماره چاپ كنند و در صفحه ي اخبار هنري به تولد او اشاره شود و در ضمن اگر ممكن است انتقادي هم به عمل آيد . آقاي منتقد با شگفتي پرسيدند : « انتقاد ؟ از چه نظر ، ماجرا ؟ چه لزومي دارد ؟ »<br />
آقاي مدير كه اوضاع را هر دقيقه آشفته تر مي ديدند مشغله را بهانه كرده گفتند : « لابد به سرش زده ، به هر حال بد نيست در ستون انتقادات مختصري نوشته شود .» و خداحافظي كرده رفتند . در اين موقع دكتر سر رسيد و از وضعيت جويا شد و چون جلسه ديگر از رسميت خارج شده بود اينجانب ( منشي ) هم وظيفه ي خود را خاتمه يافته تلقي كردم …<br />
با وجود اين ، شماره ي آينده ي مجله را مي خريم زيرا علاوه بر تماشاي عكس هاي نويسندگان ، انتقاد آقاي منتقد و اثر تازه ي خانم متخصص مسائل رواني را هم خواهيم خواند و حتي اگر اندكي صبور و شكيبا باشيم يكي دو سال ديگر با آثار متعدد نويسنده ي خمارچشم و جوانمان نيز كه بي شك راهنمائي هاي متعدد ، ديگر او را به راه انداخته است رو به رو خواهيم شد .</ul>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/kpfictions.wordpress.com/160/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/kpfictions.wordpress.com/160/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/kpfictions.wordpress.com/160/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/kpfictions.wordpress.com/160/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/kpfictions.wordpress.com/160/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/kpfictions.wordpress.com/160/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/kpfictions.wordpress.com/160/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/kpfictions.wordpress.com/160/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/kpfictions.wordpress.com/160/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/kpfictions.wordpress.com/160/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/kpfictions.wordpress.com/160/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/kpfictions.wordpress.com/160/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/kpfictions.wordpress.com/160/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/kpfictions.wordpress.com/160/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=kpfictions.wordpress.com&amp;blog=15924509&amp;post=160&amp;subd=kpfictions&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>https://kpfictions.wordpress.com/2010/09/23/%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d9%8a%d9%86-%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%a8%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%b5%d8%a7%d8%af%d9%82%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="https://secure.gravatar.com/avatar/1807a7db3f173906bc035ed548f9c544?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">خلیل پاک‌نیا</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://kpfictions.files.wordpress.com/2010/09/baramsadeghi.jpg?w=105" medium="image">
			<media:title type="html">baramsadeghi</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>به ‏آرامی ذوب‏شدن قنديل‏های يخ: و. م. آیرو</title>
		<link>https://kpfictions.wordpress.com/2010/09/23/%d8%a8%d9%87-%e2%80%8f%d8%a2%d8%b1%d8%a7%d9%85%db%8c%d9%90-%d8%b0%d9%88%d8%a8%e2%80%8f%d8%b4%d8%af%d9%86%d9%90-%d9%82%d9%86%d8%af%d9%8a%d9%84%e2%80%8f%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%8a%d8%ae-%d9%88-%d9%85/</link>
		<comments>https://kpfictions.wordpress.com/2010/09/23/%d8%a8%d9%87-%e2%80%8f%d8%a2%d8%b1%d8%a7%d9%85%db%8c%d9%90-%d8%b0%d9%88%d8%a8%e2%80%8f%d8%b4%d8%af%d9%86%d9%90-%d9%82%d9%86%d8%af%d9%8a%d9%84%e2%80%8f%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%8a%d8%ae-%d9%88-%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 23 Sep 2010 12:27:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خلیل پاک‌نیا</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان فارسی]]></category>
		<category><![CDATA[و. م. آیرو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kpfictions.wordpress.com/?p=156</guid>
		<description><![CDATA[غروب از پنجره‏ی آشپزخانه به پاركينگ نگاه كردم. اتوموبيلی آبی‏رنگ، اريب پارك كرده بود. گفتم:«پدرسگو ببين، هيچ فكر نمی‏كنه جای سه تا ماشينو يه‏جا گرفته.» ما ماشين نداشتيم. سارا آمد نزديك پنجره، كمی از موهای به‏هم‏ريخته‏اش به لبم خورد. پرسيدم:«می‏دونی مال كي‏يه؟» گفت:«فكر كنم مالِ طبقه‏ی سومی‏يه، همون يارو كه ريش قرمزِ بزی داره» ـ [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=kpfictions.wordpress.com&amp;blog=15924509&amp;post=156&amp;subd=kpfictions&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<ul><a href="http://kpfictions.files.wordpress.com/2010/09/verya-0.jpg"><img class="alignright size-full wp-image-157" title="verya.0" src="http://kpfictions.files.wordpress.com/2010/09/verya-0.jpg?w=600" alt=""   /></a></p>
<p>غروب از پنجره‏ی آشپزخانه به پاركينگ نگاه كردم. اتوموبيلی آبی‏رنگ، اريب پارك كرده بود. گفتم:«پدرسگو ببين، هيچ فكر نمی‏كنه جای سه تا ماشينو يه‏جا گرفته.» ما ماشين نداشتيم. سارا آمد نزديك پنجره، كمی از موهای به‏هم‏ريخته‏اش به لبم خورد.<br />
پرسيدم:«می‏دونی مال كي‏يه؟»<br />
گفت:«فكر كنم مالِ طبقه‏ی سومی‏يه، همون يارو كه ريش قرمزِ بزی داره»<br />
ـ همون كه سبيل نداره؟!<br />
ـ ريش داره<br />
ـ ريش داره، ولی سبيل نداره<br />
ـ هيچ دقت نكردم<br />
ـ اگه يه جوون بيست‏ـ بيست‏وپنج ساله بود حتماً خوب بهش دقت می‏كردی. درسته؟<br />
بازدمش را با فشار زيادی از سوراخ‏های دماغش خارج كرد تا خودداریِ صبورانه‏اش را نشان دهد. از دستِ پارك‏كردنِ آن ريش‏بزی احمق كلافه بودم.<br />
گفتم:«تو حتی وقتی من ريشامو يه هفته هم نزنم متوجه نمی‏شی!»<br />
گفت:«چرا وقتی می‏بوسمت متوجه می‏شم.»<br />
اين را با يك جور ناز و شوخیِ ساختگی‏ای گفت كه احساس كردم اين ترفند را تنها برای ختم غائله به كار برده.<br />
« ـ پس تو فقط می‏خوای من مثل يه بادكش ببوسمت!»<br />
بعد، با هم‏آوردن و ول كردن لب‏هام صدای شالاپ درآوردم. خوب لجش درآمد:<br />
« – اين اخلاقِ گند از فنلانديا بهت رسيده. درست عين اونای سرِ كار. می‏خوای به شيوه‏ی اونا با من جنگ اعصاب رابندازی. ببين بار قبلی هم همين رفتارو با من كردی و من هيچی نگفتم. هيچی»<br />
”هيچی” را طوری گفت تا كمی عذاب وجدان بگيرم. ولی من به اين زودی‏ها دم به تله نمی‏دادم، هرچند كه نمی‏خواستم بيش‏تر ادامه بدهم. نه اين‏كه كم آورده‏ باشم؛ مسئله‏ی مهم‏تری برايم پيش آمده بود و بايد انرژی‏ام را بيش‏تر صرف آن می‏كردم. سارا زير لب چيز ديگری گفت كه به درستی نشنيدم. بعد، از آشپزخانه بيرون رفت و داخل اتاق نشيمن شد.<br />
صدايم را طوری كه سارا هم بشنود بلند كردم:<br />
«اين مرتيكه فكر می‏كنه چون ما خارجی هستيم هيچی حاليمون نيست، هيچی»<br />
اين ”هيچی“ آخر را خيلی ناشيانه از جمله‏ی آخر سارا تقليد كرده بودم، برای همين يك لحظه احساس ناخوشايندی بهم دست داد. سارا هيچ جوابی نداد. معلوم بود هنوز خيلی عصبانی‏ست.<br />
گفتم:«می‏رم بهش هشدار نهايی‏رو می‏دم!»<br />
اين كلمه‏ی ”نهايی“ توی گوش خودم طنين مضحكی ايجاد كرد.<br />
سارا همين‏طور كه روی كاناپه نشسته و پاهايش را زير خودش جمع كرده بود، بدون آن‏كه به من كه توی راهرو خون خونم را می‏خورد نگاه كند، انگار كه می‏خواست با ديوار روبرويش حرف بزند:<br />
« – دست بردار، خل شدی؟ به تو چه مربوط اون ماشينشو كج پارك كرده»<br />
« ـ هی به من چه مربوط… به ما چه مربوط. هيچ وقت هيچی به ما مربوط نبوده»<br />
خواستم اين‏بار در انتهای جمله‏ام كلمه‏ی ”هيچی“ را تكرار كنم، ولی قورتش دادم. طوری كه انگار به گوش سارا جمله‏ام ناتمام ماند. چون حالت دراز كردن گردنش نشان می‏داد كه من باقی جمله را هم بگويم كه نگفتم. و از اين بابت چند ثانيه به خودم باليدم. خواستم برای نشان‏دادن اراده‏ی مصمم آخرين جمله‏ام را هم اين‏طور بيان كنم:«آره، بهش می‏گم تا خوب حساب دستش بياد» كه احساس كردم اصلاً قوت جمله‏ی پيشينم را ندارد. برای همين نگفتم. درِ منزل را باز كردم و با همان شلوار‏گرمكن زرشكی‏ام وارد راهرو ساختمان شدم. خواستم در را پشت سرم ببندم. ولی نبستم. نمی‏دانم چرا به‌دلم زد كه شايد سارا ديگر در را به‏رويم باز نكند. البته او اين كار را نمی‏كرد. دليلی نداشت مرا پشت در بگذارد. به‏هرحال در را هم‌آوردم ولی به‏تمامی نبستم. و از پله‏ها، دو طبقه رفتم بالا.</p>
<p>منزل آن‏ها را بلد بودم. روی درشان قلبِ گچیِ قرمزرنگی با تزئين گل‏های ريز بنفش آويزان بود. خواستم زنگ بزنم. ولی زنگ‏زدن به‌اندازه‏ی درزدن با انگشت يا مشت نمی‏توانست ميزان عصبانيت را برای صاحب‏خانه آشكار كند. ولی مشت هم در همين اول كار خيلی زود بود و به‏دور از تمدن و هر چيز ديگری بود كه شعور خارجی‏ها را زير سؤال ببرد.‏ پس با بندِ دو انگشتِ دستِ راستم پنج بار و هر بار با فاصله‏ای حساب‏شده به‌درشان ضربه زدم. منتظر شدم تا در باز شود و بی‏مقدمه بروم سر اصل مطلب. در ذهنم چند جمله‏ی اولی را كه قصد داشتم به زبان فنلاندی به‌طرف بگويم، تكرار كردم تا لهجه‏ام كمتر معلوم شود.<br />
منتظر ماندم. كسی در را باز نكرد. چندبار ديگر هم زدم. اين‏بار فاصله‏ی ميان ضربه‏‏ها را كوتاه‏تر كردم. نه، انگار كسی خانه نبود. صدای پايی هم نشنيدم كه تصور كنم وقتی از چشمیِ در من را: يك نفر غريبه، و از همه بدتر يك خارجی را با خطوط درهمِ فرورفته‏ی صورتش كه نشان از عصبيت و خشونتی آشكار دارد ديده‏اند و مثل هر آدم عاقل ديگری در را به‌رويش باز نكرده‏اند. پس احتمالاً خانه نبودند. ماشين ولی آن‏جا بود. همان‏ چيزی ‏كه بدجور اعصابِ خشكم را سمباده می‏كشيد. با نوك پا چند لگدِ نرم به‌در زدم، به‌همراه چند تا مشتِ ظريف. ولی فقط تا همين حد؛ چون به‏هرحال حدسش می‏رفت كه مرتيكه خانه باشد و حوصله نداشته باشد در را باز كند، يا توی يكی از اتاق‏ها كپه‏ی مرگش را گذاشته باشد. از ماندن بيش از حد معمول خودم پشت در، تا حدودی دچار دلهره‏ شدم. تصميم گرفتم برگردم و روی يك تكه كاغذ، البته با لحنی تند، اخطارم را بنويسم و از لای درز در، تو بفرستم.<br />
پايين آمدم. سارا لای در نگران و مردد ايستاده بود:<br />
ـ كسی خونه نبود؟<br />
ـ نه.<br />
ـ بيا تو!<br />
ـ می‏خوام يادداشت شديد‏اللحنی بهش بنويسم!<br />
ـ باز اين شد يه چيزی.<br />
ـ ولی اسم و مشخصات خودم‏رو پايينش می‏نويسم، تا فكر نكنه كم آورده‏م!<br />
سارا نفس بلندی كشيد، و سرش را به‏طرز نه‏چندان‏محسوسی به راست و چپ تكان داد. از آن سرتكان‏دادن‏ها كه اغلب چيزی‏ست با مضمون «پناه بر خدا» يا «امان از دست خل‏بازی‏های تو». بعد، از سر راهم خودش را كنار كشيد تا بيايم تو.<br />
پرسيدم:«ماژيك سياه داريم؟» گفت:«تو جعبه‏ی پيچ و مهره‏های اضافييه»<br />
كاغذی آوردم و با ماژيك پررنگ سياه، يادداشتی نوشتم به اين مضمون:<br />
«آقايی كه اسمت را هم نمی‏دانم. لابد فكر نمی‏كنيد كه ما هالوييم و از هيچ‏چيز خبر نداريم. بهتر است در اسرع وقت ماشين‏تان را كه جای سه ماشين ديگر را گرفته برداريد و ببريد به هر قبرستانی غير از اين‏جا. در ضمن لازم است اضافه کنم كسی كه به شما گواهينامه داده، بهتر است مقداری در مورد اين حماقت خود تجديد نظر كند.»<br />
زير كاغذ اسم خودم را هم نوشتم و اضافه كردم: «همسايه‏ی طبقه دومِِ نه‏چندان خشنودِ شما!»<br />
به خط خودم نگاهی انداختم. از نگاه كردن به دستخط خودم با خط لاتين احساس نوعی بلاهت بهم دست داد، با آن امضای زمختِ بی‏مايه كه حتی كمترين ظرافت و هوشمندی را در خود نداشت. و همين امر امكان داشت دستم را به تمامی پيش طرف رو كند. تصميم گرفتم يادداشت را با حروف لاتين توپر تايپ كنم. يادداشت را تايپ كردم و از آن پرينت گرفتم.<br />
بعد از نوشتن آن يادداشت، يك جور احساس رضايت آميخته با قدرت، خونم را با سرعتی خوشايند در تنم به جريان درآورد. دوباره پله‏های دو طبقه را بالا رفتم. اين‏بار پله‏ها را يك در ميان رد می‏كردم، همپای اعتماد به نفسی قابل توجه. كاغذ را تا زدم و از لای شكاف مخصوص كاغذ تبليغات و نامه‏های پستی داخل منزلشان انداختم.<br />
آه، ولی… ولی شايد لازم بود قبل از آن كمی به اين كار خودم می‏انديشيدم. بعد از تايپ آن يادداشت، فقط يك بار و خيلی سريع آن را خوانده بودم. امكان وجود غلط‏های املايی زياد بود. چه حماقتی. بعيد نبود مردك در جواب كاغذ من كاغذ ديگری می‏نوشت كه مثلاً «آقايی كه من هم شما را نمی‏شناسم، يادداشتتان به‏دليل كفايت نكردن حد زبان، نامفهوم بود» آن‏موقع چه جوابی داشتم، يا چگونه اين توهين نابخشودنی را می‏بايست تلافی می‏كردم.<br />
«كفايت‏نكردنِ حد زبان!»، مردكِ نفهم، اين حرف چطور به ذهن كودنش رسيده بود. البته او هنوز اين حرف را نزده بود، ولی خب امكانش زياد بود، خيلی زياد.<br />
يك لحظه نوكِ انگشتِ‏ دست‏هايم يخ زد. بايستی هرطوری شده آن يادداشتِ مضحك را دوباره به دست می‏آوردم. دست راستم را بردم داخل شكاف تا كاغذ را دوباره بيرون بياورم. دستم گير كرد. احساس يك مجرم ناشی را داشتم. دستم را با فشار بيرون كشيدم. قسمت زيرين مچم از برخورد با لبه‏ی برنده‏ی چوب خراشيده شد، و لايه‏ی خيلی نازكی از خون روی سطح پوستم را گرفت. بايد با دست چپم كه كوچك‏تر بود امتحان می‏كردم. از دستِ دستِ چپم هم كاری ساخته نبود. بايد چيزی مثل يك ميله‏ی باريك يا مفتول سيمی پيدا می‏كردم. چيزی كه می‏شد با آن كاغذ را سوراخ كرد و كشيدش بالا.<br />
پايين آمدم. از لای در نيمه‏باز با صدای بلند گفتم:«سارا، سارا!»<br />
سارا گفت:«چی می‏گی؟ من تو دستشويی‏ام»<br />
از پشت در دستشويی پرسيدم:«يه تيكه مفتول می‏خواستم. داريم؟»<br />
- مفتول؟! مفتولو می‏خوای چيكار؟<br />
ـ سؤالاتو بذار برای بعد. داريم؟<br />
ـ نه، نمی‏دونم، فكر نمی‏كنم.<br />
دست و پايم را گم كرده بودم. گفتم:«خواهش می‏كنم، يه كم فكر كن. داريم يا نه!»<br />
ـ نه، نداريم. حالا خوب شد؟<br />
رفتم سريع توی كمد مربوط به خرت و پرت‏هايی نظيرآچار و پيچ‏گوشتی را نگاه كردم. چيز به‏دردبخوری نديدم. بعد، نگاهم رفت به سمت راهرو؛ قسمت لباس‏های آويزان‏شده. متوجه لباس‏آويز مفتولی شدم. سريع گره‏‏ی مفتول پيچانده‏شده‏اش را باز كردم و مفتول را از محفظه‏ی نايلونی‏اش كشيدم بيرون و انحناهايش را با دست، راست كردم. خب، اين می‏شد يك چيزی!<br />
برگشتم به محل ارتكاب جرم. مفتول باز شده‏ی لباس‏آويز را داخل شكاف كردم. كمی كاغذ را حركت دادم. خوشبختانه درِ دومِ منزل را از داخل بسته بودند، و كاغذ لای دو در مانده بود. همين، كار را برايم راحت‏تر می‏كرد. نتوانستم كاغذ را سوراخ كنم. ولی با دقت كاغذ را بين نوك مفتول و در دوم گير انداختم و تا نزديك شكافِ در آوردم بالا. كاغذ را می‏توانستم ببينم. حالا بايد با دست، كاغذ را بيرون می‏كشيدم. ولی كاغذ دوباره افتاد. دوباره امتحان كردم. اين‏بار حتی نمی‏توانستم كاغذ را گير بيندازم. سُر می‏خورد. با حركاتی آميخته با عصبانيت مدام مفتول را داخل و خارج كردم. بالاخره كاغذ به نوك مفتول گير كرد و بدون آن‏كه دست ديگرم را برای بيرون كشيدنش از لای شكاف به كمك بطلبم، به‏طرز معجزه‏آسايی همراه مفتول بيرون آمد. عرق پيشانی‏ام را با سرآستين‏هايم پاك كردم و نفس راحتی كشيدم. از اين‏كه بالاخره موفق به اجرای اين عمليات پرمخاطره شده بودم، احساس غرور عجيبی می‏كردم كه كمتر در اين سال‏ها بهم دست داده بود. كاغذ را با خشم توی مشتم مچاله كردم. از پله‏ها كه داشتم پايين می‏آمدم يك آن به سرم زد، كاغذ مچاله‏شده را مثل بعضی از مبارزانی كه قبل از سررسيدن دشمن كاغذ محرمانه‏ای را می‏بلعند، ببلعم. طبعاً اين كار را نكردم. رفتم داخل آشپزخانه، پشت ميز غذاخوری نشستم، كاغذ مچاله‏شده را توی زيرسيگاری آتش زدم. سارا با پلك‏هايی كه آماده‏ی خواب بودند گفت:«چيو داری آتيش می‏زنی؟ مواظب باش روميزی آتيش نگيره»<br />
گفتم:«اصلاً به ما چه. مگه نه؟»<br />
گفت:«من می‏رم بخوابم. تو نميای؟»<br />
انتظار داشت مثل هميشه بگويم «تو بخواب، من بعداً ميام»<br />
گفتم:«خسته‏م، منم ميام»</p>
<p>توی تختخواب، سارا لبش را نزديك آورد تا ببوسمش. لب پايينش را با دو تا لبم گرفتم، او هم لب بالايش را گذاشت روی لب بالای من . بعد، تقريباً همزمان لب‏هايمان را چفت كرديم تا صدای شالاپ توی اتاق بپيچد كه پيچيد.<br />
گفت:«زياد فكرتو مشغول نكن.»<br />
گفتم:«به ما چه اصلاً. باز اگه جای ماشين مارو گرفته بود…»<br />
ـ خوشحالم كه نظرت برگشت.<br />
ـ ولی اون مرتيكه بايد می‏فهميد كه ماشينش…<br />
ـ بابت حرفم معذرت می‏خوام. حالا كه فكر می‏كنم می‏بينم تو هيچم اخلاقت شبيه فنلاند‏ی‏يا نيست.</p>
<p>دست راستم را روی پستان چپش گذاشتم. احساس كردم سفتی روزهای قبل را ندارند. او هم دست راستش را روی دست راستِ من گذاشت و پشت دستِ راستم را كمی با كف دستِ راستش نوازش كرد و بعد، برداشت.<br />
گفتم:«می‏دونی كه… حرفايی كه بهت زدم عمدی نبود»<br />
لبخند زد. دندان‏هاش و خيلی كم از صورتیِ لثه‏اش پيدا شد.<br />
دستِ راستم را از روی پستانِ چپش برداشتم و ساعدِ دستِ راستم را وسطِ پيشانی‏ام گذاشتم و زيرلب گفتم:«شب‏به‏خير!»<br />
سارا دست چپش را دراز كرد و چراغ پشت تخت را خاموش كرد.<br />
اتاق تاريك شد، و ديگر نتوانستم بفهمم سارا دستش را كجا گذاشت.<br />
گفت:«شب‏به‏خير!»</p>
<p>اواخر زمستان 2004 – هلسينکی</ul>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/kpfictions.wordpress.com/156/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/kpfictions.wordpress.com/156/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/kpfictions.wordpress.com/156/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/kpfictions.wordpress.com/156/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/kpfictions.wordpress.com/156/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/kpfictions.wordpress.com/156/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/kpfictions.wordpress.com/156/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/kpfictions.wordpress.com/156/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/kpfictions.wordpress.com/156/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/kpfictions.wordpress.com/156/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/kpfictions.wordpress.com/156/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/kpfictions.wordpress.com/156/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/kpfictions.wordpress.com/156/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/kpfictions.wordpress.com/156/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=kpfictions.wordpress.com&amp;blog=15924509&amp;post=156&amp;subd=kpfictions&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>https://kpfictions.wordpress.com/2010/09/23/%d8%a8%d9%87-%e2%80%8f%d8%a2%d8%b1%d8%a7%d9%85%db%8c%d9%90-%d8%b0%d9%88%d8%a8%e2%80%8f%d8%b4%d8%af%d9%86%d9%90-%d9%82%d9%86%d8%af%d9%8a%d9%84%e2%80%8f%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%8a%d8%ae-%d9%88-%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="https://secure.gravatar.com/avatar/1807a7db3f173906bc035ed548f9c544?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">خلیل پاک‌نیا</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://kpfictions.files.wordpress.com/2010/09/verya-0.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">verya.0</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>تابستان همان سال- ناصر تقوايی</title>
		<link>https://kpfictions.wordpress.com/2010/09/23/%d8%aa%d8%a7%d8%a8%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d8%a7%d9%84-%d9%86%d8%a7%d8%b5%d8%b1-%d8%aa%d9%82%d9%88%d8%a7%d9%8a%db%8c/</link>
		<comments>https://kpfictions.wordpress.com/2010/09/23/%d8%aa%d8%a7%d8%a8%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d8%a7%d9%84-%d9%86%d8%a7%d8%b5%d8%b1-%d8%aa%d9%82%d9%88%d8%a7%d9%8a%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 23 Sep 2010 09:50:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خلیل پاک‌نیا</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان فارسی]]></category>
		<category><![CDATA[ناصر تقوايی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kpfictions.wordpress.com/?p=151</guid>
		<description><![CDATA[آخرهای تابستان عده‌ای را ول كردند. شايد آدم‌های بدبين باورشان نشود كه همه جا پر بود و جايی نبود و اين بود كه ما را هم ول كرده بودند. دوباره برگشتيم اسكله. همه‌مان برنگشته بوديم. چند ماه پيشتر خيلی‌ها را ديده بوديم افتاده بودند زمين. آمبولانس‌های سياه بارشان می‌کردند و روی نوار سياه آسفالت‌ها می‌رفتند [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=kpfictions.wordpress.com&amp;blog=15924509&amp;post=151&amp;subd=kpfictions&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<ul><a href="http://kpfictions.files.wordpress.com/2010/09/nasertaghvaei.jpg"><img class="alignright size-thumbnail wp-image-152" title="NaserTaghvaei" src="http://kpfictions.files.wordpress.com/2010/09/nasertaghvaei.jpg?w=150&#038;h=115" alt="تابستان همان سال- ناصر تقوايی" width="150" height="115" /></a></p>
<p>آخرهای تابستان عده‌ای را ول كردند. شايد آدم‌های بدبين باورشان نشود كه همه جا پر بود و جايی نبود و اين بود كه ما را هم ول كرده بودند. دوباره برگشتيم اسكله. همه‌مان برنگشته بوديم. چند ماه پيشتر خيلی‌ها را ديده بوديم افتاده بودند زمين. آمبولانس‌های سياه بارشان می‌کردند و روی نوار سياه آسفالت‌ها می‌رفتند به مرده‌شوی‌خانه.<br />
شنيده بوديم مرده‌شوی‌خانه، بعضی‌ها زحمتی نداشتند، چاله‌های بزرگ پشت قبرشان برای اين‌ها بود. اين را هم شنيده بوديم. چندتايی را هم ديده بوديم ريخته بودند توی آمبولانس‌های سفيد. زوزه‌ی زخمی‌ها را نمی‌شد شنيد. آمبولانس‌ها را می‌ديدم كه تند می‌رفتند و جيغ می‌كشيدند. جيغ‌ها انگار ناله‌ی زخمی‌ها كه جمع‌شده باشد و از بوق آمبولانس بزند بيرون. خودم را تخت كمر انداخته بودند كف يكی از همين‌ها و از چهارراه تا در بيمارستان جار كشيده بود. از جلو جنده‌خانه هم رد شده بود گويا آن‌جا هم خبرهايی بود كه يكی‌ دو نفر را انداختند بالا. كارگری‌ با چشم‌های‌ خودش شش تا را ديده بود كه با برانكار از در پشت بيمارستان برده بودند بيرون، توی‌ آمبولانس سياه. راستش به چشم‌های‌ كارگر نمی‌شد اعتماد كرد. بعضی‌ها عادتشان است خيلی‌ چيزهای‌ بزرگ را كوچك ببينند. به خيالشان ناراحتی‌ كمتر می‌شود. خيلی‌ها را همراه عاشور با كاميون برده بودند. عكس دو سه تاشان را توی‌ روزنامه‌ها ديده بوديم. بعد همه چيز تمام شد. انگار هيچ اتفاقی‌ نيفتاده بود. چرا كه ديگر حرفش را هم نمی‌شد زد.<br />
شنيده بوديم كارها روبه‌راه شده. وقتی‌ برگشتيم ديديم كارها روبه‌راه نبود. صبح‌های‌ گرم شرجی‌ می‌آمديم می‌نشستيم، بی‌هيچ حرفی‌، مثل غريبه‌ها. حس می‌كرديم خيلی‌ چيزها عوض شده و می‌ديديم هيچ چيز عوض نشده بود. آدم‌ها همان آدم‌ها، جرثقيل‌ها همان و كشتی‌ها همان كشتی‌ها. دوباره آمده بودند و كنار اسكله‌ها به صف ايستاده بودند، زنجيروار، و همان آبِ ليمويی‌ رنگ همراه مد از بغل‌شان رد می‌شد. در خم رودخانه، انتهای‌ زنجير در مه غليظی‌ فرو رفته بود و خورشيد هنوز از همان‌جا و پشتش كه نخل‌ها بود بيرون می‌آمد.<br />
خورشيد روزهای‌ شرجی‌ پشت مه پريده رنگ بود و لای‌ انبوه دكل‌ها گير می‌كرد. پرنده‌های‌ سفيد دور و برش و روی‌ سرش می‌پريدند. روزها دراز بود و خيلی‌ طول می‌كشيد تا گردش كند. خورشيد را روی‌ طوقه‌ی‌ براق كلاه‌های‌ ايمنی‌ همديگر می‌ديديم.<br />
‌شب‌ها می‌گشتيم دنبال جای‌ ساكتی‌، همه‌ی‌ عرق‌فروشی‌ها ساكت بود، خلوت نبود. می‌رفتيم ايستگاه پنج، وسط نخل‌ها. آن‌جا پيرمردی‌ بود توی‌ يك اطاقك گلی‌، چراغ‌ها را خاموش می‌‌كرد و كهنه دود می‌كرد كه بوی‌ ترياك از اتاق بيرون نرود. حسابی‌ ترس داشت. بعد می‌رفتيم به عرق‌فروشی‌ای‌ كه نزديكی‌های‌ بارانداز سراغش را داشتيم. عرق‌فروشی‌ ساكت بود و پرده‌های‌ پشت شيشه‌ها افتاده بود. گوشه‌ی‌ خلوتی‌ می‌نشستيم. چهارتا ميز ديگر هم بود، هر كدام سه چهار مرد پشتش، بيشترشان كارگرهای‌ بارانداز، ساكت و خيره به ليوان‌هاشان، می‌گفتی‌ پلك زدن يادشان رفته است. جوان كه بودند ساكت نشستن بدمستی‌ بود و عربده‌كشی‌ بدمستی‌ نبود. پيری‌ سراغ همه‌شان آمده بود. باورشان نمی‌شد كه پير می‌شوند. بعضی‌ آدم‌ها هميشه در سن معينی‌ می‌مانند و بعد يك شبه پير می‌شوند، صبح می‌بينی‌ سوزنك‌های‌ سبيل‌شان هم سفيد شده. عاشور سی‌ ساله مانده بود. مست كه می‌شد می‌رفت روبروی‌ آينه و خيره می‌شد به چشم‌های‌ مردی‌ با شقيقه‌های‌ سفيد. آن‌جور آدمی‌ كه هر وقت، حتی‌ اول بار كه می‌بينی‌ فكر می‌كنی‌ قبلا او را شناخته‌ای‌. اگر نه به خاطر آن دو سه تا شيار گود پيشانی‌ بود هرگز خودش را به جا نمی‌آورد. تف می‌كرد به آينه و می‌گفت «انگار همه‌ی‌ عمرمو با يه فاحشه‌ی‌ پير خوابيده‌ام» بغلش را می‌گرفتم و می‌رفتيم بيرون. كنار شط می‌ايستاد و داد می‌زد «سی‌سال با يه مشت فاحشه‌ی‌ مقدس خوابيده‌ام.»<br />
گوش می‌ايستاد تا صدا از آن طرف رودخانه برگردد و صدا برنمی‌گشت. ديگر همه‌ی‌ آن چيزها كه روزگاری‌ براش مقدس بود مقدس نبودند. آخر شب می‌رفتيم طرف فاحشه‌خانه. قدم‌های‌ عاشور را نگاه خيره‌ی‌ پاسبان‌ها نامنظم‌تر می‌كرد. اين را از صدای‌ تخت‌ پوتين‌هايش روی‌ آسفالت كف خيابان می‌شد فهميد. پاسبان‌ها قيافه‌های‌ مهربان داشتند. باورت نمی‌شد اتفاقی‌ افتاده باشد. از جلوشان كه رد می‌شيم دوستانه می‌پرسيدند «امشب چند تا؟» ما می‌گفتيم « دو بطر»<br />
بر نمی‌گشتيم و به چشم‌هاشان نگاه نمی‌كرديم كه چطور راه رفتنمان را می‌پاييدند. می‌رفتيم همه‌ی‌ خانه‌ها را سر می‌كشيديم. به صورت فاحشه‌های‌ پير تف می‌كرد. دختری‌ پيدا می‌كرد و با او می‌رفت. صداش را از پشت در می‌شنيدم. به دختر می‌گفت «ازت خوشم می‌ياد.» دختر می‌خنديد و عاشور می‌گفت «می‌خوام بات عروسی‌ كنم.»و دختر باز می‌خنديد. آنقدر می‌گفت تا دختر ديگر نمی‌خنديد. از اتاق می‌آمد بيرون، با قيافه‌يی‌ كه خيال می‌كردی‌ باورش شده است. می‌رفت به خانم رئيسش چيزی‌ می‌گفت. خانم رئيس دادش در می‌آمد و فحش می‌داد. می‌رفت پاسبان می‌آورد. به پاسبان می‌گفت «می‌خواد دختره‌رو از راه به در كنه» باز فحش می‌داد و عاشور جواب نمی‌داد. با پاسبان می‌رفتيم. ناراحت می‌شد كه چرا جوابش را نداده بود.<br />
می‌گفت «آدم بايد خيلی‌ بيشرف باشه كه جواب فاحشه‌ها رو نده» دلداريش می‌دادم كه نه، آدم بايد خيلی‌ آبرودار باشد كه جوابشان را ندهد. از فاحشه‌خانه بيرون می‌رفتيم، آن وقت‌ها دورش ديوار نبود و يكی‌ از لوازم كار بود.<br />
عاشور دستش می‌رفت به جيبش و بعد با پاسبان دست می‌داد. پاسبان آدم خوبی‌ بود. همانجا می‌ماند و ما می‌رفتيم. آخرهای‌ تابستان ديگر خسته شده بوديم، از تابستان هم خسته شده بوديم. راستش اينجاها تابستان پنج شش ماهی‌ طول می‌كشد بعدش هميشه پاييز است تا تابستان ديگر پاييز است. چند بار گفته بودم برويم به مرخصی‌،<br />
می‌پرسيد كجا؟<br />
می‌گفتم هر جا كه بشه.<br />
می‌پرسيد فرقش با اينجا چيه؟<br />
می‌گفتم فرق می‌كنه.<br />
می‌گفت فرق نمی‌كنه. مثه يه فاحشه كه زمسونا اينجاس و تابسونا می‌ره اون بالاها، می‌ره شمال. آخرش تنهايی‌ رفتم. ديدم راست می‌گفت. هيچ فرق نمی‌كرد. بروجرد هم مثل همين‌جا بود. روزی‌ كه از مرخصی‌ پانزده روز‌ه‌ی‌ تابستان برگشتيم، اولين اتفاق آمبولانس سياه بود. زوزه هم نمی‌كشيد، خيلی‌ آرام و انگار هيچ اتفاقی‌ نيفتاده باشد. خودشان فكر كار را كرده بودند و يكباره آمبولانس سياه فرستاده بودند. از سفيدها بهتر بود. آمبولانس‌های‌ سفيد را خوش ندارم. عادتشان است توی‌ شهر دور بردارند و جار بكشند، بيشتر از وسط شهر و توی‌ آن خيابان‌های‌ شلوغ.<br />
زير آن دو صفحه آهن نيم‌تنی‌ باريكه‌های‌ خون ماسيده بود و از پايين صفحه‌ی‌ زيری‌، لنگه‌ی‌ پوتينی‌ زده بود بيرون تختش ور آمده بود و نوك پوتين دهن باز كرده بود و ميخ‌ها انگار دندان، رديف نشسته بودند و از بالا و پايين چندتايی‌ افتاده بود. سر كارگرها كه دادشان درآمد بچه‌ها رفتند سر كارها. رفتم توی‌ سايه، دور و بر آفتاب و دو گله‌ی‌ سايه، وسط آفتاب سياه نشستم. گيج و غم‌زده و مبهوت و از اينجور چيزها. پريشان‌تر از آن بودم كه با كسی‌ حرفی‌ بزنم. رفته بودم تو فكر آدمی‌ كه همه‌ی‌ راه‌های‌ مردن را می‌رود، بيشتر راه‌های‌ سخت را به خيال آسانی‌ و باز ياری‌ نمی‌كند و بعد بخت بی‌خبر می‌آيد سراغش و همين‌جور صاف و ساده كلكش كنده می‌شود. شايد كارگرهای‌ قديمی‌ يادشان باشد عاشور چه جور آدمی‌ بود.<br />
صفحه‌های‌ آهنی‌ را كه برداشتند خون‌ها را شستند و باز آب ريختند. بعد آفتاب زمين خيس را خشك كرد. انگار هيچ اتفاقی‌ نيفتاده بود.</p>
<p>گفت و گو با ناصر تقوایی درباره « تابستان همان سال» را می‌توانید در<a href="http://www.dibache.com/text.asp?cat=8&amp;id=365" target="_blank"> این‌جا </a>بخوانید.</ul>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/kpfictions.wordpress.com/151/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/kpfictions.wordpress.com/151/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/kpfictions.wordpress.com/151/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/kpfictions.wordpress.com/151/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/kpfictions.wordpress.com/151/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/kpfictions.wordpress.com/151/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/kpfictions.wordpress.com/151/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/kpfictions.wordpress.com/151/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/kpfictions.wordpress.com/151/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/kpfictions.wordpress.com/151/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/kpfictions.wordpress.com/151/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/kpfictions.wordpress.com/151/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/kpfictions.wordpress.com/151/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/kpfictions.wordpress.com/151/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=kpfictions.wordpress.com&amp;blog=15924509&amp;post=151&amp;subd=kpfictions&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>https://kpfictions.wordpress.com/2010/09/23/%d8%aa%d8%a7%d8%a8%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d8%a7%d9%84-%d9%86%d8%a7%d8%b5%d8%b1-%d8%aa%d9%82%d9%88%d8%a7%d9%8a%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="https://secure.gravatar.com/avatar/1807a7db3f173906bc035ed548f9c544?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">خلیل پاک‌نیا</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://kpfictions.files.wordpress.com/2010/09/nasertaghvaei.jpg?w=150" medium="image">
			<media:title type="html">NaserTaghvaei</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>اتاق پرغبار- اصغر عبداللهی</title>
		<link>https://kpfictions.wordpress.com/2010/09/23/%d8%a7%d8%aa%d8%a7%d9%82-%d9%be%d8%b1%d8%ba%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%a7%d8%b5%d8%ba%d8%b1-%d8%b9%d8%a8%d8%af%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87%db%8c/</link>
		<comments>https://kpfictions.wordpress.com/2010/09/23/%d8%a7%d8%aa%d8%a7%d9%82-%d9%be%d8%b1%d8%ba%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%a7%d8%b5%d8%ba%d8%b1-%d8%b9%d8%a8%d8%af%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 23 Sep 2010 09:30:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خلیل پاک‌نیا</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان فارسی]]></category>
		<category><![CDATA[اصغر عبداللهی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kpfictions.wordpress.com/?p=148</guid>
		<description><![CDATA[اتاق کوچک الفی نیمه تاریک بود و در و دیوار و اشیاء و لباس‌های آویزان از رخت‌آویز چوبی، و آباژور، یا زرد بود یا قهوه‌ای رنگ یا قرمز و شعله‌ی شمعی که می‌سوخت، تکان نمی‌خورد چون باد به اتاق نمی‌آمد. - این صدای چیه ادنا، ادنا از پنجره به بیرون نگاه می‌کرد. خیابان دور دیواره‌ی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=kpfictions.wordpress.com&amp;blog=15924509&amp;post=148&amp;subd=kpfictions&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<ul><a href="http://kpfictions.files.wordpress.com/2010/09/96-abadan.jpg"><img class="alignright size-thumbnail wp-image-149" title="96-Abadan" src="http://kpfictions.files.wordpress.com/2010/09/96-abadan.jpg?w=150&#038;h=83" alt="اتاق پرغبار- اصغر عبداللهی" width="150" height="83" /></a>اتاق کوچک الفی نیمه تاریک بود و در و دیوار و اشیاء و لباس‌های آویزان از رخت‌آویز چوبی، و آباژور، یا زرد بود یا قهوه‌ای رنگ یا قرمز و شعله‌ی شمعی که می‌سوخت، تکان نمی‌خورد چون باد به اتاق نمی‌آمد.<br />
- این صدای چیه ادنا،<br />
ادنا از پنجره به بیرون نگاه می‌کرد. خیابان دور دیواره‌ی فلزی پالایشگاه پیچ خورده بود و سمت راست که باغچه‌ی سبز خانه‌های کارمندان شرکت نفت بود، خلوت بود و فقط پاسبانی زیر سایبانی آجری یک ساختمان قرمز رنگ اداری ایستاده بود و کف دست‌هایش را مدام به‌هم می‌مالید و پا به پا می‌شد<br />
- صدای من این‌قدر ضعیف‌شده که تو نمی‌شنوی ادنا؟<br />
- داره بارون می‌آد.<br />
ادنا چرخید و به الفی پیر و سالخورده نگاه کرد که تخت دراز کشیده بود و فقط سرش از پتو بیرون بود و به سقف خاکستری اتاق زل زده بود.<br />
- گمون نمی‌کنم هیچ خاخامی تو شهر مونده باشه ادنا. به گمونت تو کنیسه خاخامی چیزی مونده که اگر من یه وقت …<br />
- ادنا با هر دو دست، پشت دامن پیراهن بلندش را صاف کرد و نشست روی صندلی لهستانی کنار پنجره.<br />
- وقتی این کار رو می‌کنی مثل دخترای شونزده‌ساله می‌شی ادنا.<br />
- کدوم کار؟<br />
- وقتی با دستات دامنتو صاف می‌کنی.<br />
- تو همیشه یه چشم‌چرون حرفه‌ای بودی الفی. تو مغازه حواسم بهت بود. می‌دیدم که چطور، وقتی مجله یا کتابی به این و اون نشون می‌دی، چشمات یه جاهای دیگه‌ای سیر می‌کنه. تو هیچ‌وقت عوض نشدی الفی. هیچ‌وقت…<br />
- من شوهر بدی نبودم ادنا، بودم؟ کتاب فروشی موفقی نبودم مگه نه؟ پشت دخل که بودی می‌دونستم‌ داری به من نگاه می‌کنی و همین بود که به خانم‌ها زیاد توضیح نمی‌دادم و می‌فرستادمشون سراغ تو، تو همیشه عاشقم بودی ادنا؟ مگه نه؟<br />
- البته من موهامو به میل تو مشکی کردم و هیچ وقت ازت نپرسیدم کدوم زنی بوده که موهاش مشکی بوده. منتظر شدم خودت بگی و نگفتی.<br />
- باید می‌پرسیدی چون حالا دیگه یادم نیست ادنا. تازه چه فرقی می‌کنه، تو دیگه موهات سفیده.<br />
- رنگ مو نیست تو بازار. امروز حتی دست‌فروش‌ها هم نبودند. تاکسی‌ها هم نبودند. هیچ‌کس نبود.<br />
- ادنا بلند شد و دوباره رفت کناره پنجره. باران به شیشه‌ی بخار گرفته تک می‌زد. ادنا به اندازه‌ی یک کف دست بخار شیشه را پاک کرد. مردی که شنل سورمه‌ی پوشیده بود، وسط خیابان خم شده بود و چرخ عقب دوچرخه‌اش را باد می‌کرد.<br />
پاسبان کنار ساختمان آجری، چیزی گفت. مرد تلمبه را نشان داد و دست‌هایش را به دو طرف باز کرد و در هوا تکان داد بعد برگشت و به در مغازه که زیر پنجره بود نگاه کرد. کسی او را صدا زده بود.<br />
- ادنا گفت: گمونم ادریس در مغازه رو باز کرده.<br />
- مرد دوچرخه را کشان کشان آورد تا زیر پنجره. پاسبان هم دوچرخه‌اش را که به دیوار تکیه داده بود به کول گرفت. عرض خیابان را اریب طی کرد تا خود را به مغازه کتابفروشی الفی برساند.<br />
- ادنا گفت: ادریس گفت نمی‌آم ولی اومده.<br />
- می‌بینی‌ش؟<br />
- نه ولی پاسبون که دوچرخه‌اش پنچر بود رفت طرف مغازه. فقط ادریس می‌تونه تو این بارون به یه پاسبون که دوچرخه‌اش پنچرشده، سرویس بده.<br />
- به ما گفت نمی‌آد که باور کنیم یه جایی داره که از دس جنگ در بره ولی بلوف زد. می‌دونستم داره بلوف می‌زنه. همیشه‌ی خدا همین‌طور بوده. سال سی‌ودو که استخدامش کردم یه بچه‌ی پونزده ساله بود. بهش گفتم من یهودی هستم. جهودم. گفت چه عیبی داره رفیق. و طوری به یقه‌ی پیراهن سفیدش دست کشید و چشمک زد که باورم شد اهل آن دارودسته‌ست. یه هفته بعد اما غافلگیرش کردم. داشت تو پستو نماز وند.</p>
<p>- ادنا مرد شنل پوش را دید که روی زین دوچرخه قوز کرده است و رکاب می‌زند. باران تندتر می‌بارید و ساختمان‌های آجری و شمشادهای دور باغچه‌ها فقط یک لکه‌ی قرمز و سبز بود. اتاق که ناگهان لرزید و پنجره تکان خورد ادنا آنقدر پس پس رفت که رسید به تختخواب الفی، و الفی مچ دست راست او را چسبید.<br />
- نترس. دور بود.<br />
دست الفی سرد بود. ادنا می‌لرزید و به پنجره زل زده بود و دهانش باز مانده بود.<br />
- بنشین ادنا. همین‌جا کنارم من بنشین.<br />
ادنا نشست ولی هنوز به پنجره زل زده بود و دود سیاهی را می‌دید که دنیا را تاریک کرده‌است.<br />
- داری می‌لرزی ادنا. برو پایین پیش ادریس.<br />
- نه، نه<br />
ادنا نفسی را که در سینه حبس کرده بود، پنج بار پشت سرهم و تند تند بیرون داد و حالا قوز کرده بود و به دود سیاه که پنجره را پوشانده بود، نگاه می‌کرد.<br />
- شما حالتون خوبه ادنا خانم، مستر الفی …<br />
- ادنا منتظر بود تا ادریس در را باز کند اما او فقط با انگشت به در زد.<br />
- ادنا خانم؟<br />
الفی مچ دست ادنا را فشار داد.<br />
- گفت: بگو بیاد تو والا تا صبح هم که جواب ندی اون پشت در می‌ایسته.<br />
- بیا تو ادریس.</p>
<p>ادریس در را باز کرد و در قاب آن ایستاد. تلمبه‌ی باد دوچرخه دستش بود و مات و مبهوت به زن و شوهر سالخورده نگاه می‌کرد.<br />
- گمونم خمسه خمسه بود. انگار صاف رفت تو دیگ امونیاک. چرتم پاره شد. آخه داشتم دوچرخه‌ی یه پاسبونه باد می‌کردم خیال کردم از بس باد زده‌ام، چرخش ترکید.<br />
الفی گفت: خوب شد آمدی ادریس.<br />
- ادریس صدای ضعیف الفی را نشنید. گفت: ها؟ و دو قدم آمد جلو.<br />
- بله آقا؟<br />
- گفتم خوب شد که ول نکردی بری… آخه من دارم میرم ادریس.<br />
لب‌های ادریس تکان خورد اما چیزی نگفت. به ادنا نگاه کرد و کش و قوسی به شانه‌هایش داد. ادنا خسته بود. رنگش پریده بود و مثل آدمی که سردش باشد، قوز کرده بود. آژیر آمبولانس و آتش نشانی در خیابان پیچید. ادنا وحشت‌زده به انگشت‌های دراز، استخوانی و زرد الفی زل زد. بعد به الفی نگاه کرد که چشمان خاکستری‌اش به سقف زل زده بود.<br />
- الفی…الفی… ادریس…<br />
ادریس تلمبه‌ی باد را انداخت و شتاب‌زده، تختخواب را دور زد و کنار الفی زانو زد و به چشم‌های خاکستری او خیره شد. دهان الفی باز بود. ادریس، سرش را نزدیک برد. گوش راستش را به قلب الفی نزدیک کرد.<br />
- الفی گفت: قبرستون جهودا کجاست، ادریس؟<br />
ادریس هنوز گوش خوابانده بود تا صدای قلب الفی را بشنود و نمی‌شنید.<br />
- گفت: راش دور نیست مستر.<br />
- الفی گفت: من هیچ وقت نرفتم آن جا. حتی نمی دونم چطوری یه جهود را به خاک می سپرن. تو می دونی ادنا؟<br />
اتاق تکان خورد. ادنا از تخت سرید پایین و اگر مچ دستش در چنگ الفی نبود، می گریخت. ادریس فقط چشم هایش را بست و تکان نخورد. خمسه خمسه ها پشت سرهم فرود می آمد. آژیر آمبولانس مانع بود و سوت خمسه خمسه ها شنیده نمی شد. ادریس شمرد: … پنج، شش، هفت، هشت، … خمسه خمسه ها فرود می آمدند.<br />
ادریس گفت: انصافتونه شکر، بسه دیگه بابا چه خبره.<br />
سکوت شد. حتی صدای آمبولانس هادو آتش نشانی هم نمی آمد. پنجره سیاه بود. باران به شیشه تک می زد اما دیده نمی شد. تندتر می آمد.<br />
- الفی گفت: کسی به در می زنه ادنا؟<br />
- نه، نه. بارون به شیشه می خوره.<br />
- خدا را شکر. خدا را شکر که بارون هست لااقل. آفتاب را که از من دریغ کرده ست… آن هم من که همه ی شماره های نیورک تایمز را خوانده ام و می دانی ادنا اگه گفتم موهاتو مشکی کن دلیل داشتم. تو چیزی نگفتی چون عاشقم بودی ادنا مگه نه؟<br />
اما من هم به اون زن موبور انگلیسی که گمونم شوهرش مهندس کمپانی بود گفتم مجله ی لایف نمی آورم. گفتم فاینشال تایمز هم به دستم نمی رسه. دروغ گفتم که بلکه نیاد. نمی تونستم جلوشو بگیرم ادنا. نمی تونستم جلوش بگیرم ادنا. مشتری رو نمی شه بیرون کرد. و اگه این جا می موندم، دلیل داشت. به خودم می گفتم که این جا هم خدا هست پس چرا کیلومتر ها راه برم تا به خدایی برسم که همین جا هست. و تازه، من ویالن می زدم و عهد کرده بودم، صدای فاخته ها رو بزنم. خب نتونستم ولی دلیل داشت ادنا.<br />
ادنا به ادریس زل زده بود و آنقدر لب هایش را جوید که دیگر اثری از ماتیک قرمزش نبود.<br />
- ادنا گفت: گمون می کنی یک خاخامی تو کنیسه مونده که بیاد ادریس؟<br />
- ادریس: می رم ببینم هست یا نه.<br />
- الفی گفت: بشارتی هم اگه تو صدای فاخته های این جا بود، یه جور دیگه ای بود. با آرشه نمی شد. انگشت اشاره بهتر بود. سیه بار بایستی سیم ها رو می لرزوندی بعد پنچ ثانیه سکوت و بعد دو بار دیگه. مکث. سه بار…<br />
- ادنا گفت: برو ادریس.<br />
ادریس به پنجره نگاه کرد که سیاه بود و بعد در را باز کرد و رفت. اتاق لرزید. اشیاء اتاق بهم ریخت. ادنا جیغ کشید و ساکت شد.<br />
ادریس در را باز کرد. گوشه ای از سقف اتاق فرو ریخته بود و ذرات خاکستری گچ، اتاق را تاریک کرده بود. اما ادریس صدای زمزمه وار الفی را می شنید.<br />
- مجله ها آنقدر عکس فرانک سیناترا را می زدند که به خودم گفتم این بابا عین آب خوردن می تونه ریس جمهور امریکا بشه. شعمون گفت راست می گی چون طرفدارهاش از ما جهودا بیشترن….<br />
- ادنا گفت: برو ادریس معطل نکن.<br />
ادریس زن و شوهر را نمی دید. غبار نمی گذاشت ببیند. پا به پا کرد و بعد رفت.<br />
- ادنا گفت: دهانتو ببند الفی. اتاق پر از گرد و غباره.<br />
- الفی گفت: دارم دنبال اسم اون پستچی لعنتی می گردم که بسته ی مجلات و کتاب ها رو می ذاشت دم مغازه و می رفت. بهش گفته بودن تا حالا شده یه جهود به کسی انعام بده. بسته ها را می ذاشت و می رفت. یه بار بسته ها رو زیر بارون گذاشت و رفت. کتاب ایشالم ایشلم ویلی تو همون بسته بود و خیس شده بود. یه روز یقه شو چسبیدم. بهش گفتم مرد حسابی مگه من کجام. گفت تو پستو ویالن می زنی. صدای قار قار تو می شنوم. بعدم گفت: شما اصلاً اقلیم وحی رو می خواید چکار، که توش لم بدبد و نیویورک تایمز بحونید…<br />
اون روزم مثل حالا هی می گشتم که یه چیزی از تورات به یادم بیاد و نیومد…<br />
پنجره فرو ریخت. خرده شیشه ها پخش شد در اتاق. ادنا زانو زده بود و پیشانی اش را به دست الفی می مالید و دعا می خواند و می لرزید. دود به اتاق سرایت کرده بود. ادنا دیگر صدای نجوای الفی را نمی شنید.<br />
« به وعده ی آن آفاق معطر بودم، در این جا، در این اقلیم پر رمز و راز شرقی. در این سرزمینی که خاک بوی مرجان و ماهی می دهد. و سه بار باید بر سیم های ویالن بزنی تا شاید صدای فاخته منعکس بشود… »<br />
**<br />
ادریس از پله ها پایین رفت. در پستو را باز کرد. پاسبان هنوز در مغازه ایستاده بود و به دود سیاهی که خیابان را پوشانده بود، زل زده بود.<br />
- ادریس گفت: حالا باید برم جایی. برمی گردم چرخته باد می کنم برات.<br />
- پاسبان گفت: تلمبه بده خودم باد می زنم.<br />
ادریس تلمبه را داد به پاسبان.<br />
- هستی تا برگردم؟<br />
- ها. پُستم همین جاست.<br />
- اگر دوباره زدن، برو تو پستو پناه بگیر.</p>
<p>پاسبان کلاهش را برداشت وپیشانی عرق نشسته اش را پاک کرد. به کف دستش نگاه کرد که چرب و چیلی شده بود. خواست حرفی بزند اما سرفه کرد. طولانی و کشدار سرفه کرد. خم شده بود.<br />
ادریس دو شاخه ی فرمان دوچرخه اش را گرفته بود و منتظر بود تا سرفه ی پاسبان بند بیاید. پاسبان نفس عمیقی کشید. اشک از چشمانش سرازیر بود. نفس نفس می زد.<br />
- نزدیک بود هلاک بشم. چه دودوی، چه دودی.<br />
ادریس گفت: خب من رفتم. تو یخچال پپسی هست، بخور گلوت صاف بشه. زود برمی گردم.<br />
ادریس همان طور که دو شاخه ی فرمان را گرفته بود می دوید. در سیاهی دود می دوید و بعد پرید روی زین و رکاب زد . با حدس و گمان رکاب می زد. هیچ جا پیدا نبود اما خیابان آنقدر آشنا بود که مهم نبود که نمی بیند. چشم و دهانش را بسته بود. روی فرمان دوچرخه خم شده بود و مثل دوچرخه سوارهای حرفه ای رکاب می زد. فقط آژیر آمبولانس راشنید، چشم هایش را بازکرده نصفه نیمه نفس گرفت. بوی آمونیاک و دود چرب و سنگین گیجش کرده بود. صدای آمبولانس طوری پیچید بود که معلوم نبود از عقب می آید یا دارد سینه به سینه ی او می آید. آمبولانس به او نزدیک می شد نمی دانست وسط خیابان رکاب می زند یا نزدیک به جدول. از زین پایین آمد و روی میله ی وسط نشست تا پایش به آسفالت برسد. پای راست را روی آسفالت می سراند. بعد پا را دراز کرد تا ببیند به جدول می خورد یا نه.<br />
آمبولانس نزدیک می شد. هوار راه انداخت تا راننده صدای او را بشنود.<br />
- های بپا، منم هستم. دوچرخه سوارم.<br />
آمبولانس از رو به رو می آمد. از کنار او که رد شد باد لحظه ای او را پس راند. آمبولانس دور شد و ادریس دوباره چشم و دهانش را بست و تندتر رکاب زد. هنوز همه جا سیاه بود و خیابان پیدا نبود. آمبولانس ترمز کرد. چرخ هایش روی آسفالت لیز و چرب، پیچ و تاب خورد و بعد صدای مهیبی بلند شد. آژیر قطع نشده بود اما آمبولانس به دیواره ی فلزی پالایشگاه خورده بود و ایستاده بود.<br />
نزدیک به دو راهی اسکله از دود آمد بیرون. ادریس چشم هایش را باز کرد. جاده را می دید. به پشت سرش نگاه کرد که جز دود چیزی نبود. به خیابان فرعی نزدیک ادره صادرات که رسید پیاده شد تا بشکه های خالی قیر را که وسط جاده افتاده بود بردارد. دوباره سوار شد و رکاب زد. سه تا جوان بسیجی روی سنگری از گونی های شن نشسته بودند و به دوردست نگاه می کردند. به صدای خمسه خمسه ای که باید می آمد گوش سپرده بودند. یکی از آن ها تا ادریس را دید بلند شد ایستاد.<br />
- کجا می ری عمو؟<br />
- کنیسه. کنیسه<br />
ادریس با انگشت رو به رو را نشان داد و تند رکاب زد. از کنار دو ساختمان قدیمی آجری با معماری هلندی گذشت و از ردیف باغچه هایی که شمشاد های دورشان سوخته بود رد شد و پیچید به سمت راست.<br />
دوچرخه را به نرده های فلزی نیزه مانند تکیه داد. از لای نرده ها دست کرد تا چفت را باز کند. نشد قفل بود.<br />
- آقای خادم.. جناب خاخام…<br />
دوباره دستش را از لای نرده رد کرد و با چفت ور رفت. چفت عقب نمی آمد. چند قدم به عقب برگشت. پنجره های ساختمان انگلیسی کنیسه نرده داشت و بسته بود. سنگ ریزه ای برداشت و پرت کرد. سنگ ریزه به آجرهای زیر پنجره خورد و اصلاً صدا نداد. ادریس خم شد و دنبال یک سنگ بزرگ تر گشت. پنجره را نشانه گرفت. دست راستش را با مهارت عقب برد . پای راستش از زمین کنده شد و سنگ را پرتاب کرد. لامپ سردر کنیسه شکست. ادریس هاج و واج به سیمِ لامپ که داشت تکان می خورد نگاه کرد خبری نشد. کسی نیامد.<br />
- کسی تو کنیسه نیست، خاخام..<br />
خم شد و دنبال سنگ دیگری گشت. هیچ سنگ ریزه ای که لامپ را نشکند آن اطراف نبود. جوی آب پر از لجن بود. فنجان چینی شکسته ای را از لای لجن برداشت به نرده نزدیک شد و این دفعه بی آنکه کش و قوسی به بدن خود بدهد فنجان را از روی نرده به طرف پنجره پرتاب کرد. قاب نئون کنار در چوبی کنیسه شکست. ادریس با دست چشم هایش را پوشاند.<br />
پیرمرد چاق و قد کوتاهی که سرش طاس بود و ریش نامرتب بلندی داشت، با احتیاط از لای در سرک کشید و بعد بیرون آمد.<br />
- دیگه چیزی مونده که بشکنی؟<br />
- خیلی داد زدم که، پس….<br />
- وقتی کسی جواب نمی ده یعنی کسی نیست. چه می خوای؟<br />
- تو خاخامی؟<br />
- نه.<br />
- خب من یه خاخام می خوام که با خودم ببرمش سر…<br />
- خاخام نیست.<br />
- یعنی چه نیست.<br />
- منظورت از یعنی چه نیست، چیه. خب نیست دیگه.<br />
- آخه مستر الفی داره می میره. یه خاخام…<br />
پیرمرد زد زیر خنده. پیچ و تاب می خورد و مدام با دست های گوشت آلود و کوچکش به ران هایش می کوفت. ادریس مات و متحیر به رقص پیرمرد زل زده بود.<br />
- خنده داره؟<br />
پیرمرد از زور خنده چشم هایش پر از اشک شده بود . ایستاد و نفس تازه کرد. سرش را چند بار تکان داد.<br />
- آره اتفاقاً خیلی خنده داره. و خوشحالم که اون دوستمون در خونه ی اونه زد و عالی جناب الفی هم یادش آمد که یهودیه و کنیسه ای هم هست.<br />
پیرمرد کلمه به کلمه گفت و عصبانی تر شد و وقتی کلمه ی آخر راذبر زبان آورد دیگر رگ های گردنش زده بود بیرون. بعد چپ چپکی به ادریس زل زد. مشت هایش را طوری می فشرد که انگار اگر نرده ها مانع نبود مشتی هم به ادریس می زد.<br />
- ادریس گفت: من یه خاخام می خوام که…<br />
پیرمرد داد زد. چنان ناگهان غرید که ادریس یک قدم پس نشست.<br />
- گفتم که نیست. دارم فارسی حرف می زنم مگه نه؟<br />
ادریس پا به پا کرد. پیرمرد چرخید که برود. برگشت.<br />
- اگه جنگ نبود خسارت این چیزها رو ازت می گرفتم. مرتیکه ی خرابکار.<br />
- حالا می گی چکار کنم؟<br />
- برو سراغ ابلیس.<br />
ادریس پرسید: کجاست؟<br />
پیرمرد ایستاد و حیرت زده به ادریس خیره شد.<br />
- چی کجاست؟<br />
- همون که گفتی؟<br />
- من چی گفتم؟<br />
- گفتی نمی دونم… نفهمیدم البت چی گفتی ولی گفتی انگار…</p>
<p>پیرمرد دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید اما منصرف شد. چرخید و به طرف در رفت. به نئون شکسته نگاه کرد. سرش را تکان داد و رفت داخل کنیسه و در را محکم بست. کوبه ی فلزی، در لولای خود می چرخید و تق تق آن در گوش ادریس زنگ می زد و دسپاچه اش می کرد.<br />
- کسی داد زد: بخواب، دراز بکش.<br />
جنگنده ها پایین پرواز می کردند. ادریس صاحب صدا را ندید. جنگده ها را دید. تا آمد به خودش بیاید، صدای مهیب جنگنده ها گوشش را کر کرد. شتاب زده دوید به سمت رایت. بعد ایستاد. آن وقت چرخید و خودش را پرتاب کرد. لحظه ای در هوا بود و داشت شیرجه می رفت و فقط فرصت داشت تا دست هایش را سپر سرو صورتش بکند. ادریس در جوی پر لجن فرود آمد و هیچ نفهمید چه خبر است و او اینک کجاستدو جنگنده ها هستند یا رفتند و چه شد…</p>
<p>الفی می گفت: روح من هفتاد سال در این شبه جزیره ی اندوه زده عرق ریخت ادنا و امروز دست های سرد تو مرا عذاب می دهد و …<br />
ادنا سرفه کرد. اتاق انباشته از دود بود و بوی آمونیاک گلوی او را می خراشید.<br />
- … اگر راست باشد و من دوباره زنده شوم احتمالاً یک سنجاق قفلی کوچک خواهم بود یا لکه رنگ بنفش در تابلویی از شاگال. و وقتی من مردم تو به اشیاء نگاه کن. به آن ها دست بزن… دست های تو سرد است ادنا. چرا امروز عطر نزدی. احتضار من طولانی شد است شاید. این صدای جیک جیک گنجشک هاست؟<br />
فقط صدای آمبولانس ها و جیغ و داد ماموران آتش نشانی می آمد. خیابان قرق آن ها بود. می دویدند. شلنگ ها را روی آسفالت می کشیدند و همدیگر را صدا می زدند.<br />
ادنا تق تق در راشنید. خواست تا دستش را از لای انگشتان الفی بیرون بکشد، اما الفی اورا چسبیده بود و رها نمی کرد.<br />
- ادنا گفت: بیا تو ادریس. و سربرگرداند و به در نگاه کرد.<br />
ادریس در قاب در ظاهر شد. ادنا دلش می خواست از ترس جیغ بکشد و به زیر تخت پناه ببرد. اگر الفی مچ او را نگرفته بود حتماً به تقلا می افتد اما فقط به ادریس زل زد.<br />
- ادریس گفت: خودمه انداختم تو جوب پر لجن خانم.<br />
الفی گفت: چرا گنجشک ها حالا که شب است می خوانند.<br />
- ادنا گفت: خاخام نبود؟<br />
- ادریس گفت: نه خانم نبود.<br />
ادنا به ادریس اشاره کرد که جلو بیاید. ادریس به آن ها نزدیک شد. فقط چشم هایش پیدا بود. سراپا سیاه بود و انباشته از لجن.<br />
ادنا آهسته گفت: برو خودتو بشور و زود بیا ادریس.<br />
ادریس بیرون رفت. ادنا به شمع نگاه کرد که همان قدر بود که وقتی روشنش کرده بود. شمع می سوخت اما نه اشکی می ریخت و نه کوتاه شده بود. از بادی که به اتاق می آمد، تکان هم نمی خورد. شمعی که بایستی یک ساعت بعد آب می شد، دست نخورده باقی مانده بود.<br />
الفی می گفت و هم چنان به سقف زل زده بود. ادنا به دهان باز الفی نگاه کرد که آرام و بی وقفه می جنبید.<br />
- ادنا گفت: دیگه بسه الفی. دیگه بسه خاموش باش.<br />
- الفی گفت: جهان را فراموش نمی کنم مگر آنکه خاخام چشم هایم را ببند. فاخته را روی سیم ویالن به خاطر می سپارم. سه ضربه می زنم بعد پنج ثانیه سکوت می کنم تا بشنوم که صدای در کاسه ی سر دنیا چطور می پیچد. بعد دو ضربه می زنم و یک لیوان آب می نوشم تا بغضم فرو بشیند. و بگویم ها، من وقتی ده سالم بود می دانستم که یک روز بالاخره می میرم. عجیب نیست ها؟… کسی به در می زند ادنا؟<br />
- خاخام آمده. این جاست.<br />
ادنا انگشت های الفی را با زور از دور مچ خود باز کرد. دست الفی همان طور باز ماند. انگار می خواست تا چیزی را در هوا چنگ بزند. ادنا بلند شد و با عجله از اتاق بیرون رفت. هق هق می کرد و از پله ها پایین می رفت.<br />
الفی دستی را که به او نزدیک شده بود در مشت گرفت. دست را محکم گرفت. بغض ادنا آن پایین در پستو ترکید.<br />
- در باره ی آسمان بگو. من باور داشتم که آسمان خالی نیست و حالا حق دارم که بپرسم جای من کجاست؟ چند هزار شماره از نیویورک تایمز را فروخته ام. بارها آگهی تسلیت دیگران را خوانده ام و توقع دارم دو سطر هم در باره ی من بنویسد. شما واسطه می شوید؟ آیا توقع خنده داری نیست…<br />
ادنا به اتاق برگشت. در قاب در ایستاد. آرام اشک می ریخت و به شمع زل زده بود. به تخت خواب نزدیک شد. دستش را رو به روی چشمان الفی تکان داد. الفی بی آن که پلک برهم بزند هم چنان می گفت. ادنا اشاره کرد که چشم های الفی را روی هم بگذارد. ادریس چشم های الفی را بست. الفی خاموش شد.<br />
ادریس دست خود را نتوانست از مچ الفی بیرون بیاورد. خم شد. گوشش را به قلب الفی چسباند. سرش را تکان داد.<br />
- راحت شد. مستر مُرد، خانم.<br />
- ادنا گفت: ببرش پایین ادریس.<br />
ادریس تقلا کرد اما نتوانست انگشت های الفی را از دور مچ خود باز کند. روی او خم شد. یاعلیِ بلندی گفت و با دست آزادش، الفی را بلند کرد و روی شانه ی راست خود جای داد. در را با پا کاملاً باز کرد. برگشت و به ادنا نگاه کرد و بعد پایین رفت.<br />
ادنا خم شد. شمع را فوت کرد. شمع خاموش نشد. دوباره فوت کرد. شعله ی زرد و کوچک شمع هم چنان می سوخت. ادنا عقب عقب رفت. در قاب در ایستاد و به شمع نگاه کرد. چشمانش می درخشید. در را پشت سر خود بست و از پله های تاریک پایین رفت.<br />
باد، باران را در اتاق می ریخت.</ul>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/kpfictions.wordpress.com/148/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/kpfictions.wordpress.com/148/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/kpfictions.wordpress.com/148/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/kpfictions.wordpress.com/148/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/kpfictions.wordpress.com/148/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/kpfictions.wordpress.com/148/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/kpfictions.wordpress.com/148/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/kpfictions.wordpress.com/148/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/kpfictions.wordpress.com/148/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/kpfictions.wordpress.com/148/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/kpfictions.wordpress.com/148/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/kpfictions.wordpress.com/148/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/kpfictions.wordpress.com/148/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/kpfictions.wordpress.com/148/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=kpfictions.wordpress.com&amp;blog=15924509&amp;post=148&amp;subd=kpfictions&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>https://kpfictions.wordpress.com/2010/09/23/%d8%a7%d8%aa%d8%a7%d9%82-%d9%be%d8%b1%d8%ba%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%a7%d8%b5%d8%ba%d8%b1-%d8%b9%d8%a8%d8%af%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="https://secure.gravatar.com/avatar/1807a7db3f173906bc035ed548f9c544?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">خلیل پاک‌نیا</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://kpfictions.files.wordpress.com/2010/09/96-abadan.jpg?w=150" medium="image">
			<media:title type="html">96-Abadan</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
