خانه > نقد ادبی, داستان خارجی > درباره‌ی اولیسِ جِیمز جویس:اولوف لاگِرکِرانس

درباره‌ی اولیسِ جِیمز جویس:اولوف لاگِرکِرانس

17 سپتامبر 2010 بیان دیدگاه Go to comments

برگردان: مرتضی ثقفیان

فصل اول

II

اولیسِ جویس با بندهایی به ظاهر محکم به زمان و مکان گره می‌خورد. ما خود را در دابلین پایتخت ایرلند می‌یابیم، در روزِ 16 ژوئن سال 1904. صفی از اشخاصی که در همین روز در این شهر کار و زندگی  می‌کرده‌اند در رمان با نامِ واقعی خود ظاهر می‌شوند. خانه‌ی شماره‌ی هفتِ خیابان اِکِلز، محلِ زندگیِ خانواده‌ی بلوم، بارِ اورموند، آبجوسازی گینِس که همان وقت‌ها هم، شهرتی جهانی داشت، ساختمانِ ستون­دارِ اداره‌ی مرکزیِ پُست در خیابانِ  اوکانِل، ساحلِ ساندیمونت، گورستانِ گلاسنویل و آن بُرج عظیم سنگی در خیابانِ کونِلی با مجسمه‌ی دریادار نلسون- که ناسیونالیست‌های ایرلندی در سالِ 1966 منفجرش کردند- در واقعیت وجود داشته‌اند و در کتاب هم وجود دارند.

اهالی شهر در این روزِ ماه ژوئن کمابیش مشغول همان بحث‌هایی بوده‌اند که در رمان هم پیش کشیده می­شود. روزنامه‌های استکهلم و پاریس همانند روزنامه‌های دابلین گزارشِ حادثه‌ی مهیبی را می‌دادند که در نیویورک رخ داده بود، حادثه‌ی آتش‌گرفتن کشتیِ ژنرال اِسلوکام بر رود هادسن که در آن صدها کودک که از طرفِ مدرسه‌شان به پیک‌نیک رفته بودند هلاک شدند. در اَسکُت مسابقه‌ی اسبدوانی جام زرین جریان داشت  و شرح مفصلِ آن در همان روز در اِیوِنینگ‌تلگراف آمده بود – که ثِرواِوِیِ گمنام، با بُردی بیست به یک، برنده‌ی آن شد، بُردی که مطمئنا لَجِ بسیاری از اهالی دابلین را، و همین طور در رمان، لَجِ معشوق مالی بلوم را  در آورد، زیرا او  پول خود و مالی را روی بُردِ سِپتِر شرط بسته بود. در هرحال آن اقتدار چندان تعریفی نداشت – سِپتِر نشانِ اقتدار است . این از آن شوخی‌های پوشیده‌ی مورد علاقه‌ی جویس است. در هلسینکی، اوژِن شومان در ساعت یازده به وقتِ روسیه، بوریکوف، فرماندار کل، را با تیر زد و با این‌ کار بر آن‌چه استریندبرگ ورود ما به  عصرِ حمله‌ها و جشن‌های پُرغوغا نامید مهر تایید زد، زمانی‌ که هنوز ترورهای فردی برای مبارزه با جباران، جای به اقدامات جمعی نسپرده بود. این حمله هم در واقعیت و هم رمان موضوعی بود شناخته شده. در تحریریه‌ی اِیوِنینگ‌تلگراف در ساعت دوازده به‌وقتِ ایرلند،  جی.جی. اومالیِ وکیل به استیوِن دِدالوس برمی‌خورد و با دیدن موهای انبوه و کراوات نامرتب و کلاه حصیری راهزن‌مآبانه‌ی او با خود می‌گوید که به او می‌آید اهل عمل باشد و با لبخندی استهزا آمیز از او می‌پرسد: شما بودید که فرماندار کل فنلاند را با تیر زدید؟

لئوپولد و مالی بلوم یقینا شخصیت‌های  داستانی‌اند، و استیون دِدالوس نیز به رغم داشتن رگه‌هایی از زندگی خودِ جویس چنین است. اما هر چه برای آن‌ها رخ می‌دهد می­توانست برای اشخاص زنده در دابلین در آن روز اتفاق افتاده باشد. نایب‌السلطنه‌ی ایرلند، نماینده‌ی منفور امپراتوری انگلیس، درست در  همین روز نبود که با هیئت‌های همراه خیابان‌های دابلین را پیمود  تا  بازار خیریه‌ای‌ را افتتاح کند، چنان‌چه در رمان اتفاق می‌افتد، اما می‌شد که این‌کار را کرده باشد. در این روز در بیرون مغازه‌ی گراهام لِمونز اعلامیه‌ای پخش نمی‌کنند که از ورود الکساندر دووی، واعظ شیادی که خود را اِلیای نوین می‌خواند، خبر می‌دهد، زیرا این شخص تاریخی در این زمان در لندن به ‌سر می‌برد، اما این امکان وجود داشت که کسی هم‌چون بلوم چنین اعلامیه‌ای را در همان حدودِ  زمانی دریافت کرده باشد، و اگر این کس به  اندازه‌ی بلوم  شکًاک می‌بود، احتمالا او نیز همانند او این اعلامیه را مچاله می‌کرد و به رودِ  لیفی می‌انداخت، که به نوبه‌ی خود  آن پیغام را  به‌دریا می‌برد.

*

این شیوه­ی پرداخت، توجیهی  هنری دارد و در چارچوبِ رئالیسم مجاز است. جویس یک­بار به فرانک باجِن  گفته بود که  در اولیس خواسته است دابلین را چنان بازآفرینی کند که اگر این شهر، به علتی نابود شد، بتوان آن را بر اساس اطلاعات کتاب دوباره ساخت. به گفته‌ی باجِن وقتی جویس دهمین فصل رمان را می‌نوشت- فصلی که به‌ نظر می‌رسد بیش از هر چیز، دابلین را به تصویر می­کشد زیرا از چندین بخشِ کوتاهِ  شاملِ مکان‌های عمومی و خیابان‌ها تشکیل شده است – کارش بی‌شباهت به کار سکان‌داری نبود که  در دریا جهت‌یابی می‌کند. او خم‌شده بر نقشه‌ی دابلین، اگر نه با دوربین و زاویه‌یاب، که با قلم و پرگاری در دست، با جوهری قرمز مسیرِ عبورِ نایب‌السلطنه و همراهان او و پدر روحانی کومی را از دل شهر رسم می‌کند.

جویس در بیست و دو سالگی به تبعید رفت و به هنگام نوشتن  اولیس  در تر‌یست ، زوریخ و پاریس به سر می‌بُرد. او تمامِ آثارِ ارزشمندش را بیرون از ایرلند نوشت و از همه‌ی آن‌ها آوای یک غمِ غربت بگوش می‌رسد، نیرومندتر از همه شاید از داستان‌های کوتاه دابلینی‌ها، اولین کتابِ جویس به نثر. وقتی جویس پسر بچه بود در اطراف و اکناف دابلین پرسه زده بود، و هر چه دیده بود و شنیده بود با خطوطی پاک ناشدنی در حافظه‌اش حَک شده بود. او با احساساتی پیچیده، عمیقا به پدرش وابسته بود، به جان استانیسلائوس جویس، که فرزندان دیگرش از او بیزار بودند. او با نام سیمون دِدالوس در رمان ظاهر می‌شود. جان جویس بخش اعظمِ عمرش را در میخانه‌های شهر  گذراند. فردی بود گستاخ و بذله‌گو و  نَقل‌های فراوانی از او در رمان محفوظ و از دهان سیمون دِدالوس و هم‌پیاله‌ای‌هایش شنیده می‌شود. او همه‌ را می‌شناخت، خِبرِه‌ی زبان نوشگاه‌ها، حراجی‌ها، و مراسم تشییع و تدفین بود. در دابلین شناسی استادِ پسرش بود. جویس هر چه را در تبعید، خم شده بر نقشه‌ی دابلینِ کتابش، به یاد نمی‌آورد در دفترچه‌ی نشانی‌ها، بریده‌های روزنامه‌های قدیمی و با نوشتن نامه به ایرلند  می‌یافت. او به برادرش استانیسلائوس نامه می‌نویسد و از او می‌خواهد که بلیت‌های تراموا، صورت‌حساب‌ها و آفیش‌های قدیمی را از دابلین برایش بفرستد. او به زنِ داییش، میسیز جوزفین مورِی نامه می‌نوشت و می‌پرسید که آیا بر دیوار کلیسای ستاره‌ی دریا، پیچک روییده است و جوابِ دقیقی را که دریافت می‌کرد  در رمانش بکار می­برد.

                                                                                *

بنابراین آیا سر و کارِ ما با  چارچوبی سنتی از سنت روایت است؟ آیا  اولیس  بعضا رمانی است درباره‌ی دابلین؟ بسیاری پاسخ مثبت می‌دهند. آن‌ها به دابلین سفر می‌کنند و در یک دست  اولیس و در دستی دیگر نقشه، در شهر قدم می‌زنند. در برخی از خوانندگان، دابلینِ رمان احساساتی رقیق برمی‌انگیزد، آن‌ها از بوی سرگین اسب‌ها مست می‌شوند و وقتی در فصلِ بازی رویا، کوتوله را می‌بینند که کیسه‌ای حاوی زباله و استخوان را بر گُرده حمل می‌کند نوعی دیگر از فقر اروپایی را، متفاوت با آن‌چه امروز هست، به خاطر می‌آورند. آن‌ها صدای آمبولانسی را می‌شنوند که به  یورتمه عبور می‌کند و در سرزمین یادهای‌شان به سر می‌برند. خوانندگانی دیگر در دابلینِ جویس شهری از کار افتاده می‌بینند، مرکزی برای یک تمدنِ اسقاط شده، نمادِ جامعه‌ای بورژوایی در مراحل پیشرفته‌­ای از انحطاط اخلاقی و شکست. برای این خوانندگان، هم‌چون ریچارد ام. کِینِ پژوهشگر آثارِ جویس، دابلین دوزخی است مدرن، که در آن هر کس پا به صحنه می‌گذارد دچار احساس تنهایی و پوچی است. هنری میلر وحشت‌زده فریاد سر داد که این شهر، شهرِ مرده‌هاست. برنارد شاو که خود از سرِ ترس در همان سن و سالی به تبعید گریخت که جویس، این کتاب را گزارشِ حقیقی وحشتناکی از واقعیت خواند. او برافروخته در نامه‌ای نوشت که در ایرلند برای این‌که گربه‌ای را تنبیه کنند، پوزه‌اش را در مدفوعش فرو می‌کنند. این همان کاری است که جویس با موجود انسانی می‌کند. او مردم را وادار به دیدن پلشتی، تنباره‌گی و بدگویی‌های حقیرانه در خیابان‌ها و میخانه‌های دابلین می‌کند.

پژوهش‌گرانی هستند که برای نشان‌دادن تطابق یا عدمِ تطابقِ دابلینِ واقعی با دابلینِ رمان مشقت‌ها کشیده‌اند. سِپتِر، اسبِ مورد توجه در مسابقاتِ اَسکت همان‌طور که ذکرش رفت در واقعیت هم، دوید و بازنده شد. در عینِ‌حال می‌توان نام این اسب را نمادِ توانایی جنسی معشوقِ مالی، بلیزیز بویلان، تلقی کرد که در ادامه محکوم به کاهیدن است. اگر در جستجوی قرائتی ظریف‌تر باشیم، می‌توانیم شکستِ سِپتِر را نمادِ آن بی‌ثمری بدانیم که مشخصه‌ی این شهر از کارافتاده است. یا احتمالا نمادِ مالی که اجاقش از یازده سال پیش کور مانده است. هر صحنه‌ی کتاب و نامِ هر خیابان و هر شخص زیر نگاه موشکافانه‌ی پژوهند‌گان آزموده و ارزیابی شده و ارزش نمادینِ آن محک خورده است. اما درباره­ی این‌ها نیز هم‌چون توازی‌های هومری باید احتیاط زیادی به خرج داد. نمی‌خواهم انکار کنم که از خیلی چیزها در  اولیس می‌توان و باید قرائتی نمادین کرد. اما سطح‌ نماد غالبا از محتوای آن مهم‌تر است. اگر مجبور به انتخاب باشیم، به گُمانِ من ارجح است که  درباره‌ی اولیس گفته شود که اثری است غیر نمادین و نه یک اثرِ سمبلیک. همان وقت‌ها فرانک باجِن، همان‌که می‌گفت جویس مثلِ سکان‌داری است که جهت‌یابی می‌کند، مشاهده‌ی دیگری را مطرح کرد: این که  اولیس هیچ توصیفی از شهر بدست نمی‌دهد. در آن خیابان‌ها با نام‌های واقعی‌شان حضور دارند. همین‌طور برخی از اشخاص. اما هیچ سطری در توصیفِ  یک خیابان، محل یا میدان نمی‌بینیم. آدم‌های رمان چنان در دابلین حرکت می‌کنند که ماهیان در آب. هرجا که هستند برای‌شان بدیهی است.

ساحران بزرگ افسونشان را بر بدیهیات بنا می‌کنند. جویس هم همین طور. ذهن ما هدفِ تیرِ نام‌ها است. جزییات در رمان به‌دقت سرِ جای خود قرار گرفته‌اند، اما هرگز در خدمتِ دابلین نیستند. هیچ چیز به‌خاطرِ دابلین آورده نمی‌شود. بودن دابلین به خاطر جویس است و نه برعکس. جویس سنگ‌های بنای کتابش را با کوششی باور نکردنی گِردِ هم آورده است. اما ساخت ‌و‌سازَش به‌ تمامی کارِ خود او است. او نیزهم‌چون بسیاری از هنرمندان دیگر به واقعیت حرمت می‌گذارد. از آن دوری نمی‌جوید. به نقل از زندگی‌نامه‌نویسِ ستودنی‌اش ریچارد اِلمان، جویس چشم انتظارِ آن لحظه‌یی  است که در آن گویی ذات شئی پرتو می‌نماید، و در این باره در اولین قطعه‌های کوچکِ منثور دوران جوانی‌اش- که آن‌ها را تجلی‌ها نامید-  می‌نویسد که اهمیت‌ آن‌ها در این است که هیچ چیز نمی‌گویند. در آن قطعه‌ها، صحنه‌ها با چنان دقتی ارایه شده‌اند که اگر نویسنده تفسیرهای خود را وارد متن کند، مداخله به نظر می‌رسد. نویسنده خود و موادش را به خواننده وا می‌نهد و از صمیمی شدن می‌‌پرهیزد.

                                                                         *

از مطالباتِ  اولیس یکی این است که اصلا چیزی نگوید، اما وجود داشته باشد. یکی از ایده‌های بنیادی حاوی این نگاه به انسان این است: بودن یک آدم مهم‌تر است از این‌که، چه می‌کند و  به چه می‌اندیشد و نویسنده درباره‌اش چه فکر می‌کند. جویس شخصیت‌هایش را به ما عرضه می‌کند، می‌گذارد حرکت کنند و سخن بگویند. نظرِ خودش را فاش نمی‌کند. اگر جویای نظرش شویم تظاهر می‌کند که دارد ناخن‌هایش را سوهان می‌زند. همه‌ی آدم‌های کتاب‌هایش می‌توانند مانند اشخاص واقعی، برای همه چیز مدرکِ دُرستکاری ارائه دهند. هیچ کس چنان بد نیست که که کسی پیدا نشود که او را شریف بپندارد. هیچ کس هم چنان شریف نیست که کسی نتواند او را بد به ‌حساب آورد. به نظرِ باجِن، اگر بخواهیم فقط یک مثال بیاوریم، دِیسی، مدیرِ مدرسه، و مافوقِ استیوِن دِدالوس در مدرسه‌ی دالکِی، پیرمردی بود دوست داشتنی و نتیجه می‌گیرد که جویس در کل به کهن‌سالی حرمت می‌گذاشت.  داوری دیگر، رابرت مارتین آدامز آمریکایی با توضیح در این باره، به ‌خوبی استدلال می‌کند که، دِیسی پیرمردی است در وضعیتِ اضمحلالِ روانی، شخصیتی منفور.

بدیهیت مهم‌ترین عنصرِ زندگی ما است. اگر نویسنده در جستجوی واقعیت است، باید ما را به توهمِ بدیهیت دعوت کند. مثالِ کوتاهی می‌آورم. دو تن از اشخاص فرعیِ رمان، مارتین کانینگهام و مستر پاور، در فصلِ دهمِ رمان، در یکی از خیابان‌های دابلین قدم می‌زنند. کانینگهام می‌گوید که او  به پدر روحانی کومی- او در دابلین واقعیت با همین نام وجود داشت و نقشِ  کم و بیش مهمی در زندگی جویس داشت- یک کشیش کاتولیک سرشناس نامه نوشته و از او تقاضا کرده است که برای پسرِ مردی تازه مُرده از اهالیِ دابلین، جایی در مدرسه‌ی کاتولیکی دست و پا کند. ما در همین‌جا می‌دانیم که کومی، پدرِ روحانی، با میل زحمت این کار را پذیرفته است، زیرا مارتین کانینگهام از اعضای بدرد بِخورِ آن کلیساست، و به نظر پدرِ روحانی اجابت  درخواستِ او خالی از فایده نیست. مِستر پاور پیشنهاد دیگری دارد.

او می‌گوید:می‌توانستی به دوستمان رجوع کنی.

مارتین کانینگهام جوابِ کوتاهی می‌دهد:

بوید؟ خیلی متشکر.

این جمله‌ها منزوی افتاده‌اند. در رمان ابداً اطلاعی وجود ندارد که درباره‌ی نامِ بوید چیزی را روشن کند. پژوهشگرِ آمریکایی، همان رابرت مارتین آدامز که همین حالا نامش را  بردیم و کتابی درباره‌ی سطح و نماد در اولیس نوشته است، آن را پیدا کرده است. بوید نام یکی از اهالیِ دابلین بود، که در سال 1904 دبیرکُلِ اتحادیه مردانِ جوانِ مسیحی، ک.ف.و.م، بود. قاعدتا باید برای حل مشکلِ یک پسر بچه‌ی یتیمِ فقیر به او رجوع می‌کردند. این هم طبیعی است که مارتین کانینگهام که کاتولیکِ خوبی است به ‌تندی این پیشنهاد را رد کند، زیرا ک.ف.و.م سازمانی است متعلق به پروتستان‌ها.

کشف آدامز نشان‌مان می‌دهد که جویس چگونه کارش را حتی در کوچک‌ترین جزییات بر شناختِ واقعیت بنا می‌کند. می‌توان گفت که  اولیس به تمامی بر تجلی‌ها بنا شده‌است. اثری شکل گرفته در اوایل جوانی جویس، صحنه‌هایی بدون محتوای نمادینِ مشخص، اما درخشان به دلیلِ نیرویی درونی که به تجربه‌ای اسطوره‌ای نزدیک است. ما در تفسیرِ نمادینِ آن‌ها آزادیم. اما آن‌چه مقدم است، خودِ تجربه است، اهمیت پیدا کردن از طریق نگفتنِ هیج چیزِ مهم. خواننده می‌تواند رمان جویس را چون جزیره‌ای متعلق به دزدان دریایی در نظر آورد. هر کجا بیلچه‌اش را در خاک فرو می‌کند گنج‌هایی نهان می‌یابد، رابطه‌ای پیچیده میان داستان و واقعیت کشف می‌کند. باشگاهِ گنج جویان جویسی نیز بزرگ است، و حامی آن، همان‌طور که در فصل پیش گفته شد، شخص جویس، که بخشِ بزرگی از اوقاتش را صرف ترسیم نقشه کرد، هم نقشه‌ی واقعی و هم جعلی. یکی از جعلی‌هایش همان است که کمی پیشتر به آن اشاره کردیم، این ادعا که جویس می­خواسته است تصویری آن چنان وفادارانه از دابلین ارایه کند که بتوان برای بازسازی دابلین از آن استفاده کرد.

*

اطلاعی که آدامز می­دهد بکار کسی‌ می­آبد که می­خواهد با طرز کار جویس آشنا شود. اما برای خواننده‌ی رمان، نام بوید در دفترِ نشانی‌های دابلین؛ چیزی است بی ارزش. آن‌چه جالب است نه خود نام، بَل این است که نامی بُرده می‌شود. گفتگوی میان آن دو مرد برای ما درست از این طریق واقعی می‌شود که برای آن نام توضیحی داده نمی‌شود .

کاربُردِ شهرِ دابلین در اولیس این است که محیطی بدیهی برای آدم‌ها باشد، به این معنی که نباید به چشم بیاید. مکان، این مجموعه‌ی ده‌ها هزار جزییات، در خدمت پیوند زدن رمان به دابلین نیست، بلکه برعکس، برای رهانیدش از این شهر است. اعلام دقیق زمان -16 ژوئن 1904- نه برای وصلِ کتاب به زمان، که در خدمتِ  فصلِ  آن از قیدِ زمان است. تنها از طریقِ مکانِ محدود است که می‌توان به جهان رسید. آن‌چه در هر لحظه‌ی انسانی مشترک است این است که زمانی وجود دارد و مکانی وجود دارد و این که هم  زمان و هم مکان برای ما بدیهی هستند. مهم‌ترین چیز این روز، که تو، خواننده‌ی من، در حال خواندن این سطور هستی تاریخ روز و یا کشوری که در آن زندگی می‌کنی نیست، بلکه این است که امروز نیز هم‌چون روزهای دیگر، تاریخی دارد و  برای همه‌ی ما مکانی وجود دارد که در آن زندگی می­کنیم.

آن‌ها که تصور می‌کنند دابلینی تاریخی را در برابر خویش خواهند یافت در اشتباه‌اند، چه آن‌چه می‌بینند خوشایندشان باشد و چه مانند شاو و هنری میلر مرعوب آن شوند. غرض از دابلینِ رمان جویس این است که ما آن را نبینم. بدیهی بودن محیط زندگی، جزیی از وضعیت بشر بر کُره‌ی خاکی است. وقتی که  دیگر دابلین را نمی‌بینیم، تازه کشف می‌کنیم که در شهر خویش هستیم.

جویس زمانی گفته بود، امور نامعمول به‌کارِ روزنامه‌نگاران می‌آید، امور معمول به‌کارِ نویسندگان. پس اگر شهری در اولیس وجود داشته باشد، آن شهر همه‌ی شهرهاست. رمان در نوری شناور است که زاده‌ی وَلعی است خارق‌العاده برای واقعیت. به همین دلیل است که جویس چنین لجوجانه در طول دوران نویسندگی‌ خود تنها به یک صحنه مشغول است تا پس‌زمینه‌ی بدیهیِ درام‌هایش را بیافریند. این شهر نامریی که کسی نمی‌تواند درباره‌ی آن تردید کند و نامِ ناشناس بوید که ما فرصتِ پرسش درباره‌اش رانمی‌یابیم، این­ها به اتفاقات رمان بدیهیت می‌بخشند.

دابلینِ اولیس واقعا شهرِ مردگان است، اما نه به آن دلیلی که میلر می‌پنداشت. دروازه‌ی وادیِ مردگان، تمام روز باز است. مردگان ترسی برنمی‌انگیزند، زیرا این گفته‌ها، کلمات و رفتارِ آن‌هاست که بوسیله­ی زندگان تکرار می‌شود و از این طریق در ارتباطی بی‌واسطه با گذشته‌ها قرار می‌گیرند. بُرٌایی مرگ در اشتراکِ موجود میان همه‌ی نسل‌ها کُند می‌شود. در پس این دابلین گرفتارِ زمان و مکان، جویس شهری ابدی یافته است. اما این‌جا مقصود از واژه‌ی ابدی، نوعی شهرِ مثالی، یک شهر آرمانی بَرفراز ابرها نیست، بلکه برعکس منظور واقعی‌ترینِ شهرهاست. جویس خود را  اروپایی می‌پنداشت و از دلائلی که باعث شد ایرلند را ترک کند یکی هم این بود که می‌خواست به قلب اروپا نزدیک‌تر باشد. آن­جا  در رمانش، دابلینی را آفرید که به آن شهرهای یونانی که اولیسِ هومر دیده بود مرتبط می‌شد و فلورانسِ دانته  و پاریس قرن هفده را در بر می‌گرفت، همه‌ی شهرهایی که در آن‌ها انسان‌ها در کنار هم زیسته‌اند و می‌زیند، ناشناس و بی‌یاور، اما از خلال این تنهایی احساس اشتراک می‌کنند.

Advertisements
  1. هنوز دیدگاهی داده نشده است.
  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: