خانه > داستان فارسی > سُرسُره- قاضی ربیحاوی(تهران-۱۳۶۳ )

سُرسُره- قاضی ربیحاوی(تهران-۱۳۶۳ )

برای مری دارش

     

    «خب حالا بگو شماره ی اینجا را چطور پیدا کردی؟»

    «تو را به خدا بازی در نیاور شیرین»

    «جدی می پرسم مادر»

    مادر گفت «مگر برایت فرقی هم دارد؟» و ساکت شد. شیرین هم چیزی نگفت. مادر با لحن آرام تری ادامه داد «دیشب با هزار بدبختی بالاخره شماره ی خانه را گرفتم اما هرچه زنگ خورد کسی گوشی را برنداشت. گفتم لابد رفته ای کرج پیش عمه ملوک اینها. خیال نمی کردم اینقدر خُل باشی که شبها هم توی بیمارستان بمانی»

    شیرین گوشی تلفن را به دست دیگر داد و موها را از روی گوش خود پس انداخت.

    مادر گفت » گفت هرچه خواهش کرده بروی پیش او بمانی نرفته ای و هی بهانه آورده ای»

    شیرین گفت «پول تلفنت زیاد می شود»

    «حرص مرا در نیاور. من از تهران مُرده شور برده حرف می زنم ، تو حرف را می کشانی به شماره و پول تلفن»

    «داشتی از عمه ملوک می گفتی»

    «مغزت معیوب ست. دستی دستی خودت را انداخته ای توی آتش. پناه بر خدا. اگر پیرارسا ل به حرف من گوش داده بودی حالا تو هم اینجا بودی ، یا حتی یک جای بهتر»

    «اوهوم»

    «یعنی داری مرا مسخره می کنی با این اوهوم گفتنت؟»

    «نه»

    «خب پس چرا گوش ندادی؟ مگر رضا چه عیبی داشت؟»

    «باز شروع نکن مادر»

    «نه ، بگو»

    «هیچ. قیافه خوب. اخلاق خوب. پول» مکث کرد و شانه بالا انداخت «اما من دوستش نداشتم»

    «واه»

    «و حالا هم پشیمان نیستم»

    «دروغ می گویی. رضا اصلاً قابل مقایسه با این پسره ی سیاه سوخته نبود نیست»

    «مادر. عزیز حالا شوهر من ست»

    «حداقل می گذاشتی سربازی اش را تمام کند بعد زنش می شدی»

    «مادر تو انگار یادت رفته که اینجا ایران ست»

    «یعنی چه»

    «یعنی اینکه چون می خواستیم با هم زندگی بکنیم باید ازدواج می کردیم در غیر این صورت…»

    مادر حرف او را برید «او که هنوز سرباز بود. نتیجه اش هم این شد که تا آخر عمرت هی باید بدوی توی راهروهای بیمارستانها»

    «از هوای آنجا بگو»

    مادر گفت «سرد ست. فقط سرد ست» و زد زیر گریه «با اینحا ل تو باید اینجا می بودی پیش من نه توی آن تهران خراب ، تک و تنها زیر بُمب و موشک»

    شیرین دنبال جمله ای می گشت که مادر را آرام کند اما نمی یافت.

    مادر گفت «همه اش چوب سادگی ات را می خوری» و صدایش چند بار قطع و وصل شد.مادر پرسید «چی شد؟» و باز حرف زد گفت «از بس تاتر نشانت داد و ژستهای جور به جور برایت گرفت تا تو را عاشق خودش کرد. اما رضا اهل این فرقه ها نبود. سرش فقط توی کارش بود. توی کار و تجارت و زندگی ی خوب. همین»

    صدایی مثل زوزه ی باد در گوشی پیچید. صدای مادر دور شد و دورتر شد و بعد دیگر شنیده نشد. شیرین چند بار گفت «الو.الو» اما بی فایده بود. صدای مادر به کلی رفته بود. شیرین گوشی تلفن را گذاشت. تلفن روی میز کوتاه کنار تختخواب بود.عزیز زیر ملافه روی تختخواب آهنی دراز کشیده بود. چند تار مویش درهم و خیس از عرق چسبیده بود به پیشانی اش. به سقف نگاه می کرد با چشمان بی رمق که سفیدی اش به رنگ گوگرد بود و دهانش مثل دهان یک ماهی مُرده باز مانده بود.

    شیرین گفت «مادرم بود. سلام رساند. کمی هم البته دری وری گفت مثل همیشه» از روی صندلی بلند شد ، موهای پریشان را پشت گوش انداخت و رفت کنار پنجره ایستاد. گربه ای وحشتزده از پشت بامی بر پشت بام دیگر می پرید و از چیزی می گریخت. دودی غلیظ از پشت ساختمان بلند اداره ی مخابرات برمی خاست. باد گرم نامطبوعی که از شکافهای دستگاه تهویه بیرون می زد چانه ی او را می آزرد. خسته و تشنه بود. بوی الکل حال او را بهم می زد. ساعت سه بعد از ظهر بود. دلش می خواست کمی از بیمارستان بیرون می رفت و فرار می کرد ازاینهمه بوی زخم و از این ضجه های دردناک مرد سوخته در اتاق بغل. به روسری خود که بر نرده ی پای تخت افتاده بود نگاهی انداخت. گفت «اما اگر بخواهی که باز هم بمانم ، می مانم»

    مُچ پاهای استخوانی عزیز با رگهای برآمده از زیر ملافه بیرون افتاده بودند «آخ…آب»

    شیرین گفت «نمی دانم. شاید هم دکتر درباره آب نخوردن تو اشتباه می کند. شاید آنقدرها هم برایت بد نباشد. نمی دانم» و گلدان سفید سفالی را از توی تاقچه برداشت بطرف سطل آشغال رفت و دسته گل میخک پژمرده را درآورد انداخت روی پارچه های تَنزیب خون آلود توی سطل.

    عزیز پرسید «چی؟»

    شیرین با گلدان که در میان ده تا انگشت باریک بلندش بود پیش تر آمد ایستاد بالای سر عزیز بعد گلدان را گذاشت روی میز و در همین حال که خم شده بود رشته ای از موی سیاهش آویخته شد افتاد بر لبهای ترک خورده و بر چانه ی پریده رنگ عزیز و مثل دُم گربه ای سُرید و غلتید برآن سیب برآمده ی مردانه و زن آب دهان خود را بلعید.

    عزیز پرسید «این بوی چیه؟»

    شیرین گفت «شاید هم بدن من بو گرفته ، از بس که حمام نکرده ام» و طُره ی مو را از روی پیشانی پس زد.

    عزیز گفت «نه»

    شیرین گفت «هرچه بگوید ، من اهمیت نمی دهم. اگر دلش برای من می سوخت نمی رفت»

    عزیز گفت «اگر مثل بقیه توی سنگر پناه گرفته بودم»

    «هنوز حرف رضا را می زند. نمی داند که دیگرهیچ خبری از او ندارم. بیش ازیک سال هست ازاو بی خبرم. حتی شماره تلفنش را هم از یاد برده ام» و زیر لب از خود پرسید «چند بود؟»

    عزیز نالید «پرستوها»

    شیرین رو برگرداند. حوصله دوباره شنیدن داستان پرستوها و چرخ زدنشان در پارک را نداشت. روسری را برداشت و بر سر انداخت و دو پَر آن را زیر گلو گره زد «بگذار بروم. قول می دهم فردا اول وقت بیایم» ایستاده با شانه های فرو افتاده به عزیز نگاه کرد.

    عزیز گفت «پرستوها که نمی دانستند جنگ ست»

    «چرا. آنها می دانستند ، تو نمی دانستی» و خم شد پیشانی عزیز را بوسید.

    عزیز گفت «مو..خا..خا..»

    «می خواهی تُف کنی؟»

    «موهایت..خیلی قشنگ ست»

    شیرین پوزخند زد.گلدان کوتاه بود و دهنه ی تنگ داشت و دور بدنه اش یک ردیف گل ریز آبی بود. این گلدانها یک جفت بودند که تای دیگر توی خانه بود.

    «لگن می خواهی بگذارم زیر پایت؟»

    «نه»

    شیرین گفت «خب پس» و ملافه را بر پاهای لُخت عزیز کشید و «خداحافظ» از اتاق بیرون زد. راهرو دراز انباشته از غبار شیری معلق و بوی الکل بود. پشت میز ورودی راهرو، زن پرستار ایستاده داشت پارچه ی سیاه ضخیمی را اندازه می زد. زن وقتی شیرین را دید لحظه ای در کار خود توقف کرد و پرسید «داری می روی منزل؟»

    «اما فردا باز برمی گردم. صبح زود»

    چشمان زن مثل دو تا مُهره ی آویخته دو دو زدند «حالش انگار…» و ساکت شد.

    شیرین گفت «نمی دانم» بعد پرسید «تو امشب سر کار هستی؟»

    زن گفت «تا ساعت هشت شب اینجا هستم»

    شیرین گفت «من می روم دنبال چند تا قرص و دوا که دکترش خواسته. باید تهیه کنم. می روم خیابان ناصر خسرو شاید آنجا بشود این دواها را پیدا کرد. شاید. اما توی این فاصله اگر یکوقت حال او باز بهم خورد ، تو مرا خبر می کنی؟»

    «شماره تلفنت را دارم. خاطرت جمع»

    «و اگر وقتی حالش بد بشود که تو اینجا نباشی؟»

    «شماره تلفن ات را می گذارم اینجا زیر این شیشه»

    «همین را می خواستم از تو خواهش کنم»

    «همین کار را می کنم»

    «ممنون»

    دو مرد کارگر سفید پوش از دو سو زیر بغلهای یک مرد جوان را گرفته بودند و او را راه

    می بردند تا به اتاقی برسانند. مرد جوان که پاهایش بر زمین کشیده می شد می نالید «آب»

    یکی از کارگرها گفت «یک قطره اش هم برای تو سَم ست پسر جان. حالا هی بگو آب»

    تلفن عمومی بخش ، پشت در خروجی راهرو به دیوار نصب بود. شیرین رفت از بیمارستان خارج شد. در خیابان دست بر ردیف نرده ها کشید. از روبروی او دختری جوان با عینک سیاه و یک دسته گل میخک تر و تازه بسوی بیمارستان می آمد.

    در ایستگاه اتوبوس آفتاب هنوز روشن بود و روشن می تابید و گاهی باد گزنده می وزید. مدتی گذشت و اتوبوس نیامد و او که از ایستادن خسته بود نشست پای یکی از تیرهای آهنی چمباتمه در خود فرو رفت. باد از زیر روسری می خزید داخل می پیچید دور گردن او. گاه صدای تند و زود گذر ماشینی به گوش می رسید و تا او سر بلند می کرد ماشین رفته بود و دیگر نبود. کسی بوق نمی زد و این برای خیابانی در مرکز تهران خیلی عجیب بود. پرده ای از تور سیاه افتاد جلوی چشمانش. پشت پرده جنگلی ازنارنج بود که مثل چراغهای یک جشن عروسی از شاخه ها آویخته بودند بعد طرح گُنگی از رضا در یک پیرهن بنفش گشاد «با من عروسی می کنی؟» صدایش غلتید و خزید در شاخسار…خندید به آخرین تصویررضا که می خندید و شیرین قهقهه زد و کسی فریاد زد «هی خانوم. خواهر» و او سر بلند کرد راننده ی اتوبوس را دید که بر صندلی خود نیم خیز شده او را صدا می زند «خط هشتاد و هشت ست خواهرم»

    شیرین دستپاچه گفت «ها.بله» و تند برخا ست آمد توی اتوبوس و بلیط را که در دست او خیس شده بود داد به راننده.

    راننده گفت «سا ل نو مبارک. همین جا بنشین لطفاً»

    شیرین لحظه ای مبهوت ماند بعد نشست بر اولین صندلی ردیف مجاور راننده. اتوبوس فقط پنج شش تا مسافر داشت. راننده ماشین را از دنده ای به دنده ی دیگر سپرد و پا بر پدال گاز فشرد و گفت «می دانم. برای هیچکس حواصی نمانده» شیرین هیچ نگفت. کمی بعد راننده با اضطراب چرخید سوی او و پرسید «چی؟» شیرین هیچ نمی گفت و فقط به پوست سوخته و زبر گردن مردانه ی راننده خیره بود. راننده گفت «ببخشید. خیا ل کردم چیزی گفتید» آیینه ی جلو را طوری تنظیم کرد که بتواند صورت و دندانهای خود را بهتر ببیند. گفت «می بینی. حتی یک نفر هم توی خیابان نیست که لااقل آدم یک تک بوقی برایش بزند» آمبولانسی جیغ کشان از اتوبوس سبقت گرفت و رفت. راننده داد زد «سه راه جمهوری»

    مردی گفت «نگه دار»

    در قابهای دو طرف سینما هیچ عکسی دیده نمی شد. قابها پُر از میخ منگنه بودند. سگی خاک آلود برپلکان جلو سینما ایستاده دُم تکان می داد. پاسبانی کنار مخزن آب با یک کاسه ی مسی آب می خورد و به آسمان نگاه می کرد. کاسه ی مسی زنجیر شده بود به پایه مخزن آب. مرد که پیاده شد ، اتوبوس دوباره به راه افتاد. راننده گفت «یادم باشد به ته خط که رسیدیم من یک سیگاری بکشم» و از شیرین پرسید «شما ته خط پیاده می شوی؟»

    «نه»

    راننده گفت «مادر زن من از بُمب نمی ترسد. از بس که پیر ست. به بمب شیمیایی می گوید بُمب شیوایی» و زد زیر خنده و تکرار کرد «بُمب شیوایی» بعد یکهو خنده اش را برید و زد روی ترمز «این صدای چه بود؟» سرش را از پنجره برد بیرون نگاهی کرد و گوش داد و باز سرش را کشید داخل و قهقهه زد «نه. صدایی نبود» خنده اش مثل هق هق گریه ی یک زن بود که حالا قاتی شده بود با ناله ی اتوبوس «یک چیزی دائم توی سرم زوزه می کشد»

    از مقابل نرده های دانشگاه که گذشتند شیرین چهار رقم آخر شماره تلفنی را زیر لب زمزمه کرد «سی و یک. هفتاد و نُه» از دو رقم اول مطمئن بود.

    راننده گفت «باز رنگ نرده های دانشگاه را عوض کرده اند…اما نه ، انگار هنوز سبز ست. خب بالاخره سبز سبز هم نیست. وقتی سر چهار راه ها چراغ چشمک زن بگذارند یعنی وضع خیلی خراب ست. سیگار فروشها هم در رفته اند. مادر زنم خواسته که برایش یک بسته سیگار زر بخرم. شما شاهدید که نیست. شاید ته خط باشد. شما گفتی ته خط پیاده می شوی نه خانوم؟ هی خانوم. خیا ل کردم داری می افتی»

    شیرین این بار با انگشت اشاره چهارعدد را بر شیشه سرد بخار گرفته نوشت «سی و یک. نود و هفت»

    پیرمردی گفت «پارک نگهدار لطفاً»

    اتوبوس کنار گرفت و در ایستگاه ایستاد. آب توی جوی کنار خیابان گل آلود و مواج بود و می گریخت. مردی جوان با موهای کوتاه خرمایی و یک لا پیرهن سبز تکیه داده بود به دیوار نیمه شکسته که آنسوی پیاده رو بود. وقتی لبخند زد و دندانهای سفید درشتش نمایان شد شیرین فهمید که به او خیره بوده ست. رو به سمت دیگر گرداند. پیرمرد لنگان از اتوبوس پیاده شد. اتوبوس باز به راه افتاد. شیرین سر چرخاند و به عقب نگاه کرد به جایی که مرد مو خرمایی ایستاده بود اما مرد دیگر آنجا نبود ، رفته بود وسط خیابان و داشت می دوید بطرف درپارک.

    «ایستگاه بعدی لطفاً»

    راننده پرسید «سازمان آب؟»

    «بله»

    پیش از آن که او پیاده شود پسر بچه ای پرید داخل اتوبوس. راننده به پسرک لبخند زد و گفت «عیدت مبارک. بشین همین جا لطفاً»

    شیرین وارد کوچه ی باریک شد. خانه اش در طبقه ی چهارم در آخرین ساختمان این کوچه بود. خانه بوی خاک می داد. عکس عزیز با پیرهن یقه گرد چین دار درون قابی به دیوار آویخته بود. نیمی از چشم راستش همچنان محو بود در غبار سیاه. با صورتی کشیده و چانه ای تیز لبخند می زد و نگاهش به چیزی یا کسی بود که در آن حوالی نبود ، دور بود خیلی دور. درست از بالای سر او نوری مهتابی بر او پاشیده بودند. بر سفیدی باریک زیر عکس نوشته بود «هملت.بهارشصت وسه» از مقابل عکس گذشت و به اتاق خواب آشفته رفت. گلدان سفید سفالی را از جلوی آیینه کنار زد. یک صندلی پایه لق وسط اتاق بود. لای پنجره را کمی باز کرد. از پشت پرده ساختمان بلند اداره ی کشاورزی را دید با پنجره های بی شمار بسته اش. چرخید. گره روسری را گشود و بر لبه تختخواب نشست. روسری لغزید افتاد پیش پای او. سرش را در

    کاسه ی دستها گرفت و چشمها را بست. در عمق سیاه نگاهش لکه ای به روشنی یک ستاره درخشید و سُرید و ناپدید شد. خوابش می آمد. در این مدت چهل و پنج روز اصلاً خوب نخوابیده بود و خواب و بیداری اش درهم قاتی شده بود. کفشها هنوز به پا دراز کشید بر تختخواب که ناگهان تلفن زنگ زد. برخاست رفت به اتاق نشیمن و گوشی را برداشت «بله؟»

    زنی با صدای وحشت زده گفت «ببخشید اشتباه گرفتم انگار»

    «با کی کار داشتی؟»

    «یک مرد»

    «چی؟»

    «یک مرد سرش را آورد پشت پنجره ی اتاقم. من تنها هستم. آنجا کلانتری نیست؟»

    شرین گفت «نه» و گوشی تلفن را گذاشت. قشر نازک خاک بر تلفن نشسته بود. با انگشت خطی بر روی خاک کشید. همچنان زانو زده لبه ی روپوش را زیر صفحه ی شماره ها کشید بعد خاک گوشی را با آستین پاک کرد. انگشتش آرام در یکی از سوراخهای شماره جا گرفت و پس از چرخاندن صفحه ی گرد دریافت شماره ای را گرفته که به هفتاد و نُه ختم می شد. بوق اشغال. انگشت او بر شاسی فشرده شد ، قطع کرد و شماره ی دیگری را گرفت.

    صدای پیرزنی گفت «بله؟»

    «ببخشید انگار»

    «با کی کار دارید؟ الو»

    با تردید گفت «آقای دیلمی؟»

    «اشتباه ست»

    «قطع نکنید. ببخشبد» شماره را گفت و پیرزن تایید کرد.

    «پس چطور…آقای دیلمی…آنجا بود انگار. نبود؟»

    «شاید مستاجرقبلی بوده. ما شش ماه ست اینجا را اجاره کرده ایم»

    «ولی ایشان مستاجر نبود. نه. مستاجر که حتماً نبود»

    پیرزن هیچ نگفت. شیرین ادامه داد «پس ببخشید»

    پیرزن گفت «مرحمت زیاد»

    باز انگشت روی شاسی فشرد و خیره ماند به تلفن. از دو رقم دوم هم مطمئن بود ، همینطور از هفت و نُه ، اما اول نُه بود یا اول هفت؟ این بار شماره ای را گرفت که به نُه ختم می شد. بوق آزاد می زد. سرمای ناگهانی بر پُرز پوست سینه اش پایین لغزید. آب دهنش را بلعید و با پلکهای بسته همچنان منتظر ماند و خواب یا کابوسی را که شب پیش دیده بود به یاد آورد. باغی دالان شکل با دیوارهایی از یخ. درختها لای قالب یخ بودند و او با تنی برهنه می جهید تا نارنجی را که از شاخه آویخته بود بچیند اما نارنج به چنگ او نمی افتاد.

    با خود عهد کرد فقط تا بیست بوق دیگر صبر کند. بوقها را شمرد. یک. دو…هفت…ده…شانزده…نوزده. بیست. بیست و یک. بعد گوشی را محکم بر تلفن کوبید. سعی کرد به خاطر بیاورد. شماره های گوناگون و نزدیک به همی را با همان اعداد ساخت و تکرار کرد بلکه از روی آشنایی ی ذهن با آهنگ شماره آن را بیابد. نشد. به دوستان مشترک فکر کرد…و بالاخره:

    «بفرمایید»

    «منیژه؟»

    «نیستند خانم»

    شیرین پرسید «شما؟»

    «من زن سرایدار ساختمان هستم. آمده ام گلدانها را آب بدهم»

    «منیژه توی تهران که نیست. هست؟»

    «با این وضع خانم؟»

    «خب. ممنونم. ببخشید»

    بلند شد از کنار میز غذاخوری که یک جلد از رمان ژان کریستف بر آن بود گذشت رفت کنار پنجره ایستاد و به کلاغی نگاه کرد که بر دودکش خانه ای نشسته بود. حوض حیاط مهد کودک روبرو خشک و خالی بود. از دور صدای زوزه ای به گوش می رسید. برگشت و باز چمباتمه زد کنار تلفن.

    «او؟»

    شیرین با خوشحالی گفت «شادی جان سلام. خوشحالم صدایت را می شنوم»

    شادی گفت «شما؟ اوه» و خطاب به کسی دیگر داد زد «بغلش کن»

    شیرین گفت «زیاد مزاحم نمی شوم»

    شادی پرسید «الان کجا هستی. توی پناهگاه؟» و باز فریاد زد «کفش نمی خواهد» و باز به شیرین که «ببین بعد از تمام شدن آژیر قرمز من خودم با تو تماس می گیرم. خانه ی خودت هستی؟ تلفنت عوض نشده؟ مواظب خودت باش»

    شیرین گوشی را گذاشت و به آشپزخانه رفت. در یخچا ل را که باز کرد باد خنک همراه با بوی ترشید گی به صورتش سیلی زد. بطری آب خالی بود و بر جداره ی بدنه اش بخار سرد سفید نشسته بود. بطری را در یخچا ل باز پس گذاشت و به اتا ق نشیمن برگشت. ولو شد روی مبل و به صفحه ی خاموش تلویزیون خیره ماند. بالای تلویزیون عکسی بود از خودش و عزیز برمقبره ی حافظ در شیراز در دوره ی ماه عسل. عکس را زیبا از آنان گرفته بود. ناگهان از جا جست و بطرف تلفن رفت. اما نه ، شماره ی زیبا را هم از یاد برده بود. هرچه به ذهن خود فشار آورد که به یاد بیاورد ، به یاد نیاورد. رفت به سراغ دفترچه ی تلفن که مدتها از آن بی خبر بود. گشت و دفترچه را توی کشوی میز توالت پیدا کرد در حالیکه یک قیچی هم وسط آن بود. قیچی را انداخت روی میز و برگشت پای تلفن.

    «آقای هوشمند؟»

    «شما؟»

    «شیرین افشار هستم»

    «بله. حالتان چطور ست؟ سا ل نو مبارک. چه عجب بعد از اینهمه مدت یاد ما کردی؟»

    «سا ل نو؟…آها بله. سا ل نو»

    «حق داری. مسخره ست گفتن سا ل نو در این اوضاع»

    «خیا ل می کردم شب تحویل می شود»

    «نه. تحویل شد. دوسه ساعتی هست»

    «خب پس. سا ل نو مبارک. مزاحم شدم»

    «اصلاً. اما زیبا که اینجا نیست. بچه ها برداشت و رفت شیراز. من اینجا تنها هستم. اگر کاری هست که…»

    «یک زحمتی برای زیبا داشتم»

    «خب؟»

    «دنبا ل یک شماره تلفن می گردم»

    «کی؟»

    «دیلمی. از بچه های دانشکده بود»

    «رضا. می شناسمش. یعنی می شناختم»

    «مگر چه شده حالا؟»

    «هیچی. رفت»

    «کجا؟»

    «انگلستان. خبر نداری؟»

    «نه. کی؟»

    «ما توی مهمانی خداحافظی ش بودیم. حدود شش ماه پیش شاید»

    گوشی در دست شیرین شُل شد «مطمئنی؟»

    «والا چه عرض کنم. این روزها آدم که از چیزی مطمئن نیست ولی خب مهمانی اش هم به همین خاطر بود. گفت که دارد یکی دو روز بعد از شب مهمانی پرواز می کند می رود. خوش به حالش ، رفت و از قفس پرید»

    شیرین دیگر توان حرف زدن نداشت. می خواست هرچه زودتر خداحافظی کند و گوشی را بر تلفن بکوبد. گفت «خب دیگر. ببخشید مزاحم شدم»

    مرد گفت «اصلاً. شما هم انگار حوصله تان سر رفته. درست ست؟»

    «ای. کمی»

    «من که هر یک ساعت به یک ساعت دوش آب سرد می گیرم. پوست کف دستم مثل شیشه شده» و خندید.

    شیرین پوزخند زد «آب سرد برای سلامتی خوب ست»

    «بله. مخصوصاً اگر هر یک ساعت به یک ساعت باشد آنهم زیر بمباران» و قهقهه زد.

    شیرین منتظر ماند تا خنده ی مرد تمام شود بعد گفت «خب پس»

    مرد گفت «وقتی زیبا برگشت می گویم با شما تماس بگیرد. می گویم حتماً با شما تماس بگیرد»

    شیرین گفت «ممنونم. خدا حافظ» و نگاه خود را ازتلفن سیاه براق برگرفت و به اتا ق خواب رفت یا فرار کرد. تیغه های قیچی ی روی میز از هم باز مانده بودند. موها را پس زد انداخت پشت شانه. کلید خانه هنوز توی جیبش بود. وقتی بسوی در آپارتمان برگشت نگاهی به کتاب روی میز انداخت اما در این حا ل حوصله ی خواندن چیزی را نداشت حتی آن کتابی را که داشت می خواند و می خواست ادامه داستانش را بداند. فقط می خواست بدود و موها را افشان کند. در سایه روشن راه پله دوید و موها را افشان کرد اما همینکه رسید به پشت در ساختمان ایستاد نفسی عمیق کشید باز برگشت از پله ها بالا رفت در آپارتمان را باز کرد و مقنعه را که بر رخت آویز پشت در بود برداشت و پوشید.

    در کوچه ماشینی به سرعت گذشت و یکی از چرخهایش پاره آجری را که زمانی علامت گلی بود در بازی ی بچه ها ، به دیگر سو پرت کرد. شیرین بطرف پاره آجر رفت آن را برداشت و باز گذاشت در همان نقطه ای که قبلاً بود ، در فاصله ی سه قدمی ی پاره آجر دیگر. بعد دستها در جیب رفت به سوی پارک.

    با اولین قدمهایش در پارک پاسبان پیری اسلحه به دست پرید جلوی او و او ایستاد با ترس و بی اختیار پرسید «چی شده؟»

    پاسبان تند گفت «دزد» و به اطراف نگاهی انداخت و دوید رفت گم شد لابلای درختها.

    راهرو های پارک از همیشه از همیشه خلوت تر بودند. شیرین در باریکه راه ها می رفت و چشم چشم می کرد. به دنبال چه می گشت؟ در نقطه ای پرت افتاده زنی در ژاکت طوسی رنگ بلند و گل و گشاد بر نیمکتی نشسته به ناخنهای دست خود خیره بود. در محوطه ی کنار استخر دو مرد با کاپشنهای خاکی رنگ نشسته بودند بر ستون کاشی. موهای هردو مشکی بود. نوری که گهگاه از پشت شاخ و برگها می تابید مثل موجی مسی رنگ از سطح آب بیرون می جهید و باز خاموش می شد.

    کسی در میدان بازی بچه ها نبود. صدایی نبود جز صدای کوبش پوتین ها برآسفا لت. بچه ها سُرسُره را دوست تر دارند چون چیزی در آن به سرعت می گذرد می لغزد و تمام رنگها درهم و گریزنده می شوند ، اما شیرین حالا بیست و شش ساله بود و بایست می کوشید وقت سریدن کسی او را نبیند.

    نرده ی نردبان سرد بود و بالای سرسره باد خوش می وزید. نشست بر سطح صیقلی و خود را رها کرد. در سرازیری ی لیز که باد بر پهنای صورت او هجوم آورد و برگهای زرد جویده شده در اطراف او پر زدند و گردباد ماسه در برابر او گردید ، ناگهان حس کرد کسی دارد به او نگاه می کند. لرزشی دوید زیر پوستش لغزید. به پایین سرسره که رسید دید همان مرد مو خرمایی با موهای درهم آشفته دارد به او نگاه می کند. نگاه مرد گیج و افسرده بود. نشسته بر نیمکت روبرو و یک دستش را مثل کسی که چیزی در پشت سر پنهان کرده ، پشت سر گذاشته بود. سبزی پیرهنش حالا تیره تر می نمود.

    شیرین بلند شد سری به اطراف گرداند. لابلای ستون درختها سایه روشن بود. نگاه کرد به مردی که گردباد انگار از روی او گذشته بود. لبخندی زد اما مرد نه خندید و نه تکان خورد. دست دیگر او بر زانویش بود و با چشمان گرد گربه وار خود به شیرین نگاه می کرد.

    شیرین پیش تر آمد و صدای سوت او را متوقف نکرد و قدم بعدی را برداشت و گذاشت و باز قدمی دیگر و سوتی دیگر که او را متوقف کرد. نگاه به سمت دیگر گرداند. کنار ساختمان دفتر پارک پاسبان پیر و یک مردی که لباس شخصی پوشیده بود ایستاده بودند. پاسبان دست مرد را در دست خود گرفته بود. یک پاسبان جوان هم از سمت دیگر دوید آمد و به شیرین که رسید لبه ی کلاه را بالا زد و با مردُمکهای بی قرار خود هیکل او را برانداز کرد و همچنان رفت به سوی مرد مو خرمایی نیمکت او را دور زد خم شد با چیزی که مرد مو خرمایی پشت سر پنهان کرده بود ور رفت بعد باز به حالت معمولی ایستاد. حالا مرد مو خرمایی هم آرام از روی نیمکت برخاست. دست پنهان او که حالا آشکار شده بود در یکی از حلقه های دستبند زمخت فلزی گرفتار بود. پاسبان جوان حلقه ی دیگر دستبند را به دور مچ یک دست خود انداخت و آن را قفل کرد و مرد را کشید با خود برد. کمی که رفتند مرد مو خرمایی سر بر گرداند و نگاهی گذرا انداخت به شیرین. پاسبان باز او را محکم کشید. بعد هر چهار مرد به هم رسیدند ، کمی حرف زدند و رفتند و در خم راه لای غبار سیاهی که از آسمان پایین می ریخت گم شدند و شیرین نگاهش همچنان به همان سوی مانده بود که یکهو از دل غبار جسمی مثل یک سنگ پَران بیرون پرید و به جانب میدان بازی آمد و او خود را پس کشید و گریز یک پرنده را بالای سر دید. پرنده گردید در میدان چرخی زد لابلای میله ها. بعد صدای یک انفجار از دورادور شنیده شد و او رفت بطرف استخر. غبار سیاه آرام می نشست برسطح راکد آب. زن در ژاکت طوسی خم شده پای استخر و آب بر سر و روی خود می پاشید. انگار تازه از یک سفر دور و دراز تشنگی به آنجا رسیده بود.

    شب پیش از غروب سر رسیده بود و دیگر اثری از آخرین شعاعهای خورشید دیده نمی شد. نگهبان پارک یکی از لته های دروازه را بسته و انگار فقط منتظر بیرون رفتن شیرین بود. او رفت و صدای قیژ لولاهای روغن نخورده را از پشت سر شنید.

    در وسط خیابان مردی با موهای بلند ژولیده ی کثیف و پالتو سربازی کهنه ی نخ نما شده به تن ایستاده با باز و بسته کردن دستهایش ادای یک پلیس راهنمایی را در می آورد و به ماشینهای خیالی علامت می داد که به کدام جهت بروند و کی توقف کنند ، شیرین را که دید لبها را جمع کرد و سوت بلندی کشید و دستش را به علامت توقف همه ی ماشینها بالا برد بعد با دست دیگر به شیرین اجازه ی عبور از عرض خیابان را داد. شیرین از او تشکر کرد و دوید پناه برد به کوچه. زن و مردی به همراه چند تا بچه دور و بر ماشینی می پلکیدند. مرد مشغول بستن بار و بنه ی روی بار بند بود و زن چند تا پتو را درون صندوق عقب جا می داد.

    در آهنی ساختمان را که بست جیغ بچه ای از کجا برخاست. نرده ی آهنی پلکان را گرفت و خود را به سختی کشید بالا. صدای زوزه از کدام خانه بود که هی نزدیک تر می شد؟ وقتی در آپارتمان خود را گشود شنید که تلفنش دارد زنگ می زند. مقنعه را ولو کرد وسط اتا ق نشیمن. هملت با چهره ی قهوه ای آغشته به پودر سفید همچنان خیره به او مانده بود و او همچنان که بسوی هملت که چند قطره عرق بر گونه داشت ، می رفت و دکمه های روپوش خود را یکی یکی می گشود. زوزه ی تلفن قطع شد. قاب عکس را از روی دیوار برداشت. با دست دیگر روپوش را از تن درآورد و رفت به اتا ق خواب تاریک. عکس را گذاشت بر تختخواب و کلید چراغ را زد. اتا ق در غباری سرخابی رنگ فرو رفت. آرام جامه ها را یکی پس از دیگری از تن درآورد. باد دوید بر پوست برهنه اش. ملافه ی روتختی چهل تکه بود و هر تکه یک رنگ داشت و حالا انبوه رنگهای جور به جور بر رختخواب او منتشر بود ، سبز، زرد ، عنابی …چرخی زد و ایستاد روبروی آیینه. یک دست را بر سر گذاشت و آرام از پشت به پایین سراند و دسته مو را پشت گردن مُشت کرده فشرد. قیچی را با دست دیگر برداشت و با سه بار باز و بسته کردن تیغه های آن ، موهای خود را ازبالاترین نقطه که می توانست برید. تلفن زنگ زد. مشت خود را پایین آورد و دسته موی بریده را توی گلدان گذاشت. نیمی از موها از دهنه ی گلدان بیرون مانده بودند.

    بالای تختخواب یک تابلو نخ دوزی شده با طرح اسب تنها بر دیوار آویخته بود. اسب قهوه ای شیهه می کشید و می تاخت و یالهایش را به باد سپرده بود. شیرین به رختخواب رفت ، لحظه ی اول که عکس را بر سینه گذاشت شیشه سرمای گزنده داشت اما رفته رفته گرم شد. پرده ی توری تکان می خورد و لبه اش برپایه ی تختخواب لَبپر می زد. تلفن همچنان زنگ می زد و باد

    موهای مُرده ی زنانه را پَرپَر می کرد.

    تهران ۱۳۶۳

    تمام………………………………….

دسته‌ها:داستان فارسی
  1. هنوز دیدگاهی داده نشده است.
  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: