24 نوامبر 2012 بیان دیدگاه Go to comments

من و سهراب دريابندری- نجف ­دريابندری

 

من و سهراب دريابندری- نجف دريابندری

                          صبح ساعت هشت پشت ميز صبحانه مي­نشينم. سهراب شير تليت مفصلي با «کورن‌فلکس» درست مي­کند و مي­خورد. باز هم درست مي­کند ولي از عهدۀ تمام کردنش برنمي­آيد؛ باقي مانده را من مي­خورم.

      هوا ابری و خنک است. قرار است طرف­های ظهر فرانتس ما را با خودش به يک کشتي ببرد که جماعتي را برای گردش روی رود دانوب مي­برد و برمي­گرداند. فرانتس در يک دستۀ ارکستر روی کشتي ترومپت مي­زند.
      کنار پنجرۀ اتاق نهارخوری ميز تحرير کوچکي هست که يک خروار مجلۀ آلماني رويش تلنبار شده. فرانتس معتقد است که آشفتگي اين مجله­ها نظم خاصي دارد که بايد حفظ شود؛ ولي او را راضي کرده­ايم که به اندازۀ جای يک کتاب و دفتر و دو تا دست و آرنج وسط ميز جا باز کنيم، برای اين که من بساط کارم را آن­جا پهن کنم. خيال دارم «سرباز خوب، شويک» نوشتۀ نويسندۀ چک­ «ياروسلاو­هاشک» را ترجمه کنم. اسمش را گذاشته­ام «سرباز دلاور شويک». اين همان کتابي است که قبلاً به اسم «مصدر سرکار ستوان» و بعداً به اسم «سرباز دلاور، شويک» ترجمه شده است. اما آن ترجمه­ها ثلث متن اصلي هم نمي­شوند. «شويک» يک اثر کلاسيک محسوب مي­شود، و مانند غالب آثار کلاسيک قدری بي­در و پيکر است. تمام هم نيست. ترجمه‌اش کار راحت و سرگرم‌کننده‌ای است. روز بعد از قتل فرديناند وليعهد اتريش در 1914 شويک در يک آبجوفروشي دربارۀ واقعۀ ترور اظهار نظر مي­کند و مي­گويد جنگ درپيش است، و مأمور پليس او را مي­گيرد. حالا به اين­جا رسيده­ايم که توی زندان يک کارمند آبرومند دولت که به جرم بدمستي و اعمال منافي عفت زنداني شده مي­خواهد خودش را دار بزند و شويک با گشاده‌دستي تمام کمربند خودش را برای اين کار به او مي­دهد. ضمناً پيش­بيني مي­کند که فردا اسم کارمند توی روزنامه درمي­آيد. شويک معتقد است که هرکس مست کند و کافه را به­هم بزند فردا اسمش توی روزنامه درمي­آيد؛ به کارمند آبرومند مي­گويد تنها کاری که تو مي‌تواني بکني اين است که از زندان يک نامه بنويسي به روزنامه و بگويي خبری که درباۀ من منتشر شده هيچ ربطي به من ندارد و من هم با شخصي که اسمش توی روزنامه درآمده هيچ نسبتي ندارم. بعدهم بايد يک نامه به منزل خودت بنويسي که بريدۀ نامه­ات را از توی روزنامه برايت نگه دارند تا وقتي زند­اني‌ات را کشيدی و مرخص شدی بتواني نامۀ خودت را بخواني، چون اين ظاهراً تنها فايدۀ آن نامه است.
      کشتي ازآن کشتي­های رودخانه­پيما است که پره­های بزرگي تو قفسۀ سفيد اين­ور و آن‌ورش دارد. عين کشتي مارک­توين نيست، ولي بايد مال اوايل قرن باشد. ظاهراً در اواسط قرن هم­ کف راهروها و سالن­هايش را لينوليوم فرش کرده­اند.
      ما جزو آخرين مسافرها هستيم. مي­رويم قاطي مسافرهای روی سينه مي­نشينيم. دستۀ ارکستر دارند بساطشان را داير مي­کنند. سه­چهار طبل کوچک و بزرگ سياه براق با چفت‌وبست‌های فولادی و چند سنج برنجي روی سه­پايه و چهار­پايه نصب شده­اند. يک «بيس» هم به ديوار تکيه دارد. ابزاری است به شکل ويوليون ولي بلند­تر از قد آدم، با شکم متورم. مسافرها جماعت بي­شکلي هستند. صفت بارزشان بد­ترکيبي است. کله­ها گنده، صورت­ها پهن، چشم­ها بي­رنگ و دور از هم، بيني­ها درشت و نتراشيده، دهن‌ها بي­لب، چانه­ها سنگين، قدها متوسط، هيکل­ها قناس. انگار عنصر روستايي بر مردم اروپا مسلط شده است. از بورژوازی ظريف و لطيف اثری به چشم نمي­خورد؛ اشرافيت مدت­ها است ناپديد شده است ـ روی عرشۀ کشتي، البته.
      هنوز کشتي راه نيفتاده ارکستر شروع مي­کند. ترومپت و قره­ني و مجموعۀ طبل‌ها و ماندولين آهنگ زنده و تپنده­ای مي­زند. نوازنده­ها جوان نيستند. قره­ني مرد مسني است، به قد و قيافۀ دکتر زرياب خويي، با شلوار گشاد و بند شلوار­کشي.عينک هم دارد. با جديت توی ني­اش مي­دمد و مثل لبو سرخ مي­شود. ماندولين ­سنخ ولگرد است، با ريش تنک و موهای بلند به رنگ موش، و پوست سوخته، چشم­هايش کم­رنگ و تا­به­تا است. عينک دسته فولادی گرد هم دارد. خودش را شکل نيهليست­های روسيۀ قرن نوزدهم درست کرده است. اسمش را ايوان ­باکونين مي­گذارم. طبال شکل ويلي­ برانت است، به اضافۀ عينک بزرگ دسته فولادي. نوعي حالت شوخي و مسخرگي دائمي توی قيافه­اش دارد. بايد بالای پنجاه سال داشته باشد، ولي با انرژی غريبي دم­و­دستگاه مفصلش را به صدا درمي­آورد، و در يک آن همه را ساکت مي­کند. گاهي ترومپت و قره­ني به او مجال مي­دهند که به تنهايي هنرنمايي کند. دراين لحظات ويلي­ برانت پيداست که بيش‌تر از حضار از کار خودش کيف مي­کند. ترومپت­زن آدم دراز و بي‌کاراکتری است. مي­توانست هر کارۀ ديگری هم باشد. صدای ترومپتش بر همه سازهای ديگر مسلط است، ولي هيچ شور و حرکتي در خودش ديده نمي­شود. صاف ايستاده است و مي­زند.

سهراب يک کيسۀ کوچک دارد که چهار تا موز و يک بسته پاستيل رنگ‌وارنگ توش گذاشته است. يکي از موزها را درمي­آورد و پوست مي­کند. روبه­روی ما مرد جواني نشسته است با وزن دست­کم 150 کيلو، قيافه­اش مثل يک پسر 18 ساله است. شلوار جين رنگ­پريده و تي­شرت سفيد پوشيده است. لباس به تنش چسبيده است ـ انگار لباس­ها را پوشيده، بعد او را با تلمبه باد کرده باشند. موهايش را نمرۀ4 ماشين کرده، ولي دور گوش‌هايش و پشت گردنش را بلند گذاشته، لابد نوعي مد آرايش است. کفش ورزش به پا کرده دارد، هر کدام به اندازۀ يک خربزۀ اصفهان. هرچه نگاهش مي­کنم نمي‌توانم بفهمم چند سال دارد. زني همراه او است با قد دراز و باريک، دست­و­پای خيلي دراز و استخواني، صورت دراز و استخواني، عينک پهن دسته فولادی، موهايش را زرد زعفراني کرده. موهايش صاف و دراز روی شانه­ها و پشتش ريخته و تا نزديک کمرش مي­رسد. لای موهايش سياه است. زن از اين درازتر و استخواني­تر من نديده­ام. آيا اين، زن آن مرد ـ پسر چاق است؟ فقط يک چيزشان با هم جور است. هر دو مرتب سيگار مي‌کشند.

      هوا ابری است، ولي تاريک نيست. حالا کشتي از اسکله جدا شده و دارد توی رودخانه دور مي­زند. عرض رودخانه کم­تر از يک کيلومتر است. رنگ دانوب برخلاف ادعای يوهان اشتراوس آبي نيست، سبز چرک و کدر است. شهر را خيلي زود پشت‌سر مي‌گذاريم. هر دو طرف رودخانه جنگلي است. يک طرف تقريباً دست­نخورده است. هر از چندی يک شاخه آب فرعي به رودخانه مي­پيوندد. شاخه­های خود دانوب است که دلتاها را دور مي‌زنند و باز به رودخانه برمي‌گردند. به پشت سرمان که نگاه مي‌کنيم مثل اين است که يکي از اين دلتاها درست وسط رود قرار گرفته. سهراب معتقد است که مارک‌‌ توين جزيرۀ جکسونِ داستان هکلبریفين را دقیقاً از روی اين جزيره نوشته است. برايش توضیح مي‌دهم که مارک توين احتمالاً دانوب را نديده بوده، به علاوه ميسي­سي­پي خيلي بزرگ­تر از دانوب است. سهراب با رنجوری قبول مي‌کند.

در ساحل جنگلي تک­و­توک خانه­های چوبي روی پايه­های بلند ساخته­اند و يکي دو تا آدم کنار خانه­ها ديده مي­شوند که برای مسافرهای کشتي دست تکان مي­دهند. خانه‌ها خيلي کوچک­اند و همه به رنگ سبز تيره ­رنگ شده­اند، به­طوری که از متن جنگل بيرون نمي­زنند. فقط قاب پنجرۀ بعضي از آن­ها سفيد است. جلوی هر خانه يک تور ماهيگيری روی آب رودخانه آويزان است. دو تا ميلۀ بلند به­شکل 8 در ساحل کار گذاشته‌اند، به‌طوری که به­طرف آب مايل شده و رأس آن توی فضای رودخانه آمده است. توری چهارگوش بزرگي مثل سبد از رأس 8 روی آب آويزان است. يک ريسمان هم از همان رأس به پنجرۀ خانه مي­رود و صاحب­خانه مي­تواند با دادن ريسمان 8 را بيش‌تر روی آب بخواباند به­طوری که توری توی آب فرو­ برود. بعد از مدتي مي­تواند ريسمان را بکشد و توری را با ماهي­‌هايي که تويش جمع شده‌اند از آب بيرون بياورد. سهراب معتقد است که این برای ماهي‌گيری ترتيب خيلي خوب و راحتي است، اما به فکر بابای هک نرسيده بود.

      يک پل باريک ازاين دست به آن دست کشيده شده است. ظاهراً لولۀ گاز يا نفت است که به جايي مي­رود، چون روی آن فقط به اندازۀ يک نفر راه کشيده­اند. پل از دور فقط خط نازکي است که مثل رنگين­کمان در آسمان معلق است. کشتي ما از زير پل مي‌گذرد و به طرف چکسلواکي مي­رود.
      موقع سوار شدن بايد از گمرک مي­گذرشتيم و گذرنامه­هايمان را نشان مي­داديم. ويزای سهراب فقط برای نوبت ورود به اتريش اعتبار دارد. مأمور پليس گفت اين کشتي وارد آب‌های چکسلواکي مي­شود؛ اگر شما ناچار شويد در خاک چکسلواکي پياده شويد، آن‌وقت اين پسر ديگر نمي­تواند به اتريش برگردد. پرسيدم در چه­صورتي ما ممکن است ناچار شويم در خاک چکسلواکي پياده شويم؟
      «ـ در صورت حادثه­ای مثل خراب­ شدن، غرق شدن، يا منفجر شدن کشتي.»
      به نظرم خيلي بعيد مي­آمد که کشتي ما هم مثل تام ساير سرسيلندر بترکاند. تازه، خود تام ساير هم دروغ مي­گفت 1. گفتم که اين ريسک را قبول مي­کنم. مأمور پليس با دل‌خوری پاسپورت­ها را به ما پس داد و گفت به هر حال اگر در خارج از مرز اتريش از کشتي پياده شديد ديگر نمي­توانيد برگرديد. گويا خيال مي­کرد تذکر او ما را از رفتن به گردش روی دانوب منصرف مي­کند؛ چون وقتي ديد ما به­طرف کشتي راه افتاديم نگاه رقت­باری به­طرف ما انداخت. حتماً پيش خودش مي­گفت اين ايراني­ها حرف حساب سرشان نمي­شود. اگر مي­گفت، درواقع پربيراه هم نمي­گفت.
      روبه­رو يک جزيرۀ ديگر پيدا است، که وسط آن خرسنگي به­رنگ قهوه­ای و خاکستری برهنه از آب بيرون آمده است. درواقع کوه کوچکي است، و نزديک­تر که مي‌رسيدم آثار يک ديوار قديمي و قلعه و بارو روی آن ديده مي­شود. بلندي­های پشت اين خرسنگ پوشيده از جنگل کاج و بلوط است، اما خودش به­کلي برهنه است. پای خرسنگ لب آب ساختمان چهار­گوش بدريختي با نمای سيمان زرد و پنجره­های تاريک ساخته­اند. احمق­هايي که منظرۀ طبيعت را خراب مي­کنند همه­جا پيدا مي­شوند.
      کشتي نسبتاً تند مي­رود. بايد حالا در آب­های چکسلواکي باشيم. ناگهان سهراب مي‌پرسد «بابا، ما داريم موافق آب مي­رويم يا مخالف آب؟»
      راستش من اين سؤال را قبلاً از خودم کرده بودم، ولي نتوانسته بودم به خودم جواب بدهم.
      ـ «نمي­دونم بابا، نمي­شه تشخيص داد
      ـ «چطور؟ چرا نمي­شه تشخيص داد؟»
      ـ «والا بابا راستش هرچي به آب نگاه مي­کنم نمي­تونم تشخيص بدم. نزديک کشتي، حرکت کشتي نمي­ذاره، دور از کشتي هم حرکت آب پيدا نيست.»
      ـ «ما به طرف مشرق مي­رويم يا مغرب؟»
      ـ «هيچ نمي­نم بابا.» متوجه مي­شوم که از جغرافيای منطقه هيچ سر در نمي­آورم. من آن موقعي که آدم اين­جور چيزها را ياد مي­گيرد اصلاً اهل چيز ياد گرفتن نبودم؛ اگر هم چيزی ياد گرفته­ام به زور خودش وارد کلۀ من شده؛ ولي جرأت نمي­کنم اين را به سهراب بگويم، چون طبعاً حالا معتقد شده­ام بچه بايد درس بخواند و چيز ياد بگيرد. سهراب مي­گويد يک نقشۀ جغرافي تو کريدور طبقۀ پايين کشتي هست. قرار شد بعداً برويم نقشه را مطاله کنيم.
      ارکستر زير سايبان سينه کشتي دارد با جديت تمام مي­کوبد. حالا بعضي از سازها عوض شده­اند. دکتر زرياب و باکونين رفته­اند. قره­ني جديد جوان بلند بالايي است با پوست گندمي خوش­رنگ و چشم­های درشت روشن و موی مشکي کوتاه. پشت گردنش را مثل دهاتي­ها خط انداخته. حتماً مد است. نيم­تنۀ بافتني خيلي گشادی پوشيده، به رنگ طوسي باز. يک حالت گول و ناشيگری تو قيافه و حرکات او هست که او را خيلي جذاب مي­کند. وقتي توی قره­ني مي­دمد چشم­هايش را مي­بندد و فشار مي­دهد و ابرو­های نازک­اش را با آهنگ ني بالا و پايين مي­اندازد. قيافه­اش مي­گويد که دارد بالا­ترين تلاش خودش را مي­کند، و خودش بيش از همه سرمست مي‌شود. نوازندۀ بيس هم پيدايش شده است. مرد ميانه سالي است با قد بلند و باريک و دست­و­پای کشيده و عضلاني. يک ذره گوشت اضافي تو هيکل اين آدم نيست؛ اما کله­اش به­کلي طاس است. خوب بدشانسي آورده است؛ آدم نوازنده خوب است مو داشته باشد. نويسند يا فيلسوف که نيست. ولي از قيافه­اش پيداست آدم خوش­رو و مهرباني است. تارهای کلفت بيس را با چابکي به صدا درمي‌آورد. صدا به قدری بم است که انگار خود سکوت است که دارد مي­خواند. ترومپت بي‌حرکت ايستاده و فضا را تسخير کرده است. ويلي­ برانت يک دقيقۀ تمام به­تنهايي هنرنمايي مي‌کند و همه برايش دست مي­زنند.
      يواش­يواش سرو­کلۀ بورژوازی هم دارد پيدا مي­شود. حالا يک جفت بورژوا دارند مي‌رقصند. جوان نيستند. مرد بلند قد و باريک اندام است. صورت کشيده و چشم‌های پف کرده­ای دارد، سيبيل­های مشکي­اش را به سبک قيصر­آلمان تابانده و روی گونه‌هايش خوابانده است. جدی و ظريف مي­رقصد؛ مثل اين­که دارد کار دقيق و مهمي انجام مي­دهد. زنش چاق و سنگين است. چابک چرخ مي­زند، ولي پيدا است به زودی خسته خواهد شد. رقص اين­ها مثل اجرای يک آيين ديرينه است. هيچ جنبۀ شخصي يا خصوصي در آن به چشم نمي­خورد. رقصي است تصفيه­شده و خالص.
      ديگران هيچ علاقه­ای به رقص نشان نمي­دهند. دو­به­دو کنار هم نسشته‌اند و تو نخ هم‌ديگراند. گروه­های کوچک هم دارد تشکيل مي­شود. بطري­های آبجو روی ميزها و کنار صندلي­ها پيدا شده است. بيرون از سايبان، توی هوای آزاد، جمع کوچکي دارند آبجو مي‌خورند. يکي از اين­ها مرد سرخ­پوستي است با موهای فلفل­نمکي براق و خوش‌خواب، و چشم­های درشت و خوش­حالت. اسباب صورتش تراش خورده و شکيل است. دور لب‌هايش را انگار قيطان­کشي کرده­اند. تي­شرت نيلي­رنگي پوشيده است که موهای جوگندمي سينه­اش از يقۀ آن بيرون زده. اما زير اين تي­شرت انگار بالش پر گنده قايم کرده باشد، دامن پيراهنش يک وجب از کمربندش دور ايستاده است. هيکل اين آدم يک نيم­کرۀ کامل اضافه بر سازمان دارد.
      بلند مي­شويم توی کشتي گشتي بزنيم. توی موتورخانه دو تا موتور ديزل هشت‌سيلندر کنار هم کار مي­کنند. موتورها سبز رنگ شده­اند و از روغن برق مي­زنند. سوپاپ‌های برنجي در دو رديف مرتب بالا­ و­ پايين مي­روند. ديوارها سفيد و سکوها و پله‌های آهنين نقره­ای رنگ شده­اند. ابزارهای رنگارنگ را روی تابلو چيده‌اند. هيچ‌کس نيست ـ مثل خانۀ ديو.
      رستوران طبقۀ پايين پر از آدم است. عنصر بورژوای اين­جا قوي­تر است. بوی اروپايي آبجو و شراب و قهوه و روغن خوک و خردل توی فضا پيچيده است. روی طفر (پاشنۀ کشتي) يک دستۀ ارکستر ديگر دارند مي­زنند. اين­ها ارگ وپيانوی برقي دارند. دکتر زرياب اين­جا دارد مي­زند، ولي از باکوئين خبری نيست. فرانتس اين­جا ترومپت مي‌زند. ترومپتش مثل طلای ناب مي­درخشد. با قيافۀ جدی و بدون هيجان مي­زند.
      در اين­جا جماعت چندان فرقي با جماعت سينه ندارند. دو تا پسر­بچۀ هفت­هشت ساله با موهای بور به رنگ کاه و چشم­های فيروزه­ای لای صندلي­ها مي­دوند. عين هم‌ديگراند، ولي دوقلو نيستند؛ چون يکي از آن­ها يک نمره ازآن يکي کوچک­تر است.
      حالا بايد توی آب­های چکسلواکي باشيم. هر دو طرف رودخانه جنگل يک‌دست و دست‌نخورده است. تک‌وتوک همان خانه­های چوبي به چشم مي‌خورد. ناگهان متوجه مي‌شويم يک کشتي سفيد و دراز، خيلي زيباتر از کشتي خودمان، از کنارمان مي­گذرد. روی دودکش علامت داس و چکش برجسته به­رنگ سرخ ديده مي­شود. آدم­هايش برای ما دست تکان مي­دهند. يکي­دو تا از آن­ها پيرهن رکابي پوشيده­اند. پوست مسي رنگشان در زمينۀ سفيد پيراهن و کشتي در خاطر آدم مي­ماند. اين مسلماً يک تکه از دنيای سوسياليسم بود که از نزديک ما گذشت.
      مي­توانيم همين­جا بمانيم و موزيک اين دسته ارکستر را که قدری هم کامل­تر است گوش کنيم؛ ولي معلوم نيست چرا حس مي­کنم که جای اصلي ما در سينه است، با آن ارکستر ساده­تر و آن جوان 150 کيلويي و زن استخواني­اش و مردی که يک بالش زير پيراهنش قايم کرده. لابد برای اين که اول آن­جا وارد شديم. به هر حال برمي­گرديم، توی تمام اين کشتي من ظاهراً تنها آدمي هستم که کت­و­شلوار پوشيده­ام. البته کت­و­شلوارم اسپرت است، ولي ظاهراً اروپايي­ها کت‌وشلوار اسپرت را هم مدت­هاست دور انداخته‌اند. بيش‌ترشان شلوار بلوچين و تي­شرت و آنوراک­های گل­و­گشاد رنگ‌وارنگ پوشيده­اند. ولي هيچ­کدام حتي يک نگاه کنجکاو هم به من نمي­اندازند
      زير سايبان سينه ترومپت­زن بلند قد و ويلي­ برانت مشغول کارند. حالا جوان رنگ‌پريده‌ای هم ترومپت کشويي مي­زند ـ ازآن­هايي که يک کشور دارد و عقب و جلو مي­رود.
      بالاخره گمشدۀ خودم را پيدا مي­کنم. يک کوپل بورژوای تمام عيار دارند مي‌رقصند. زن دست کم پنجاه سال دارد. در جواني هيکلش خوب بوده، اما حالا سرينش بزرگ و سينه­اش قدری سنگين شده. پاهايش هنوز کشيده و خوب است. دامن چرمي قهوه­ای سوخته و بلوز طلايي کم‌رنگ پوشيده ـ مثل طلای مات. چرم دامنش به­قدری نازک و نرم است که وقتي چرخ مي­زند مثل پارچۀ ابريشمي دورش تاب مي­خورد و آنا باز مي­شود. پوست تنش آفتاب­سوخته است، و يک ته­رنگ طلايي دارد. پلک­هايش را سبز کرده است، ريمل مفصلي هم زده، اما پوست دور چشم­هايش کيس شده و وقتي مي­خندد بيش‌تر کيس مي­شود. لای دندان­هايش سياهي مي­زند. موهايش را سرخ سايه­روشن رنگ کرده است. مثل کاکل ذرت، صاف دور سرش و روی پيشاني­اش ريخته است. ويرانۀ بنايي است که در روز روزش هم چيز مهمي نبوده.
      اما مردی که دارد با او مي­رقصد تمشايي­تر است. حدود چهل، چهل­ و ­پنج سال دارد. قدش متوسط است. ريش جوگندمي دارد، که سياهي­اش بيش از سفيدی است. گونه‌هايش گلي است. روی گونه­هايش را تراشيده و ريش را عقب رانده است. لب‌هايش سرخ و تروتازه است. دندان‌هايش مثل چيني سفيد از لای سياهي ريش و سرخي لب‌ها برق مي‌زند. چشم­هايش زرد عسلي و مژه­هايش مشکي است. چشم­هايش زنانه است. انگار عوضي تو صورت يک مرد کار گذاشته­اند. کلاه بلوجين هشت ترک نقاب‌دار نرمي سرش گذاشته و يک­ورش را آن­قدر پايين کشيده که روی گوشش را پوشانده است. پيراهن ساتن سفيد گشادی به تن دارد که يقه­اش تا وسط سينه­اش باز است. يک زنجير طلای سنگين به گردنش آويزان است. عين همان زنجير را به مچ دست چپش­ بسته است. يک ساعت رولکس طلا هم به دست راستش بسته است. دو حلقۀ طلا روی هم به انگشت دوم هر دو دستش کرده، که روی آن­ها چند نگين برليان برق مي­زند. شلوار تيره‌رنگ گشادی شبيه شلوار کردی به پا دارد. کفشش چرم سفيد خيلي نازک است. قيافۀ اين مرد آشنا است. درواقع شکل دکتر براهني است ـ منتها براهني که رژيم لاغری مختصری گرفته و بزک مفصلي کرده باشد. آدم معمولي نبايد باشد. احتمالاً «ژيگولو» است به­ معنای اروپايي کلمه، يعني مرد حرفه­ای.
      رقص اين زن و مرد، برخلاف رقص آن مرد سيبيل قيصری و زنش خيلي خصوصي و حتي زننده است. اين اجرای نوعي آيين يا هنرنمايي نيست؛ انگار دارند يک کار خيلي محرمانه را در ملاء عام انجام مي­دهند. ولي غير از يک ناظر تيزبين هيچ­کس توجهي به آن­ها ندارد. البته ناظر تيزبين هم به بي­اعتنايي کامل تظاهر مي­کند.
      ها، يک جفت جالب ديگر، درواقع زن اصلاً جالب نيست. حدود چهل، با ران‌ها و کپل­ها سنگين و بي­شکل. صورت بي­رنگ و مو­های کوتاه فرفری به رنگ گوني. از تبار همان «پنيزان­» ها است. اما مرد فوراً لج آدم را درمي­آورد، دست­کم شصت و پنج سال دارد. پوست زير چانه­اش آويزان شده، از آن عينک­های سرگيجه­آور هم به چشم دارد ـ بايد عمل آب مرواريد کرده باشد. ولي قاب عينکش طلايي و خيلي پهن و گران‌قيمت است. موهايش سياهِ رنگ کرده است و از پشت گردنش به زير کاسکت سياه نرمي شانه شده است. کاسکت را کج گذاشته و به هيچ قيمتي برنمي­دارد؛ يقيناً افتضاحي زير آن پنهان است. پيراهن جين روشن آستين سرخودی پوشيده و پشت يقه­اش را به سبک ورزشکارهای قديم بالا زده است. پيراهنش گشاد و گران­قيمت است. دستمال­گردن قرمز تندی زير يقه‌اش بسته است. نيم­تنۀ جين بليچ­شده­ای روی دوشش انداخته و سبيل رنگ‌زده‌اش را عين سبيل کلارک­ گيبل درست کرده است. دندان­هايش از هم جدا است و لای آن­ها سياه است. پوست صورتش هم سياه سوخته و چرک است. ولي پيداست شديداً احساس خوش­تيپي مي­کند. مدام دستش دور کمر زنيکه است و با انگشت­های زمخت و بدرنگش پهلوی گوشتالوی او را غلقلک مي­دهد. انگشترهای گران­قيمتي هم به دست دارد. هرچه فکر مي­کنم نمي­فهمم اين چه­جور آدمي است و کجايي است. تنها شغلي که برايش مي­توانم تصور کنم اين است که از کارکنان دون­پايۀ مافيا است و برای مأموريت شومي به وين آمده و اين زن چاق را برای چند روزی کرايه کرده است. جاکش يا قاچاقچي هم مي­تواند باشد. ولي جاکش­ها اين­قدر با زن ور نمي­روند، قاچاقچي­ها هم گرفتار کاراند، بعيد است بيايند وقتشان را روی رودخانۀ دانوب تلف کنند. خدايا اين مرد چه‌کاره است؟
      آدمي‌زاد چه­قدر مي­تواند بدقيافه و آنتي­پاتيک بشود. به من چه؟ چرا حرکات اين مرد مرا اين­قدر عصبي مي­کند؟ اين همه آدم چاق و لاغر و راست و کج­و­کوله هيچ کاری به کار من ندارند. همه­شان صحيح و سالم و مهربان و مؤدب­اند. بله، اين دو تا يک وجه مشترک دارند: هر دوشان پولدار به­نظر مي­رسند. براهني ممکن است پولدار نباشد، ولي با پول در تماس نزديک است. اين يکي خودش پول درمي­آورد. کارش طوری است که زحمتي نمي­کشد، فقط با نوعي ريسک، نوعي عمل خلاف قانون، پول درمي‌آورد. پولش هم مسلماً زياد نيست. آن مرد پيرهن نيلي شکم بالشتکي احتمالاً بيش‌تر از اين پول درمي­آورد. ولي پيداست کار مي­کند. مي­تواند مهندس راه و ساختمان يا رانندۀ کاميون باشد. درهر صورت بهتر است بيش‌تر وقتش را بيرون از شهر بگذراند.
      خوب است بروم يک آبجو (بدون الکل البته) بگيرم سربکشم، تا بلکه اين افکار مزخرف را بشورد و ببرد. يک مشت سکه را که توی جيبم جمع شده روی پيشخوان سفيد و براق مي­ريزم و زن فروشنده چند تا از سکه­ها را جدا مي­کند و برمي­دارد. يک بطری سرد و يک ليوان کاغذی و يک قوطي سرد کوکاکولا مي­گيرم و با سهراب به کنار کشتي مي­روم. روی نرده خم مي­شويم و آب را تماشا مي­کنيم. حالا کشف کرده‌ايم که کشتي دارد در جهت موافق آب حرکت مي­کند. هر از چندی يک کپسول قرمز بمب مانند مي­بينيم که انگار افقي روی آب خوابيده و مي­رود. لابد نوعي علامت رودخانه است و ثابت سر جايش ايستاده است، ولي به­نظر مي­رسد که دارد آب را مي­شکافد و در خلاف جهت ما پيش مي­رود. سهراب بالاخره قانع مي­شود که اين­ها ثابت­اند، و به اين ترتيب جهت حرکت آب مسجل مي­شود. سهراب مي­خواهد قوطي کوکاکولايش را توی رودخانه بيندازد، ولي به او مي­گويم که اين کار احتمالاً خلاف رسم اتريشي­ها است؛ اگر همه اين کار را بکنند تا حدود يک قرن ديگر دانوب پر از قوطي مي­شود. مي­رويم به­ طفر. ارکستر دارد مي­کوبد. ساکسيفون هم اضافه شده است. ساکسيفون هم مرد مسنّي است، با کلۀ سرخ نيم­طاس و قد بلند و شکم. با پايش ضرب گرفته است و با سازش رقص مختصری مي­کند. ساکسيفونش طلايي است. نمي­دانم چرا فکر مي­کنم ساکسيفون بايد نقره­ای باشد. ساز خيلي قشنگي است، ولي هميشه فکر مي­کنم مقداری از دکمه­ها و دنگ­وفنگش درواقع مصرفي ندارد. لابد بيخود فکر مي‌کنم. ولي صدای گرفته و بي‌نفسش خيلي گيرا است. مثل اين است که يک جانور ماقبل تاريخي دارد آواز مي­خواند.
      وقت ناهار مدت­ها است گذشته است و وقت شام هم هنوز نرسيده؛ ولي رستوران باز است. فضای رستوران پر از بوی شراب و سس گولاش است. دختر سرخ­ و سفيد خيلي پرواری با موی زعفراني پشت بار کوچکي مشروب مي­فروشد. گارسون­ها پيرهن سفيد و جليقۀ ماشي و شلوار سياه پوشيده­اند. لبۀ جليقه­شان قيطان قرمز کشيده شده است. گولاش تمام شده؛ گارسون دلمۀ فلفل سبز با برنج سفيد توصيه مي­کند. سهراب رأيش عوض شده و فعلاً چيزی نمي­خورد؛ فقط يک نوشابۀ پرتقالي مي­خواهد و من با يک ليوان آبجو به انتظار دلمه مي­نشينم. گارسون يک‌ دانه نان کوچک توی بشقاب روی ميز مي‌گذارد. دستگاه نمک و فلفل و سس سويا روی ميز است. يک تکه نان جدا مي­کنم و مي­آيم چند قطره سس رويش بريزم، اما شيشه را که برمي‌گردانم سس مي­پرد و روی روميزی سفيد مي­ريزد. با دستمال کاغذی فوراً نم لکه را مي‌چينم، ولي نقش زرد تندی روی روميزی مي­ماند. سهراب از کار من خيلي دلخور و نگران شده است.
      ـ «بابا افتضاحشو درآوردی ها.»

ـ «آره، خيلي افتضاح شد، ولي مهم نيست.»

      ـ «گارسون هم ديد.»
      ـ «ببيند، مهم نيست. گارسون روزی صدتا از اين چيزها مي­بيند.»
      ـ «حالا مي­گه اين­ها کي­ان ديگه.»
      ـ «غلط مي­کنه. تازه بگه، ما چرا بايد اهميت بديم؟»
      سهراب قانع نمي­شود. يک دستمال کاغذی تميز روی لکه پهن مي­کند. بد فکری هم نيست. لکۀ افتضاح آميز کاملاً پوشانده شده، انگار هيچ اتفاقي نيفتاده است. من هم به هر ترتيبي نان را به سس آغشته مي­کنم و با آبجو2 مي­خورم.
      دلمۀ فلفل يک قلمبه گوشت چرخ کرده فشرده است که توی دل فلفل سبز تپانده و پخته­اند؛ کنارش هم يک کفگير کتۀ شفته شدۀ بد. دلمه را کارد مي­برم و با سس سويا و فلفل سياه مي‌خورم. بد نيست. لازم شد يک قهوه هم بخورم. قهوه­اش داغ و معطر است. خامۀ قهوه توی يک کپسول زرورق کنار فنجان است. سهراب کپسول را برمي­دارد و توی کيسۀ ناليون، کنار دو تا موز باقي­مانده­اش ضبط مي­کند. توی صورت غذا نوشته است سرويس جزو قيمت است، ولي من پول خرد اضافي را از روی ميز برنمي‌دارم. گارسون تشکر مي­کند. چهرۀ سهراب باز روشن مي­شود. قضيه به خير گذشته است.
      کشتي دور زده است و داريم برمي­گرديم. در خلاف جهت آب خيلي آهسته‌تر مي‌رويم. بايد ساعت 8 به وين برگرديم. مناظر ساحلي همان­هايي است که فبلاً ديده­ايم. تقريباً همۀ آدم­ها را ديد زده­ايم و به همۀ سوراخ­سنبه­های کشتي سرکشيده­ايم. بايد روی سينه يا طفر بنشينيم و موزيک جاز گوش کنيم و باز تو نخ آدم­ها برويم.
      حلا دستۀ روی سينه تقريباً عوض شده است. جوان بلندبالای قره­ني زن باز پيدايش شده و دارد پلک­هايش را روی هم فشار مي­دهد و ابروهايش را بالا و پايين مي‌اندازد. قره‌ني را که از دهانش بر­مي­دارد و چشم­هايش را باز مي­کند آدم ديکری است. چشم‌هايش سبز روشن و چهره­اش گندم­گون است. انگار از دنيا پاک بي‌خبر است. به جای ويلي ­برانت جوان عينکي ريزه­ای نشسته است که هيچ اسمي رويش نمي­شود گذاشت. از همان جوان‌هايي است که توی خيابان راه مي‌روند. جوان ريزۀ ديگری با يک «توبا»ی بزرگ­تر از خودش آمده و خودش پشت سازش قايم شده است. فقط انگشت‌هايش را مي­بينيم که روی دکمه­های توبا کار مي­کند. صدای توبا از چند دورۀ ماقبل تاريخ کهن­تر از ساکسيفون مي­آيد و به گوش آدم برای شنيدن بم­ترين و بدوی‌‌ترين صداها جواب مي­دهد
      حالا شيشه‌های خالي آبجو ـ قهوه­ای تيره با چاپ سياه و سفيد ـ همه‌جا پخش و پراکنده است. دور و بر جوان کوه پيکر ته­سيگار فراواني روی زمين ريخته است. دست ديگران سيگار کم مي‌بينم. آن مردکۀ جاکش البته پيپ مي‌کشد. روی صندلي راحتي نشسته و جفت پاهای زن همراهش را روی زانوهای خودش گذاشته است. نيم­تنۀ بلوجين بليچ شده­اش را روی دوش انداخته و فراموش نکرده است که يقه­اش را بالا بزند. ابروهايش را هم به سبک کلارک­ گيبل بالا برده است و دارد از پيپ آلبالويي رنگش ذره­ذره دود درمي‌آورد. مقداری از موهايي که به زير کاسکتش شانه شده بدون اطلاع او بيرون ريخته است. از براهني و زن دامن چرمي خبری نيست. لابد کابين اختصاصي دارند و رفته‌اند بعدازظهر را استراحت کنند. يک زن و مرد جوان که قبلاً توی هوای آزاد روبه روی هم نشسته بودند و با هم حرف مي­زدند حالا صندلي­هايشان را کنار هم چسبانده­اند و دارند معاشقه مي­کنند. زن جوان و خوشگل است. صورت نرم و رنگ‌پريده‌ای دارد و چشم­هايش درشت و کم­رنگ است. موهايش صاف و مشکي رنگ رفته است. مرد خيلي جوان نيست؛ صورتش لاغر و سرخ سوخته است. موهايش جوگندمي است. زن لب­هايش را مثل فنجان گرد مي­کند و دهن مرد را مي­مکد. ساق يک پايش زير جوراب متورم است. بايد باندپيچي شده باشد. پای ديگرش صاف و خوش‌ريخت است، اما خيلي باريک نيست. سراپای اين زن نرم و بي­استخوان به‌نظر مي­رسد.
      حالا مدتي است توی راهروها پرسه مي­زنيم. هوا تاريک شده است و پشت شيشۀ پنجره­ها قطره­های باران ديده مي­شود. سهراب گرسنه است. از دکّۀ ته راهرو يک نان و دو تا سوسيس داغ و يک قوطي کوکاکولا مي­گيرم و با هم مي­رويم زير سايبان طفر روی دو تا صندلي راحتي مي­نشينيم. سهراب سوسيس­هايش را مي­خورد و آخرين موزش را از کيسۀ نايلونش در­مي­آورد. يک گاز هم به من مي­دهد. برمي­گرديم تو.
      از جلو دکّه پلکاني به طبقۀ پايين مي­رود. مردم تندوتند درآمد و رفتند.
      زن جواني از کنار من رد مي­شود و از پلکان پايين مي­رود. روی آخرين پله‌ها تلوتلو مي‌خورد ولي نمي­افتد؛ بعد به راست مي­پيچد و ناپديد مي­شود. من و سهراب هم از پله­ها سرازير مي­شويم، بدون آن­که پايين کاری داشته باشيم. سهراب دوپله يکي مي‌کند و آن پايين منتظر مي‌ايستد. من سه­چهار پله مانده به آخر پايم به زه فلزی پله بند مي­شود و سکندری مي­خورم. سعي مي­کنم به اختيار خودم بيفتم، ولي يک وقت مي‌فهمم که غلتيده­ام. روی پلۀ آخر خودم را جمع­وجور مي­کنم. ناگهان مي­بينم زن جوان نارنجي­پوشي کنارم زانو زده و دستم را توی دستش گرفته و دارد يک چيزهايي به آلماني مي­گويد. زانوی چپم ضرب ديده و به­شدت درد مي­کند. مي­دانم که قيافه­ام درهم پيچيده است. زن نارنجي­پوش دستم را فشار مي­دهد و حرف­هايش را تکرار مي‌کند. سهراب با رنگ پريده جلوم ايستاده است؛ مي­گويد: «پاشو ديگه.» زانويم را مي‌مالم و هرطور که شده از جا بلند مي­شوم. از زن تشکر مي­کنم و دست سهراب را مي‌گيرم. شدت درد دارد به‌سرعت پايين مي‌آيد. به سهراب مي‌گويم که طوری نشده، نگران نباشد. حالا جلو رستوران هستيم. بار مشروب‌فروشي پنجره‌ای به بيرون دارد و عده­ای جلو اين پنجره از آن دختر مو زعفراني آبجو و قهوه مي­خرند. به سهراب مي‌گويم: «حالا که اين طور شد بايد يک قهوه­ای بخورم.» سهراب از خنده غش مي­کند: «حالا که اين طور شد بايد يک قهوه­ای بخورم! خوب بخور!»
      يک قهوۀ داغ مي­گيرم و با هم به کنار نردۀ کشتي مي­رويم. رودخانه تاريک تاريک است. همان زن نارنجي­پوش با زني که نيم­تنۀ سفيد پوشيده کنار نرده مشغول گفت­و­گو است. مترصدم نگاهش به من بيفتد تا دوباره از او تشکر کنم؛ ولي او توجهي نمي­کند؛ انگار نه انگار. قهوه حالم را جا مي­آورد، ولي پايم لنگ است. برمي‌گرديم بالا توی راهرو، دو تا صندلي گير مي­آوريم و مي­نشينيم. خيال مي­کنم بايد تا آخر خط همين­جا بنيشينم. دستۀ ارکستر طفر در چند قدمي ما بيرون راهرو دارد کار مي‌کند. درد زانوی من دارد به مورمور نسبتاً مطبوعي مبدل مي­شود. جلو ما فضای کوچکي است که يک طرفش دهنۀ پلکان است و يک طرفش دکّۀ ساندويچ و نوشيدني. مردم گرُوگُُر مي‌آيند و مي­روند.
      قره‌ني بلند بالا با دو ليوان آبجو به آن سر راهرو مي­رود. پشت گردنش را خط اندخته و گوش­هايش جدا از کله­اش ايستاده­اند. ليوان­هايش را هم دور از خودش نگه داشته است.
      مرد پيراهن نيلي شکم بالشتکي و زنش از پله­ها بالا مي­آيند و از همان راهرو مي‌روند. مرد موهايش ژوليده شده و شکمش گنده­تر است. دستش را به گردن زنش انداخته و تلوتلو مي‌خورد. مست و خراب است. پاهايش به هم مي­پيچيند و زنش انگار دارد او را به دوش مي‌کشد.
      يک زن و مرد رقص­کنان از طفر مي­آيند و در فضای جلو ما چرخ مي­زنند. مرد کوتاه قد و چاق است. زن جوان است و پوست تنش را زير آفتاب يا چراغ قرمز سوزانده است. نيم‌چکمه‌های سفيد به پا دارد که به قوزک هر لنگه­شان دو تا منگوله آويزان است و با چرخ­زدن پاها بالا و پايين مي­پرند. ناگهان پاهای چکمه­پوش به طرف ما مي‌آيند. سرم را بلند مي­کنم: مرد دست دختر را رها کرده است؛ دختر با سر جلو مي‌آيد و پيشاني‌اش را به پنجره بالای سر ما مي­کوبد. پنجره نمي­شکند. دختر خودش را سرپا نگه داشته است. مرد جوان زودتر جلو مي­آيد و او را در بغل مي­گيرد. دختر لحظه­ای وا مي‌رود، بعد لبخند مي‌زند و دوباره شروع مي­کند به رقصيدن ـ با مرد جوان.
      وقتي کشتي کنار اسکله پهلو مي­گيرد هوا کاملاً تاريک است و قطره­های باران روی شيشۀ پنجره برق مي­زند. نوازندگان سازهايشان را جمع مي­کنند. در ظرف چند دقيقه بساط ارکستر به چند کيف و جعبۀ جمع­و­جور مبدل مي­شود. ما منتظر فرانتس مي­مانيم و آخرين کساني هستيم که از کشتي پياده مي­شويم.
      روی ساحل زمين خيس و هوا خنک است، ولي باران نمي­آيد. فرانتس مي‌پرسد ميل داريد يک­راست به خانه برويم يا قبلاً سری به يک رستوران بزنيم. مي‌گويم سهراب خسته است، خيال نمي­کنم حوصلۀ رستوران را داشته باشد. مي­گويد فقط نيم ساعت؛ هر وقت خواستيد مي­توانيم به خانه برويم. مي­گويم باشد.
      رستوران جای روشن و پاکيزه­ای است. از در که وارد مي­شويم بار مفصلي با شيشه­های رنگارنگ مشروب جلو ما است. دست چپ سالن کوچکي است با چند ميز پر از مشتری. همين که وارد مي­شويم جمعي که پشت ميز درازی کنار ديوار نشسته‌اند برای ما دست بلند مي­کنند: دکتر زرياب، ايوان ­باکونين، مرد سيبيل قيصری، بيس­نواز کله طاس، ويلي­ برانت؛ کنار دست هر کدام زن جوان يا ميانه­سالي نشسته است. روی ميز ليوان­های آبجو و شراب و بشقاب­های غذا چيده­اند.
      فرانتس مرا معرفي مي­کند: «يکي از بهترين سرکه­سازهای ايران، و پسرش سهراب.» فوراً ابروها بالا مي­رود و آثار احترام در قيافه­ها ظاهر مي­شود. فرانتس حضار را هم به ما معرفي مي­کند: دکتر زرياب مهندس الکترونيک است؛ بيس­نواز معمار است؛ باکونين وکيل دادگستری است؛ فقط ويلي­برانت طبّال حرفه­ای است. ويلي برانت مي­گويد اين ـ يعني فرانتس ـ هم بزرگترين دروغگوی وين است، و همه مي‌خندند.
      بيس­نواز معمار از همه بهتر انگليسي حرف مي­زند و چند کلمه­ای با من خوش‌وبش مي‌کند. فرانتس دستور آبجو و املت ژامبون مي­دهد. سهراب چند سکه از من مي­گيرد و به سراغ يک دستگاه بازی کامپيوتری مي­رود که در گوشۀ سالن با چراغ‌های سرخ و سبزش چشمک مي­زند.
      ميزهای رستوران پر است و مردم مشغول خوردن و نوشيدن­اند. چهره­ها سرخ و دندان­ها سفيد است. سر ميز ما همه دارند آلماني حرف مي­زنند. ناگهان همه از جايشان بلند مي­شوند، ولي لحظه­ای بعد با سازهايشان برمي­گردند و در مختصر فضای ميان در ورودی و بار بساط ارکستر را برپا مي­کنند. ويلي­برانت يکي از طبل­هايش را با يک سنج روی سه­پايه نصب مي­کند و پشت دستگاهش روی چارپايه مي­نشيند. بيس‌نواز کنار ساز بزرگش سر پا مي­ايستد. باکونين روی صندلي مي­نشيند و ماندولينش را روی زانو مي‌گذارد. دکتر زرياب و فرانتس سرپا قره­ني و ترومپت­شان را به لب مي‌گذارند. آناً صدای موسيقي فضای رستوران را پر مي­کند. مشتری‌ها با ناباوری به اين ارکستر بادآورده خيره شده­اند. گارسون­ها و بارمن نيش­شان گوش­تا گوش باز است. آهنگ پشت آهنگ مي­زنند. ويلي ­برانت از صدای طبل و سنج خودش سرمست است. دکتر زرياب با قره­ني­اش پيچ‌وتاپ مي­خورد. فرانتس با خون­سردی در ترومپت‌اش مي‌دمد. گفت­و­گوی سر ميزها قطع شده است. فضا پر از صداهای زير و بم است.

وقتي که به طرف خانه راه مي‌افتيم ساعت کمي از نيمه­شب گذشته است. ديگر رفت­وآمدی نيست. سهراب روی صندلي عقب ماشين خوابش برده است. کف خيابان‌ها همچنان خيس است و باد تندی مي­وزد.

      مي­گويم: «عجب بادی مي­آيد.»
      فرانتس مي­گويد: «بادهای وين معروف است.»
      ……………………………………………………………..

پانوشت‌ها:
1ـ درواقع هک بود که به جای تام دروغ مي‌گفت.
2ـ بدون الکل.

دسته‌ها:داستان فارسی برچسب‌ها:
  1. هنوز دیدگاهی داده نشده است.
  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: