بایگانی

Archive for ژانویه 2013

30 ژانویه 2013 بیان دیدگاه

ژانویه 22, 2013 بدست قلم به دست

مثل بز نشسته رو به روم و هربار نگاش می کنم، نگاهش رو از وسط سینه هام می کشه بالا و لبخند بیخودی می زنه. به نحو عجیبی کند ذهن به نظر میاد، تا حدی که تعجب می کنم چجوری تونسته مهاجرت کنه.  وقتی داستانش رو تعریف می کنه می فهمم. کل ایده ی مهاجرت مال خانمش بوده بعد که رسیدن اینجا و جا افتادن خانمش زده در ماتحتش وطلاق گرفته و بچه ها رو برداشته و رفته. این خیلی شوک شده  که خانمش انقدر عوض شده چون بقول خودش این که همون آدم بوده. بهش میگم:خوب شاید ایده ی خوبی نباشه که وقتی همه چی عوض میشه آدم همون آدم بمونه. بهت زده نگاهم می کنه و منظورم رو نمی فهمه. هشت ساله اینجاست اما وقتی گارسون میاد که سفارش بگیره مِنو رو میگیره طرف من و میگه شما زبانتون خوبه لطفا شما سفارش بدید. زبونم رو در می آرم که نشونش بدم چقدر زبانم خوبه. با حالت معذبی می خنده. کلا مثل همه ی آدمهای خنگ نه شوخی رو درک می کنه و نه به شوخی پاسخ میده. در طول شب با اصرار عجیبی من رو «شما» خطاب می کنه که یک اشتباه استراتژیک محض از نوع شهرستانی است.  چند تا سوال حاشیه ای می پرسه و میره سر اصل مطلب، که خیلی تنهاست و دنبال یک رابطه ی دراز مدته و توی یک کمپانی کار می کنه و در آمد خوبی داره و البته از ایران مدرک مهندسی عمران داره. توی دلم میگم بلی، بلی. خدا رو شکر شام رو می آورند. موقع شام هزار بار  تعارف می کند. کلا  دقیقا همون چیزی است که دوست ندارم. در واقع از همه چیزش بدم میاد، از ادب بی نهایت غیر ضروری ش، از تهی بودنش از طنز، و از همه  بیشتر خنگی ش. با این همه وقتی می رود پول شام رو حساب کند در یک لحظه بازوها و قد بلند و هیکل تقریبا بی نقص ش را نگاه می کنم و تصمیمم رو می گیرم.

***

از رستوران که بیرون میاییم، آویزون میشم به بازوش. شش ماهه که مرد ندیدم و الان ضریب هوشی طرف اون قدرها هم برام مهم نیست. دم در تعارفش می کنم تو اما هر قدر اصرار می کنم که بیا بالا چای بخور – که معادل بیا بالا من رو بگاست-  مثل بختک چسبیده و فرمون رو محکم فشار میده و میگه نه، نه، مزاحم نمیشم. داره از روی یک دستور العمل کار می کنه و توی اون دستور العمل این کاری که من میخوام باهاش بکنم تعریف نشده ست. همون طور که گفتن ِ»تو»به خانمی که اولین بار دیده تعریف نشده است. می پرسم چرا؟ می ترسی بهت تجاوز کنم؟ میگه : خواهش می کنم؛ اختیار دارین، این چه حرفیه می زنین.باشه برای بار بعد. اما بار بعدی در کار نیست، از ماشین پیاده میشم و در را تقریبا می کوبم. با همان لحن مودب می پرسد اجازه دارم باز باهاتون تماس بگیرم؟ با بیحوصلگی در حالیکه دارم به سمت خونه میرم میگم: متاسفم من نمی تونم به کسی که با من چای نخورده اجازه بدم که به من زنگ بزند. دلیل احمقانه ایه و دقیقا به همین  دلیل جواب می ده. ماشین رو به سرعت پارک می کند و توی پیاده رو دنبالم میدود و دستم را میگیره. توی آسانسور کم کم بارقه هایی از هوش نداشته اش یا شاید هم غریزه بهش میگه که قراره چه اتفاقی بیفته، برای این که دستم را به سمت لبش میبره ومچ دستم رو می بوسه. چراغ را روشن می کنم و میرم توی آشپزخونه و کتری رو میزنم توی برق و خم میشم از توی کابینت های پایینی فنجون در میارم که شورتم رو از جایی که نشسته ببینه و شبهه ای براش باقی نمونه. از توی آشپزخونه داد میزنم «ببخشید،  خونه ی من همیشه به هم ریخته است». جواب میده » خواهش می کنم، اختیار دارین، این چه حرفیه می زنین.» دو تا چای کیسه ای میندازم توی فنجون و میگذارم جلوش روی میز. با پلیور بافتنی نشسته روی مبل و مونده با دست های درازش چی کار کنه، می گذاردش روی زانوی من و میخواد لبهام را ببوسه، صورتم رو بر می گردونم، دوست ندارم کسی رو که دوست ندارم لبم را ببوسه. چطور گرمش نیست حتی منم با دیدن پلیورش گرمم میشه.. می پرسم اگه ازت بخوام این رو دربیاری فکر نمی کنی که دارم لختت می کنم؟ میگه «خواهش می کنم؛ اختیار دارید این چه حرفیه می زنین». بدنش ورزیده است و من  با یک جور هیزی که هرچی پیرتر میشم بیشتر میشه نگاهش می کنم و با انگشتهام لمسش می کنم. از اینجا به بعدش را به حکم غریزه بلد است.  مثل مومن به حلوا می افتد توی شیرینی خامه ای ها و در این کار چنان تعهدی نشان می دهد که تازه می فهمم وقتی استادم از من میخواهد که متعهدانه تر روی تزم کار کنم منظورش چیه. سرش رو میگیرم و  بلند می کنم و میگم چای ت سرد شد، نمیخوای گلویی تازه کنی؟ با گیجی نگاهم می کنه. توضیح میدم که چیزهای دیگه ای هم برای خوردن هست؛ نمیخوام ازت بد پذیرایی کرده باشم. میگه » خواهش می کنم؛ اختیار دارین، این چه حرفیه می زنین». متاسفانه تعهدی که در خوردن پیش غذا دارد، وقتی به غذای اصلی می رسد ته می کشد و ظرف چند دقیقه کارش تمام می شود. زیاد تعجب نمی کنم، باید حدس  می زدم. مردها یا 5 دقیقه ای هستند و یا 45 دقیقه ای و یا اصلا دقیقه ندارند. مردهای  5 دقیقه ای مثل اصغر، عمر مفیدشان در داخل بدن زن بین سی ثانیه تا سه دقیقه است خیلی زور بزنند می شوند 5 دقیقه. البته در کل معمولا آدمهای خوبی هستند و  بخصوص مادرشون رو هم خیلی دوست دارن ولی خوب از سکس چیز زیادی نمی دونن. مردهای 45 دقیقه ای به حد کفایت از سکس می دونن. مردهای بینهایت دقیقه ای بیش از حد کفایت در مورد سکس می دونن و یک آدمهای خطرناکی  تو مایه های آقای و. هستن. به هرحال مردهای 5 دقیقه ای فقط به درد این می خورند که شوهر آدم باشند. اون هم در صورتی که خیلی پولدار باشند و آدم واقعا اهل خیانت کردن باشد. چماله میشم اون سر تخت و پشتم را می کنم بهش و لحظه شماری می کنم که برود اما محکم بغلم میکنه و سرش را توی موههام فرو می کنه و پشت گردنم، گوشهام؛ و کتفهام و هرجایی که دم دستشه رو  با تعهدی عجیب می بوسه، کلا آدم متعهدی ست و مثل بیشتر آدمهای متعهد نه جذاب است و نه باهوش . انقدرمی بوسدم که ته دلم می بخشمش، با اینکه هیچ چیز، هیچ چیز، سخت تر از بخشیدن یک مرد 5 دقیقه ای نیست و من اگر روزی کاره ای بشم روی پیشونی این مردها یک علامت ضربدر می گذارم که وقت مردم رو بیخودی تلف نکنن. توی تخت نیم خیز میشم و توی نور کم توی چشمهاش که هیچ بارقه ای از هوش درش نیست نگاه می کنم. دلم براش می سوزه، دلم برای خودم هم می سوزه. احساس می کنم ازفرط استیصال یک بز رو گاییدم. می پرسم: به نظرت من دیوونه نیستم؟ می گه» خواهش می کنم؛ اختیار دارید…این چه حرفیه می زنین.»

Share this:

Advertisements
دسته‌ها:داستان فارسی

غراب: ادگار آلن پو – احمد میرعلایی

20 ژانویه 2013 بیان دیدگاه

 

 ادگار آلن پو

ادگار آلن پو


 

 

 

 

 

نیمه‌شبی دلگیر، که من خسته و خراب،

غرق مطالعه‌ی مجلدی عجیب و غریب بودم از دانش از یادرفته،

در میان سرتکان دادن‌ها، و گاه به خواب‌رفتن‌ها، ناگهان انگشتی به در خورد،
گویی رپ‌رپه‌ای بود، رپ‌رپه‌ای نرم که کسی بر در اتاقم می‌زد
زیر لب گفتم:« میهمانی آمده است، و بر در اتاقم انگشت می‌زندـ
همین و نه چیزی دیگر.»

آه، خوب به یاد دارم که شبی زمستانی و دیجور بود،
و هر نیم‌سوز پا به مرگ شبح خود را بر کف اتاق می‌تنید.
مشتاقانه آرزومند روز بودم؛- به عبث تلاش کرده بودم
تا از کتاب‌هایم درمانی وام کنم برای درد و غمم- غم از دست‌دادن لنور-
دوشیزه‌ای بی‌مثال و تابنده که فرشتگانش لنور نام داده‌اند.
و این‌جا نامی از او نمانده دیگر.

و خش خش محزون و ابریشمین هر پرده‌ی عنابی
دلم را به تپش می‌انداخت- وجودم را از هراس‌هایی وهم‌آلود می‌آکند؛
هراس‌هایی که پیش از این هرگز نداشتم، چنان‌که اکنون، برای‌آرام کردن دل،
ایستادم و بر خود تکرار کردم که:« میهمانی است که بر در اتاق من اذن دخول می‌طلبد-
میهمانی سرزده که بر در اتاق من اذن دخول می‌طلبد-
همین و نه چیزی دیگر.»

حال دل قوی داشتم؛ دیگر تردید نکردم،
گفتم:« حضرت‌ آقا، یا سرکار خانم، من به راستی پوزش می طلبم
حقیقت آنست که خواب مرا درگرفته بود، و شما چنان آهسته بر در زدید،
و چنان آهسته انگشت به در زدید، انگشت بر در اتاقم زدید،
که مطمئن نیستم آن را شنیده باشم.»- در این جا در را چارتاق کردم؛-
ظلمت بود آن‌جا و نه چیزی دیگر.

ژرف به درون آن ظلمت نگریستم، مدت‌ها آن‌جا دودل ایستاده بودم، می‌ترسیدم،
تردید داشتم، رویاهایی می‌دیدم که هیچ تنابنده‌ای جرأت نکرده بود ببیند؛
اما سکوت بی‌خدشه بود، و ظلمت هیچ نشانه‌ای به دست نمی‌داد؛
و تنها واژه‌ای که شنیده‌ می‌شد واژه‌ی نجوایی« لنور!» بود،
این‌ را به نجوا گفتم، و هیچ پژواکی در پاسخ زمزمه نکرد:«‌لنور!»
صرفاً همین و نه چیزی دیگر.

آن‌گاه به درون اتاق رو کردم؛ تمامی روحم در درونم می‌سوخت،
به‌زودی باز دق‌البابی اندک بلندتر از پیش شنیدم.
گفتم:« حتماً، مسلماً چیزی نشسته است بر شبکه‌ی پنجره‌ی اتاقم؛
پس، بگذار ببینم این وبال چیست، و این راز بگشایم-
بگذار لحظه‌ای دلم آرام گیرد و این راز بگشایم؛-
گمانم باد باشد و نه چیزی دیگر!»

در این‌جا کرکره را چارتاق کردم، آنک، نازان و با پرپرزدن‌های بسیار،
غرابی غریب از روزگارانِ متبرکِ گذشته پا به درون گذاشت
نه کوچک ترین حرمتی گذاشت- نه لحظه‌ای درنگ کرد یا فروماند،
بلکه با کّر و فّرِ امیری یا امیربانویی بالای در اتاقم نشست –
فراز نیم‌تنه‌ی پالاس درست بالای درِ اتاقم
جا خوش کرد، و نشست، و نه چیزی دیگر.

آن‌گاه این پرنده‌ی آبنوسی به توهم حزن‌‌آلود من رنگِ خنده زد،
با هیئت رسمی و جدّی که به خود گرفته بود،
گفتم:« هرچند کاکُلت بریده و تراشیده‌اند هیچ به دل هراس راه نداده‌ای،
همان غرابِ شوم و باستانیِ سرگردان بر ساحل شب‌گرفته‌ای-
مرا بگوی که بر ساحل دوزخی شب نام جلیلت چیست؟»
نعیق زد غراب- « نه دیگر»

چه شگفت‌‌زده شدم که این مرغ ناهنگام چنین راحت حرف می‌شنود
هرچند پاسخش نه چندان معنایی داشت- و نه ربطی؛
زیرا چاره نیست بپذیریم که هیچ انسان زنده‌ای
تاکنون از این نعمت برخوردار نبوده که پرنده‌ای را بالای در اتاقش ببیند-
پرنده یا جانوری فراز تندیس نیم‌تنه‌ی بالای در اتاقش
با چنین نامی چون « نه دیگر»

اما غراب تنها، نشسته بر نیم‌تنه‌ی بی‌رنگ فقط آن یک کلمه را
ادا می‌کرد، چنان که گویی جانش را در آن تک‌واژه می‌ریخت.
چیزی از این بیش ادا نکرد- بال از بال تکان نداد-
تا من آهسته زیر لب گفتم:« یاران دیگر پیش از این پرکشیده‌اند-
او نیز فردا ترک‌مان می‌گوید، چنان که آمال من پیش از این پرکشیده‌اند.»
نعیق زد غراب، « نه دیگر»

شگفت‌زده از شکستِ سکوت با پاسخی چنین مناسب،
گفتم:« بی‌شک، آن‌چه او می‌گوید سر تا تهِ ذخیره‌ی واژگانی اوست،
فراگرفته از استادی ناشاد که سرنوشت غدّار
او را پی کرده و تندتر هی کرده- چنان‌که چون امید را فراخوانده،
یأس جان‌گزا بر او آغوش گشوده، به جای امید شیرینی که جرأت کرده و فراخوانده –
با آن پاسخ غم‌بار « نه دیگر»

اما غراب به تمامی روح غم‌زده ام رنگِ لبخند می‌زد،
کرسی تشک‌داری را یک‌راست برابر پرنده کشیدم، و تندیس و در؛
آن‌گاه فرورفته در آن باتلاق مخملین، خود را سرگرمِ
پیوند‌زدن خیالی به خیالی کردم، فکر می‌کردم این مرغ بدشگونِ کهن-
این مرغِ نحس، ناقواره، ناساز، ناهنگام، نکبتی و کهن
چه منظوری دارد از نعیقِ « نه دیگر»

این‌را به گمانه‌زنی نشستم، اما کلامی برلب نیاوردم
خطاب به مرغی که چشمان آتشینش اکنون تا ته سینه‌ی مرا می‌سوزاند؛
نشستم تا در این زمینه و موارد دیگر به حدس و گمان بپردازم، و سرم را به‌راحتی تکیه دادم
بر بالش رویه‌ی مخملی که نور چراغ را فروبلعیده بود،
اما کدام روکش مخملی‌ِ بنفش‌رنگ و غرقه در نور چراغی
زیر سر اوست، آه، نه دیگر!

آن‌گاه، چنان پنداشتم که هوا فشرده‌تر می‌شود، عطرآگین از بخوردانی ناپیدا
تاب خوران به دست فرشتگانی که صدای پایِ نرمشان بر کف نمدپوش می‌آمد
فریاد زدم: « بیچاره، خدایت بر تو رحم آورده- به دست این فرشتگان
بر تو راحت فرستاده- رهایی و درمانِ خاطرات تو از لنور!
بگذار سیر از این معجون بنوشم و این لنورِ از دست‌رفته را فراموش کنم!»
نعیق زد غراب:« نه دیگر»

گفتم: « ای پیام آور، ای عامل شر!- که اگر پرنده یا شیطان، باز پیام‌آوری!-
چه شیطان تو را فرستاده باشد، چه توفان تو را بر این کرانه انداخته باشد،
سرگشته، اما با همه این احوال بی‌باک، بر این کرانه‌ی کویری جادوزده-
در این خانه‌ی دهشت‌زده- راستش را به من بگو، به تو التماس می‌کنم-
آیا- آیا در وادی اردن مرهمی هست؟- به من بگو، به تو التماس می‌کنم!»
نعیق زد غراب« نه دیگر»

گفتم: « ای پیامبر! ای عامل شر!- که پرنده یا شیطان، باز پیامبری!-
سوگند به آسمانی که بر سر ما آسمانه می‌زند- به خدایی که هر دو می‌پرستیم
به این جان گران‌بار از رنج بگو که آیا در دوردست باغ عدن،
به دوشیزه ای قدسی که فرشتگانش لنور می‌خوانند می‌رسد-
به دوشیزه ای بی مثال و تابنده که فرشتگانش لنور می نامند.»
نعیق زد غراب« نه دیگر»

از جا جسته، جیغ زدم:« پرنده یا دیو، بگذار این کلمه کلید جدایی ما باشد!
به درون طوفان و به کرانه‌ی دوزخی شب بازگرد!
هیچ پرِ سیاهی را به نشانه‌ی دروغی که روحت گفته به جا نگذار!
تنهایی مرا بی خدشه باقی بگذار- از تندیسِ بالای درم برخیز!
نوکت را از میان قلبم بیرون‌ کش، و کالبدت را از بالای درم بردار!»
نعیق زد غراب« نه دیگر»

و غراب، بی‌تکانِ پر، هنوز نشسته است، هنوز نشسته است،
بر تندیس‌ بی‌رنگ پالاس درست بالای کتیبه‌ی اتاقم؛
و چشمانش یک سره گویی از آن دیوی است که رویا می‌بیند،
و پرتو چراغ بالای سرش سایه‌ی او را بر زمین می‌اندازد؛
و می‌شود آیا که روح من از آن سایه‌ی جاری بر زمین
روزی جدا شود- نه دیگر!

۱۸۴۵
برگرفته: فصل‌نامه‌ی زنده رود، شماره ۱۲ و ۱۳، زمستان ۱۳۷۴

 

دسته‌ها:داستان خارجی برچسب‌ها: