بایگانی

Archive for ژوئیه 2013

تخيّل و تخريب: داستان و آگاهي مدني- آذر نفيسی

9 ژوئیه 2013 بیان دیدگاه

nafisi-AzarN

 

 

افسانه مشهور شهرزاد اين گونه آغاز می‌شود: در زمان‌های قديم دو برادر بودند که هر يک برکشوری حکومت راندند. روزی، برادر کِهتر که شاه‌زمان نام داشت، به قصد ديدار شهريار، برادر مِهتر راهی ديار او شد. در ميانه راه دريافت که ره‌آورد سفر برای برادر را پشت سر برجا نهاده است. و از نيمه راه آهنگ بازگشت کرد. هنگامی که به قصر خود رسيد، ملکه را دست در آغوش غلامی سياه يافت. پس هر دو را بکُشت و با دلی آزرده راه قصر برادر را در پيش گرفت. اما در آنجا نيز دو برادر ملکه شهريار را گرم عشق‌بازی با غلامی سياه در مجلس عيش و نوشی که تنها غلامان در آن شرکت داشتند، غافل‌گير کردند. از آن پس هر دو شاه، سرخورده و دل تنگ، مُلک خويش رها کردند و سر به بيابان گذاشتند.

روزی که بر کناره دريای عمان می‌گذشتند، ديدند که دريا شکافته شد و ستونی دود از آن برخاست که به عفريتی بدل شد. عفريت صندوق آهنينی را گشود و زن زيبايی که عفريت او را درشب عروسی‌اش ربوده بود، از آن به درآمد. دو برادر،وحشت‌زده کوشيدند تا بر بالای درختی پنهان شوند. اما هنگامی که عفريت سر بردامان زن نهاده و خفته بود، چشم زن جوان به دو برادر افتاد. پس، سر عفريت را از دامان خود برداشت و دو برادر را واداشت تا علی رغم خطر ديده‌شدن و هلاک از درخت به زير آيند و با او عشق‌بازی کنند. سپس از هريک از آنان انگشتری گرفت و آن را به مجموعه ۵۷۰ انگشتری که از قربانيان قبلی خود گرد آورده بود افزود و گفت که به اين گونه از عفريت انتقام می‌کشد.

واقعه، چنان تأثير تکان دهنده‌ای بر دو برادر نهاد که شاه‌زمان ترک دنيا گفت و جانب عزلت و اعتکاف پيش گرفت و شهريار، ملکه و غلام سياه و ديگر غلامان را بکشُت و از آن پس تا سه سال هر شب دختری باکره را به نکاح خود درآورد و بامداد سر از تن او جدا ساخت. چيزی نگذشت که در سراسر مُلک باکره‌ای نماند: همه يا کُشته‌شده يا از شهر گريخته بودند. سرانجام شهرزاد دختر دانا و خردمند وزير، داوطلب عروسی با شهريار شد. شهرزاد در شب عروسی از شهريار رخصت خواست تا برای خواهر کوچک‌تر خود، دنيازاد، داستانی بسرايد. شهريار که خود مجذوب داستان شده بود، به شهرزاد امان داد که تا پايان داستان خود زنده بماند. شهرزاد با زيرکی و فراست شهريار را با سلسله داستان‌های خود، به دنبال کشاند تا سرانجام پس از هزار و يک شب، که سه فرزند پسر از شهريار به دنيا آورده بود، شهريار از کشتارها چشم پوشيد و شهرزاد را ملکه محبوب خود ساخت. بنا بر بعضی روايات، شاه‌زمان نيز با دنيازاد پيوند ازدواج بست. آشکار است که از آن پس همگی آنان تا پايان عمر به خوبی و خوشی زندگی کردند.

من نيز، چون بسياری ديگر از هم‌سالان و هم‌وطنانم، به ياد نمی‌آورم که نخستين بار اين داستان را چه زمانی شنيده‌ام. گويی از آن داستان‌هايی است که انسان با آن به دنيا می‌آيد. اما خوب به ياد دارم که آخرين بار آن را کِی خواندم. برای درس ادبيات بود و کلاسی که شش تن از بهترين و با هوش ترين دانشجويان دخترم در آن شرکت داشتند. پيش از آنکه به خواندن بعضي از رمان‌هاي محبوبم چون غرور و تعصب و ارتکاب جرم با قصد قبلی که در آن‌ها زنان نقش‌های اصلي را بر عهده دارند، بپردازم، شهرزاد را برای بحث در باره رابطه‌ی بين افسانه و واقعيت برگزيدم. پيش از آنکه خواندن متون اصلی درس را آغاز کنيم، سؤالاتی را که در ذهن خود داشتيم، تنظيم کرديم. سؤالاتی چون: آثار تخيّلي چگونه می‌توانند ما را دراين وضعيت فروماندگي و بی پناهی کنونی که به عنوان «زن» به آن دچاريم، ياری دهند؟ بی شک اين آثار به ما دستورالعملي برای دست يابی به راه حلی آسان به دست نمی‌دادند، اما باز شک نيست که لذت خواندن آنها به ما ياري کرد تا در برابر واقعيت به ظاهر تغيير ناپذير و سرکوبگر، زندگی خودمان را باز بيافرينيم. قصّه دختر دانای وزير گويی آغازگاه مناسی براي غور در قدرت ادبيات برای تغيير دادن واقعيت بود.

«سرگذشت شهرزاد، که حکايت چارچوب هزار و يکشب را تشکيل می‌دهد از درونمايه‌ای قديم و هميشگي برخوردار است: اين درونمايه که وقتی واقعيت همه درها را به روی ما می‌بندد، چه می‌توان کرد؟، وقتی زندگی خارج از اراده ما و تغييرناپذير به نظر می‌آيد، وقتی زندگی معمايی حل ناشدني به نظر می‌رسد و تنها نيروی تخيّل می‌تواند بيرون شدی از ظلمات حيرت بنماياند، چه می‌توان کرد؟ از آنجا که خود را به اين درونمايه بسيار نزديک می‌يافتم، برآن شدم تا معمّا-واقعيت خود را به گونه چارچوبی براي غور در داستان شهرزاد به کار برم، رابطه‌ای که ميان معضلمن و معضل شهرزاد وجود دارد نيز شايد خود دليل ديگری بر حساسيت من نسبت به اين داستان بود. شهرزاد، همواره، درمقالات و سخنرانی‌های من در نقش‌های گوناگون سر برمی‌آورد و خودنمايی می‌کرد تا سرانجام بر آن شدم از او بخواهم در نوشته کنونی‌ام نقش اصلي را برعهده گيرد.

آن سحرگاه مرگ آيت الله خمينی را خوب به ياد می‌آورم. همه‌ی اهل خانه در اتاق نشيمن گرد آمده و غرق در حالت يکه خوردگی و هراسی بوديم که معمولاً مرگ با خود می‌آورد: آن هم مرگي که معمولي نبود. دختر پنج ساله‌ام، که با دقت از پنجره به خيابان می‌نگريست، به ناگهان برگشت و فرياد زد: «مامان، مامان، امام نمرده. زن‌ها هنوز روسري به سر دارند» در اين گفته او چيزي بود که هنوز با من مانده است، و هنوز، هرگاه درباره به اصطلاح وضعيت زنان در ايران، يا درباره وضعيت خودم درکشورم می‌انديشم، به يادم می‌آيد. چرا بايد کسي فکر کند که کسي بايد بميرد تا زنان حجاب از سر برگيرند، چه چيز به اين دو مورد: مرگ آيت الله خميني و حجاب زنان، که مسلماً ابعاد و ارزشي يکسان ندارند، وزن و اعتباري مساوی می‌دهد؟ اين سؤال نشان می‌آيد که مسائل سياسي و اجتماعي ما تا چه اندازه به تلقی ما نسبت به فضاهاي خصوصي و حقوق فردی وابسته است، و اين حقوق تا چه اندازه با آنچه عموماً «مساله زن» ناميده می‌شود، ارتباط مستقيم دارد.

اين خاطره، همواره برايم خاطره ديگری را- که به ظاهر نامربوط به نظر می‌رسد- تداعی مي کند. خاطره‌ای که به اوائل انقلاب و به زماني که تازه کار تدريس در دانشگاه تهران را آغاز کرده بودم، باز می گردد. درآن زمان دانشگاه بر اثر منازعات گروه های سياسی رقيب تکه تکه شده بود، آنچه به پشيزي نمی‌خريدند کار ادبی آکادميک بود و ادبيات تنها وسيله‌ای براي دستيابي به هدف‌های «والاتر» سياسی شمرده می‌شد. اهميت نسبی هدف‌ها و مسائل، موضوع بحث‌ها بود. به ياد دارم بانوي تاريخ شناس چپ گراي مشهوري را که در سخنرانی‌ خود اعلام کرد که در راه رسيدن به آزادي حاضر است حجاب بر سر کند. و نيز عکسی‌ را که در روزنامه جمهوری‌ اسلامی‌ چاپ شده بود به ياد می‌آورم که درآن گروهی‌ از زنان متعلق به يک سازمان مارکسيستی‌ – لنينيستی‌، از سر تا پا در حجاب فرو رفته و پرچمی‌ را که بر آن داس و چکش نقش بسته بود، بالا برده بودند. اين زنان نيز، چون آن بانوی‌ مورخ، مسأله «جزيی‌» حجاب را فدای‌ آرمان‌های‌ مهم‌تر و والاتر کرده بودند.

مرگ آيت الله خميني، مسأله‌ای بود که اگر چه بر زندگي من تأثيری‌ قاطع نهاد و جهت آن را به شدت تغيير داد، اما به راستی‌ مسأله من نبود. من ناگزير شدم که آن را مسأله خود کنم زيرا کساني که مرگ وي به راستي مسأله‌شان بود- يعني سياستمداران و نظريه پردازان شان- به مجادله درباره حق ما نسبت به اشغال فضاهاي خصوصي و تخيلي که از طريق خواندن آثار بزرگ ادبيات و از طريق جدي گرفتن تجربه‌هاي خودمان به مثابه زن به وجود می‌آيد سرگرم بودند. می‌توانستم دريابم که چرا در چشم کساني که خواستار دست يابي به قدرت مطلق بودند، درخواست چنين فضاهاي تخيلي، در شمار جدي ترين خطرها به شمار می‌آمد. پذيرش چنين درخواستي به منزله پذيرش اين گمان خطرناک بود که واقعيت می‌تواند به گونه‌ای ديگر نيز نگريسته و زيسته شود و وضعيت کنوني لزوماً هميشگي نيست. در حالي که در سرزمين ما، واقعيت، به جاي آنکه به تأمل و انديشه و غور و الهام واگذار شود، بنا بر دستورها و احکام کساني خلق می‌شد و شکل می‌گرفت که قدرت را به منظور تعيين تکليف براي ديگران می‌خواستند.

پس، بغرنج زندگي من اين بود: در شرايط اختناق چگونه بايد عمل کرد؟ چگونه بايد زن بود؟ محقق بود؟ خواننده آثار هنري بود؟ از سوي مخالفان رژيم جوابي براي اين سؤالات وجود نداشت. موضع مخالفان ماهيتاً با صاحبان قدرت تفاوتي نداشت. در نظر هر دو گروه، حقوق فردي و فضاهاي خصوصي در مقايسه با مسائل سياسيِ «والاتر» و»گسترده تر» جزئي می‌نمود. هر دو گروه در يک قالب سخن می‌گفتند وعمل می‌کردند. تنها مواضع سياسي شان متفاوت بود. من براي آن که معضل خودرا حل کنم بايست بدان به گونه‌اي متفاوت نظر می‌کردم، بايست سؤالاتم را در قالبي متفاوت طرح می‌کردم، بايست از درون واقعيتي که چنان محکم و خشک تعريف و تعيين شده بود، پا بيرون می‌نهادم. دريافتم که اين بغرنج، هراندازه که با زندگي روزمره‌ام رابطه مستقيم داشته باشد، باز نمي تواند از طريق اين زندگي پاسخي درخور بيايد. واقعيت تنها هنگامي به تجربه در می‌آيد و قابل تحليل می‌شود که در تغيير باشد، و تغيير نمی‌کند بي آنکه در آينه تخيّل باز آفريده شود، اينجاست که شهرزاد پا به ميدان می‌گذارد.

گفته می‌شود که مهم‌ترين داستان هزارو يک شب همان داستان چارچوب آن است و اين گفته دور از حقيقت نيست. با آنکه نسبت به داستان‌هايي که شهرزاد می‌سرايد، حکايتي ساده می‌نمايد وازچنان قدرت خيال‌پردازي بهره‌مند نيست، اما درواقع جاودانه‌ترين آن‌هاست. همچون همه‌ی قصّه‌های خوب قدرت آن دارد که خوانندگانش را با کشفي سحرآسا درباره زندگي خودشان به حيرت اندازد. شنوندگان نيز مانند خوانندگان داستان می‌توانند با مربوط کردن آن به جنبه‌ای‌ مهم از تجربه‌های زندگی‌ خود آن را گسترش دهند و از نو تعبير کنند. خارق العاده‌تر از آن است که ربطي با واقعيت در آن بتوان يافت، اما به سبب همين ناواقعی‌ بودن، به سبب اين که به راستی‌ بافتگی‌ و ساختگی‌ است، می‌تواند تجربه‌های ما را به راه‌هایی‌ نامنتظر به نمايش درآورد و برآنها نور بيفکند.

قالب داستان بيرونی‌، علي رغم سادگی‌اش، داراي ساختاری‌ يکدست است که از طريق تکرار ايجاد می‌شود. کار بردِ ماهرانه تنوع در عين تکرار، پويايي شخصيت‌ها و اعمال را در داستان می‌آفريند. اميدوارم بتوانم نشان دهم که چگونه استفاده از تکرار، فضاهايي آفريند که به خوانندگان امکان دهد تا داستان را بنا بر تجربه خود تعبير و ترجمه کنند. شايد بخشي از هيجان انگيزي داستان شهرزاد به سبب آن است که هنگامي که داستان مهين بانوي قصّه‌ها در يادمان طنين می‌افکند، از طريق پيوندهاي آن با زندگي خودمان، خود را همسر و هم دوش او می‌يابيم.

ريتم دروني داستان از طريق يک سلسله وقايع مختلف که همه يک عمل- يعني خيانت- را تکرار می‌کنند، حفظ می‌شود. خيانت، بغرنج و غامض همه شخصيت‌هاي داستان است. اعمال افراد از طريق شيوه رويارويي شان با اين امر و واکنشي که نسبت به آن نشان می‌دهد، تعيين می‌شوند. بخش اول داستان، که من آن را، داستان شاه می‌خوانم- (در برابر بخش دوّم، که قصّه شهرزاد است) اساساً حول محور چگونگي واکنش و برخورد شاهان در قبال اين بغرنج است. با پيشرفت داستان، يکي از برادران، شاه زمان، رفته رفته در برادر ديگر حل می‌شود تا زماني که ديگر از صحنه داستان غايب می‌گردد. همين امر در مورد همه زنان اصلي داستان صادق است. آنان نيز از صحنه محو می‌شوند، تا سرانجام تنها شهرزاد برجا می‌ماند.

قصّه شاه به سه کشف نسبتاً يکسان تقسيم می‌شود: آگاهي شاه‌زمان از خيانت همسرش، پي بردن شهريار به خيانت همسر خود، و سرانجام آگاهي دو برادر از خيانت زنِ ربوده شده به عفريت يا ديوي که او را ربوده است. يک عمل واحد در قبال سه شخصيت مختلف تکرار می‌شود، اما در هر داستان، عمل خيانت در ابعاد بزرگ‌تري نموده می‌شود: ملکه شاه‌زمان با غلامي سياه به شوهرش خيانت می‌کند، ملکه شهريار به شوهرش با غلامي سياه و در مجلس عيش و نوش خيانت می‌کند، که کنايه از آن است که غلامان بسياري به همسر شاه دست يافته‌اند، و زن عفريت پانصد و هفتاد بار به او خيانت کرده‌است. واکنش هر يک از دو برادر نسبت به کشف خيانت به ديگران بسيار خاص و قابل توجه است: شاه زمان هنگامي که رنج بزرگ‌تر برادرش را می‌بيند، آرام می‌يابد و هر دو برادر هنگامي که تقدير شوم تر ديو را می‌بينند، به سرنوشت خود تن می‌دهند. يعني که دو پادشاه از طريق مشاهده روايت اغراق شده‌اي از آنچه بر سر خودشان آمده به وضع خود پي می‌برند. عمل ديدن و مشاهده کردن ديگري از فاصله، به خودشناسي، به نتيجه گيري‌هاي خاصي درمورد خويشتن منجر می‌شود که به نوبه خود به اقدامي ديگر، می‌انجامد. صحنه‌هاي خيانت به صحنه‌هاي نمايشي می‌مانند که براي تماشاگراني خاص بازي می‌شود؛ تماشاگراني که به تماشاي زندگي خود نشسته‌اند. درجاي ديگر نشان خواهم داد که چگونه اين فاصله گيري براي داستانِ چارچوب و نيز براي نقشي که شهرزاد بايد برعهده گيرد اساسي است.

اما اين پايان داستان نيست. نه تنها به هردو شاه خيانت شده، بلکه هر دو به بدترين نحو ممکن تحقير شده‌اند: به آنان نه از سوي کساني هم‌شأن ايشان، بلکه از سوي زيردستان‌شان، دو غلام سياه، خيانت شده‌است. و بعد، خودِ آن‌ها وادار می‌شوند به ديو -که در اينجا بر جاي غلامان سياه نشسته است- خيانت کنند. شاهان اکنون بايد خود را با خيانت کنندگان به خود سر به سر احساس کنند. اما انتقام کامشان را نه شيرين، که تلخ آگين می‌کند. رابطه جنسي آنان با زن جوان برعکس روش معمول دراين موارد است. در اين‌جا مردان‌اند که از ترس جان به زني تسليم می‌شوند. براي آنکه به زخم آنان نمک تحقير نيز پاشيده شود، زن آگاه شان می‌کند که آنان را نيز چون صدها مرد پيشتر، نه به دليل جذابيت مقاومت ناپذيرشان، بلکه تنها به عنوان ابزار انتقام جويي انتخاب کرده است و به اين ترتيب بهانه‌اي براي آنکه اين واقعه را از مقوله فتح و پيروزي به شمار آورند، به دستشان نمی‌دهد. افشاگري‌هاي زن، دو برادر را به اين نتيجه می‌رساند که هيچ مردي، حتي اگر ديو باشد، از مکر زنان در امان نيست.

شاهان، تنها نه از مشاهده سرنوشت ديو، بلکه هم‌چنين از طريق بازي‌کردن نقش غلامان سياه و همسان شدن با کساني که مورد تحقير و تنفرشان هستند، به دشواري کارِ خويش پي می‌برند. شايد اين سؤال، که از طنزي مقبول نيز خالي نيست پيش آيد که از اين دو کدام تحقير آميز‌تر است: اينکه به کسي که او را خوار و خفيف می‌شماريد خيانت کنيد يا اينکه چنين کسي به شما خيانت کند؟ دوشاه، با تجربه هردو شق قضيه، بهانه کافي در دست دارند تا همه زنان را محکوم سازند. ماجراي ديو و زن جوان حرکت دوراني جهان دو برادر را کامل می‌کند. هنگامي که اين جهان کاملاً وارون می‌شود، شاهان ديگر خود را چون گذشته به انجام امورشان قادر نمی‌يابند. اگرچه هر يک شيوه زندگي به کلي مخالف با ديگري را در پيش می‌گيرد- يکي به کلي از دنيا دست می‌کشد و دامن انزوا می‌گيرد و ديگري به قاتلي زنجيره‌اي بدل می‌گردد- اما نتيجه عمل آنان يکسان است، ديگر نمی‌توانند زندگي شان را چون گذشته بگردانند. بيگانه و تنها‌اند. دراين نقطه، زندگي دو شاه و سراسر آنچه در نظرشان بديهي و عادي بوده‌است، به معمايي به ظاهر حل ناشدني تبديل می‌شود.

پيش از آنکه پيشتر برويم بايد به ياد آوريم که در اين‌جا نه با داستاني تکامل يافته، بلکه با افسانه سر و کار داريم. و ساختار آن، کمال و سرشاري و ريزه کاري لازم براي ‌جادادن بسياري پيچيدگي‌هاي دروني را فاقد است. درعوض تنها ستون فقراتي را که زندگي‌هاي نا استوار شخصيت‌ها بر آن متکي است، نشان می‌دهد. اين ستونِ فقرات نشان دهنده جامعه‌اي سخت هرم وار و سلسله مراتبي است که شاه در رأس آن قرار دارد و هر شخصيت از طريق جايگاه خود دراين هرم معين و مشخص می‌شود. در درون چنين ساختاري فضا براي ابراز وجود يا روابط دروني فردي نمی‌ماند. بنابراين بيشتر روابط در افسانه قطبي شده‌اند که در يک سوي آن شاه و در سوي ديگر زيردستان قرار دارند و شاه بر زندگي خصوصي و عمومي آنان قدرت مطلق دارد و در صورت لزوم اراده خود را از راه‌هاي خشونت آميز اعمال می‌کند. در چنين چارچوب قطبي شده‌اي اختلافات رفع نمی‌شوند، بلکه تنها حذف و نابود می‌گردند.

درچنين جهاني زندگي خصوصي شهروندان وابسته و تابع زندگي عمومي آنان است. در جهان پشت ديوارها زندگاني‌اي گشوده می‌شود که از همان روش‌ها و قوانين زندگي عمومي تبعيت می‌کند. به موازات استفاده از نيروي خشونت در بيرون، در درون نيز رابطه ميان ارباب مذکور و قربانيان مؤنث براساس قدرت فيزيکي محض قرار دارد. وصلت آنها با بکارت زدايي از عروس باکره آغاز می‌شود که عملي خشونت بار و نوعي فتح است . خيانت کردن زن به مرد تنها در حوزه جنسي معنا می‌يابد و به مثابه نافرماني شمرده می‌شود که کيفر آن مرگ است. هر سه چهره مذکر داستان که هر سه نماينده قدرت می‌باشند، در رابطه با زنان خود براي رسيدن به هدف از زور استفاده می‌کنند. ديو سعي در به دست آوردن دل زن و ابراز عشق به او نمی‌کند، بلکه او را می‌ربايد و در صندوقي آهنين زنداني می‌کند. قضاوت دو شاه درباره بي وفايي دو ملکه نيازي به دادخواهي و دادگاه ندارد. اعمال آنان به اندازه کافي براي رأي دادن به محکوميت شان روشن است.

در هر سيستم فکري استبدادي، استفاده آزادانه از کلام بسيار خطرناک است. قلمرو کلمات، جهان تعبير، ابهام و ترديد است. در داستان، شاه هيچگونه معما يا سؤالي را برنمی‌تابد. قربانيان باکره خاموش اند. هيچ کس با شاه از در بحث و نکوهش در نمی‌آيد. امکان وجود معضل بي درنگ بر مطلق بودن قدرت شاه رنگ ترديد می‌زند- آنان که از قدرت او سر می‌پيچند بايد نابود شوند. علاوه برآن، کساني که ظرفيت بالقوه نافرماني درآنان است- يعني باکره گان- نيز بايد نابود شوند. آنچه دوشاه درنمی‌يابند، اما ما خوانندگان خوشبختانه به آن پي می‌بريم، آن است که آنان خود زماني که در برابر قدرت فيزيکي قوي تر تهديد می‌شوند، ناگزير از در اطاعت درمی‌آيند. هنگامي که زن جوان آنان را با تهديد به مرگ وا می‌دارد که با او همخوابگي کنند، آن جرأت و شجاعت شايسته نام و مقام خود را از دست می‌دهند. آنان نيز به دست زور و قهر از پا در می‌آيند.

يک نکته مهم ديگر نيز هست که بايد يادآوري شود. ساختار هرمي و قطبي جامعه و روابط دروني آن، استفاده از قهر را آسان می‌کند و به قدرتي که بر جامعه مستولي است کمک می‌رساند. از اين رو، تنش ها و اختلافات سرکوب و حل ناشده باقي می‌مانند. روابط استبدادي و خود کامه شاه را در عين حال هم بسيارقوي وهم سخت شکننده و آسيب پذير می‌سازند. اختلاف ها و تنش هاي حل ناشده سرانجام در هرم اجتماعي شکاف ايجاد می‌کنند. هنگامي که بخش زيرين هرم به لرزه درآمد، رأس آن به احتمال زياد اول از همه فرو می‌ريزد. بنابراين، منبع قدرتِ شاه، خود علت اصلي سقوط او می‌شود.

اکنون جمع بندي کوتاهي از داستان تا اينجا به دست دهيم. شاه که خود را تنها از طريق نقش عمومي خود تعريف می‌کند از طريق امري خصوصي به نقشي برآب بدل می‌شود. او هنوز به اختلاف ها، به روابط دروني بين فضاهاي خصوصي و عمومي امکان موجوديت نداده است. او راه ارتباط خلاق با ديگران را نمی‌داند و تنها زباني که به کار می‌برد، زبان زور و قهر است. پس دراين صورت شاه از اين همه مشاهدات و تجربه هاي شخصي خود چه آموخته است، پاسخ اين سؤال در بخش بعدي داستان يافت می‌شود، که درآن شاه و شهرزاد براي يکديگر جانشين ناپذير می‌شوند.

پيش از ورود شهرزاد به صحنه داستان، زنان بردو گونه اند. آنان که خيانت می‌کنند و کُشته مي شوند و آنان که کُشته می‌شوند پيش از آنکه امکان خيانت بيابند. اگرچه زن ربوده به دست ديو داستان خود را می‌گويد و زنده می‌ماند، اما نقش او در واقع براي تأکيد و تصريح بر ماهيت پليد زشتکاري دو ملکه است. باکره‌گان که برخلاف شهرزاد صدايي در داستان ندارند غالباً از چشم منتقدان دور مانده‌اند. اما سکوت آنان پرمعني است. آنان هم بکارت و هم جان خود را تسليم می‌کنند بي آنکه مقاومت يا اعتراضي نشان دهند. نه سؤالي می‌کنند، نه آگاهي دارند، نه قادرند بر شاه تأثيري بگذارند. تنها می‌توانند جسم خود را تسليم کنند. آنان در واقع وجود ندارند زيرا هيچ تصويري از خود نمی‌دهند، درگمنامي می‌ميرند و اثري از خود باقي نمي گذارند. انان روي ديگر سکه «زنان شرور» يعني ملکه‌ها و زن ديو هستند. هردو گروه، به خاموشي، حکومت شاه را با عمل کردن در محدوده شاه و قوانين خودسرانه او می‌پذيرند. اگر يکي از باکره‌ها خنجري با خود به بستر شاه می‌بُرد می‌توانستيم جسارت او را تحسين کنيم، اما چه شاه کُشته می‌شد و يا نمی‌شد، نوع رابطه عوض نمی‌شد. او نيز چون شاه کوشيده بود تا به آسانترين و سريع ترين راه ممکن حريف را از ميان ببرد يعني به شيوه نابود کردن رو می‌آورد که هم قاتل و هم قرباني، هر دو را تحقير و خوار می‌کند. انسان براي تغيير دادن رابطه اي که بر او تحميل شده، مي بايست ذهنيتي را تغيير دهد که خشونت را به گونه راه حل اختلافات موجه می‌شمارد.

از داستان آنان چنين بر می‌آيد که در برابر نيروي مطلق جز اطاعت محض و هويت خويش را از دست نهادن و يا تقلب و دروغگويي راه ديگري وجود ندارد. به نظر می‌رسد که دو ملکه از آن روي بايد تنبيه شوند که با بي وفايي خود نيروي مردانگي دو برادر را به عنوان مرد، و نيز قدرت مطلق آنان را در مقام شاه زير سؤال برده و به خطر انداخته اند. امّا زائل کردن بکارت از باکره‌گان آنچه را همسر شاه از او گرفته بود، به او باز پس نمی‌دهد. نه شاه و نه آنان از سرنوشت فجيع خود چيزي نمی‌آموزند. براي تغيير دادن وضعيت راکد بايد از آن فاصله گرفت. بايد آن را به شيوه اي متفاوت با آنچه آفريده اند، نگريست. بايد آن را با تأمل و تخيّل نگريست تا امکانات پنهان در واقعيت لايزال را پيدا و پديدار کرد. بيوفايي زنان قدرت مطلق شاه را از او نمي گيرد، بلکه تعادل او را بر هم می‌زند. زنِ اسيرِ ديو چشمان شاه را به خطاهاي خود باز نمي کند و شاه با کُشتن عروسانش نگريستن را نمی‌آموزد. اين زنان به مثابه قرباني مسئوليتي در تلاش براي تغيير دادن اوضاع برعهده نمی‌گيرند- يا دروغ می‌گويند، يا اطاعت می‌کنند و تسليم مي شوند. تنها شهرزاد است که می‌تواند با خونسردي وضعيت خود را تماشا کند و از آن فراتر برود.

شهرزاد نيز چون شاه فرصت دارد تا از طريق نگريستن به کسان ديگري که در وضعيت او قرار دارند، درخود بنگرد. اما او، برخلاف شاه که هرگز از سرنوشت مردان ديگر چيزي نمي آموزد، قادر است تا از سرنوشت زنان ديگر عبرت بگيرد. اين امر او را نه تنها از شاه، که از همه شخصيت هاي ديگر داستان متفاوت مي سازد. درست از همين روست که او تنها زني است که نه از راه منصب و مقامي که در هرم اجتماعي و جنسي دارد، بلکه از طريق ويژگي هاي شخصي اش توصيف و شناسانده مي شود. دوشاه دانا و شجاع توصيف شده اند. اما نه دانش آنان در لحظات بحراني عمرشان و در حل معضلات زندگي شان کمکي به آنان مي کند و نه کُشتن بامدادي باکره اي بي پناه و بي مدد، حتي بنا به معيارهاي آن روزگار، نيازي به شجاعت دارد. تنها شهرزاد است که متفاوت است.

اما تفاوت شهرزاد درکجاست » او در داستان دانا» و » پيش بين» توصيف مي شود. او شاعران و اديبان و سخنوران و شاهان پيشين را مي شناسد و بر احوال و اقوال آنان آگاه است. اما آنچه در اينجا اهميت دارد- همان گونه که هم در انتخاب اين صفات براي شهرزاد از سوي راوي داستان و هم در اعمال شخص شهرزاد خواهيم ديد- نوع دانايي شهرزاد است.

چرا که دانايي تنها از طريق شيوه هاي اِعمال و کاربرد آن مکشوف مي شود.»پيش بين» در لغت هم به معناي کسي است که قدرت ديدن جلوتر از خود را دارد و هم به معناي دورانديش و حازم به کار مي رود. هرچند راوي داستان اين کلمه را با توجه به ظرافت هاي معنائي آن در زبان فارسي به کار نبرده باشد، اما هردو کار برد در اين داستان جا افتاده و مناسب است. و اين نه از آن است که داستان جا براي تعبيرات مختلف بسيار دارد، بلکه از آن سبب است که معناي دوگانه اين لغت دقيقاً با شخصيت و اعمال شهرزاد مي برازد.

با دور انديشي جلوتر از خود را ديدن، يک جنبه از دانايي شهرزاد است و توانايي او در ديدن گذشته و شناخت مردماني که گذشته را ساخته اند، جنبه ديگر آن است درک گذشته و ديدن آينده به نيروهاي جادويي تخيّل نياز دارد. تخيّل شهرزاد او را تا حد به خطر افکندن جانش پيش مي راند. مي توان ادعا کرد که شهرزاد افسانه هاي خود را براي نجات جان خود مي سرايد. اين ادعا در خود داستان به جاست. هم چنين به شخصيت شهرزاد به مثابه زن نگرشي مدرن دارد. در واقع، انگيزه استفاده از حکايات براي نجات خود يا ديگران از مرگ در سنت داستان گويي شرقي معمول و مرسوم است و در قصّه هاي شهرزاد نيز بسيار رخ مي دهد و يکي از عواملي است که آنها را به قصّه چارچوب مي پيوندد. اما قصد من آن است که به اين انگيزه از زاويه اي متفاوت و ادبي تر بنگرم و به اين منظور بحث خود را براساس عناصر داستاني خود قصّه به کار رفته اند، قرار خواهم داد.

سه سال تمام شاه هر بامداد دختري را کُشته است. مردمان نوميدانه دختران خودرا برداشته و از شهر گريخته اند. جز دختران وزير هيچ باکره اي در شهر نمانده است. شاه به وزير فرمان مي دهد تا باکره مناسبي براي او بيابد. در داستان هيچ اشاره اي نيست که نشان دهد دختران وزير که در ميان زنان شهر ممتازترين موقعيت را دارند، درخطر آن باشند که به عنوان عروس شاه برگزيده شوند. هنگامي که وزير از جست و جوي خود نوميد مي شود، نگران و بيمناک برجان خود به خانه مي آيد. شهرزاد که سبب اندوه پدر را در مي يابد، به او اندرز مي دهد که نگران نباشد و خاطر آسوده بدارد و از پدر مي خواهد تا او را به عقد شاه درآورد: مي خواهد بکوشد جان دختران مردم را از اين ورطه بلا نجات دهد. پدر شهرزاد براي منصرف کردن او از اين تصميم خطرناک داستاني نقل مي کند و بيمناک است که آنچه بر سر همسر دهقان در داستان آمده بر شهرزاد نيز روي دهد.

داستان وزير در باره دهقان ثروتمندي است که زبان حيوانات را مي داند. اين رازي است که اگر آشکار شود دهقان جان خود را از دست خواهد داد. روزي همسر دهقان از سرکنجکاوي برآن مي شود تا از راز دهقان آگاه شود. به اين منظور قهر و اخم پيشه مي کند و از حرف زدن با دهقان خودداري مي کند. حتي گفتن اينکه آشکار شدن راز به قيمت جان دهقان پايان خواهد گرفت نيز در او اثر نمي کند. سر انجام دهقان برآن مي شود که راز خود را فاش کند و بميرد. زماني که مرگ خود را تدارک مي بيند به گفت و گوي سگ و خروس خود گوش مي دهد. خروس لاف از آن مي زند که مي تواند از پس اداره پنجاه زن خود برآيد حال آنکه ارباب او بلد نيست که با کتک زدن تنها زنش عقل را به سر او بياورد. دهقان پند خروس خردمند را به گوش مي گيرد و زنش را به باد کتک مي گيرد تا آنکه زن قسم مي خورد که ديگر هرگز قصد دانستن راز شوهر را نکند.

معمولاً در پايان اين گونه حکايات، شنونده پند اخلاقي مستقر در داستان را مي گيرد و بنا بر آن رفتار مي کند. نتيجه اخلاقي وزير از اين حکايت آن است که زناني که در کار مردان دخالت کنند بد مي بينند. اما شهرزاد شنونده اي معمولي نيست. همان گونه که بعداً نيز داستان گويي معمولي نخواهد بود. او از اين داستان نتيجه اي مخالف آنچه پدر مي خواست به او بياموزد، مي گيرد. زن بدبخت و احمق دهقان نمايشي کاريکاتوروار از همه زناني است که در داستانِ چارچوب آمده اند. زن دهقان نيز چون دو ملکه از شوهر خود نافرماني مي کند، و مانند باکره گان بي پناه تنها از طريق قهر بدني کنترل پذير است. شهرزاد، به همان گونه که از واقعيت مي آموزد، در افسانه نيز آنچه را که از چشم ديگران پوشيده است، مي خواند و مي بيند. در مي يابد که براي رسيدن به مقصود، نبايد چون ديگران باشد- به خصوص نبايد مانند زن دهقان يا باکره گان قرباني باشد. براي نجات حکومت شاه، بايد جان خود را به خطر اندازد، اما نبايد آن را تسليم کند.

شهرزاد واقعيت خود را، نه چون شاه از طريق قهر بدني، بلکه از راه تخيّل و تأمل تحقق مي بخشد. شجاعت او در به خطر افکندن جان خود تنها جنبه جسماني و مادي ندارد، از بُعدي معنوي و روحي نيز برخوردار است. آنچه او را از ديگر شخصيت هاي داستان متفاوت مي سازد، شيوه رويارويي او با معضلي است که زندگي عده زيادي به آن بستگي دارد. دانش تخيلي شهرزاد به او قدرت مي بخشد تا با اين معضل به شيوه اي سخت نامعمول روبرو شود- همچون معمايي که بايد حل شود. در واقع، بسياري از بهترين داستان هاي هزار و يکشب برگرد معما يا معضلي شکل گرفته اند که حل آنها براي شخصيت ها به مسأله مرگوزندگي تبديل مي شود. به نظر من علت اصلي که اين قصّه هاي قديمي امروز هم مي توانند در ما علاقه و هيجان برانگيزند، همين است، و نيز، اين يکي از دلايلي است که شهرزاد را در چشم خواننده مدرن چنين امروزي نشان مي دهد. اما اين کيفيت چگونه قرن ها پس از آنکه به صورت بخش فنا ناپذيري از واقعيت شهرزاد درآمد، او را به ما پيوند مي زند؟

در پايان قرن بيستم، و پس از اين همه داستان ها که گفته اند و خوانده ايم، از خود مي پرسم که شهرزاد چه نوع ديگري از ذهنيت و چه نوع ديگري از شيوه داستان نويسي را به ياد من مي آورد. و شگفتا که او مرا به ياد نوع شخصيتي مي اندازد که در داستان سرايي شرقي بديلي ندارد: شخصيت کارآگاه. شهرزاد مرا به ياد همتاي مؤنّث وجاوداني شِرلاک هُمز مي اندازد. آنچه اين دو شخصيت به ظاهر بسيار ناهمانند را که به دو زمانه و دو قلمرو و دو جنس متفاوت تعلق دارند به هم مربوط مي کند، ذهنيت آن دو است.

شِرلاک موفق مي شود زيرا به جنايت به گونه معمّا مي نگرد، با فاصله عاطفي، با تخيّل، باتفکّرمنظّم با آن روبرو مي شود ومسئله غامض و معمّايي را از محيط آن جدا مي کند و به دنياي شخصي خود مي برد. ذهنيت او، در اساس، ذهنيت هنرمنداست. بارها خود را به گونه هنرمند معرفي مي کند و ترفندهاي حرفه خود راشگردهاي هنري مي خواند و يا باواژگان رمان نويس از آنها ياد مي کند. که اين امر البته از سوي خالق آن، کونان دويل، به صورتي ناآگاهانه انجام نگرفته است. کونان دويل به کارآگاه خود به گونه نوعي هنرمند مي نگريست وحتّي براي اوشجره نامه اي هنري ساخته بود. (مثلاً در مترجم يوناني شرلاک هُمز مي گويد که مادر بزرگش خواهر «ورنه» بوده است و: «وقتي که هنر درخون انسان باشد، مي تواند به عجيب ترين شکل ها درآيد.»

نکته مشترک شرلاکو شهرزاد آن است که هردو به اين معني هنرمندند: هردو با واقعيت ازطريق تخيّل روبرو مي شوند، کارخودرا به خاطر نفس آن انجام مي دهند، بلند پروازند، بسياربلندپروازتر از آنکه تنها سر خود را به سلامت به دربرند يا شهرت و ثروت گرد آورند. پيام آنان اين است که تنها راه تسلط برهرج ومرج و پريشاني که ما را فرا گرفته است، تنها راه رهايي از رنج و درد و خشونتي که از کنترل ما بيرون است، آفرينش امکانات ديگر از طريق فاصله گيري وتخيّل و از طريق فراتر رفتن از محدوديت هاي موجود و به ظاهر غلبه ناپذير است. شهرزاد و شرلاک آنجا که ديگران شکست مي خورند، پيروز مي شوندچرا که آنان هنرمنداني هستند که هنر را به خاطر هنر به کار مي برند. در توضيح و توجيه بيشتر اين همساني ميان شرلاک و شهرزاد لازم است بارديگر به يک جنبه کليدي در قصّه گويي شهرزاد اشاره کنم. چرا که آنچه را من نيروي تخيل شهرزاد مي نامم معمولاً «مکر» شهرزاد ناميده اند. از يک سو مي توان استدلال کرد که ضعيفان، براي بقاي خويش راهي جز دست زدن به مکر وخدعه ندارند و از آنجا که با زنان همواره به گونه جنس «ضعيف تر» رفتار شده، مکر و حيله به طبيعت ثانوي آنان تبديل شده است. از سوي ديگر نيز مي توان استدلال کرد که زنان طبيعتاً گمراه و گناه آلودند و بنابراين برحسب ديدگاه ها يا پيشداوري هاي هرکس مي توان از شهرزاد در به کار بردن خدعه و مکر دفاع کرد يا او را محکوم ساخت.

چه در داستان و چه در واقعيت، معمولاً معمولي ترين آدم ها براي پيشبرد هدف هاي خود به حيله و مکر دست مي يازند. اما هنرمندي شهرزاد درآن است که به مفاهيم قديمي معاني و امکانات نو مي بخشد. در داستان هاي او بسياري از زنان و مردان براي دفاع از خود يا نجات خود به حيله دست مي زنند. اما استفاده آنان از مکر و حيله به گونه اي است که جادوگران در داستان هاي پريان عصا يا جاروي جادويي خود را به کار مي برند. مکر و حيله واقعيت را، و شايد آنچه را عموماً حقيقت مي خوانيم، وارون و کژ و مژ مي سازد. اما نوع مکري که شهرزاد با موفقيت به کار مي برد از نوع هنر يک رمان نويس خوب است. او فريب را تنها نه به منظور آفريدن توهم واقعيت، بلکه براي به دست دادن حقيقتي پنهاني، بصيرتي پنهاني به کار مي برد. اين درون بيني ها به ما کمک مي کند تا معماها و معضلات خود را در زندگي واقعي حل و فصل کنيم. واقعيت موهوم، در آثار داستاني راه حل مستقيمي براي معماهاي ما به دست نمي دهد. اما درون بيني هايي که از آنها به دست مي آوريم ما را قادر مي سازند تا تلقي هايمان را تغيير دهيم و به زندگي با نگاهي تازه و ديگرگونه بنگريم. درنهايت، در برابر اين چشم اندازها و امکانات تازه براي انديشيدن و حس کردن و عمل کردن ديگر نمي توانيم مانند گذشته عمل کنيم. از طريق آنها جان هايمان از بند رها مي شوند، دل هايمان به نور درون روشن و برافروخته مي شوند و تخيّلمان ما را آزاد مي سازد.

شهرزاد با قصّه هايش تنها جان خود را نمي خرد. اوشاه را هم تغيير مي دهد، به او ديدگاه متفاوتي از خودش و از واقعيت عرضه مي کند، او را به اعتماد، به اميد و به زندگي بر مي گرداند و بدين سان خود و او را آزاد مي سازد. نکته جالب اين که آنچه در شرلاک «نبوغ» وصف شده، در شهرزاد «مکر» خوانده مي شود. انتساب «مکر» به نبوغ شهرزاد از وجود جامعه اي استبدادي حکايت مي کند که موجوديت آن وابسته به حفظ هرم قدرت است و براي اين کار بايد قوي ترين نيروهاي سرنگون سازِ خود را خوار و خفيف سازد. همچنين هنگامي که به ياد آوريم چگونه زني «ضعيف»، بازيرکي و فراستي که درردّ شرکت در بازي سلطاني مستبد از خود نشان مي دهد، کارستاني مي کند که زورمندترين مردان حتّي خواب آن را از راه توسّل به زور نمي بينند، درهاي امکاناتي تازه را به روي خود گشاده مي بينيم.

اکنون وقت آن است تا به سراغ شاه برويم که شب همه شب به قصّه ها گوش مي دهد و در تار و پود آنها گرفتارتر مي شود و در عين حال منتظر بامداد است تا طبق معمول کار خودرا انجام دهد. گويي از تغييراتي که در او رخ مي دهد بي خبر است.
روزها، شاه تنها يک قلمرو مي شناسد، قلمروي زشت و خام دست زور و قهر را. او به نيروهاي مختلفي که درجهان خصوصي اش وجود دارد آگاهي ندارد. نمي داند چگونه شب هاي خصوصي اش را به روزهاي عمومي اش مربوط کند. نسبت به زنانش هيچ گونه کنجکاوي ندارد. در مقام کسي که در همه موارد آخرين حرف را مي زند، جستجوگر نيست، مردم را به گونه افراد نمي بيند، حرف هاشان را نمي شنود. امّا داستان هاي شهرزاد به او مي آموزند که به جاي کلي بيني و تصميم بخشي، جهان را به گونه مجموعه اي از افراد متفاوت، از زناني که خيانت مي کنند، زناني که وفا دارند و زناني که به آنها خيانت مي شود، بنگرد. کنجکاوي و شوق او به دانستن آنچه بعد رخ مي دهد او را وا مي دارد تا قضاوت سريع و حکم بي فکرانه اي را که در زندگي واقعي کرده است، به تعويق اندازد. پيش از شنيدن داستان ها، کنجکاوي او تخيلي نبود. خودمدارانه بود و توسط ديد محدود او بسته و مسدود بود. داستان ها به او مي آموزند که از خود به درآيد و به سرنوشت ديگران علاقمند شود. شايد از همه مهم تر آن است که شاه مي آموزد به رابطه ميان زندگي عمومي و خصوصي خود پي ببرد. از اين طريق رابطه او با زنان تغيير مي يابد. آنچه تنها از سر کنجکاوي و سلطه جويي جنسي بود، اکنون با کنجکاوي فکري و تخيلي درمي آميزد. زماني که عمل جسمانيِ جنسي با رابطه عاطفي و ذهني همراه مي شود، عشق پديد مي آيد و شاه شفا مي يابد.

در واقع شاه به دو سفر متفاوت دست مي زند: سفري که درآغاز داستان روي مي دهد و درآن او و برادرش در دشت و دمن سرگردانند و با زن جوان ديو ملاقات مي کنند. در اينجا واقعيت است که به صورت وهم و پندار ظاهر مي شود، که شاه را مي فريبد و او را به باور کردن حقايق کاذب، يا نيم حقيقت ها وامي دارد. به اين باور که: همه زنان طبعاً خائن و بي وفايند. در سفر دوم، شهرزاد او را به راه مي آورد و از دنياي تنگش به دنيايي ديگر، به دنياي داستان مي برد. در اينجاست که چشم دروني اش، چشم تخيّلش، او را به مرواريد پنهان حقيقت رهنمون مي گردد.

در اين مرحله مي بينيم که چگونه رابطه شهرزاد و شاه معکوس مي شود و اين جا به جايي چه کنايه آميز است. هنگامي که شهرزاد عروس شاه مي شود، شاه، بکارت او را نيز چون ديگر عروسان مي زدايد. شهرزاد مي گذارد تا شاه او را «تصرف» کند. اما از آن پس، شهرزاد است که با بافتن داستان هايش به گرد يک هزار و يک شب که شاه حکومت وحشت خود را با کُشتن دختران جوان مي گسترد، شاه را تصرف مي کند. او شاه را به جهاني مي برد که با حکومت و احکام وي بيگانه است، که درآن شاه چنان شيفته داستان هاي شهرزاد مي شود که شهرزاد مي تواند بر او فرمان براند، به او بياموزد که پيش از آنکه دوباره حاکم بر سرنوشت خود شود، چگونه زيردست باشد. کاملاً منطقي است که رابطه شاه با شهرزاد تنها رابطه اي باشد که ميوه هاي واقعي از آن به بار مي آيد. سه فرزند پسر. آري، توانايي جنسي، جز برتري جسمي بر جنس مخالف، به بسا چيزهاي ديگر نياز دارد.

شاه از طريق شهرزاد مي آموزد که به زندگي و به سرگذشت ها به نوعي ديگر بنگرد. پيش از آن، شاه به صحنه هاي خيانت و بي وفايي چون طرفي ذينفع و درگير مي نگريست. اما اکنون او به داستان ها به خاطرلذت ناب شنيدن، گوش مي دهد. يعني که در داستان ها به گونه شنونده اي بي نظر شرکت مي کند و به خاطر اين گونه شرکت کردن پاداش مي بيند، همان گونه که شهرزاد از طريق شفا يافتن شاه پاداش مي بيند. هردو، هنگامي که خود را از هدف هاي تنگ و شخصي خود جدا مي کنند، به نتيجه مي رسند.

اکنون به پايان داستان نزديک مي شويم. بنا به سنت داستان هاي شهرزاد وقت آن است که به جست و جوي پند و پيام اخلاقي داستان برآئيم. پس بار ديگر داستان را، و اين بار در پرتو پيام آن، مرور کنيم: موقعيت شهريار درجامعه، اعمال او را محدود مي کند. او درمقام شاه فرمان رواي مطلق سرزمين است. اين امر او را برمرگ و زندگي خصوصي و بيروني زيردستانش حاکم مي گرداند. شاه در مقام دستگاه حاکم نيازي به شناسايي و تفاوت گذاري ميان زيردستانش ندارد. در روابط خود ناگزير از پذيرش و رويارويي با نسبيت و ابهام نيست. با اين همه، نکته طنز آميز و جالب آنست که اين احساسات خصوصي شاه است که او را به سوي عمل بسيار عمومي و بيرونيِ کشتنِ همه زناني که وارد رابطه خصوصي با او مي شوند، هدايت مي کند. هم چنين، به نظر مي رسد که نقش عمومي شهريار به عنوان سلطان مطلق العنان، حکومت او را در حوزه خصوصي زندگي اش تضمين خواهد کرد، و به نظر مي رسد که زندگي خصوصي او بسيار کم اهميت تر از زندگي عمومي اوست. اما چنين نيست. برعکس، از بي وفايي يک زن تعادل شاه برهم مي خورد و خِرد زني ديگر از نو به او تعادل مي بخشد. سرانجام اينکه، معضل او براثر تهديدي از بيرون و از سوي دشمني سياسي به وجود نيامده است. بلکه از درون ديوارهاي به ظاهر امن کاخ او سرچشمه گرفته است. وابستگي متقابل فضاهاي خصوصي و عمومي در داستان به گونه استعاره اي از معضل ترين و دشوارترين روابط در هرجامعه- يعني رابطه بين زن و مرد، رابطه بين اربابان قدرت و زيردستان آنها در مي آيد.

اين خط فکري ما را به آغاز اين نوشته و به سؤالي باز مي رساند که من و دانشجويانم طرح کرديم: هنگامي که واقعيت چون دامي به نظر مي رسد، هنگامي که جامعه هيچ فضاي عمومي و خصوصي را ارائه نمي کند که افراد بتوانند درآن آزادانه زندگي خود را به دست گرفته و به آن شکل دهند، چه بايد کرد؟ يک پاسخ را مي توان از شهرزاد شنيد: تحقق بسياري از حقوق ما در واقعيت، به آفريدن آن حقوق توسط خود ما، به آفريدن فضاهاي آزاد در تخيّلمان و به شجاعت ما در مبارزه براي کسب اين حقوق و فضاها بستگي دارد. و اين کار آساني نيست. آسان تر آن است که مسئوليت ها را رها کنيم و به قرباني بدل شويم، خودمان را از دايره عمل و درنتيجه ملامت شنوي بيرون قرار دهيم و به اين سان دورها را تسلسل بخشيم.

برماست که انتخاب کنيم: مانند آن صدها باکره بي نامِ بي چهره باشيم که چشيده شويم بي آنکه خود بچشيم و از جهان برويم بي آنکه از خود نشاني بگذاريم. يا مانند شهرزاد در گوشه هاي نامنتظر واقعيت در کمين و انتظار فرصت باشيم، زندگي را جهتي ديگر بخشيم، قدرت را سرنگون سازيم، روابط را از نو نامگذاري کنيم، جاوداني شويم، با قصد قبلي مرتکب عمل شويم، و اين «پيام» شهرزاد است.

قصّه ما به سر رسيده است. ازاين پس ديگر همه چيز به خوبي و خوشي خواهد گذشت. اما هنوز نکته ديگري باقي است: مي گويند پس از آنکه شهرزاد به داستان سرايي خود پايان داد از نو از صحنه بيرون رانده شد، زيرا اين شاه بود که امر داد تا داستان هاي او به تحرير درآيند. در نظر من اين امر همان قدر بي اهميت است که اين واقعيت که به احتمال زياد خالق و راوي داستان هاي هزار و يکشب مرد بوده است.

در اين صورت چهره و تصوير شهرزاد حتي لايق تر و قدرتمندتر مي شود و امتياز ديگري به قدرت و جادوي تخيّل مي دهد: خوش آن مردي که جرأت و شجاعت به تخيّل درآوردن چنين زني را داشته است. و خوشا شهرزاد که چنان شاهي را آن گونه جزئي از وجود خود مي کند که مشتاق ثبت وضبط داستان هايش شود. شاه بدين سان براي هميشه به کار هنري شهرزاد بدل شده است، و ما همواره او را آن گونه که شهرزاد آفريده است، خواهيم ديد. اکنون بايد به داستان چارچوبي خود در اينجا و اکنون، در قلمروي ديگر، در واقعيتي ديگر و با معضلي به ظاهر متفاوت باز گردم. من دريافته ام که اين واقعيت معمّايي است که زندگي من و زندگي دانشجويانم و زندگي بسياري ديگر به حل آن بستگي دارد. امّا، به هرحال قصّه اين واقعيت و اين معمّا هنوز به سر نرسيده است و تا زماني که نتوانيم به مدد تخيّل و تفکّر براي آن پاياني شايسته خلق کنيم ادامه خواهد داشت.

 

ایران نامه، آوریل ۲۰۰۵
سال پانزدهم، شماره ۳

Advertisements
دسته‌ها:نقد ادبی