بایگانی

Archive for the ‘داستان خارجی’ Category

غراب: ادگار آلن پو – احمد میرعلایی

20 ژانویه 2013 بیان دیدگاه

 

 ادگار آلن پو

ادگار آلن پو


 

 

 

 

 

نیمه‌شبی دلگیر، که من خسته و خراب،

غرق مطالعه‌ی مجلدی عجیب و غریب بودم از دانش از یادرفته،

در میان سرتکان دادن‌ها، و گاه به خواب‌رفتن‌ها، ناگهان انگشتی به در خورد،
گویی رپ‌رپه‌ای بود، رپ‌رپه‌ای نرم که کسی بر در اتاقم می‌زد
زیر لب گفتم:« میهمانی آمده است، و بر در اتاقم انگشت می‌زندـ
همین و نه چیزی دیگر.»

آه، خوب به یاد دارم که شبی زمستانی و دیجور بود،
و هر نیم‌سوز پا به مرگ شبح خود را بر کف اتاق می‌تنید.
مشتاقانه آرزومند روز بودم؛- به عبث تلاش کرده بودم
تا از کتاب‌هایم درمانی وام کنم برای درد و غمم- غم از دست‌دادن لنور-
دوشیزه‌ای بی‌مثال و تابنده که فرشتگانش لنور نام داده‌اند.
و این‌جا نامی از او نمانده دیگر.

و خش خش محزون و ابریشمین هر پرده‌ی عنابی
دلم را به تپش می‌انداخت- وجودم را از هراس‌هایی وهم‌آلود می‌آکند؛
هراس‌هایی که پیش از این هرگز نداشتم، چنان‌که اکنون، برای‌آرام کردن دل،
ایستادم و بر خود تکرار کردم که:« میهمانی است که بر در اتاق من اذن دخول می‌طلبد-
میهمانی سرزده که بر در اتاق من اذن دخول می‌طلبد-
همین و نه چیزی دیگر.»

حال دل قوی داشتم؛ دیگر تردید نکردم،
گفتم:« حضرت‌ آقا، یا سرکار خانم، من به راستی پوزش می طلبم
حقیقت آنست که خواب مرا درگرفته بود، و شما چنان آهسته بر در زدید،
و چنان آهسته انگشت به در زدید، انگشت بر در اتاقم زدید،
که مطمئن نیستم آن را شنیده باشم.»- در این جا در را چارتاق کردم؛-
ظلمت بود آن‌جا و نه چیزی دیگر.

ژرف به درون آن ظلمت نگریستم، مدت‌ها آن‌جا دودل ایستاده بودم، می‌ترسیدم،
تردید داشتم، رویاهایی می‌دیدم که هیچ تنابنده‌ای جرأت نکرده بود ببیند؛
اما سکوت بی‌خدشه بود، و ظلمت هیچ نشانه‌ای به دست نمی‌داد؛
و تنها واژه‌ای که شنیده‌ می‌شد واژه‌ی نجوایی« لنور!» بود،
این‌ را به نجوا گفتم، و هیچ پژواکی در پاسخ زمزمه نکرد:«‌لنور!»
صرفاً همین و نه چیزی دیگر.

آن‌گاه به درون اتاق رو کردم؛ تمامی روحم در درونم می‌سوخت،
به‌زودی باز دق‌البابی اندک بلندتر از پیش شنیدم.
گفتم:« حتماً، مسلماً چیزی نشسته است بر شبکه‌ی پنجره‌ی اتاقم؛
پس، بگذار ببینم این وبال چیست، و این راز بگشایم-
بگذار لحظه‌ای دلم آرام گیرد و این راز بگشایم؛-
گمانم باد باشد و نه چیزی دیگر!»

در این‌جا کرکره را چارتاق کردم، آنک، نازان و با پرپرزدن‌های بسیار،
غرابی غریب از روزگارانِ متبرکِ گذشته پا به درون گذاشت
نه کوچک ترین حرمتی گذاشت- نه لحظه‌ای درنگ کرد یا فروماند،
بلکه با کّر و فّرِ امیری یا امیربانویی بالای در اتاقم نشست –
فراز نیم‌تنه‌ی پالاس درست بالای درِ اتاقم
جا خوش کرد، و نشست، و نه چیزی دیگر.

آن‌گاه این پرنده‌ی آبنوسی به توهم حزن‌‌آلود من رنگِ خنده زد،
با هیئت رسمی و جدّی که به خود گرفته بود،
گفتم:« هرچند کاکُلت بریده و تراشیده‌اند هیچ به دل هراس راه نداده‌ای،
همان غرابِ شوم و باستانیِ سرگردان بر ساحل شب‌گرفته‌ای-
مرا بگوی که بر ساحل دوزخی شب نام جلیلت چیست؟»
نعیق زد غراب- « نه دیگر»

چه شگفت‌‌زده شدم که این مرغ ناهنگام چنین راحت حرف می‌شنود
هرچند پاسخش نه چندان معنایی داشت- و نه ربطی؛
زیرا چاره نیست بپذیریم که هیچ انسان زنده‌ای
تاکنون از این نعمت برخوردار نبوده که پرنده‌ای را بالای در اتاقش ببیند-
پرنده یا جانوری فراز تندیس نیم‌تنه‌ی بالای در اتاقش
با چنین نامی چون « نه دیگر»

اما غراب تنها، نشسته بر نیم‌تنه‌ی بی‌رنگ فقط آن یک کلمه را
ادا می‌کرد، چنان که گویی جانش را در آن تک‌واژه می‌ریخت.
چیزی از این بیش ادا نکرد- بال از بال تکان نداد-
تا من آهسته زیر لب گفتم:« یاران دیگر پیش از این پرکشیده‌اند-
او نیز فردا ترک‌مان می‌گوید، چنان که آمال من پیش از این پرکشیده‌اند.»
نعیق زد غراب، « نه دیگر»

شگفت‌زده از شکستِ سکوت با پاسخی چنین مناسب،
گفتم:« بی‌شک، آن‌چه او می‌گوید سر تا تهِ ذخیره‌ی واژگانی اوست،
فراگرفته از استادی ناشاد که سرنوشت غدّار
او را پی کرده و تندتر هی کرده- چنان‌که چون امید را فراخوانده،
یأس جان‌گزا بر او آغوش گشوده، به جای امید شیرینی که جرأت کرده و فراخوانده –
با آن پاسخ غم‌بار « نه دیگر»

اما غراب به تمامی روح غم‌زده ام رنگِ لبخند می‌زد،
کرسی تشک‌داری را یک‌راست برابر پرنده کشیدم، و تندیس و در؛
آن‌گاه فرورفته در آن باتلاق مخملین، خود را سرگرمِ
پیوند‌زدن خیالی به خیالی کردم، فکر می‌کردم این مرغ بدشگونِ کهن-
این مرغِ نحس، ناقواره، ناساز، ناهنگام، نکبتی و کهن
چه منظوری دارد از نعیقِ « نه دیگر»

این‌را به گمانه‌زنی نشستم، اما کلامی برلب نیاوردم
خطاب به مرغی که چشمان آتشینش اکنون تا ته سینه‌ی مرا می‌سوزاند؛
نشستم تا در این زمینه و موارد دیگر به حدس و گمان بپردازم، و سرم را به‌راحتی تکیه دادم
بر بالش رویه‌ی مخملی که نور چراغ را فروبلعیده بود،
اما کدام روکش مخملی‌ِ بنفش‌رنگ و غرقه در نور چراغی
زیر سر اوست، آه، نه دیگر!

آن‌گاه، چنان پنداشتم که هوا فشرده‌تر می‌شود، عطرآگین از بخوردانی ناپیدا
تاب خوران به دست فرشتگانی که صدای پایِ نرمشان بر کف نمدپوش می‌آمد
فریاد زدم: « بیچاره، خدایت بر تو رحم آورده- به دست این فرشتگان
بر تو راحت فرستاده- رهایی و درمانِ خاطرات تو از لنور!
بگذار سیر از این معجون بنوشم و این لنورِ از دست‌رفته را فراموش کنم!»
نعیق زد غراب:« نه دیگر»

گفتم: « ای پیام آور، ای عامل شر!- که اگر پرنده یا شیطان، باز پیام‌آوری!-
چه شیطان تو را فرستاده باشد، چه توفان تو را بر این کرانه انداخته باشد،
سرگشته، اما با همه این احوال بی‌باک، بر این کرانه‌ی کویری جادوزده-
در این خانه‌ی دهشت‌زده- راستش را به من بگو، به تو التماس می‌کنم-
آیا- آیا در وادی اردن مرهمی هست؟- به من بگو، به تو التماس می‌کنم!»
نعیق زد غراب« نه دیگر»

گفتم: « ای پیامبر! ای عامل شر!- که پرنده یا شیطان، باز پیامبری!-
سوگند به آسمانی که بر سر ما آسمانه می‌زند- به خدایی که هر دو می‌پرستیم
به این جان گران‌بار از رنج بگو که آیا در دوردست باغ عدن،
به دوشیزه ای قدسی که فرشتگانش لنور می‌خوانند می‌رسد-
به دوشیزه ای بی مثال و تابنده که فرشتگانش لنور می نامند.»
نعیق زد غراب« نه دیگر»

از جا جسته، جیغ زدم:« پرنده یا دیو، بگذار این کلمه کلید جدایی ما باشد!
به درون طوفان و به کرانه‌ی دوزخی شب بازگرد!
هیچ پرِ سیاهی را به نشانه‌ی دروغی که روحت گفته به جا نگذار!
تنهایی مرا بی خدشه باقی بگذار- از تندیسِ بالای درم برخیز!
نوکت را از میان قلبم بیرون‌ کش، و کالبدت را از بالای درم بردار!»
نعیق زد غراب« نه دیگر»

و غراب، بی‌تکانِ پر، هنوز نشسته است، هنوز نشسته است،
بر تندیس‌ بی‌رنگ پالاس درست بالای کتیبه‌ی اتاقم؛
و چشمانش یک سره گویی از آن دیوی است که رویا می‌بیند،
و پرتو چراغ بالای سرش سایه‌ی او را بر زمین می‌اندازد؛
و می‌شود آیا که روح من از آن سایه‌ی جاری بر زمین
روزی جدا شود- نه دیگر!

۱۸۴۵
برگرفته: فصل‌نامه‌ی زنده رود، شماره ۱۲ و ۱۳، زمستان ۱۳۷۴

 

دسته‌ها:داستان خارجی برچسب‌ها:

شکنجه‌ی سال نو- آنتوان چخوف

25 دسامبر 2010 ۱ دیدگاه

( چند کلمه‌ای از جدیدترین شکل تفتیش عقاید)

    شما فراک تنتان می‌کنید، نشان «استانیسلاو» -البته اگر چنین نشانی داشته باشید- به گردن می‌آویزید، چند قطره عطر روی دستمال جیبیتان می‌چکانید، سیبلتان را با بطری‌بازکن می‌تابانید و این همه را آن‌قدر سریع و چنان خشم‌آلود انجام می‌دهید که انگار فراک را نه بر تن خود که برتن کین‌توز‌ترین دشمنتان می‌پوشانید. و در‌ همان حال، زیر لب غرولند می‌کنید:
    -مرده شور این زندگی را ببرد! نه در روزهای عادی راحتم می‌گذارند، نه در ایام عید! سر پیری از بام تا شام سگ‌دو می‌زنم! صد رحمت به پستچی‌ها!
    همسرتان «وروشکا» که با اجازهٔ شما می‌خواهم او را «شریک زندگی»تان بنامم کنار شما ایستاده است و یک‌بند ور می‌زند:
    – آقارو! می‌گوید: «عید دیدنی نمی‌روم!» آخر این هم شد حرف؟ قبول دارم که عید دیدنی، رسمی بی‌معنی و ابلهانه است، قبول دارم که انسان نباید مرتکب حماقت‌هایی از این دست شود ولی اگر جرأت کنی و از دید و بازدید منصرف شوی، از تو جدا می‌شوم… از خانه‌ات می‌روم… برای همیشه! اصلاً می‌میرم! آخر مگر ما چندتا عمو داریم؟ فقط یکی.. و تو زورت می‌آید که سال نو را به او تبریک بگویی! یا خواهرزاده‌ام لنوچکا را بگو که آن همه دوستمان دارد و تو… آدم بی‌شرم، نمی‌خواهی این افتخار را به او بدهی که به دیدنش بروی! فیودور نیکولایویچ به تو پول قرض داده، برادرم پیتا، ما را دوست دارد، ایوان آندره‌ییچ تو را سر کار گذاشته و تو!… تو این چیز‌ها را درک و احساس نمی‌کنی! خدای من، راستی که موجود بدبختی هستم! راستش را بخواهی تو آدم خیلی احمقی هستی! تو به یک زن دیوصفت احتیاج داری تا دم به ساعت روزگارت را سیاه کند نه به زن محجوبی مثل من، بله! بی… وجد… ان! از تو متنفرم! چشم ندارم ببینمت! تو باید همین حالا راه بیفتی! این هم فهرست کوتاهی که برایت تهیه کرده‌ام… باید به تک تک این‌ها سر بزنی! اگر حتی یکیشان را از قلم بندازی، صلاحت نیست به خانه برگردی!
    وروچکا نه دعوا و مرافعه می‌کند، نه با چنگ و ناخن چشم می‌درد. اما شما این همه بزرگواری‌اش را درک نمی‌کنید و هم‌چنان به غرولندتان ادامه می‌دهید. بعد از آن‌که از کار آرایشتان فارغ شدید و پالتو پوست تنتان کردید، شما را تا دم در بدرقه می‌کند و از پشت سرتان می‌گوید:
    – ظالم! بلای جان! بی‌رحم!
    از آپارتمان واقع در بولوار زوبوسکی، بیرون می‌روید و درشکه‌ای می‌گیرید و با صدایی که به آوای سلونین هنرپیشه، در لحظهٔ مرگش در نمایش‌ «دلیله» شباهت دارد می‌گویید:
    -برو لفورتور، نزدیکی‌های «پادگان سرخ»
    درشکه‌های مسکو این روز‌ها به بادگیر چرمی مجهزند اما شما قدر این نعمت را نمی‌شناسید و گمان می‌کنید که سردتان نیست… منطق همسرتان، ازدحام و شلوغی شب گذشته در بالماسکهٔ بالشوی تئا‌تر، خماری ناشی از باده گساری‌های شب عید، میل شدیدتان به افتادن و خوابیدن، سوزش معده پس از پرخوری‌های شب گذشته- همهٔ این‌ها درهم می‌آمیزد و به هرج و مرج واقعی مبدل می‌شود و حالتان را به هم می‌زند… دلتان آشوب می‌شود، درشکه‌چی هم آن‌قدر آهسته می‌راند که انگار به قتل‌گاه می‌رود…
    سیمیون استپانیچ عموی همسرتان در لفورتور منزل دارد. او در شمار مردان بسیار نیک روزگار است شما و وروشکا را دیوانه‌وار دوست می‌دارد و بعد از مرگش کلیه دارایی‌اش به شما و وروشکا می‌رسد ولی… ولی مرده شور خودش و علاقه‌اش و ارث و می‌راثش را ببرند! از بخت بلندتان درست در لحظه‌ای به خانه‌اش پا می‌گذارید که سخت سرگرم کشف اسرار و رموز دنیای سیاست است. به استقبالتان می‌آید و می‌پرسد:
    -عزیز من، جان من، هیچ می‌دانی باتنبرگ چه نقشه‌هایی در سر دارد؟ آدم فوق‌العاده‌ای است، مگر نه؟ و آلمان را بگو!!
    استپانیچ از شیفتگان شخصیت باتنبرگ است. او هم مثل هر فرد عادی روسی در بارهٔ مسائل بالکان نقطه‌نظرهای شخصی‌اش را دارد و البته اگر در ید قدرتش می‌بود این مسائل را به بهترین وجه ممکن حل می‌کرد… سپس در حالی که رندانه چشمک می‌زند ادامه می‌پرسد:
    -نه برادر، در این قضیه نه موتکورکا تقصیر دارد، نه استامبولکا! هرچه هست زیر سر انگلیسی‌هاست! خدا سه بار لعنتم کند اگر دست انگلیسی‌ها در کار نباشد!
    به ناچار حدود یک ربع ساعت به حرف‌های استپانیچ گوش دادید و حالا قصد دارید خداحافظی کنید اما او آستینتان را چنگ می‌اندازد و از شما می‌خواهد که باز هم بمانید و همهٔ حرف‌هایش را بشنوید، از کوره در می‌رود، داغ می‌کند، آب دهانش را به صورت شما می‌پاشد، انگشتش را زیر بینیتان تکان می‌دهد، تمامی سر مقالهٔ یک روزنامه را برایتان می‌خواند، از جایش می‌جهد، دوباره می‌نشیند… به حرف‌هایش گوش می‌دهید و کش آمدن دقایق طولانی را حس می‌کنید و از بیم آن‌که چرتتان بگیرد چشمانتان را فراخ می‌گشایید… آن‌قدر گیج و منگ می‌شوید که مغزتان به خارش می‌افتد… باتنبرگ و موتکورف و استامبولف و انگلستان و مصر- همهٔ این‌هاـ مانند شیطانک‌های ریز بنا می‌کند در برابر چشم‌هایتان به ورجه ورجه کردن.
    نیم ساعت می‌گذرد… نیم ساعت دیگر… اوف!
    حدود یک ونیم ساعت بعد، از منزل او خارج می‌شوید، درشکه‌ای می‌گیرید و آه کشان می‌گویید:
    – بالاخره دست از سرم برداشت! پست‌فطرت پاک کله‌پام کرده بود!
    درشکه! برو به خامونیکی! مردکهٔ لعنتی با آن بحث‌های سیاسی‌اش نزدیک بود روحم را از کالبدم بیرون بکشد.
    در خامونیکی دیدار با سرهنگ فیودور نیکولاییچ-‌ همان کسی که از پارسال ۶۰۰ روبل به او بدهکارید- در انتظار شماست. بعد از آنکه تبریک‌ها و شادباش‌هایتان را می‌شنود نگاه پر مهرش را به چشم‌هایتان می‌دوزد و می‌گوید:
    -متشکرم که به دیدنم آمدید، متشکرم عزیزم!
    من هم سال نو را متقابلا به شما تبریک عرض می‌کنم… خوشحالم، واقعا خوشحالم! مدت‌ها بود که منتظر این دیدار بودم… گمان کنم از پارسال حساب مختصری با شما دارم… فکر نمی‌کنم مبلغش زیاد باشد… البته مهم نیست، همین‌طوری گفتم… منظوری نداشتم. راستی چطور است گلویی‌تر کنیم؟
    و‌ همان موقع که شما نگاه‌تان را به زمین می‌دوزید و تته پته کنان اعلام می‌کنید والله و بالله در حال حاضر پولی که آزاد باشد در بساط ندارید و با لحنی گریه‌آلود از او تقاضای یک ماه مهلت می‌کنید، بازوانش را از هم می‌گشاید و قیافهٔ غم‌انگیزی به خود می‌گیرد و پچ پچ‌کنان می‌گوید:
    -آخر عزیز من، بنا بود این پول را شش ماهه به من پس بدهید! اگر خودم احتیاج مبرم به پول نداشتم غیرممکن بود شما را به یاد بدهیتان بندازم! عزیزم باور کنید که دارید تباهم می‌کنید… یک هفته بعد کلی سفته دارم که موعد سررسیدشان است… باید پول این سفته‌ها را پرداخت کنم ولی شما…
    خدای من! خیلی عذر می‌خواهم اما ناچارم بگویم که ن‌هایت بی‌شرمی است…
    و سرهنگ مدتی موعظه می‌خواند و پند و اندرزتان می‌دهد؛ با چهره‌ای برافروخته و خیس از عرق، از منزل او بیرون می‌روید،
    سورتمه‌ای می‌گیرید و بانگ می‌زنید:
    – ایستگاه گورودسکایا، احمق!
    لنوچکا را که خواهرزادهٔ زنتان باشد سخت آشفته حال می‌یابید. در اتاق پذیرایی آبی رنگ خانه‌اش روی کاناپه‌ای دراز کشیده است. از سردرد می‌نالد و مایعی را که معلوم نیست چه آشغالی است بو می‌کشد. چشم‌هایش نیمه‌بسته است، به طرف شما دست دراز می‌کند و آه‌کشان می‌گوید:
    -آه، شما هستید می‌شل؟… بیایید این‌جا، کنار من بنشینید…
    حدود پنج دقیقه پلک‌هایش را می‌بندد و بعد چشم‌هایش را کمی باز می‌کند و با صدایی که انگار در حال نزع است می‌پرسد:
    -میشل، آیا خوش‌بخت هستید؟
    آن‌گاه کیسه‌های زیر چشمش متورم می‌شود و قطره‌های اشک مژه‌هایش را خیس می‌کند… از جایش برمی‌خیزد و دست بر سینهٔ متلاطم خود می‌نهد و می‌گوید:
    -میشل، آخر چطور ممکن است… بین ما… همه چیز تمام شده باشد؟
    محال است گذشته‌مان به کلی فراموش شود! آه، نه!
    شما عبارات نامفهومی بر زبان می‌آورید و درمانده به پیرامونتان می‌نگرید تا مگر مفری بیابید اما در همین هنگام بازوان لنوچکا مثل مار به دور گردنتان می‌پیچد و یک لایه از پودر و کرمِ صورتش در یک چشم به هم زدن دور یقه و سینهٔ فراکتان می‌ماسد. بیچاره فراکِ بردبار و باگذشتتان!
    اشکِ چشم لنوچکا سینه‌تان را آب‌یاری می‌کند و او آه‌کشان ادامه می‌دهد:
    -میشل آخر چطور ممکن است آن لحظه‌های شیرینمان دیگر تکرار نشوند؟ آخر قسم‌هایتان چه شد، آن وعدهٔ عشق ابدیتان کجا رفت؟
    اوف! اگر دقیقه‌ای دیگر به همین منوال بگذرد خودتان را با سر توی زغال‌های گداختهٔ بخاری خواهید انداخت اما در‌ همان موقع، از بختِ بلندتان، صدای پایی به گوش می‌رسد و مردی با کلاه تاشو و چکمه‌های پنجه باریک وارد اتاق پذیرایی می‌شود… شما دیوانه‌وار از جایتان می‌جهید، دست لنوچکا را من باب خداحافظی می‌بوسید، در دلتان تازه وارد را دعا می‌کنید و مثل تیری که از کمان‌ رها شده باشد به کوچه می‌دوید و داد می‌زنید:
    -درشکه! برو به دروازه زاستاوسکایا!
    پتیا، برادر زنتان جزو آدم‌هایی است که به سنّت دید و بازدید عید اعتقاد ندارند، از این رو معمولا در ایام عید از خانه‌اش بیرون نمی‌رود. همین که شما را می‌بیند بانگ می‌زند.
    – هورا! چه عجب! و چه به موقع!
    سه بار با شما روبوسی می‌کند، به پیاله‌ای کنیاک مهمانتان می‌کند، با دو دخترخانم نا‌شناسی که پشت تیغهٔ اتاقش نشسته‌اند و زیر لب می‌خندند آشنایتان می‌کند؛ از این سر تا آن سر اتاق شلنگ تخته می‌اندازد و جست و خیز می‌کند، آن‌گاه قیافهٔ جدی به خود می‌گیرد و شما را به گوشه‌ای می‌کشد و می‌گوید:
    -بدجوری گرفتار شده‌ام برادر… پیش از عید کلی ول‌خرجی کردم و حالا یک آس و پاس شده‌ام… امید فقط به همت توست… اگر ۲۵ روبل به من قرض بدهی مثل آن خواهد بود که سرم را بی‌چاقو بریده باشی… تا جمعهٔ آینده هم پس می‌دهم…
    شما بنا می‌کنید به قسم خوردن:
    -باورکن پتیا، ندارم… به خدا که جیب من هم خالی است!
    -بس کن برادر! این قدر پست نباش!
    -ولی باورکن..
    -آقاجان بی‌رودربایستی بگو که داری ولی نمی‌خواهی بدهی، والسلام!
    پتیا دل‌خور می‌شود، شما را «حق ن‌شناس» می‌نامد و تهدید می‌کند که پته‌تان را نزد وروچکا روی آب بندازد… پنج روبل به او می‌دهید اما رضایت نمی‌دهد… پنج روبل دیگر از شما می‌گیرد و شما را مرخص می‌کند به شرط آن‌که صبح روز بعد، پانزده روبل دیگر برایش بفرستید.
    -درشکه! دروازه کالوژسکایا
    دیاتلف پدر تعمیدی فرزندتان که کارمند دولت است در حوالی دروازه کالوژسکایا سکونت دارد. تا شما را می‌بیند بغلتان می‌کند و شما را یک راست به طرف می‌زی پر از مزه‌های گوناگون می‌کشاند یک لیوان پر از عرق کاسنی به دستتان می‌دهد و عربده می‌کشد:
    -اصلا حرفش را نزن! تو حق نداری دست مرا رد کنی! می‌رنجم، تا دم مرگم می‌رنجم! تا این لیوان را نخوری نمی‌گذارم از این‌جا بروی! سریوژکا! پاشو در را قفل کن!
    چاره ندارید. مشروب را بر خلاف می‌لتان سر می‌کشید.
    پدر تعمیدی سر ذوق می‌آید و می‌گوید:
    -ممنونم! حالا که این‌قدر معرفت داری باید یک گیلاس دیگر هم بزنیم…
    اصلا حرفش را نزن! می‌رنجم! نمی‌گذارم از این‌جا بیرون بروی.
    به ناچار لیوان دوم را هم سر می‌کشید.
    پدر تعمیدی تحسینتان می‌کند:
    -ممنونتم دوست عزیز! به خاطر این‌که یاد من بودی باید یک گیلاس دیگر هم بزنیم.
    و قس علیهذا… مشروبی که در خدمت پدر تعمیدی فرزندتان می‌نوشید جان تازه‌ای در کالبدتان می‌دمد به طوری که در عید دیدنی بعدیتان یعنی در محلهٔ سوکولنیتسکایا، کلفت‌خانم را به جای خانم صاحب‌خانه می‌گیرید و دستش را با صمیمیت و حرارت می‌فشارید…
    شب، خسته و مچاله و از پا افتاده، به منزلتان باز می‌گردید. عیالتان ـ ببخشید شریک زندگیتان ـ از شما استقبال می‌کند و می‌پرسد:
    -خوب
    -خوب، پیش همه رفتی؟ همه را دیدی؟ چرا جواب نمی‌دهی؟‌ها؟ بالاخره تعریف می‌کنی یا نه؟ چرا حرف نمی‌زنی؟ خرج درشکه‌ات چقدر شد؟
    -پنج… پنج روبل و هشتاد کوپک…
    -چی… ی… ی؟ مگر دیوانه شده‌ای مرد؟ تو مگر میلیونری که‌ آن همه پول درشکه بدهی؟ خدایا این مرد می‌خواهد ما را به روز سیاه بنشاند!
    بعد نوبت به موعظه می‌رسد. وروچکا مدعی است که شما بوی شراب می‌دهید، که شما بلد نیستید لباسی را که تن لنوچکا بود به دقت تشریح کنید، که شما جبار و ستمگر و آدمکش هستید… آخر سرهم درست در لحظه‌ای که خیال می‌کنید بتوانید کپهٔ مرگتان را بگذارید و دمی بیاسایید ناگهان سراپایتان را بو می‌کند و با چشم‌هایی وحشت‌زده نعره می‌زند:
    -گوش کنید آقا، کور خوانده‌اید! نمی‌توانید کلاه سرم بگذارید! بفرمایید که غیر از عید دیدنی کجا‌ها تشریف برده بودید؟
    -هیچ.. هیچ‌جا…
    -دروغ می‌گویید، دروغ! موقعی که تشریف بردید بیرون بوی «ویولت دوپارم» می‌دادید ولی حالا از شما بوی «اوپاپاناکس» می‌آید. من از تما کار‌هایت سر در می‌آورم، بدبخت بی‌نوا! حالا بفرمایید حرف بزنید! برپا! وقتی با شما حرف می‌زنم حق ندارید بخوابید! با کی بودید؟ «او» کیست؟ ا
    اسمش چیست؟
    سرفه‌تان می‌گیرد، با چشم‌های از حدقه درآمده، گیج و منگ سر تکان می‌دهید.
    اما او هم‌چنان بانگ می‌زند:
    -جواب نمی‌دهید؟ حرف نمی‌زنید؟ نه؟ وای قلبم! د… ک‌تر! این مرد… مرا… کشت! می‌… می‌… رم!
    و حالا،‌ای مرد نازنین لباستان را تنتان کنید و بدوید پی دکتر، سال نوتان مبارک

درباره‌ی اولیسِ جِیمز جویس- اولوف لاگِرکِرانس

23 سپتامبر 2010 ۱ دیدگاه

برگردان: مرتضی ثقفیان

I

اولیسِ جویس در یک روزِ تابستانی در دابلین اتفاق می‌افتد. شروعِ کتاب ساعت هشت صبح روز 16 ژوئن سال 1904 است. استیوِن دِدالوسِ بیست و دو ساله در یک برجِ نظامیِ قدیمی، اقامتگاه موقتش، از خواب بیدار شده و خمیده بر بارو، عبوسانه به «دریای سبزِ عَن‌دماغی» نگاه می‌کند. هم‌زمان لئوپولد بُلومِ سی و هشت ساله، فروشنده‌ی آگهی‌های تبلیغاتی، بشاش و سرحال در آشپزخانه‌ی خانه‌اش در ساختمانِ شماره‌ی هفت خیابان اِکلِز مشغول است. اولین فکری که جویس به سرِ بلوم می‌اندازد خوردن قلوه‌ی سرخ شده برای صبحانه است. در طبقه‌ی بالا، همسر او، مالیِ سی و چهار ساله، در بستر زناشوئی دراز کشیده است، جایی که همان روز در آن پذیرای معشوقِ خود خواهد بود.

این روز، پنجشنبه‌ ای است با هوایی خوب و ابرهایی گذرا. ساعت یازده کمی باران می‌بارد و سرِشب رعد و برقی خواهد شد. پس از هجده فصل وتقریبا هشت‌صد صفحه با حروفی ریز، ماجرا بین ساعت دو و سه‌، در صبح جمعه پایان می‌یابد. وقتی که ستارگان به روشنی می‌درخشند. مالی به بسترش که آن را فقط چند بار و آن‌هم برای لحظاتی ترک کرده، بازگشته است. بلوم نیز همان‌جا خوابیده است، در پایان روزی که اگر از بیرون به آن نگاه شود حاوی هیچ موضوع قابل توجهی نیست. او در حمامی عمومی خود را شسته، در خیابان های دابلین پرسه زده، در خاک‌سپاری دوستش پدی دیگنامس شرکت کرده، روی یک آگهی تبلیغاتی برای بنگاه تجاری چای و شراب کایز کار کرده، به چند میخانه سر زده، در ساحل با رد و بدل کردن نگاه با زنی ناشناس به لذت جنسی رسیده، سر شب به یک زایشگاه رفته و از آنجا سروکارش به یک فاحشه خانه و به یک بار افتاده و در آخر شب، سرانجام به آشپزخانه خود بازگشته‌است. لازم است در همین‌جا اضافه شود که محل­هایی که بلوم به آن‌ها سر زده است نباید موجبِ نتیجه‌گیری شتابزده‌ی خواننده گردد. او در فاحشه‌خانه هیچ زنی را لمس نکرده و در میخانه نیز خیلی کم نوشیده است. در مقابل استیوِن دِدالوس، که صبحِ همان روز برج را برای همیشه ترک کرده است، بخش عمده‌ای از روز را به می‌خواری گذرانده و معلوم نیست برای خوابیدن به کجا خواهد رفت. او در آشپزخانه‌ی خانه‌ی بلوم نشسته است اما دعوت او را برای این که شب را در خانه­ی او بگذراند  نمی‌پذیرد و در زیر آسمانِ شب، درشهر گم می‌شود.

دلم می‌خواست در آغازِ این کتاب می‌توانستم گزارشی کوتاه از وقایع رمان ارائه کنم، اما این کاری است دشوار، کاری‌ست تقریبا غیر ممکن. منتقد و نویسنده‌ی فرانسوی والری لاربو گفته‌است  اولیس به یک شب پر ستاره می‌ماند، هر چه بیشتر به آن خیره شویم ستارگان بیشتری بر ما جلوه می‌کنند. رمانِ دیگری که چنین متنِ  موجز و پرباری داشته باشد وجود ندارد. به همین جهت اثر جویس بیشتر به یک شعر شبیه است تا به یک روایت. هر قدر هم آن را  به کُندی و با حواسِ جمع بخوانیم باز خیلی چیزها نادیده می‌مانند. قیاس لاربو با آسمان پرستاره ازاین نظر نیز معتبر است که در آن به سختی می‌توان نظمی پیدا کرد و ردّی برای دنبال‌کردن یافت.

تشبیهی دیگر شاید روشن‌تر باشد. کتاب شامل هجده فصل است، و این فصل­ها را می‌توان به همین تعداد تابلو تشبیه کرد که در تالاری وسیع آویخته‌اند. هر تابلو کارکرد، هویتِ عمل و کاراکترِ روانی و تکنیکی خود را دارد. تماشاگر- خواننده، در تالار گردش می‌کند و متوجه می‌شود که تابلوها به هم مربوطند. بالای هر یک شماره‌ای وجود دارد، و خط و ربطِ رخداد‌ها را می‌توان تشخیص داد. اما چیزی که قبل از هر چیز به چشم او می‌آید این است که هر تابلو واحدی مستقل است، درامی است درباره‌ی رهایی ـ همان چیزی که من می‌خواهم نشان دهم. اگر او بخواهد گزارشی از آن‌چه در تالار وجود دارد ارایه کند، باید هر تابلو را جداگانه گزارش کند.

*

شخصیت‌های اصلی رمان سه نفرند، همان‌ها که نام برده شدند. اما هیچ یک از آن‌ها در همه‌ی فصل‌ها حضور ندارد، هیچ یک از آن ها را نیز نمی‌توان شخصیت مرکزی رمان دانست، آن‌طور  که مثلا در دُن کیشوتِ سروانتس یا کاندیدِ ولتر با یک شخصیت اصلی سرو کار داریم. در سه فصل نخست، که در آن‌ها از بُلوم نامی بُرده نمی‌شود، استیوِن دِدالوس غالب است، که در فصل‌های بعد حضوری گاه‌گُدار اما پُر رنگ دارد. از پانزده فصلی که بلوم در آن‌ها حضور دارد، در چهار فصل  نقشِ فرعی کم اهمیتی دارد و فقط در هفت فصل نقش او کم و بیش نقشی مرکزی است. در هفده فصل اول، از مالی فقط سایه‌ای دیده می‌شود. نخست  در فصل پایانی است که او تمام قد، در یک مونولوگ درونیِ طولانی حضور می‌یابد، مونولوگی که عریانی اروتیک‌اش، روزگاری آن چنان موجبِ جدال و غوغا شد. در حول و حوش این سه تن، تعداد زیادی از اهالی دابلین در رفت و آمد، حرف زدن، نوشیدن و آواز خواندن‌اند.

از خطوط اصلی رمان، یکی را می‌توان به‌ آسانی ترسیم کرد. در آن صبح، مالی – مالی که آوازه‌خوان است – نامه‌ای از کارگزار خود بلیزیز بویلان دریافت می‌کند. او در این  نامه خبر می‌دهد که او درساعت 4 بعد از ظهر برای تمرین به اقامتگاهِ زوج بُلوم در ساختمانِ شماره‌ی هفت خیابان اِکلِز خواهد آمد، زیرا آن­ها قرار است در بخش بزرگی از ایرلند کنسرت‌هایی برگزار کنند. بُلوم خودش نامه را در طبقه بالا به مالی، که در بستر دراز کشیده، می‌دهد. بلوم به روشنی می‌داند که دیدار  بویلان جز آواز، شامل تمرین‌های دیگری نیز خواهد شد. از این بابت خاطر او تمامِ  روز در تالم خواهد بود. رمان، درام مثلث، درامِ حسادت است. اما این مضمون، تمِ غالب نیست و اگر مفسری آن را برجسته کند، ممکن است چیزهای مهم دیگر از دست بروند.

*

به جای این که شرحی درباره‌ی محتوا بدهم می‌خواهم به شیوه‌ای دیگر به سراغ کتاب بروم. نام کتاب اولیس است، و منظور از آن لئوپولد بُلوم است. تنها اطلاعی که در این مورد به خواننده داده می‌شود عنوان کتاب است. خواننده‌ای که درباره‌ی جویس چیزی نمی‌داند، یا این عنوان را شوخی تلقی خواهدکرد یا آن را به  شخصیتی دیگر، و نه به بلوم مربوط خواهد دانست.

اما حال که این نام مشهور بر جلد کتاب حک شده‌است، نمی‌توان آن را نادیده گرفت. واقعیت این است که ما خواندن کتاب‌های بسیاری را با نوعی پیش‌آگاهی‌ شروع می‌کنیم که بر برداشت‌های ما  از متن تاثیر می‌گذارد. اگر این باور عام وجود نداشت که مسیحیت مذهب عشق است  قطعا انجیل را کتابی می‌یافتیم سرشار از نفرت و عدم مدارا. خواننده‌ی کاملا مُبَرا از گناه وجود ندارد. پس ما می‌دانیم که بلوم، اگر چه در پرده، نام مُکلّف کننده‌ی اولیس را برخود دارد، و دانش ما به این موضوع، متضمنِ عواقبی جدی است.

جویس در نامه‌ای به زنِ داییش ویلیام مورِی، میسیز جوزفین مورِی، نوشت که  او بهتر است پیش از خواندن اولیس، اودیسه را بخواند؛ شرطی دشوار برای یک زن سالخورده‌ی نه چندان اهل مطالعه. اگرچه خواننده‌ی نامه می‌تواند خود را دلداری دهد که جویس از سرِ شیطنت  این توصیه دشوار را به زن داییش کرده است- که اصلا نویسندگی جویس را نمی­فهمید و وقتی جویس نسخه‌ای از اولیس را برایش فرستاد بی‌درنگ آن را دور انداخت- اما نمی‌توانیم معناهایی را که عنوان کتاب القاء می‌کند نادیده بگیریم. این معناها برای خواننده‌ی آشنا با تفسیرهای اولیه از اولیس، چندين برابر است. والری لاربو، که پیش از انتشارِ اولیس درباره‌ی آن برای نُخبه‌های جهان سخنرانی کرد، و استوارت گیلبرت، که کتابی درباره‌ی آن به نام اولیسِ جیمزجویس نوشت، هر دو مرجع مستقیم‌شان شخص جویس بود، و دست‌نوشته‌های جویس نیز که او در آن‌ها  جزء به جزء خطوط موازی میان ادیسه و رمان خود را ذکر کرده ، و بر هر فصل آن نامی هومری نهاده بود، میان برخی از نزدیکان او دست به دست می‌گشت. عجیب نیست که منتقدی متنفذ به‌ نام ادموند ویلسون در مقاله­ای به‌ نام جیمز جویس در سال 1931 می‌نویسد: کلید رمان اولیس عنوان آن است و اگر می­خواهیم عمق و گستره‌ی واقعی آن را بفهمیم، این عنوان کلیدی است غیرقابل چشم‌پوشیindispensable–  ما کارمان را با جستجوی هم‌خوانی‌های میان فصل‌های این رمان و سرودهای ادیسه آغاز می‌کنیم.

مالی می‌شود پِنِلوپ. خیابانِ اِکلِز می‌شود ایتاک با خواستگاری سمج. شهر دابلین ایتاکِ بزرگتری می‌شود تحتِ حاکمیتِ امپراتوری انگلیس. استیوِن دِدالوس تبدیل می‌شود به پسر اولیس، تِلماک، که در جستجوی پدر خویش است. گِرتی مک داوِل، نوزیکای جوانسالی می‌شود که در ساحلِ دریا، اولیسی را که موج‌ها به ساحل افکنده‌اند پیدا می‌کند. و …

*

اما وقتی خواننده، نقشه‌ی هومری در دست، به دلِ رمان جویس نفوذ می‌کند، گُم شدنش تقریبا قطعی است. نخست این‌که درمی‌یابد که، اگر به خاطر عنوان کتاب نبود، نه کمترین شباهتی میان لئوپولد بلوم و اولیس می‌یافت، نه خود می‌توانست متوجهِ هیچ توازی دیگری میان این دو اثر شود و اگر اشاره‌ای هم به آن‌ها می‌شد باعث شادی او نمی­شد. وضع او – اگر از تشبیه هَری لویس آمریکایی استفاده کنیم- همان وضع چاپلین است  که در حال خوردن حلوایی است که در آن سکه‌­ی طلایی قرار داده‌اند. او از ترسِ از دست دادنِ سکه، چنان با احتیاط دهانش را باز و بسته می‌کند که لذت خوردن حلوا را نمی‌فهمد.

کتاب می‌لغزد و در چندین معما، که بسیار مبتکرانه، اندیشیده و تفسیر شده‌اند، مستحیل می‌شود. خواننده در بازی شرکت می‌کند، یک بازی عظیمِ تفسیر و تاویل، که امروزه در سراسر جهان جریان دارد.

*

در سرودِ چهارم ادیسه – اثرِ هومر البته-  ما به پروتئوس برمی‌خوریم که استاد تغییر شکل‌دادن است. مِنِلائوس با کشتی به فاروس در نزدیکی مصر به جستجوی پروتئوس رفته است تا از او بپُرسد که  پس از نبرد ترویا چه بر سر اولیس آمده است. منلائوس و همراهانش برای این‌که شناخته نشوند خود را در پوست خوکِ دریایی تازه صید شده  پیچیده‌اند. آن‌ها مخفیانه به ساحل می‌روند و در انتظار، بر ماسه‌ها می‌آرامند. شبان‌گاه خوک­های دریایی از آب بیرون می‌آیند،  همراه با خداوندشان پروتئوسِ سالخورده، مکار، غیب‌بین و ساحر. او خوک‌های دریایی‌اش را شماره می‌کند و برای خوابیدن، میان آن‌ها در دخمه‌ای در ساحل دراز می‌کشد. در این زمان مِنِلائوس از جای برمی‌خیزد و او را محکم می‌گیرد. پروتئوس خود را به مار بدل می‌کند، به  یوزپلنگ، به گُراز، به آب، و به  درخت. اما وقتی با این‌ها کاری از پیش نمی‌برد دوباره به شکل اصلی‌اش در می‌آید و اطلاعاتی را که مِنِلائوس می‌خواهد به او می‌دهد. این صحنه با خروشِ آب‌های کف‌آلود و نفس نفسِ خوک‌های دریایی که از آن بوی تند اعماق دریا به مشام می‌رسد تجسم می‌یابد.

یونانی‌ها تخیلی تصویرساز داشتند و این ویژگی را که مُهرش را بر دین و ادبیات آن‌ها کوبیده است پرورش می­دادند. اسطوره‌ی یونانی پُر است از این دگردیسی‌ها، از زیر پا گذاشتن دایمی حد و مرزها. خدایان و انسان‌ها به شکل حیوان و درخت و  طبیعت در می‌آیند. این تشبیهِ سرشار از جزییات، که آن را می­توان نمایشی از یک دگردیسی دانست، اعلاترین شاخصه شعر یونانی است. جویس در دوازده سالگی مسخ‌های اویدیوس را خواند، که در آن دگردیسی‌های مشهور اساطیر یونانی سُتوده‌سُرایی می‌شوند. جویس از همین کتاب نام دِدالوس را برگزید و در جوانی، نامه‌های خود را با این نام امضا می‌کرد. دِدالوس هنرمند و صنعت‌گر بود. او گاوی ساخت که شهبانوی مینوس، پاسیفائه‌ی شهوانی در آن پنهان شد تا نرگاوی با او جفت شود. دِدالوس هزارتویی برای ثمره‌ی این عشق، مینوتائوراسِ گاو- انسان، و بال‌هایی برای پرواز بسوی خورشید ساخت.

همینگوی گفته‌است که نویسندگان واقعی فقط از مردگان می‌آموزند. فکر می‌کنم این حرف درستی است، زیرا زندگان هنوز دیده نمی‌شوند، پیش‌داوری‌های ما بر آن‌ها سایه می‌آندازد. جویس- که در میان هم‌نسلانش که  شعر سمبلیک را ارج می­نهادند تنها نبود- از میان الگوهای خویش پیش از همه، یونانی‌های تصویرساز را انتخاب کرد، او اپیزودِ پروتئوس را با هیجان زیادی خوانده بود. جویس در سومین فصل رمان­اش- در شِمای هومری‌ای که  ذکرش رفت نام این فصل پروتئوس است- روایت می‌کند که چگونه استیوِن دِدالوس در ساحل خلیجِ دابلین قدم می­زند و بوی تند فاضلاب در مشامش پیچیده است. سگی از روی ماسه‌های خیس به سوی او می‌آید. ناگهان سگ پا به دو می‌شود مانند خرگوشی در جست­وخیز، با گوش‌های به عقب خوابیده. در تعقیب سایه‌ی مرغی دریایی که در ارتفاعی کم بر فراز ساحل در پرواز است. وقتی صدای سوتِ صاحبش را می‌شنود، می‌ایستد، به یک نَرّه بز شبیه می‌شود، یک سُم در هوا، بدون شاخ. دوباره شروع به دویدن می‌کند با زبانِ سرخ له له‌زنِ یک گرگ. داخل ماسه‌ها جستجو می‌کند، می‌شاشد، وقتی به لاشه‌ی گندیده‌ی سگی برمی‌خورد به کناری می‌جهد. چشم هنرمند دنبالش می‌کند. سگ در بادِ کنار دریا تبدیل به پلنگ، یوزپلنگ، خائنِ زناکار، و لاشخور می‌شود.

وقتی خواننده خواندن این صحنه را به پایان می‌برد، به نظرش می‌رسد که جویس شکلکی در می‌آورد. او نگاهی چالش‌گرانه به سوی هومر می‌آندازد. آیا من هم به همان خوبی تو از پسِ این کار بَرنیامدم، آن‌هم بدون شعبده‌بازی؟ تنها سگی در ساحل، منعکس در چشمان استیوِن. دگردیسی‌های سگ با روحیه‌ی استیوِن انطباق دارد. اما ضرورتی ندارد که کسی برای فهمیدنش اپیزودِ پِروتئوسِ اودیسه را خوانده باشد. ارتباط آن‌ها رازی است میان جویس و هومر. یا از زبان اِزراپاند، این دوستِ پیش‌بین و بسیار هوشمندِ جویس، این معادل‌های هومری داربست‌هایی است که نتایج توجیه‌شان می‌کنند، اما  فقط به مددِ آن‌ها قابلِ دفاع‌ هستند.

*

تی اس الیوت به هنگامِ انتشارِ اولیس نوشت که جویس وقتی بَنای اثرش را بر یک اسطوره گذاشت، کشفی کرد برابر با کشف‌‌های بزرگ علوم طبیعی. به عقیده‌ی الیوت، این راهی است که نویسندگان این دوران باید در آن پا بگذارند. این توده‌ی عظیمِ بی‌شکل که تاریخ زمانِ حال است بوسیله­ی توازی‌های اسطوره‌ای شکل و معنا می‌یابد. اشتباهِ الیوت این بود که بر محتوای اسطوره تاکید می‌کرد، بر معنای‌شان آن‌طور  که او می‌دید. بخش بسیار بزرگی از مفسران خط الیوت را دنبال کرده‌اند، که تقریبا هیچ، آری،  هیچ ربطی به جویس ندارد.

برای جویس این طرحِ هومری، کاغذِ کاربُنی بود که او در کار خویش از آن سود می‌بُرد و از آن به شوق می‌آمد. برای این‌که یک اسطوره بتواند در یک اثر نقشی داشته باشد باید ریشه کند، بتواند خودش رشد کند. در غیر این صورت  ارتباط­­­­اش با اثر، ارتباطی صرفا ظاهری خواهد بود. می‌توان در اسطوره بودنِ اودیسه تردید کرد. ترتیب بسیاری از اپیزودهای آن عقلایی‌تر از آن است که اگر باز در خاکی تازه نشانده شوند اتفاقی بیفتد. این همان چیزی است که جویس به آن توجه داشت. او اسطوره ساز نیست. او  با عنان عقل خودآگاهش، خود را کاملا مهار می‌کرد.

تصویرها، دگردیسی‌ها، برای جویس کاربردِ دیگری دارند و آن الغای برداشتِ خام ادراکات ما از واقعیت، و آموزش به ما برای دیدن آن چیزی است که نزد همه‌ی انسان‌ها مشترک و همه‌شمول است.  در آن قسمت از رمان که معادلِ اپیزودِ سیرِن‌ها در ادیسه است دوشیزه دائوس و دوشیزه کِندی، پیش‌خدمت­های بارِ اورموندز، نقشِ سیرِن‌ها را دارند. سیرِن‌های اسطوره، زنانی بودند پرنده‌گون بر تخته‌سنگ‌های دریا در نزدیکی سیلا و شاریبد. آواز آن‌ها چنان زیبا بود که چون دریانوردی بر عرشه‌ی کشتی‌‌اش آن را می‌شنید، از خود بی‌خود به سوی آن‌ها می‌راند. سرنوشتِ او این بود که در هم بشکند. چمن‌زارهای پُرگُلِ فرازِ تخته سنگ‌هایی که جایگاهِ سیرن‌هاست از استخوانِ پوسیده‌ی انسان‌ها پوشیده است. سیرسِه به اولیس اندرز می‌دهد که با موم گوش‌های ملاحان را پُر کند تا آن‌ها صدایی نشنوند و خود را به تیرک کشتی ببندد. وقتی صدای آواز بلند می‌شود او از شنیدن آواز سیرن­ها لذت می‌برد اما طناب نمی‌گذارد به دام آن‌ها بیفتد.  اولیس به این اندرز گوش می‌سپارد و خود و همراهانش را از خطر می‌رهاند. تفسیری قدیمی از این اپیزود می‌گوید که سیرن‌ها با آوازشان به عقل و دانش دعوت می‌کنند و به همین سبب  وسوسه‌ی آن‌ها مقاومت ناپذیر است. در اثر جویس این دو پیش‌خدمت در پشتِ باری قرار داده شده‌اند که معادلِ تخته‌سنگ‌های دریایی است. ما فقط سر و پستان‌های آن‌ها را می‌بینیم، به مانند پری‌های دریایی در دریا و یا زنانی نشسته در چمن‌زار که از دریا دیده شوند. بُطری‌ها و لیوان‌ها در پسِ آن‌ها برق می‌زند. کنار آیینه‌ی مُزَیَن به حروف طلاییِ بار، صدفی دیده می‌شود. از طریق مجموعه‌ای از توازی‌های ماهرانه، در خیال خواننده، یک بار- غار شکل می‌گیرد. صفیرِ باد همهمه‌ی مهمان‌هاست، می‌ای که در گردش است همان آواز سیرِن هاست، معادلِ طنین زنگ کشتی‌های مغروق، ترفندِ بندِ جوراب دوشیزه دائوس است. او از پسِ دامنِ سیاه ابریشمش بندِ کش آمده‌ی جورابش را می‌گیرد و- البته فقط برای برخی از مشتری‌های خاص- با رها کردنش بر رانِ برهنه‌ی خود آن را به صدا در می‌آورد. بارِ دابلین با تخته‌سنگ‌های دریایی به هم می‌آمیزند.

*

ولی ما نباید هم‌چون الیوت تصور کنیم که  آشفتگی این بار را باید به کمک اسطوره‌های یونانی  معنا و شکل داد. این بخش درباره‌ی وسوسه‌ای نیست که باید بر آن غلبه کرد، و تفسیرهای سمبول‌گرایانه‌ای که پژوهش‌ها به ما عرضه می­کنند به نظر من همه ساختگی و دروغین است. منظور از تصویر خود تصویر است. چیزی که برای اندیشه و خیال ما هوایی تازه خلق می‌کند. باز از پاند نقل کنیم که در  سال 1913 می‌نویسد: تصویر شاعرانه چیزی است که در لحظه‌ای از زمان گره­ای فکری و عاطفی را ارایه کند. ارایه‌ی چنین لحظه‌ای از گره خوردگی است که حسی ناگهانی از رهایی و رشد ایجاد می‌کند. درباره‌ی اولیسِ جویس می‌توان گفت که این رمان از چنان تصاویر شاعرانه‌ای تشکیل شده که در آن‌ها تطابقاتِ غالبا پنهانِ هومری نقشی مهم اما پوشیده بازی می‌کنند. گفتم که می‌توان فصل‌های رمان را به تابلوهایی شبیه دانست. اولین کسی که متوجه این موضوع شد فرانک باجِنِ نقاش بود. باجِن در سال‌های جنگِ جهانی اول دوست نزدیک جویس شد و کتابِ بسیار خوبی هم درباره‌ی چگونگی خلقِ اولیس نوشت. او می‌نویسد که جویس موسیقی را بر نقاشی ترجیح می‌داد، اما شیوه‌ی نگاه­اش به زندگی، شیوه‌ی نگاه یک نقاش است که صحنه‌ای ساکن را در نظر دارد و نه شیوه‌ی یک آهنگ‌ساز، که تحولی در زمان را دنبال می‌کند. در اولیس عمل و یا موتیف‌های کوچک بسیاری وجود دارد که حداقل به ظاهر تحول می‌یابند. اما مهمترین اتفاق درست همین رهایی‌ بخشیِ درونِ  تصویر یا تابلوی ساکن است، که پاند از آن سخن می‌گوید. به همین خاطر است که جویس با چنین نیرویی در صددِ خلق این احساس است که در فصل­های کتابش چیزهای زیادی هم‌زمان روی می‌دهد. از همین روی فهم این موضوع چندان مشکل نیست که چنین توضیحی از محتوا به اولیس لطمه خواهد زد، همان‌طور که چنین توضیحی از یک تابلو و یا یک شعرِ عاشقانه به آن‌ها لطمه خواهد زد. درباره بلوم به مثابه شخصیتی هومری نیز همین گونه است. تقدیر او ارتباطی به اولیس ندارد، با این همه اولیس  در پس او در حرکت است. او به اولیس شباهت دارد همان‌طور که او و هر چهرهِ دیگری در واقعیت یا شعر، به هر انسانِ دیگری شباهت دارد. بلوم فقط به زندگی محدود خود به عنوان فروشندهِ آگهی حوالت داده نمی‌شود . او از طریقِ زبان، تخیل خویش، و  تشبیه‌ها، با همه‌ی تاریخ و تمام جهان رابطه پیدا می‌کند.

از دلِ این دگردیسی‌ها سرنوشتی معمولی به چشم می‌خورد. اما این وجودِ تشبیه است که از هرچیز دیگری مهم‌تر است، و نه معنای ادعایی آن‌ها. به همین سبب برای خواندن اولیس ضرورتی ندارد که دانش‌آموخته باشیم. بلوم به کسانِ بسیاری شبیه است.- وقتی او به شتاب از میخانه‌ی سیرِن‌ها بیرون می‌رود و با درشکه‌ای رَم‌کرده از آن‌جا دور می‌شود و شهروندی خشمگین در پی‌اش قوطیِ بیسکویتی  پرتاب می‌کند، با فرارِ اولیس از پولیفِم، با عروج عیسی به آسمان و یا حرکتِ  اِلیا که در واگونی شعله‌ور به همان سمت و  سو روان است، توازی ایجاد می‌شود. تشبیهات را نباید بطور تحت‌اللفظی معنا  کرد. تشبیهات هستند تا بلوم را با همه‌ی خویشاوندان مرتبط کنند. آن‌ها نقشِ‌ خود را در مبحثِ  مساوات و برابری‌ بازی می‌کنند. موضوعی که  بوسیله­ی جویس در سراسرِ کار نویسندگی‌اش دنبال می‌شود.

هومر می‌گذارد که خدایان در لباسِ انسان‌ها در جریانِ حوادث دخالت کنند. وقتی اولیس در خواب به ساحل ایتاک  می‌افتد و صبح بیدار می‌شود بدون این‌که بداند کجاست، آتِنا در هیبتِ نوجوانی بر او ظاهر می‌شود. این الهه اگرچه چشمانی پرتو افکن دارد، موجودی است معمولی. اثری که او بر اولیس می‌گذارد، اولیس را به تردید می‌اندازد، او را نامطمئن می‌سازد. آیا این خدایی است که بر او ظاهر شده است یا که انسان است؟ در زیرِ خرقه‌ی پشمی‌ او لبه‌های جامه‌ای زرین دیده می‌شود. در آن چشمانِ آرام ناگهان پرتوِ مَرتَبتی والاتر پدیدار می‌گردد.

*

هنگامی که به سراغ جویس می‌رویم، اولین چیزی که باید بیاموزیم این است که هر چیزِ فاضلانه و عجیب  را کنار نهیم. تصویرها چیزی جز تصویر نیستند. دگردیسی‌ها در خدمتِ طرزی تازه  از ارایه‌ی انسان است. انسان حتی به هیبت یک نوجوان، یک خدا یا شاهزاده است. در پس این دخترانِ شلخته در نگاهِ ژیگولوها، همهمه‌ی سیرِن‌های اسطوره‌ای به گوش می‌رسد. در پسِ استیوِن دِدالوس صدای کوبشِ بال‌های آن آهنگرِ کهن‌سال شنیده می‌شود. اما سیرِن بودن و کوبشِ‌ بال، چیزی تازه نیست. انسان‌ها به یُمن توانایی منحصر به فردِ فکرکردن و سخن گفتن در شرایطی یکسان زندگی می‌کنند. تصاویر به کارِ آفرینشِ اشتراک می‌آیند.

 

فصل دوم

 

بیرون افتاده:ساموئل بکت

20 سپتامبر 2010 بیان دیدگاه
    ترجمه:ابوالحسن نجفی
    بیرون افتاده:ساموئل بکت- ترجمه:ابوالحسن نجفیپلکان بلند نبود. من هزاربار پله‌هایش را شمرده بودم، چه هنگام بالارفتن و چه هنگام پایین آمدن، اما رقم، دیگر در حافظه‌ام نیست. هیچ‌وقت نفهمیدم که باید وقتی پایم روی پیاده‌روست بگویم یک و وقتی آن پایم روی لبه پله است بگویم دو و همین طور تا آخر، یا اصلا پیاده‌رو را به حساب نیاورم. بالای پله‌ها که می‌رسیدم باز سرهمین قضیه گیر می‌کردم. از طرف دیگر، مقصودم از بالا به پایین است، عیناً همین طور بود، اغراق نمی‌کنم. نمی‌دانستم از کجا شروع کنم و به کجا ختم کنم. این حقیقت امر است. بنابراین به سه رقم کاملا متفاوت می‌رسیدم و هیچ‌وقت هم نمی‌فهمیدم کدامش صحیح است. و وقتی می‌گویم رقم، دیگر در حافظه‌ام نیست مقصودم این است که هیچ کدام از آن سه رقم در حافظه‌ام نیست. البته وقتی در حافظه‌ام یکی از آن سه رقم را، که حتماً آن‌جا هست، پیدا می‌کنم فقط همان را پیدا می‌کنم و نمی‌توانم آن دوتای دیگر را از آن به دست بیاورم. و حتی اگر دوتایش را پیدا می‌کردم باز سومی‌اش را نمی‌دانستم چیست. نه، باید هر سه‌تا را در حافظه پیدا کرد تا بشود آن‌ها را، هر سه‌تا را، شناخت. این کشنده است، خاطره‌ها را می‌گویم. پس بعضی چیزها را نباید فکر کرد، همان‌هایی که برای آدم عزیزند. یا نه، اصلا باید آن‌ها را فکر کرد، چون اگر فکرشان را نکنی خطر این هست که آن‌ها را یکی یکی در حافظه پیدا کنی. یعنی باید یک مدتی، یک مدت حسابی، فکرشان را بکنی، هر روز و چندبار در روز، تا وقتی که یک لایه لجن رویشان را بگیرد به طوری که دیگر نتوانی از آن رد بشوی. قاعده کار این است.
    تازه شماره پله‌ها ربطی به قضیه ندارد. چیزی که می‌بایست به ذهن سپرد این بود که پلکان بلند نبود و این را من به ذهن سپردم. حتی برای بچه، در مقایسه با پلکان‌های دیگر که می‌شناخت بلند نبود، از بس آن‌ها را هر روز می‌دید و از آن‌ها بالا و پایین می‌رفت و روی پله‌هایشان بازی می‌کرد، قاپ‌بازی یا بازی‌های دیگر که حتی اسمشان را فراموش کرده است. آن وقت این برای مرد بالغ، مرد کاملِ بالغ، چه اهمیتی داشت؟
    بنابراین سقوط چندان سخت نبود. در حینی که سقوط می‌کردم صدای بسته‌شدن در را شنیدم و این برایم، در عین سقوط، مایه دل‌گرمی بود. زیرا معنایش این بود که مرا تا توی کوچه تعقیب نمی‌کنند و چوب برنداشته‌اند تا پیش چشم رهگذرها چوبم بزنند. زیرا اگر قصدشان این بود در را نمی‌بستند بلکه آن را باز می‌گذاشتند تا اشخاصی که توی دهلیز جمع می‌شدند بتوانند از کتک خوردن من لذت ببرند و عبرت بگیرند. پس این بار به همین راضی شده بودند که بیرونم بیندازند و خلاص. پیش از این‌که توی گودال راه‌آب قرار بگیرم فرصت کردم این استدلال را به نتیجه برسانم.
    در این وضع و حال هیچ چیز مجبورم نمی‌کرد که فورا بلند بشوم. آرنجم را، عجیب است که یادم است، به پیاده‌رو تکیه دادم، گوشم را گذاشتم کف دستم و شروع کردم درباره‌ی وضعم، که برایم نامأنوس هم نبود به فکر کردن. اما صدای ضعیف‌تر، ولی تردید ناپذیرِ در که دوباره محکم به‌هم خورد مرا از عالم رویا به درآورد که در آن جا منظره‌ی دلکشی از گل و گیاه وحشی، که بسیار رویایی بود، داشت نقش می‌بست. همین باعث شد که سرم را بلند کردم و در حالی که کفِ دست‌هایم را روی پیاده‌رو گذاشته و ساق‌هایم را کشیده بودم. اما این فقط کلاهم بود که از میان هوا چرخ می‌خورد و آرام به طرف من پایین می‌آمد. گرفتمش و سرم گذاشتم. آن‌ها، حسب الامر خدای خودشان، آدم‌های بسیار درستی بودند. می‌توانستند این کلاه را نگه‌دارند، اما مال آنها نبود، بلکه مال من بود. آن‌وقت آن را به من پس دادند. اما طلسم
    شکسته بود.
    چه جور شرح این کلاه را بدهم؟ و برای چه؟ وقتی که جمجمه‌ام به حد ابعادش رسید، نمی‌گویم به حد نهایی بلکه به حداکثر، پدرم به من گفت: بیا پسرم برویم کلاهت را بخریم؛ انگار آن کلاه از ازل، در مکانی معین، پیشاپیش وجود داشت. یک‌راست سراغ کلاه رفت؛ من حق اظهار نظر نداشتم، کلاه فروش هم همین‌طور. بارها از خود پرسیده‌ام که آیا قصد پدرم این نبود که مرا خوار بکند و آیا به من حسادت نمی‌کرد که جوان و زیبا بودم، خوب لااقل شاداب بودم، در حالی که خودش دیگر پیر و آماسیده و کبود شده بود. از آن روز به بعد دیگر اجازه نداشتم که سربرهنه بیرون بروم و موهای زیبای بلوطی‌ام پیدا باشد. گاهی در کوچه‌ی دورافتاده‌ای، آن را بر می‌داشتم و در دست می‌گرفتم، اما می‌لرزیدم. هر صبح و عصر می‌بایست تمیزش کنم. جوان‌های هم‌سنم، که به هر حال گاه‌گاهی مجبور به حشر و نشر با آن‌ها بودم، مسخره‌ام می‌کردند. اما من به خودم می‌گفتم موضوع کلاه نیست، آن‌ها شوخی‌هایشان را به کلاه من بند می‌کنند، به عنوان یک چیز مضحک که سخت توی چشم می‌خورد، چون آن‌ها ظریف نیستند. من همیشه از کمی ظرافت مردم این زمان تعجب کرده‌ام، منی که روحم از صبح تا شب به جست‌وجوی خودش در تقلا بود. اما شاید هم از روی مهربانی بوده باشد، از آن نوع مهربانی‌هایی که مثلا دماغ گنده‌ی آدم قوزی را به جای قوزش، مسخره می‌کنند. در مرگ پدرم می‌توانستم از شر این کلاه خلاص بشوم، دیگر مخالفی نبود، اما این کار را نکردم. ولی چه جور شرحش را بدهم؟ یک وقت دیگر، یک وقت دیگر.
    بلند شدم و راه افتادم. دیگر نمی‌دانم چه سن و سالی داشتم. آن‌چه برایم اتفاق افتاده بود آن‌قدر مهم نبود که جزو سنوات تاریخی زندگی‌ام به شمار آید. نه گهواره‌ی چیزی بود و نه گور چیزی. بلکه آن قدر شبیه گهواره‌های دیگر و گورهای دیگر بود که سردرگم می‌شوم. اما گمان نمی‌کنم اغراق باشد که بگویم در سن کمال بودم، یعنی به اصطلاح در کمال تسلط به نیروهای روانی‌ام. بله، تسلط را که داشتم. به آن سمت کوچه رفتم و برگشتم تا خانه‌ای را که مرا از آن بیرون انداخته بود نگاه کنم، منی که هرگز هنگام رفتن پشت سرم را نگاه نمی‌کردم. چه زیبا بود! لب پنجره‌ها گل‌های شمعدانی بود. من سال‌ها توی نخ گل‌های شمعدانی رفته‌ام. شمعدانی‌ها خیلی بدجنس‌اند، اما آخر سر توانسته بودم هرکاری که می خواهم با آن‌ها بکنم. درِ این خانه را، بالای پلکان کوچکش را، من همیشه به شدت تحسین کرده‌ام. چطور آن را شرح بدهم؟ درِ بزرگ توپری بود که رنگ سبز به آن زده بودند و در تابستان یک جور نمدزین برآن می‌گرفتند که خط‌های راه راه سبز و سفید داشت با سوراخی که از آن یک کوبه‌ی بزرگ آهن تراش خارج می شد و شکافی داشت به اندازه شکاف صندوق نامه‌ها که یک ورقه‌ی مسی فنردار آن را ازدخول غبار و حشره‌ها و گنجشک‌ها حفظ می‌کرد. و دیگر همین. در دو طرف در، دو جرز هم رنگ بود و زنگ خانه روی جرز دست راست قرار داشت. پرده‌ها از ذوقی سلیم حکایت می‌کرد. حتی دودی که از یکی از لوله‌های دودکش خارج می‌شد، دودکش آشپزخانه، انگار با حزن و حرمانی بیشتر از دود خانه‌های همسایه کش و قوس می‌آمد و در هوا مستحیل می‌شد و آبی‌تر هم بود. در طبقه‌ی سومین و آخرین، به پنجره‌ام که به شکل موهنی گشوده بود نگاه کردم.چنان رفت و روبی می کردند که نگو. تا چند ساعت دیگر پنجره ها را می‌بستند و پرده‌ها را می‌کشیدند و آن‌جا را ضدعفونی می‌کردند. من آن‌ها را می‌شناختم. من حاضر بودم توی این خانه بمیرم. انگار در عالم رویا بازشدن در و خارج شدن پاهایم را دیدم.
    من بی پروا نگاه می‌کردم زیرا می‌دانستم که از پشت پرده‌ها مرا نمی‌پایند، گرچه اگر دلشان می‌خواست می‌توانستند این کار را بکنند. ولی من آن‌ها را می‌شناختم. همه توی سوراخ‌های خودشان رفته بودند و هرکس به کار خود مشغول شده بود.
    با این حال، من با آن‌ها هیچ کاری نکرده بودم.
    شهر را درست نمی‌شناختم، شهرِ محل تولدم و محل اولین قدم‌هایم در زندگی و سپس همه قدم‌های دیگرم که ردِ مرا کاملا محو نکرده‌اند. آخر من خیلی کم از خانه بیرون می رفتم! گاه‌گاهی به کنار پنجره می‌رفتم، پرده‌ها را پس می‌زدم و بیرون را نگاه می‌کردم. اما زود به کنج اتاق برمی‌گشتم، همان‌جا که تخت‌خوابم بود. من در کنج این هوا احساس ناراحتی می کردم و در آستانه‌ی چشم‌اندازهای بی‌شمار و آشفته احساس گم‌گشتگی. اما در آن زمان هنوز می‌توانستم، وقت ضرورت، دست به عمل بزنم. اما اول نگاهی به آسمان می‌کردم، که آن مدد کذایی از آن می‌آید و در آن خط جاده‌ها مشخص نیست و آدم در آن‌جا مثل بیابان آزادانه ول می‌گردد و به هر طرف نگاه می‌کند هیچ‌چیز نگاه را سد نمی‌کند مگر حد خود بینایی. برای همین است که وقتی اوضاع خراب است نگاهم را بالا می برم و این کار حتی یکنواخت می‌شود اما کار دیگری از من برنمی‌آید، بالا می‌برم به سوی این آسمانی که لمیده است، حتی اگر ابری باشد، حتی اگر سربی باشد، حتی اگر بارانی باشد، پشتِ آشفتگی و کورشدگی شهر و ییلاق و زمین فرورفته باشد. جوان‌تر که بودم گمان می‌کردم زندگی در میان دشت و دمن خوش است، به صحرای ماه آباد رفتم. فکر و ذکرم دشت و دمن بود و به صحرا می‌رفتم. صحراهای خیلی نزدیک‌ترِ دیگری هم بود اما صدایی به من می‌گفت: شما صحرای ماه آباد را لازم دارید، آخر من کمتر به خودم «تو» گفته‌ام. حتماً عامل ماه در این قضیه بی‌تاثیر نبود. اما صحرای ماه آباد اصلا خوش آیند نبود، اصلا. من سرخورده و در عین حال آسوده، از آن جا برگشتم. بله، نمی‌دانم چرا من هروقت که سرخورده‌ام و البته بارها در اوایل سرخوده ام در همان حال یا حال بعد، احساس آسودگی مسلمی هم کرده‌ام.
    راه افتادم، چه راه افتادنی. پایین تنه‌ام سفت و سخت بود، انگار طبیعت به من زانو نداده بود و پاهایم در دو طرفم حور حرکتم به نحو غیرعادی از هم‌دیگر فاصله داشنتد در عوض، بالاتنه‌ام گویی براثر یک فعل و انفعال جبران‌کننده، مثل کیسه‌ای که آن را سرسری از کهنه پاره پر کرده باشند شل و ول بود و با تکان‌های غیر منتظره لگنِ خاصره‌ام به این ور و آن ور لق لق می‌خورد. بارها سعی کرده‌ام که این عیب‌ها را رفع کنم، بالا تنه‌ام را راست بگیرم، زانویم را تا کنم و پاهایم را مقابل یکدیگر قرار دهم، زیرا من دست کم پنج شش عیب داشتم ولی همیشه نتیجه یکی بود، یعنی اول تعادلم را از دست می‌دادم و بعد زمین می خوردم. آدم هنگام راه رفتن نباید به فکرباشد که چکار می‌کند، مثل نفس کشیدن، و من هنگامی که راه می رفتم به فکر نبودم که چکار می‌کنم، راه رفتنم همان‌طور بود که گفتم و چون شروع می‌کردم به این که ببینم چکار می‌کنم چند قدمی به طرز نسبتاً مطلوبی پیش می‌رفتم و بعد زمین می‌خوردم. بنابراین تصمیم گرفتم خودم را آزاد بگذارم.این وضع، به نظر من، لااقل تا حدودی، معلول نوعی تمایل ذاتی است که من هرگز نتوانسته‌ام خودم را از آن به کلی خلاص کنم و سال‌های تاثیر پذیری من، یعنی سال‌هایی که بر تشکیل شخصیت حاکم‌اند، طبعاً بهای آن را پرداختند، منظورم دوره‌ای است که از اولین افت و خیزها پشت صندلی تا کلاس دهم، که پایان تحصیلاتم بود، تا چشم کار می‌کند ادامه داشته است. بنابراین من این عادت زشت را داشتم که وقتی در شلوارم بول یا غایط می‌کردم – و این اتفاق به طور نسبتا منظم اوایل صبح نزدیک ساعت ده یا ده و نیم می‌افتاد – دلم می‌خواست حتماً روز را ادامه بدهم و به آخر برسانم، انگار که هیچ خبری نشده است. حتی فکر این‌که تنبانم را عوض کنم یا خودم را به دست مامان بسپارم که از خدا می‌خواست به من کمک کند از تحملم بیرون بود، نمی‌دانم چرا، و تا وقت خوابیدن همان‌طور می‌پلکیدم، در حالی که محصول وجود لب‌ریزشده‌ام، داغ و رکیک و متعفن، میان ران‌های کوچک یا چسبیده به کپل‌هایم بود. در نتیجه منجر شد به این حرکات محتاطانه و سفت و گشاد گشاد پاها و این نوسان‌های یأس‌آور بالاتنه، به منظور ایز گم کردن و وانمود کردن که من آدمی لاابالی و خوش احوال و سرزنده‌ام، و واقعی جلوه دادن توضیحاتم درباره‌ی سفتی کمرگاهم که آن را به پای رماتیسم ارثی می‌گذاشتم. شور جوانی – اگر چنین شوری داشتم- برسر این کار تلف شد و من آدمی شدم ترش‌رو و پیش از حد بدگمان و مشتاق جاهای پنهانی و وضع افقی. این‌ها چاره ‌های بیچاره وار دوران جوانی است و توصیح دهنده‌ی هیچ چیز نیست. پس اشکالی در کار نیست. بی‌ترس، استدلال‌های عقلانی را ادامه دهیم، پرده ابهام به قوت خود باقی است.
    هوا آفتابی بود. در خیابان پیش می‌رفتم و خودم را تا می‌توانستم به پیاده‌رو نزدیک می‌کردم. وقتی که به راه می‌افتم پهن‌ترین پیاده‌روها هم برایم پهن نیست و من از ایجاد مزاحمت برای مردم ناآشنا وحشت دارم. پاسبانی جلوم را گرفت و گفت: سواره‌رو جای سواره‌هاست و پیاده‌رو جای پیاده‌ها. خیال می‌کردی کتاب «عهد عتیق» است. تقریبا عذرخواهی کردم و به پیاده‌رو رفتم و با تنه خوردن‌ها و تنه زدن‌های وصف ناپذیر، بیست قدمی در آن جا پیش رفتم تا لحظه‌ای که مجبور شدم خودم را به زمین بیندازم که مبادا بچه‌ای را زیر دست و پا له کنم. یادم است بچه، زین کوچکی به خود بسته بود با زنگوله‌هایی. لابد خیال می‌کرد کره اسب است یا چه بسا یابو. دلم میءخواست لهش می‌کردم من از بچه‌ها نفرت دارم. وانگهی خدمتی هم به او بود، اما از تلافی می‌ترسیدم. همه با هم قوم و خویش‌اند و همین است که امیدی برایت نمی گذارد. حق بود که در کوچه‌های شلوغ جاده‌هایی درست می‌کردند مخصوص این جغله‌های کثافت با آن کالسکه‌ها و خروس قندی‌ها و روروک‌ها و بابا و ننه‌ها و ننه جان‌ها و توپ‌ها و بادکنک‌ها و خلاصه همه آن خوشبختی کوچک کثافتشان.
    بنابراین افتادم و افتادنم باعث افتادن یک خانم پیر پر پولک و پر توری شد که حتماً صد کیلویی وزن داشت. از زوزه‌های او طولی نکشید که عده‌ای جمع شدند. امیدوار بودم که استخوان رانش شکسته باشد، آخر استخوانِ ران پیرزن‌ها زود می‌شکند، اما نه آن طور هم، نه آن طور هم. از شلوغی استفاده کردم و در رفتم و زیر لب فحش می‌دادم، انگار که مظلوم من بودم. البته که مظلوم هم بودم، اما نمی‌توانستم ثابت کنم. هیچ وقت بچه‌ها را، شیرخوره‌ها را لینچ نمی‌کنند. هر کاری هم که کرده باشند پیشاپیش روسفیدند. من حاضرم آن‌ها را با طیب خاطر لینچ کنم. نمی‌گویم که خودم این کار را می‌کنم، نه، من آدم خشنی نیستم اما دیگران را به این کار تشویق می‌کنم و همین که کارشان تمام شد حاضرم یک سور هم به اشان بدهم. هنوز افت و خیز و پیچ و تابم را از سر نگرفته بودم که پاسبان دیگری جلوم را گرفت، عین پاسبان اولی، به حدی که خیال می‌کردم همان است، به من تذکر داد پیاده‌رو مال همه‌ی مردم است. انگار مسلم بود که من نمی توانم جزو همه‌ی مردم باشم. بی‌آنکه لحظه‌ای به فکر هراکلیت بیفتم به او گفتم: یعنی می‌گوئید توی جوب آب بروم؟ گفت: هرجا که می‌خواهید بروید اما همه جا را نگیرید. من لب بالایی‌اش را که دست کم سه سانتیمتر بلندی داشت نشانه گرفتم و نفسم را بر آن دمیدم و این کار رابه گمانم با حالتی طبیعی انجام دادم، مثل کسی که زیر فشار سخت حوادث آه بلندی می‌کشد. اما یارو خم به ابرو نیاورد. لابد به کالبد شکافی یا نبش قبر عادت داشت. گفت: اگر عرضه ندارید مثل همه‌ی مردم راه بروید بهتر است توی خانه‌تان بمانید. نظر خود من هم کاملا همین بود و از این که مرا دارای خانه‌ای می‌دانست هیچ بدم نیامد. در این لحظه، چنان که گاهی اتفاق می افتد، عده‌ای که تشییع جنازه می‌کردند از آن طرف ردشدند. معرکه‌ای بود از جنب و جوش کلاه‌ها و پیچ و تاب هزارها انگشت. من شخصا اگر قرار بود علامت صلیب به خود بکشم البته این کار را به شایستگی انجام می دادم: از پایین بینی تا ناف و از پستان چپ تا پستان راست. اما آن‌ها با تماس سریع و نامشخص نوک انگشت‌هایشان یک جور آدمک چمباتمه زده‌ای را به صلیب می‌کشیدند که هیچ وزن و تشخصی ندارد، زانوها زیر چانه و دست‌ها به اطراف رها شده. لجبازترین آدم‌ها ایستادند و چیزهایی زیر لب زمزمه کردند. پاسبانه هم سیخ ایستاد چشم‌هایش را بست و سلام داد. توی کالسکه‌های پست سر جنازه، آدم‌هایی را می‌دیدم که با حرارت حرف می‌زدند، لابد صحنه‌هایی از زندگی آن مرحوم یا مرحومه را به یاد می‌آوردند. به نظرم شنیده‌ام که زین و برگ کالسکه‌ی نعش‌کش در این دو مورد فرق دارد، اما هیچ وقت نفهمیدم که فرقشان در چیست. اسب‌ها باد در می‌کردند و پشکل می‌انداختند انگار که به جمعه بازار می‌رفتند، هیچ‌کس را ندیدم که زانو بزند.
    اما در ولایت ما سفر آخرت زود می‌گذرد، هرچه هم تند بروی باز به پای کالسکه‌ی آخری، کالسکه‌ی خدمتکارها، نمی‌رسی، وقفه‌ی بینابینی تمام می‌شود. آدم‌ها زندگی‌شان را از سر می‌گیرند و دوباره وای به حال تو. ناچار برای بار سوم ایستادم. این بار به میل خودم و سوار کالسکه‌ای شدم. لابد دیدنِ کالسکه‌هایی که رد می‌شدند و پر از آدم‌هایی بودند که با حرارت بحث می‌کردند در من خیلی تاثیر کرده بود. جعبه‌ی سیاه بزرگی است که روی فنرهایش قر می‌دهد و پیش می‌رود، پنجره‌هایش کوچک‌اند، آدم در کنجی چمباتمه می‌زند و بوی نا می‌آید. حس کردم که نوک کلاهم به سقف می‌مالد. کمی بعد دولا شدم و شیشه‌ها را بستم. بعد دوباره سر جایم نشستم و پشتم در جهت حرکت کالسکه بود. داشتم چرت می‌زدم که صدایی مرا از خواب پراند، صدای سورچی. درِ کالسکه را باز کرده بود، لابد مایوس شده بود که از پشتِ شیشه صدایش را به گوشم برساند. فقط سبیلش را می‌دیدم. گفت: کجا؟ از نشیمن‌گاهش عمداً پائین آمده بود تا این را به من بگوید و مرا باش که خیال می‌کردم که دیگر دور شده‌ام! به فکر فرو رفتم. در خیالم به دنبال اسم یک خیابان یا بنای تاریخی می‌گشتم. گفتم: کالسکه‌تان را می‌فروشید؟ و اضافه کردم بدون اسب. آخر اسب به چه دردم می‌خورد؟ اما کالسکه به چه دردم می‌خورد؟ آیا می‌توانستم توی آن دراز بکشم؟ کی غذا برایم می‌آورد؟ گفتم: باغ وحش. بعید است که در شهرهای بزرگ باغ‌وحش نباشد. اضافه کردم: خیلی تند هم نروید. خندید. لابد از فکر این‌که ممکن است تند به باغ‌وحش برود خنده‌اش گرفته بود. شاید هم از فکر این‌که کالسکه نداشته باشد. شاید هم از دیدن من، هیئت من بود، که حضورم در کالسکه لابد صورت آن را مسخ می‌کرد، به حدی که سورچی با دیدن من در آن‌جا، که سرم در تاریکی سقف و زانویم چسبیده به شیشه بود، چه بسا از خود پرسیده بود که آیا واقعاً این کالسکه مال خودش است، آیا واقعاً این یک کالسکه است. زود نگاهی به اسب کرد و خاطرش جمع شد. اما آیا اصلاً آدم خودش می‌داند برای چه می خندد؟ به هر حال خنده‌اش کوتاه بود و این به نظرم دلیل این بود که مسله‌ی من مطرح نیست. در را بست و از کالسکه بالا رفت و دوباره سر جایش نشست. چند لحظه بعد، اسب راه افتاد.
    خوب، بله، من آن‌زمان هنوز قدری پول داشتم. مبلغ مختصری را که پدرم وقت مرگش به عنوان هدیه، بی قید و شرط، برای من گذاشته بود، هنوز از خودم می‌پرسم آیا آن را از من ندزدیده‌اند. بعدش دیگر آن پول را نداشتم. اما زندگی‌ام را، تا اندازه‌ای آن طور که دلم می‌خواستم می‌گذراندم. دردسرِ بزرگ این وضع، که می‌توان آن را به عدم مطلق امکانِ خرید تعریف کرد، این است که آدم را وادار به حرکت می‌کند. مثلا بعید است که اگر واقعاً پول نداشته باشد بتواند گاه‌گاهی در گوشه‌ی پناه‌گاهش خوردنی برای خود فراهم کند. پس ناچار است که بیرون برود و تکان بخورد، لااقل یک روز در هفته. در این وضع و حال معلوم است که آدم نمی‌تواند نشانی تابتی داشته باشد. بنابراین بعد از مدتی تأخیر بود که شنیدم دنبال من می‌گردند، برای کاری که به من مربوط می‌شد. دیگر نمی‌دانم از کدام مجرا. من روزنامه نمی‌خواندم و یادم نمی‌آید که در آن سال‌ها با کسی حرف زده باشم. مگر شاید سه چهار بار، آن هم در مورد غذا، خلاصه به هر ترتیبی بود خبرش به گوشم رسید. و الا چکار داشتم بروم به دفترخانه‌ی آقای نیدر، عجیب است که بعضی اسم‌ها یاد آدم می‌ماند، و او هم چکار داشت مرا راه بدهد؟ راجع به هویت من پرس‌و‌جو کرد. این مدتی طول کشید. حروف اول اسمم را که به طاق کلاهم چسبیده بود نشانش دادم. این دلیل هیچ چیز نبود، اما احتمالات را تقویت می‌کرد. گفت: امضاء کنید. با یک خط‌کش استوانه‌ای بازی می‌کرد که می‌شد با آن یک گاو نر را از پا در‌آورد. گفت: بشمارید. یک زن جوان، و شاید فروشی، در این مذاکره حاضر بود، لابد به عنوان شاهد. بسته‌ی اسکناس را توی جیبم چپاندم. گفت: اشتباه می‌کنید. فکر کردم حق بود از من می‌خواست پیش از امضاء کردن بشمارم، این شرافتمندانه‌تر بود. گفت: در صورت لزوم کجا می‌شود شما را پیدا کرد؟ پایین پلکان، فکری کردم. کمی بعد دوباره بالا رفتم تا از او بپرسم این پول از کجا برای من رسیده است و اضافه کردم که البته حق دارمواین را بدانم. اسم زنی را برد که فراموش کرده‌ام. شایدوقتی قنداقی بودم آن زن مرا روی زانویش گرفته بود و من برایش ناز و ادا آمده بودم. گاهی همین هم کافی است. می‌گویم قنداقی، چون‌که بعداً دیگر وقتش می‌گذرد، وقت ناز وادا، بنابراین از برکت همین پول بود که من هنوز مختصری داشتم. حیلی مختصر. اگر آن را به زندگی آینده‌ام تقسیم می‌کردم اصلاً هیچ نبود ، مگر این‌که پیش بینی من از روی بدبینی بوده باشد. به دیواره‌ی کالسکه، پهلوی کلاهم و اگر حساب درست بوده باشد، درست پشت سر سورچی کوبیدم. ابری از گرد و خاک از تودوزی بلند شد. سنگی از توی جیبم در‌آوردم و آن‌قدر با سنگ کوبیدم تا کالسکه ایستاد. متوجه شدم که حرکت کالسکه، بر خلاف اغلب وسایل نقلیه، پیش از آن‌که متوقف شود تدریجاً کند نشد، بلکه یکهو ایستاد. منتظر ماندم. کالسکه تکان تکان خورد. سورچی، بالای نشیمن‌گاهش، حتما گوش می‌داد. اسب را انگار با چشمِ سرم دیدم. حالت وارفته‌ی توقف‌های معمولی‌اش را نداشت. بلکه گوش‌هایش را تیز کرده بود و مراقب بود. از پنجره نگاه کردم: دوباره راه افتاده بودیم. دوباره به دیوار کوبیدم تا کالسکه دوباره ایستاد. سورچی غرولندکنان از نشیمن‌گاهش پایین آمد. شیشه را پایین کشیدم تا به فکر بازکردن در نیفتد. تندتر، تندتر بروید. رنگ سورچی سرخ‌تر و حتی کبود شده بود. از خشم یا از برخورد هوا هنگام حرکت. به او گفتم کالسکه را برای تمام روز کرایه می‌کنم. جواب داد که برای ساعت سه بعد از ظهر تشییع جنازه دارد. امان از دست مرده ها. به او گفتم دیگر نمی خواهم به باغ‌وحش بروم. گفتم: دیگر به باغ‌وحش نروید. جواب دادکه برای او فرقی نمی‌کند کجا برویم به شرطی که خیلی دور نباشد، به علت اسبش. در باره‌ی فصاحت زبان اقوام بدوی چه حرف‌ها که نمی‌زنند! از او پرسیدم که آیا رستورانی سراغ دارد. اضافه کردم: شما هم با من ناهار بخورید. من ترجیح می‌دهم با یک آدمِ آشنا به این جور جاها بروم. یک میز دراز بود که دوتا نیمکت، عیناٍ به یک اندازه، دو طرفش بود. از آن طرف میز، راجع به زندگی و زن و اسبش و بعد دوباره راجع به زندگی‌اش، زندگی سختی که زندگی او بود، به خصوص به علت اخلاقش، صحبحت کرد. از من پرسید که آیا درست متوجه هستم که یعنی چه، که زمستان و تابستان، زیر آسمان بودن یعنی چه. اطلاع پیدا کردم که هنوز سورچی‌هایی هستند که کالسکه‌شان را یک گوشه نگه می‌دارند و در جای گرم و نرم توی کالسکه می‌نشینند تا مشتری خودش به سراغ آن‌ها بیاید. سابقاً می‌شد این کار را کرد، ولی امروز اگر بخواهی آخر عمرت پول وپله‌ای توی دست و بالت باشد احتاج به روش‌های دیکری داری. من وضع خودم را برایش شرح دادم و گفتم جه از دست داده‌ام و دنبال چه می‌گردم. هر دومان زورمان را می‌زدیم تا بفهمیم، تا توضیح بدهیم. او می‌فهمید که من اتاقم را از دست داده‌ام و اتاق دیگری لازم دارم. اما از بقیه‌اش سر در نمی‌آورد. توی کله اش رفته بود و هیچ چیز نمی‌توانست این را از کله اش در آورد، که من دنبال یک اتاق مبله می‌گردم. روزنامه‌ی شب پیش یا شاید شب پیشتر را از جیبش در‌آورد و بنا کرد به خواندن آگهی‌هایش و با یک مداد کوچک، که وقتی به اسم برندگان احتمالی اسب‌دوانی می‌رسید مردد می‌ماند، زیر پنج شش‌تایش خط کشید. حتماً زیر همان‌هایی را خط می‌کشید که اگر به جای من بود انتخاب می‌کرد یا شاید زیر آن‌هایی که توی همان محله بود، به علت اسبش. بی‌خود مضطربش می‌کردم اگر به‌اش می‌گفتم که از مبل و غیرمبل در اتاقم چیزی جر یک تخت‌خواب نمی‌خواهم و پیش از این‌که حاضر بشوم پایم را توی آن اتاق بگذارم باید همه‌ی اسباب و اثاث دیگر را بیرون برد. حتی میز پای تخت‌خواب را. نزدیک ساعت سه، اسب را بیدار کردیم و دوباره راه افتادیم. سورچی به من پیشنهاد کرد که از کالسکه بالا بروم و پهلوی او بشینم، اما از خیلی‌وقت پیش، من به فکر داخل کالسکه بودم و دوباره سر جای اولم نشستم. از یک یک خانه‌هایی که زیرشان خط کشیده بود به گمانم منظماً دیدن کردیم. روز کوتاه زمستانی داشت تمام می‌شد. گاهی به نظرم می‌رسد که این تنها روزهایی است که من داشته‌ام، به خصوص آن لحظه‌ای که از همه‌ی لحظه‌ها جذاب‌تر است، لحظه‌ی پیش از محوشدن روز. نشانی‌هایی را که زیرشان خط کشیده بود، یا بهتر لگویم مثل عوام کنارشان علامت صلیب گذاشته بود. وقتی می دیدیم به درد نمی‌خورد با یک خط اریب خط می‌زد. بعد روزنامه را به من نشان داد و پیشنهاد کرد که آن را پیش خود نگه دارم تا مبادا دوباره به سراغ جاهایی که بیهوده به سراغشان رفته بودم. با وجود شیشه‌های بسته و غژغژ کالسکه و سروصدای عبور و مرور، صدای او را تک و تنها آن بالا روی نشیمن‌گاه‌ بلندش نشسته بود و آواز می‌خواند می‌شنیدم. مرا به تشییع جنازه ترجیح داده بود، و این حال ممکن بود تا ابد ادامه یابد. آواز می‌خواند « این زن دور از آن دیاری است که قهرمان جوانش در آن خفته است». این تنها کلماتی است که از آواز او به یاد دارم. هر بار که توقف می‌کرد از نشیمن‌گاهش پایین می‌آمد و به من کمک می‌کرد تا از نشیمن‌گاهم پایین بیایم. زنگ درِ خانه‌ای را که نشانم می‌داد می‌زدم و گاهی در اندرون خانه ناپدید می‌شدم. یادم است که احساس عجیب و مضحکی داشتم از این‌که دوباره، پس از این همه وقت، خانه‌ای را دور و بر خودم می‌دیدم. او توی پیاده‌رو منتظرم می‌ایستاد و کمکم می‌کرد تا دوباره سوار کالسکه بشوم. دیگر از دست این سورچی به تنگ آمده بودم. دوباره از کالسکه بالا می‌رفت و ما دوباره راه می‌افتادیم. در لحظه‌ی معینی این واقعه پیش آمد. کالسکه ایستاد. چرت پاره شد و آماده شدم تا پیاده شوم. اما او نیامد در را باز کند و زیر بازویم را بگیرد. به طوری که مجبور شدم خودم تنهایی پایین بروم. داشت فانوس‌ها را روشن می‌کرد. من چراغ‌های نفتی را دوست دارم، گرچه چراغ نفتی و شمع، اگر ستاره ها را استثناء کنم، اولین روشایی‌هایی است که دیده‌ام . از او پرسیدم که آیا می‌توانم فانوس دوم را من روشن کنم، زیرا فانوس اول را خودش روشن کرده بود. قوطی کبریتش را به من داد، من شیشه‌ی کوچکِ محدب را که روی لولا می‌چرخید بازکردم، روشن کردم و فوراً بستم تا فتیله، آرام و روشن، در گوشه‌ی گرم خانه‌ی کوچکش، بر کنار از باد، بسوزد. من این لذت را بردم. ما در نور فانوس‌ها چیزی نمی‌دیدیم مگر طرح مبهم اندام اسب را. اما دیگران آن‌ها را از دور می‌دیدند، دو لکه‌ی زرد آویخته در فضا را که آهسته حرکت می کردند. وقتی که کالسکه می‌پیچید، یک چشم سرخ یا سبز را می‌دیدند. لوزی برجسته‌ی شفاف و تیزی را انگار از پشت شیشه‌ی الوان.
    آخرین خانه را که بررسی کردیم سورچی پیشنهاد کرد که مرا به یک هتل آشنا ببرد که در آن‌جا راحت باشم. چه تربیت استواری: سورچی، هتل؛ انگار راستی راستی حقیقت دارد. سفارش مرا که بکند دیگر کم و کسری نخواهم داشت. چشمکی زد و گفت: همه‌ی راحتی‌ها فراهم است. من محل این گفت‌و‌گو را توی پیاده‌رو رو به روی خانه‌ای که تازه از آن بیرون آمده بودم قرار می‌دهم. زیر نور فانوس، پهلوی فرورفته و مرطوب اسب را و روی دستگیره‌ی درِ کالسکه، دست سورچی را، که دستکش پشمی داشت، به یاد می‌آورم. من یک سر و گردن از سقف کالسکه بلندتر بودم. به او پیشنهاد کردم گیلاسی بزنیم. اسب در تمام روز نه چیزی خورده و نه چیزی آشامیده بود. این را به سورچی تذکر دادم و او جواب داد که اسبش چیزی نمی‌‌خورد مگر توی اسطبل. اگر موقع کار، مختصر چیزی می‌خورد، ولو یک دانه سیب یا یک حبه قند، دل درد و دل‌پیچه می‌گرفت و دیگر قدم از قدم بر نمی‌داشت و اصلا ممکن بود باعث مرگش شود. از این جهت هر بار که به دلیلی از دلایل از پیشش دور می‌شد مجبور بود که به وسیله‌ی تسمه‌ای آرواره‌هایش را ببندد تا از محبت رهگذران رنجور نشود. پس از نوشیدن چند گیلاس، سورچی از من خواهش کرد که آن‌ها را، یعنی او و زنش را سرفراز کنم و شب را در خانه‌ی آن‌ها بگذرانم. خانه‌شان دور نبود. حالا که، با استفاده از گذشت زمان فکرش را می‌کنم می‌بینم بعید نیست که آن روز سورچی متصل دور و بر خانه‌اش می‌چرخیده است. آن‌ها بالای طویله‌ای، کنج حیاطی، زندگی می‌کردند. چه موقعیت خوبی، من حاضر بودم با این وضع سر کنم. مرا به زنش، که کپل‌های فوق‌العاده گنده‌ای داشت، معرفی کرد و از پیش ما رفت. پیدا بود که آن از این‌که با من تنهاست ناراحت است. من حالتش را درک می‌کردم، اما خودم در این جور مواقع ناراحت نمی‌شوم. دلیلی ندارد که تمام بشود و یا ادامه پیدا کند. و حال آن‌که تمام می شود. به آن‌ها گفتم که می‌روم توی طویله می‌خوابم. سورچی اعتراض کرد. من پافشاری کردم. سورچی توجه‌ زنش را به دملی که بر فرق سر من بود جلب کرد، زیرا از روی ادب کلاهم را برداشته بودم. زن گفت: باید این را در‌آورد. سورچی اسم یک دکتر را برد که برایش خیلی احترام قائل بود و خود او را از تصلب مدفوع نجات داده بود. زن گفت: اگر می خواهد توی طویله بخوابد برود توی طویله بخوابد. سورچی چراغ را از روی زمین برداشت و از پلکانی که به طویله می‌رفت جلو من راه افتاد، که البته خیلی هم پلکان نبود بلکه نردبان بود، و زنش را توی تاریکی گذاشت. گوشه‌ای کف زمین، روی کاه، یک جل اسب پهن کرد و یک قوطی کبریت هم برایم گذاشت که مبادا وسط شب احتیاج به روشنایی داشته باشم. یادم نیست که اسب در این مدت چکار می‌کرد. توی تاریکی دراز کشیده بودم و صدای آب خوردنش را می‌شنیدم، که صدای مخصوصی است، و صدای تاخت و تاز موش‌ها را بالای سرم، صدای خفه‌ی سورچی و زنش را که داشتند از من بدگویی می‌کردند. قوطی کبریت توی دستم بود. یک قوطی کبریت بزرگِ بی خطر. توی تاریکی بلند شدم و کبریتی زدم. در شعله‌ی کوتاهش توانستم کالسکه را پیدا کنم، درش را باز کردم، موش‌ها ازش بیرون آمدند. سوارش شدم. همین‌که نشستم متوجه شدم که کالسکه تراز نیست. این طبیعی بود، چون سرِ مال‌بندها به زمین تکیه داشت. بهتر که این طور بود، چون می‌توانستم به پشت دراز بکشم و پاهایم، روی نیمکت مقابل، از سرم بالاتر باشد. در طی شب، چندین بار حس کردم که اسب از پنجره به من نگاه می‌کند و نفسش از توی بینی‌اش به من می‌خورد. حالا که بازش کرده بودند لابد حضور من در کالسکه برایش عجیب بود. چون یادم رفته بود جل را بردارم، سردم شد، اما نه آن‌قدر که بروم جل را بردارم. از پنجره‌ی کالسکه پنجره‌ی طویله را بهتر می‌دیدم. از کالسکه بیرون آمدم. طویله کمتر ازپیش تاریک بود. آخور و تبره و زین و برگ آویخته و، دیگر عرض کنم، سطل‌ها و قشوها را بفهمی نفهمی تشخیص می‌دادم. به طرف در رفتم، اما نتوانستم بازش کنم. چشم اسب دنبال من بود. مگر اسب‌ها هیچ‌وقت نمی‌خوابند؟ به نظرم حق بود سورچی اسب را می‌بست. مثلا به جلو آخور.
    بنابراین مجبور شدم از پنجره بیرون بروم. کار آسانی نبود. اما چه کاری آسان است؟ اول سرم را رد کردم. کف دست‌هایم روی زمین حیاط بود، اما کمرم میان چهارچوب گیر افتاده بود و هنوز پیچ وتاب می‌خورد، بوته‌های علف را که گرفته بودم و با دوتا دستم می‌کشیدم تا بلکه خودم را نجات بدهم یادهم است. حق بود اول پالتوم را در می‌آوردم و از پنجره بیرون می‌انداختم. اما حیف که فکرش را نکرده بودم. تازه از حیاط بیرون رفته بودم که چیزی یادم آمد. خستگی. یک اسکناس لای قوطی کبریت گذاشتم، به حیاط برگشتم و قوطی را روی لبه ی پنجره‌ای که از آن بیرون آمده بودم گذاشتم. اسب دم پنجره بود. چند قدمی که توی کوچه رفتم دوباره برگشتم توی حیاط و اسکناسم را برداشتم. کبریت‌ها را همان جا گذاشتم، مال من نبود. اسب همان طور دم پنجره بود. دیگر از دست این اسب ذله شده بودم، تازه سپیده زده بود. نمی‌دانستم کجا هستم. به حدس و قرینه، در جهت مشرق راه افتادم تا زودتر روشن بشوم. دلم هوای افق دریا یا بیابان را کرده بود. صبح‌ها که بیرون می‌آیم به پیشواز خورشید می‌روم و عصرهایی که بیرون هستم دنبال خورشید می‌روم، حتی تا پیش مرده‌ها. نمی‌دانم چرا این قصه را نقل کردم. می‌توانستم هم یک قصه‌ی دیگر نقل کنم. شاید هم دفعه‌ی دیگر بتوانم یک قصه ی دیگر نقل کنم. آن‌وقت، ای ارواح زنده، خواهید دید که آن هم مثل این است.

    از: گزیده‌ی داستان‌های کوتاه- تهران ۱۳۶۶، نشر پاپیروس

دیوارنگاره : خولیو کورتاسار

20 سپتامبر 2010 ۱ دیدگاه
    مترجم: بهمن شاکری

    خیلی چیزهاست که به صورت بازی آغاز می‌شود و شاید مثل بازی هم به پایان می‌رسد.
    به گمانم وقتی کنار طرح خودت به تصویر دیگری برخوردی، موضوع خیلی جالب شد. فکر کردی تصادفی است یا کسی هوس کرده باشد. اما بار دوم دیگر فهمیدی غرضی در کار است. از آن به بعد دقیق شدی. حتی دوباره بازگشتی تا نگاهش کنی و در راه تمام پیش‌گیری‌های لازم را هم به کار بستی، خلوت‌ترین موقع خیابان، نبودن ماشین‌های گشت در این گوشه و آن گوشه، نزدیک شدن با بی‌تفاوتی، هرگز نباید از روبرو به دیوارنگاه نگریست. بلکه باید از کنار پیاده‌رو و به طور اریب به آن نگاه کرد. باید وانمود کرد که آدم در ویترین مغازه‌ی مجاور در پی چیز جالبی است و فوراً محل را ترک کرد.
    در ابتدا، بازی تو ناشی از ملال بود. کار تو به خاطر اعتراض به اوضاع و احوال شهر، منع عبور و مرور، ممنوعیت تهدیدآمیز نصب هر گونه دیوارکوب یا شعارنویسی بر در ودیوار شهر نبود. برای تو تنها این جالب بود که با گچ‌های رنگی طرح‌هایی بر دیوار بکشی( از آن اصطلاح دیوارنگاره که خیلی مورد علاقه منتقدین هنری است، خوشت نمی‌آمد) و هر از گاه بازگردی نگاهی به آن‌ها بکنی و با اندکی خوش‌شناسی شاهد رسیدن شهرداری شوی که کارگران با فحش‌های بی‌ثمر دارند آن‌ها را پاک می‌کنند. برایشان فرقی نداشت که طرح‌ها سیاسی هستند یا نه. ممنوعیت شامل هر چیزی می‌شد و حتی اگر بچه‌ای هم جرات می‌کرد خانه‌ای یا سگی بر دیوار بکشد، میان همان تهدید‌ها طرح‌اش پاک می‌شد. طوری شده بود که در شهر مردم هم دیگر نمی‌دانستند ترس کدام طرف بیش‌ترست. شاید به همین خاطر بود که تو هم ترس‌ات را کنار گذاشتی و هر از گاهی زمان و مکان مناسب برای کشیدن را انتخاب می‌کردی. برای تو هیچ احتمال خطری وجود نداشت، چون می‌دانستی چطور فرصت را خوب انتخاب کنی و در این فاصله که کامیون‌ها سربرسند چیزی مثل محلی بسیار تمیز به چشمت خورد که می‌شد گفت جای امیدواری دارد. درحالی که از دور به طرحت نگاه می‌کردی می‌توانستی ببینی که مردم در حال عبور به آن نگاه می‌کنند. البته هیچ‌کس نمی‌ایستاد، اما هرطور بود نگاهی به طرح می‌کردند.
    گاه یک ترکیب‌بندی انتزاعی ِ دو رنگه، نیمرخی از یک پرنده و یا دو شکل متداخل.
    تنها یک بار با گچ ِ سیاه جمله‌ای نوشتی«مرا هم آزار می‌دهد» که دو ساعت هم دوام نیاورد و پلیس‌ها خودشان آن را پاک کردند، از آن به بعد فقط به کشیدن طرح ادامه دادی.
    روزی که طرح دیگری کنار طرح تو پیدا شد نگران شد. نگران شدی، یک‌باره خطر مضاعف شده بود کس دیگری هم مثل تو تحریک شده بود که با وجود خطر زندان و چیزهای بدتر از آن کمی برای خودش تفریح کند و آن یک نفر گرچه چندان اهمیتی هم نداشت یک زن بود. نمی‌توانستی این را ثابت کنی، اما در کار او چیز متفاوتی وجود داشت. چیزی که از بدیهی‌ترین دلایل هم بهتر بود. یک رد ِ پا، تمایلی به رنگ‌های گرم و زنده، چیزی مثل یک هاله. احتمالاً از آن‌جا که تو تنها قدم می‌زدی خیال نمی‌کردی این کار از سر تلافی است. پیش خودت او را ستودی. برایش نگران شدی. آرزو کردی بار اول و آخرش باشد. اما وقتی در کنار یکی دیگر از طرح‌های تو طرحی کشید، نزدیک بود خودت را لو بدهی. میل شدیدی به خندیدن، به ایستادن در همان‌جا به تو دست داد. انگار پلیس کور یا دیوانه باشد.
    دوره‌ی دیگری آغاز شد که دزدانه‌تر و در عین حال زیباتر و تهدیدآمیزتر بود. رها کردی و با این امید که او را غافل‌گیر سازی، وقت و بی‌وقت به هر جه سرکشیدی، برای طرح‌هایت خیابان‌هایی را برگزیدی که بتوانی با یک گذر سریع هر جایش را ببینی. سحر، غروب، و ساعت سه صبح دوباره به همان‌جا سرکشیدی. دوره‌ی تضادِ تاب ناپذیری بود. زمانی خودت را گول می‌زدی که طرح جدیدی از او کنار طرح خودت یافته‌ای و آن خیابان ِ تهی. و زمانی هم چیزی نمی‌یافتی و این احساس را داشتی که خیابان تهی‌تر شده است.
    یک شب نخستین طرح تنهای او را دیدی. بر در یک گاراژ با گچ آبی و سرخ. او با استفاده از چوب کرم‌خورده و گل‌میخ‌های در طرحی کشیده بود. طرح و رنگ‌هایش بیش از همیشه خود او بود اما تو این احساس را داشتی که این طرح به معنای درخواست ِ پرسش و یا راهی برای فراخواندن توست. سحر، پس از آن‌که از تعداد ماشین‌های گشت‌ در گشت‌زنی خاموش‌شان کم شده بود، تو دوباره بازگشتی و بر باقی‌مانده‌ی سطح در یک منظره‌ی دریایی طرحی سردستی کشیدی. با بادبان‌ها و موج‌شکن‌هایش که اگر کسی به دقت به آن نگاه می‌کرد، شاید می‌گفت جز یک طرح خط خطی چیزی دیگر نیست. اما او خوب می‌دانست که چطور باید به آن بنگرد. آن شب چیزی نمانده بود که به دست دو مامور پلیس بیفتی. در خانه چند گیلاس پشت سر هم جین خوردی و با او حرف زدی و هر چه به دهانت آمد با او در میان گذاشتی، انگار آن حرف‌ها طرح دیگری بود که با صدا ساخته شده بود. بندری دیگر با کشتی‌های بادبانی‌اش، او را سبزرو و ساکت تصور کردی. لب‌ها و پستان‌هایی برای او برگزیدی و کمی هم عاشق‌اش شدی.
    فوری به فکرت رسید که او هم حتماً در پی پاسخی برای طرح خویش است و همان‌طور که تو هر بار به سروقت طرح‌هایت باز می‌گردی او نیز به همان‌جا برمی‌گردد. گرچه پس از بررسی‌های متعدد در بازار خطر خیلی بیشتر شده بود. با این همه دل به دریا زدی و به همان گاراژ بازگشتی، دور و بر ساختمان قدم زدی و در کافه نبش خیابان لیوان لیوان آبجو خوردی. اما بیهوده بود زیرا او هرگز با دیدن طرح تو نمی‌ایستاد. تازه هر کدام از زنان که می‌آمدند و می‌رفتند می‌توانستد خود او باشند. روز دوم یک دیوار خاکستری را انتخاب کردی و رویش مثلث سفیدی کشیدی که اطرافش پر از لکه‌هایی به شکل برگ نارون بود. از همان کافه‌ی سر نبش می‌توانستی دیوار را ببینی( در ِ گاراژ را پاک کرده بودند و یک مامور گشت هم با حالتی خشمگین مدام گشت می‌زد)، غروب اندکی حوصله‌ات سر رفت. با این حال جای دیگری را برای دیدزدن برگزیدی. از این‌جا به آن‌جا رفتی و برای آن‌که توجه کسی جلب نشود خرده ریزه‌هایی خریدی. هوا تقریباً تاریک شده بود که صدای آژیر را شنیدی و نورافکن‌ها از جلوی چشمانت گذشتند. ناگهان کنار دیوار شلوغ شد. تو در نهایت بی‌عقلی جلو دویدی و بخت یارت بود که ماشینی از پیچ خیابان پیچید و راننده با دیدن ماشینِ گشت ترمز کرد و بدنه‌ی ماشین تو را در پناه خود گرفت. تو درگیری را دیدی. دست‌هایی با دستکش گیسوان سیاهت را کشیدند. لگد و فریاد، نیم نگاهی، شلوار آبی‌رنگ را پیش از آن‌که او را به داخل ماشین بکشند و با خود ببرند.
    خیلی بعد( هولناک بود که آدم این‌طوری بلرزد. وحشتناک بود که آدم فکر کند همه ی این‌ها به خاطرطرح تو بر دیوار خاکستری بود) همراه جمعیت شدی و توانستی گرته آبی‌رنگی را ببینی، اثری از رنگ نارنجی که مثل نام یا دهان او بود. آن‌جا از آن طرح ناقص که پلیس‌ها پیش از بردن او، آن‌را پاک کرده بودند، آن‌قدر برجا مانده بود که آدم بفهمد او سعی کرده بود مثلث تو را با شکل دیگری پاسخ گوید. دایره یا شاید هم یک مارپیچ، شکلی کامل و زیبا، چیزی شبیه به یک آری یا یک همیشه، چیزی شبیه حالا.
    تو خوب می‌دانستی، یعنی فرصت زیادی داشتی پیش خودت دقیقاً تصور کنی که در زندان چه بلایی سرشان می‌آورند. در شهر چیزهایی از این قبیل کم کم به بیرون درز کرد. مردم از حال زندانیان باخبر شدند اما از آن‌جایی که اکثریت چنان در سکوت فرو رفته بودند که هیچ‌کس جرات نفس کشیدن نداشت. اگر اتفاقاً یکی از آن‌ها را می‌دیدند ترجیح می‌دادند کاش هرگز او را ندیده بودند. می‌دانستی که آن شب از مشروب هم کاری ساخته نیست جز آن‌که از زور ناتوانی مشت به دیوار بکوبی، گریه کنی و پیش از آن‌که خود را در مستی غرق سازی، گچ‌های رنگی را زیر پا له کنی. باری روزها گذشتند و تو دیگر نمی‌دانستی چطور به شکل دیگری به زندگی ادامه دهی. دوباره دست از کار کشیدی تا در خیابان‌ها پرسه زنی و به در و دیوارهایی بنگری که زمانی تو و او روی آن طراحی کرده بودید. همه جا پاک و پاکیزه بود. نه حتی گلی که بچه مدرسه‌ای معصومی کشیده بود – بچه‌ای که تکه گچی را از کلاس درس می‌دزد و نمی‌تواند از لذت نقاشی کردن با آن چشم‌پوشی کند- سرانجام تو هم نتوانستی تاب بیاوری. یک ماه بعد سحر برخاستی و دوباره به همان خیابان و گاراژ رفتی، از گشتی‌ها خبری نبود. دیوارها را کاملاً پاک کرده بودند. وقتی گچ را از جیب درآوردی، گربه‌ای از درگاه خانه‌ای به تو نگریست و تو در همان جا که او طرحش را جا گذاشته بود تخته‌ها را با فریادی سبز، شعله‌ی سرخ بازشناسی و عشق پرکردی. طرحت را در یک بیضی جا دادی که دهان تو بود. دهان او بود و امید بود. صدای پایی از گوشه خیابان تو را با قدم‌هایی بی‌صدا به دویدن واداشت. در پناه توده‌ای از قوطی های خالی ایستادی. مستی تلوتلوخوران و زمزمه‌کنان نزدیک شد. لگدی به گربه پراند و با صورت در پای طرح به زمین خورد. آهسته به راه افتادی. حالا در امان بودی و با نخستین پرتو آفتاب به چنان خواب رفتی که مدت‌ها بود به سراغت نیامده بود. صبح همان روز از دور به طرح نگریستی، هنوز پاکش نکرده بودند. ظهر دوباره برگشتی. تصورش را هم نمی‌شد کرد، اما هنوز هم بر دیوار بود. آشوب در محلات حومه‌ی شهر(خبرش را در اخبار شنیده بودی) کشتی‌های بین‌شهری را از کار همیشگی‌شان باز داشته بود. غروب دوباره آمدی و دیدی که در طول روز خیلی‌ها آن را دیده‌اند. تا ساعت سه صبح صبر کردی و دوباره بازگشتی. خیابان تاریک و تهی بود. از دور متوجه طرح دیگری شدی. تنها تو میتوانستی آن را تشخیص دهی. خیلی کوچک در بالا و سمت چپ طرح خودت. با احساسی که هم تشنگی بود و هم وحشت به طرفش رفتی. بیضی نارنجی و لکه‌های بنفش را دیدی. انگار چهره‌ای متورم، چشمی درآمده و دهانی که با مشت خرد شده‌بود از طرح بیرون زده بود. می‌دانم اما جز این چه چیز دیگری می‌توانستم برایت بکشم؟ آخر چه پیامی پر معناتر از این؟ از یک سو مجبور بودم با تو وداع کنم و از سوی دیگر در عین‌حال از تو بخواهم ادامه بدهی. مجبور بودم چیزی برایت برجا بگذارم پیش از آن‌که به پناهگاهم بازگردم. جایی که دیگر آینه‌ای در آن نبود. آن‌جا فقط حفره‌ای‌ست که می‌توانم تا فرارسیدن مرگ، در ظلمتی مطلق، در آن نهان شوم و چیزهای بسیاری را به یاد بیاورم و گاه آن‌گونه که زندگی‌ات را در خیال خود تصویر کرده بودم، تصور کنم که باز هم طرح‌های دیگری می‌کشی، باز هم شب‌ها بیرون می‌آیی تا طرح‌های دیگری بکشی.برگرفته از: «دروازه‌های بهشت»، نشرشیوا، شیراز، چاپ اول ۱۳۷۰

در گورستان:آنتوان چخوف

20 سپتامبر 2010 ۱ دیدگاه

«کجا رفت بهتان‌ها و غیبت‌ها
و وام‌ها و رشوه‌های او؟» – هاملت

آقایان، هوا دارد نرم نرمک تاریک می‌شود، حالا هم که این باد لعنتی شروع شده صلاح نمی‌دانید به خیر و به سلامتی برگردیم خانه‌هامان؟
باد بر برگ‌های زرد و پژمرده‌ی توس‌ها می‌وزید و قطره‌های درشت آب را از برگ‌ها بر سرمان فرو می‌ریخت. پای یکی از همراهان‌مان روی خاک ِ رس ِ لیز و نمناک لغزید. او به صلیبی کهنه و خاکستری رنگ چنگ انداخت تا نیفتد و روی سنگ قبر چنین خواند: « یگور گریازنوروکف، کارمند پایه ۴، دارنده‌ی نشان …» همراه‌مان گفت:
– این آقا را می شناختم… عاشق بی قرار زن خودش بود و نشان «استانیسلاو» داشت و اهل مطالعه‌‌ی کتاب هم نبود… معده‌اش نقص نداشت- همه چیز را به راحتی هضم می‌کرد… مگر زندگی همین چیزها نیست؟ به نظر می‌رسد هیچ لزومی نداشت بمیرد، اما -حیف!- حیف که دست ِ تقدیر به آن دنیا روانه‌اش کرد… طفلکی قربانی سوءظن‌ها و شک‌های خود شد. یک روز که پشت ِ در ِ اتاق گوش ایستاده بود یکهو در باز شد و ضربه‌ی چنان محکمی به کله‌اش وارد آمد که دچار خون‌ریزی مغزی شد( آخر این بیچاره مغز داشت) و ریق رحمت را سرکشید. و اما زیر آن مجسمه‌ای که می‌بینید، مردی آرمیده که از گهواره تا گور از هر چه شعر و هر چه طنز است، نفرت داشت… و حالا روی سنگ‌ِ قبرش را – من‌باب دهن کجی- با شعرپرکرده‌اند…آقایان، یک کسی دارد به این طرف می‌آید!
مردی با پالتو نیم‌دار و چهره‌ی ارغوانی و گونه‌های از ته تراشیده، به جمع ما پیوست. از زیر بغلش یک بطر ودکا و از توی جیبش یک بسته کلباس، نمایان بود. با صدای گرفته‌اش پرسید:
– آقایان، کسی از شما قبر موشکین ِ هنرپیشه را می شناسد؟
او را تا سرِ قبر موشکین ِ هنرپیشه که دو سال پیش درگذشته بود همراهی کردیم. پرسیدیم:
– جنابعالی کارمند هستید؟
– خیر، بنده هنرمندم… در این دور و زمانه، تمیزدادن هنرمند جماعت از کارمندان دون‌پایه‌ی خلیفه‌گری کار ساده ای نیست. تشخیص شما درست است… گرچه مقایسه‌ای که کردم زیاد هم پرت نبود، اما گمان کنم چنین مقایسه‌ای به دل کارمند جماعت بنشیند.
مزارِ موشکینِ هنرپیشه که به زحمت پیدایش کرده بودیم اندکی نشست کرده و پوشیده از علف هرز بود، در واقع شکل و شمایل یک مزار را از دست داده بود… صلیب کوچک و ارزان قیمت قبر- صلیبی پوشیده از خزه‌ی سبزرنگ که از گذشت ایام سرد، سیاهی می‌زد- به موجودی پیر و نزار و بیمار می‌مانست. بر سنگ گورش چنین می خواندیم:
«به دوست فراموش شدنی‌مان موشکین…»
روزگار غدار پیشوند «نا» را از کلمه‌ی « ناشدنی‌مان» زدوده و دروغ و ریای انسان ها را اصلاح کرده بود. مردِ هنرپیشه، پای مزار موشکین زانو زد- در این حال، کلاه و زانوانش با خاک نمناک مماس می‌شدندـ آهی کشید و گفت:
– هنرپیشه‌ها و روزنامه‌چی‌ها، برای برپاساختنِ مجسمه‌ی او پولی جمع کردند و … همه را تحویل میخانه‌چی ها دادند…
– منظورتان چیست؟
– همین که گفتم، پولی جمع کردند، در روزنامه‌ها دادار و دودور راه انداختند، بعدش هم پول‌ها را بالا کشیدند… البته قصدم از این حرف‌ها آن نیست که به کسی سرکوفت بزنم… همین‌جوری گفتم… خوب آقایان، به سلامتی! به سلامتی شما و به یاد ابدی این مرحوم!
– معروف است که الکل، بیماری می‌آورد و یاد ابدی و ملال. یاد ابدی که هیچ، خدا اگر یاد موقتی هم به آدم بدهد، باید شکرش را به‌جا آورد.
– حق باشماست… می‌دانید، موشکینِ مرحوم، هنرمند سرشناسی بود. وقتی جنازه را بلند می‌کردند حداقل ده‌تا تاجِ گل، پشت سرش راه افتاد اما حالا… پاک از یادها رفته! و جالب این‌جاست آن‌هایی که دوستش می‌داشتند فراموشش کرده‌اند ولی کسانی که چوبش را خورده بودند هنوز فراموشش نکرده‌اند. خود من مثلاً، تا عمر دارم به یادش خواهم بود چون غیر از شر و بدی، چیزی از او عایدم نشده است. باری، گرچه دوستش ندارم با این همه، خدا رحمتش کند.
– چه بدی‌ در حق شما کرده بود؟
– بدی‌های فراوان! خدا بیامرز، بلای جانم شده بود… وجودش برای من در حکم وجود یک جانی و راهزن بود. خدا رحمتش کند! می‌دانید، او را الگوی زندگی ام قرار دادم، راهنمایی‌هایش را پذیرفتم و هنرپیشه‌‌گی پیشه کردم. او مرا اغوا کرد و من مفتونِ زندگیِ پر جوش و خروش دنیای هنر شدم. وعده‌های فراوان داد اما چیزی جز اشک و اندوه نصیبم نکرد… هنرمند جماعت، سرنوشت تلخی دارد! من که همه چیزم از دستم رفت: هم جوانی و هم هوش و حواس، هم عقل سلیم، هم وجناتِ بشری… نه ستاره‌ای در هفت آسمان، نه کفش سالمی به پا، نه شلوار بی‌وصله‌ای… این بدکردار، حتی ایمانم را از دستم گرفت! و تازه، کاش استعدادی هم در کارم بود! … زندگی‌ام تباه شد… آقایان، انگار هوا سرد شد… میل ندارید جرعه‌ای بالا بروید! آن‌قدرهست که گلوی همه‌مان را تر کند…
– بخوریم… یادش تا ابد زنده! گرچه دوستش ندارم… درست است که حالا زیر خاک خوابیده ولی در این دارِ دنیا، فقط او را دارم… و این، آخرین بار است… دیگر به دیدنش نخواهم آمد… می‌دانید، به تشخیص پزشک ها به زودی به علت افراط در مشروب‌خوری، می‌میرم… آمده‌ام با او خداحافظی کنم! آدم باید از سر تقصیر دشمن‌هایش هم بگذرد.
مردِ هنرمند را به حالِ خودش رها کردیم تا با مرحوم موشکین به خلوت بنشیند و راه افتادیم. نم نم باران سرد شروع شده بود.
سرِ پیچِ خیابان اصلی گورستان که شن‌ریزی شده بود با تشییع جنازه‌ی تازه‌ای روبرو شدیم: چهار گورکن با کمربندهایی از مشمعِ سفید و چکمه‌های گل‌آلودی که برگِ درختان به آن‌ها چسبیده بود در حال حمل یک تابوتِ قهوه‌ای رنگ بودند. هوا داشت تاریک می‌شد. گورکن‌ها عجله داشتند، سکندری می‌رفتند و برانکاری را که تابوت روی آن قرار داشت، ننووار تاب می‌دادند…
– آقایان، دو ساعتی هست که این‌جا پرسه می‌زنیم و این، سومین جنازه است که… چطور است برگردیم خانه؟

۱۸۸۴

مجموعه آثار چخوف، جلد اول

ترجمه: سروژ استاپانیان

سایه:ادگار آلن پو

20 سپتامبر 2010 ۱ دیدگاه
    سایه:ادگار آلن پو-ترجمه: احمد شاملو

    ترجمه: احمد شاملو

    حقیقت این است که شما- خوانندگان من!- هنوز در زمره‌ی زندگانید. اما، من که می‌نویسم، از دیرباز به دیار ارواح عزیمت کرده‌ام. چرا که بی گمان بسا چیزهایی عجیب پیش خواهد آمد و بسا چیزهای نهان آشکارخواهد شد. و بسا قرن‌ها که خواهد گذشت، از آن پیش‌تر که نوشته‌ها را آدمیان باز ببینند. و چندان که این نوشته‌ها باز دیده شود، ای بسا که پاره‌ای باور نکنند، و پاره‌ای بر آن به تردید بنگرند، و تنها مردمی اندک‌شمار در حروفی که من به دستینه‌ی آهنین بر این الواح نقر می‌کنم انگیزه‌ی تفکری یابند.سال، سال خوف و دهشت بود، سرشار از تأثراتی شکننده‌تر از دهشت و خوف، که از برای آن بر پهنه‌ی خاک نامی نیست. چرا که آیات و نشانه‌های بی‌شمار رخ نموده بود. و طاعون از همه سوی بال‌های سیاهش را بر پهنه‌ی خاک و گستره‌ی دریا گشوده بود.
    دست کم آنان را که بر احوال ستارگان آگاهی داشتند خبر بود که در آسمان اشاراتی از شوربختی هست. و میان دیگران‌‌، برای من- اوآنوآس یونانی- مسلم بود که در تکرار هر هفت صد و نود و چهار سال، یا به ورود در قوی اِایل، سیاره‌ی عطارد با چنبر سرخ زحل دهشت‌انگیز نزدیک می‌شود. و روح خاص آسمان‌ها قدرت خود را نه تنها بر حباب خاکی زمین، بلکه بر ارواح و افکار و اندیشه‌های انسانی تجلی می‌دهد.

    ما در آن شب، هفت تن بودیم. در قصری بزرگ و محتشم، در شهری ظلمت‌زده که پتوله ماییس خوانده می‌شد، گرد چند مینای شراب سرخ کی یو جمع آمده بودیم. و اتاق ما جز دری بلند که کوری نوس صنعت‌کار به زینت آن رنج بسیار برده، دستکاری بس نادرآفریده بود، منفذ دیگر نداشت. دری که از درون بسته می‌شد.

    هم بدین قرار، پرده‌ی سیاهی را که این خانه‌ی مالخولیایی را محفوظ می‌داشت، راه نگاه ما را به قرص ماه و ستارگان حزن‌انگیز و جاده‌ی خالی بسته بود؛ اما راه را بر احساس پیش از وقوع فاجعه و خاطره‌ی فله‌اِوو را چنان به سهولت نتوانسته بست.
    گرداگرد ما و در برِ ما چیزهایی بود که نمی‌توانم به وضوع شرح کنم:
    چیزهای روحی و مادی ـ سنگینی طاقت‌شکنی در فضا،احساسی از خفقان، از دلواپسی ـ و برتر از این‌ها همه، این دقیقه‌ی خوف‌انگیز زندگی که مردم عصبی‌مزاج تحمل می‌کنند، در آن هنگام که حواس مادی، همه ستم‌گرانه بیدار و زنده‌اند و نیروهای روانی، همه نیمه خواب و افسرده.
    فشاری مرگ‌زا خُردمان می‌کرد؛ فشاری که بی باکانه براعضای ما، بر اثاثه و هر چیز دیگری که در خانه بود فرود می‌آمد، حتی بر میناها که از آن می‌نوشیدیم. ـ و درماندگی زجرکشیده و کوفته می‌نمود ـ همه چیز، به جز انوار این هفت چراغ آهنی که مجلس باده‌نوشی ما را روشن می‌کرد.
    از این چراغ‌ها که پریده رنگ و تابان بر جای می‌سوخت رشته‌های دراز نورگسترده می‌شد. و در رویه‌ی صیقل خورده‌ی میز آبنوسی گرد که در اطرافش نشسته بودیم و از تابش این انوار به آیینه مبدل می‌شد، هر یک از مهمانان، رنگ‌پریدگی چهره‌ی خود را و برق نگران ِ چشمان ِ اندوه‌زده‌ی دوستان را به تماشا نشست.
    با این همه، ما به قهقهه‌های خویش جنجالی سخت برپا می‌کردیم، و به شیوه‌ی صرعیان به نشاط اندر بودیم، و ترانه‌های آناک ره یون را ـ که به حقیقت کلماتی درهم و آشفته بیش‌تر نبود ـ به آواز می خواندیم، و به افراط می‌نوشیدیم هر چند که سرخی شراب، در خاطر ما یادآور سرخی خون بود. چرا که در خانه به جز ما، نفر هشتمی نیز بود ـ زویی لوس ِ جوان، که با قامت ِ کفن شده‌ی خویش فرشته و شیطان صحنه بود.
    دریغا که از شور و حرارت ما بهره‌ای نمی‌گرفت. چشم‌هایش ـ که مرگ، در آن جز نیمی از آتش ِ طاعون را فروننشانده بود ـ چنان می‌نمود که از نشاط ما به همان اندازه بهره گیرد که، مردگان، به بهره گرفتن از شور و شادمانی آن کسانی که مرگشان به انتظار نشسته است محقند!
    اما هرچند که من ـ اِوآنوآس ـ نگاه ِ خیره‌ی مرده را بر چهره‌ی خویش دوخته دیدم، به رنج، بر آن شدم که تلخی حالت آن نگاه را درنیابم. و هم‌چنان که به پافشاری در ژرفنای آبنوس تماشا می‌کردم، ترانه‌های «تیوسی» را زنگ‌دار و بلند، به آواز می‌خواندم.
    لیکن آواز من‌، دیری نپایید که فروکاست و به خاموشی گرایید. و طنین آن در سیاهی پرده‌های خانه فروپیچید و نرمک نرمک ضیف و نامتمایز و مبهم شد. خفه شد.
    و هم در این هنگام، از عمق پرده‌های سیاهی که طنین ترانه‌ها در آن می‌مرد، سایه‌ای نامشخص و تاریک سربرافراشت ـ سایه‌ای که در نظر مانند سایه‌ای بود که ماه، به هنگام افول خویش از هیکلی انسانی نقش بتواند کرد.
    اما این سایه، نه از آن انسانی بود، نه از آن خدایی یا وجود آشنای دیگری، لحظه‌ای در برابر پرده‌ها لرزید و سرانجام، مریی و راست بر زمینه‌ی در مذهب برجای ماند هرچند که در این هنگام نیز، جز بی‌شکلی و ابهام نبود.
    این سایه نه از آدمی بود، نه از خدایی، نه از خدایی یونانی، نه از خدایی کلدانی و نه از هیچ خدای مصری…
    و سایه بر زمینه‌ی درِ بزرگ مذهب ایستاد و حرکتی نکرد و حرفی به زبان نیاورد. بی هیچ جنبشی برجای ماند. و در، که سایه بر زمینه‌ی آن در چشم می‌نشست،ـ اگر خطا نکنم ـ درست در خلاف جهت پاهای زویی لوس ِ کفن پیچیده قرار داشت.
    لیکن ما هفت تن که سایه را به هنگام خروج از میان پرده‌ها دیدیم، تاب آن نداشتیم که راست در آن نظر کنیم. چشم‌های خود را به زیر دوختیم و هم‌چنان در اعماق ِ آیینه‌ی آبنوس نگریستیم.
    با این همه من ـ اِوآنوآس ـ دل به دریا زدم و به آوازی پست، از سایه، مسکنش را و نامش را پرسیدم. و سایه پاسخ داد:
    ” من سایه‌ام. و مسکنم دخمه‌های گ.رستان پتوله ماییس است، تنگ در تنگ ِ این دشت ِ ناهموار ِ دوزخی، که کاریز ناپاک کارون (Charon) را در خویش می‌فشارد.”
    و ما، هر هفت، وحشت‌زده از جای‌های خویش برجستیم، و لرز لرزان و مبهوت برپای ماندیم. چرا که طنین آواز سایه، نه طنین آواز یک تن، که صدای کسان بی‌شمار بود. و این صدا، با گردش خود از هجایی به هجای دیگر، آهنگ‌شناس و آشنای سخن گفتن هزاران هزار یارگم‌شده را به گونه‌ای بس مبهم به گوش‌های ما باز می‌آورد.

    برگرفته از: «شناخت ادگارآلن پو»، مقالاتی از شارل بودلر و خولیو کورتاسار
    نشر دشتستان ـ ۱۳۷۹، گردآورنده و ویراستار: محمدرضا پورجعفری