بایگانی

Archive for the ‘داستان فارسی’ Category

گزیده‌ای از نوشته‌های شاهرخ مسکوب

20 مارس 2017 بیان دیدگاه

sharokh

مسافرنامه
از خانه بیرون آمدم. تاریک بود. اینجا همیشه صبح ها تاریک است. دو تا زن به ساعت هایشان نگاه می کردند و می دویدند. در تلاش معاش. کبوتر سحرخیز و کامروایی دستپاچه و سمج به چیزی شبیه روده مرغ نوک می زد. صبحانه در باران. آسمان مثل لاک روی زمین افتاده بود و آدمها زیر چتر مثل لاک پشت های پا دراز و قارچ های ساقه بلند بودند. سرگردان، شتابزده، چراغ ماشین‌ها روشن بود، از نور خیسشان آب می چکید، خیابان باریک، ساختمان ها بلند و آسمان غایب.مثل این بود که ته دریا راه می روم. در تاریکی خیس اعماق….

گزیده ها
بعضی وقتها آدم نمی داند با دستهایش چه می کند. وقتی که برای تسلیت به دیدن دکتر علی پور رفتم، دیدم او هم نمی داند. چیزی نمی شد گفت.من فقط شانه هایش را بغل کردم و صورتش را بوسیدم و نشستم. با نگاهی خالی به جلوش چشم دوخته بود. خاموش و بی حرکت. فقط دستها و پنچه هایش می جنبید. یک کش گرد کوتاه را دور انگشتهایش می‌پیچید. انگشتها را از میان آن رد می کرد و گره می انداخت و باز می کرد و بی اختیار با آن ور می رفت. یک مرتبه دیدم دستهایش پیر شده، اقلا ده سالی پیرتر از سر و صورت. انگشتها کوتاه، ناخن ها پخ و پهن، پشت دست پوست چنار کهن، خاک تشنه خشکیده پر از چین و ترک. مثل اینکه سکوت بیشتر آزارش می داد و یا فکر می کرد دیگران را آزار می دهد. چون بالاخره گفت هرکسی برای عقیده اش مبارزه می کند، محترم است. کسی جوابی نداد. دستها واداده و بیچاره به نظر می آمدند، چنان ریز و یک بند می لرزیدند که انگار باد تندی برگهای خشک را جاری می کند. مثل این بود که تمام بار را به تنهایی می کشند. آخر این دستها سرگذشتی دارند. دکتر علی پور بیچاره آدم محتاط و ملاحظه کاری است. تمام عمرش موش موشک آسه برو آسه بیا که گربه شاخت نزنه. همیشه می گفت «جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است.»
ولی چه فایده، پسرش را گرفتند و کشتند. به یک آب خوردن. سنگ به در بسته خورد. تازه با چه مکافاتی جنازه را تحویل گرفت. نمی دادند و او می ترسید. از کفرآباد و شاش مومن وحشت داشت. می گفت این پسر میوه عمر من است، نمی خواست به میوه عمرش بشاشند. می دانست مرده شورها از نفرت یا ترس مرده را نمی شورند. می اندازندش در مسیر شاش. علی پور پسرش را گرفت و با دستهای خودش شست و کفن کرد و به خاک سپرد. توی باغچه حیاط، پای درخت و زیر باران آسمان. علی پور مازندارانی است، در یکی از شهرهای شمال زندگی می کند، پسرش را در همان جا کشتند. خودش هم دیگر همان جا مردنی است. علی پور هنوز هم آدم مومنی است. بر پسرش نماز خواند و او را آمرزید. علی پور فرزند دیگری نداشت. زنش سال ها پیش مرد. حالا خودش مانده و این دستها که از فرط سنگینی او را فرو می کشند به توی حیاط، وسط باغچه، پای درخت.
خواب و خاموشی

قصه سهراب و نوشدارو: به یاد سهراب سپهری
پیدا بود که مرگ مثل خون در رگ های سهراب می دود. تاخت و تازش را در زیر پوست می شد دید. چه جولانی می داد، و مرگ مثل سایه ای رنگ می باخت و محو می شد. بی شباهت به مرغ پرکنده ای نبود. در گوشه ای از تخت مچاله شده بود. کوچک بود، کوچکتر شده بود.درد می کشید. می گفت که همیشه از آدمهایی که حرمت زندگی را نگه نمی دارند و خودشان را می کشند تعجب می کردم اما حالا می فهمم چطور می شود که خودشان را می کشند. بعضی وقتها زندگی کردن غیر ممکن است…
…اما سهراب جور دیگری بود. یک کیسه استخوانی، لهیده و دردناک. با دو چشم هوشیار و کنجکاو. می پرسید از بچه ها کی را می بینی؟ با این اوضاع به کجا می رویم؟ می خواست بداند بیرون از تخت و بیمارستان، بیرون از تخت بند بیماری چه می گذرد. نگران بیرون بود که پارسال زیر و رو شده بود: از شوق، از هیجان؟ زلزله را می دید و استخوان‌بندی ظلم را که با صدای هولناکی می شکند و مثل زباله روی هم کوت می شود، سیاه در سیاه. این سقف سنگین بالای سرمان – هزاران ساله – شکافی برداشته بود و ستاره ها کورسویی می زدند. ای روزهای خوش کوتاه، آیا فقط برای ثبت در تاریخ آمده بودید؟ روزهای پیش از نومیدی، روزهای صبح کاذب. برای مردمی که چون بنی اسرائیل از خدا به گوساله روی آوردند و آنگاه ندا آمد که «هرکس شمشیر خود را بر ران خویش بگذارد… و برادر و دوست خویش و همسایه خود را بکشد» (سفر خروج:۳۲) ما از طلا گوساله ساخته بودیم و پرستیده بودیم و «یهوه خدای غیور است که انتقام گناه پدران را از پسران تا پشت سوم و چهارم می گیرد» (سفر خروج:۲۰) همان داستان هارون و سامری و گوساله سخنگو. هرقومی که از طلا گوساله بسازد و آن را بپرستد، سرنوشتی بدتر از ما خواهد داشت. دروغ مثل موریانه جانش را می جود و مثل شمشیر در تاریکی بر جان مردمش فرو می آید. سهراب را دروغ کشت. سهراب قصه را می گویم.. .

به یاد رفتگان و دوستداران: به یاد هوشنگ مافی
…اینجا هم، لااقل هرکه را می بینم مریض ایران است. من سعی می کنم فکرش را نکنم، ولی کمتر موفق می شوم. آدم چیزهایی می شوند که آتش می گیرد و آرزو می کند که بمیرد. گاهی سرم بی علتی گیج می رود. مرگ را حس می کنم که افتان و خیزان در جمجمه ام می پلکد، مثل مست ها یا بچه های نوپا، هنوز نتوانسته خودش را جمع و جور کند، سرپا بایستد و بالهایش را بگسترد. فعلا دارد موریانه وار، بی شتاب و خستگی می جود. سیلاب نیست. نم و رطوبت است که اندک اندک نشت می کند. نسیم خفه ای است که از اعماق زمین می وزد….
تو کمی زود رفتی.اشکالت این بود که سه چهار تا بیماری ناسازگار توام داشتی: هوش، حساسیت، عصبانیت و غرور. از دست هوشت نجات نداشتی، زیاد اطرافت را می دیدی. به علت حساسیت رنج می بردی و داد می زدی و کوتاه نمی آمدی. از همان اول های کار افتادی وسط یک مشت دزد فرومایه. تحملشان نمی کردی و تحملت نمی کردند. بعد از سال ها توانایی زندگی کردن را از دست دادی، از بس زخم پذیر شده بودی – برای همین آخرش چیزی نشدی. همان آقایی که بودی ماندی….
غروب آفتاب: به یاد امیر حسین جهانبگلو
…وقتی رفتم، مرگ را دیدم که بی حوصله در آستانه در ایستاده بود و پا به پا می کرد، مثل اینکه در رفتن شتاب داشت اما منتظر چیزی بود. به ساعتش نگاه می کرد. به چشمهایش خیره شدم، در مردمک آنها خودم را دیدم، جا خوردم و رویم را برگرداندم. مثل یک بقچه نخ نمای کهنه اما نفیس، یک مشت پوست و استخوان خسته گوشه کاناپه در خود جمع شده بود. مرا که دید خواست حرکتی بکند، گفتم تکان نخور. دم کاناپاه زانو زدم و بوسیدمش.دست راستش را گذاشت روی شانه ام که در همان حال بمانم. من هم تکان نخوردم و چند لحظه ای تن همدیگر را حس کردیم….
…دست چپ را از زیادی درد نمی توانم تکان دهم. آن را در وضع معینی روی بالشتکی کنار دسته کاناپه ثابت نگه می دارم. شکایت داشت که نمی تواند چیز بخواند. سرش گیج می رود و نخوانده خسته می شود. کنار کاناپه به عادت همیشگی یک مشت کتاب جورواجور درهم برهم توده شده بود. همیشه گرفتار همین کنجکاوی پراکنده و ناآرام ذهنی بود و مثل پرنده های بی قرار دائم از شاخه ای به شاخه ای می پرید….
…باری این کنجکاوی مثل تندبادی در او می وزید و تا آخر عمر به این سو و آنسو می راندش. شرح تعرف و ترجمه رساله قشیریه را از جمله، او به من شناساند و چاپ تازه رسالات بابا افضل، آخرین هدیه ای بود که چندی پیش به من داد. همان وقت که فریفته فکر و زبان انسان کامل و سرگذشت دردناک عزیزالدین نسفی بود داشت کن تیکی را هم می خواند: گزارش سفر یک نروژی دریادل که در آن سوی جبل الطارق با قایقی از نی و وسائل ابتدایی به دریا زد و خود را روی اقیانوس رها کرد تا جریان آب در آمریکای مرکزی او را به ساحلی برساند، زیرا می خواست این نظریه را ثابت کند که زیگورات های بومیان آن سرزمین از روی اهرام مصر ساخته شده اند، و زمانی، کسانی، به موجبی که نمی دانیم از آن سر دنیا به این سر دنیا رانده شده‌اند….
…عزیزالدین نسفی هم از آن سر خراسان به اقلیم پارس رانده شده بود، از جلوی سیل بنیان کن مغول فرار می کرد که از شهر دورافتاده در وسط بیابان سردرآورد. آواره و غریب در مسجد جامع ابرقوه روزگار می گذراند، و با جماعت درویشان آن دیار از دوستی آدمی و خدا، ساخت و کار گردش افلاک و ستارگان گفت‌وگو ها می کرد و گاه و بیگاه که از ستم روزگار به فغان می آمد می گفت: چه بودی اگر نبودمی….
سوگ مادر

…چند روزی است که از نوشتن گریزانم. هنوز نمی خواهم مرگ مادرم را باور کنم. انگار نوشتن درباره این مرده، مرگ او را مسجل می کند، حداقل این است که مرا به شدت خسته می کند. روزهای بدی است، خدایا تو که می توانی آن بهشت کذایی را بیافرینی، چرا ما را اسیر چنین جهنمی کردی؟ به تو هیچ امیدی ندارم، هر چه هست در من است، به شرط ها و شروط ها. خنده دار است اما راستی انگار اعصابم درد می کند. همه این روزهای اخیر جانم لخت و سنگین بوده است. گویی سربی در آن است که پیوسته مرا فرو می کشد و زمین گیر می کند. مثل مردی که از راهی سخت و دراز رسیده باشد و از فرط خستگی، گرسنگی و تشنگی را از یاد برده، بر آستانه در خانه اش به خاک افتاده باشد. فکرم مثل خمیر فروریخته ای، لخت و رها است، ولی هنوز از نومیدی نشانی نیست. نیروی زندگی مثل خمیرمایه در باطن من ورمی آید. تازه در آغاز راهم و همچنان که به زانو می افتم، خونی که در جوی رگ ها است می جوشد تا دوباره سرپا بایستم. کاش هرچه زودتر بر این مصیبت و ماتم که روح مرا می جود و می پوسد غلبه کنم. صبح ها از همیشه بدتر است.مامان گنجشک ها را خیلی دوست داشت و جیک جیک آنها را که می شنید گاه بی اختیار می گفت: جان.هر روز من با سر و صدای گنجشکها از خواب بیدار می شوم و می بینم که از مادرم خبری نیست….

گفت و گو در باغ
…ولی من نور را برای حجم سبز و رشد بی‌تاب گیاه می‌خواهم، نه برای نشان دادن گذشت زمان. باغ آرمانی من جسم، وزن و عطش دارد، نفس می‌کشد، می‌شکفد، می‌پژمرد و از خشکی، از کوره‌ی خورشید بالای سر و خاک سوزان زیر پا می ترسد و چشم انتظار رودخانه‌ی زاینده‌‌‌ای است که از بغل کوه بیرون می‌زند. از راه‌های پرپیچ و خم دور، از ته دره و میان بیشه ها و جالیزها می‌گذرد- دویده و خسته- زیر دامنه‌ی کوهی تنها، در حاشیه‌ی بیابان پا می‌گذارد اما پیش از آن که از رمق افتاده در باتلاق فرورود، نفس خنک کوهستان را با خود می‌آورد؛ در راه، با رگ‌هایی که از بندهای تنش جدا می‌شوند، بیشه‌ها و کشتزاران را سیراب می‌کند تا آن که به بوستان‌ها و باغچه‌های خانه‌های شهری سبز راه بیابد. زمین سبز، آسمان آبی و کمی آن‌‌سوتر بیابان، تا چشم کار می‌کند خالی خشک و خاکی و بوته‌های پراکنده و جان سخت خار، و باغ (( دلفریب ))، بالادست رودخانه، کنار شهر. دم غروب، از راه دور می‌رسی، هرم آفتاب بیابان را پشت سر گذاشته‌ای، باغ با گل‌های شمعدانی، شاه‌پسند و یاس و برگ‌های آب‌داده‌ی خیس و دو ردیف بلند کاج با کاکل گرد در دوسوی چمنی گسترده بر جلو ایوان، انگار رسیده‌‌ای به کسی که دوستش داری و پناهگاه آغوش امن او ماوای توست، از تنش عطر خام جوانی می‌تراود، از موهای خیسش طراوت آب می‌چکد، نگاهت می‌کند، دست‌هایش را باز کرده تو را می‌خواهد؛ تو، او را با عطش دردناک و خوشایندی بغل می‌کنی و در آرامشی دلپذیر غرق می‌شوی، دلواپسی‌هایت به خواب می‌رود، اطمینان قلب پیدا می‌کنی؛ مثل وقتی که با خلوص نیت به زیارتگاهی برسی….
سفر در خواب

…در این جدایی، نمی دانم در چه ساعتی از شب یا روز و در کجا هستم. وقت ویران است. شهر صورت ثابت و اندام استواری ندارد. چیزها در هم راه می یابند و از هم عبور می کنند. جسمانیتشان را از دست داده اند، به سبکی هوا موج برمی دارند و آسان تر از خیال گوناگون می شوند. من به پریشانی باران باد زده، خودم را به دست نمی آورم که ناگهان در خاطرم، شمایل آقا بزرگم انگار پیدا می شود. نمی توانستم به یاد بیاورم چون در روزگاری گمشده، حتی پیش از آنکه مادرم به دنیا بیایید، این عاشق دلسوخته از اصفهان رفته بود تا دیگر به آن بازنگردد، آواره کوه و بیابان، بسیار سرزمین ها را گشت و گذشت تا سرانجام پشت کوههای بلند، در همسایگی آب های کبود، ماندگار شد. دستم در دست پیرمرد بود، مثل سالهای کودکی ام و دلم آرام گرفته بود. چه نگاه خوبی داشت. در مردمک چشمهایش بودم….
در کوی دوست
…چند سال پیش می خواستم رساله ای در بارۀ رابط سه گانه انسان و جهان و خدا بنویسم: اگر اندیشه خدا باشد، پیوند آدمی با خودش و جهان چه ویژگی و سرشتی دارد و اگر نباشد چگونه است؟ و امروز بودن یا نبودن این اندیشه چگونه رابطۀ ما را با جهان می سازد و راه می برد، چه معنائی به زندگی ما می دهد؟ قصد تحقیق در دین، اندیشه یا تفکری نداشتم اما به سوی سرچشمه ها رفته بودم تا شستشوئی کرده باشم و روح را صفائی داده باشم. ولی می خواستم بنای کار را فقط بر «گاهان» بگذارم. به زبانی دیگر می خواستم اندیشه ام را بر ساخت و بست و پیوست «جهان بینی» این سرودها طرح افکنم و در این تار و پود به فکرم «صورت» بدهم تا اندیشه زاده و «جهانمند» شود….
…اما چون شروع به نوشتن کردم راهم بسته شد. سرودهای زرتشت بی آنکه بخواهم مرا به یاد غزلهای حافظ می انداخت. در هر دو همان حضور در ازل و ابد، همان اشتیاق به دیدار دوست، همان اندیشیدن در خویش و در اندیشه خود او را به چشم دل دیدن و در خانۀ نور و سرود یا در کوی دوست مآوی گزیدن، مثل آب از چشمه و نور از سپیده فوران می کند. و نور گوئی «صورت» هستی است….
…این رساله سفرنامه مسافری است به کوی دوست. در این سفر بیتها و غزلها به منزل ستاره های راهنمائی بوده اند که مرد مسافر از یکی آهنگ دیگری کرده و راهش را پیموده است…. از آنجا که بر بال خیال خود نشسته ام، اعتبار این رساله از حد سفرنامۀ یکی از مسافران فراتر نمی رود. به زبانی دیگر این تنها یکی از روزنهاست که از خلال آن می توان «باغ» خواجه شیراز را تماشائی کرد، ای بسا پرتوهای دیگر که می توان درین «فلک» انداخت و ای بسا سیاحتهای دیگر که می توان کرد….
شاعری آگاهی است. محال است شاعر بیداد و ستمی را که چون باد در ما می پیچد احساس نکند و از این رنج بیدلیل به خود نپیچد. باید خطائی از جائی سرزده باشد و در رگهای جهان دویده باشد «کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست.» اما پیر ما – از عشق – خطاپوش است و چون نشان از دوست دارد از بخشایش عاشقانه او بی نصیبی نیست. در برابر، پیر ما خود نیز «خوش عطابخش و خطاپوش خدائی دارد.» گوئی در این ماجرای هستی بر آفریده و آفریدگار ستم رفته که هر دو با همدردی و همدلی از سر خطای هم در می گذرند. با این بخشایش دوجانبه دیگر حساب روز شمار بیهوده می نماید و شیوۀ عقلانی دین که بهشت را به ثواب کاران و دوزخ را به گناهکاران نوید و وعید می دهد به کاری نمی آید و ایمان شاعر، در نظر شریعتمداران، از وادی ظلمانی کفر سر بر می آورد. در این اخلاق اساساً چندان اعتنائی و اشاره ای به دوزخ نیست. زیرا دوزخ دین از آن خدای عقل جزئی، خدای محتسبان و مفتیان و سیاست بازان، خدای حساب ورزان و کاسبکاران است، نه خدای عشق کلی، نه دوستی کریمی رحیمی که «گنه بنده کرده است و او شرمسار»، وگرنه چه عشقی و چه ایثاری! بخشندگی و بزرگواری دوست در برابر ناسپاسی دیگری هستی می پذیرد….
ملیت و زبان
…اساسا وقتی به ادب ایران بعد از اسلام نگاه می کنیم، در کلیات و فقط در کلیات، به دو نوع اخلاق برمی خوریم، یکی همین اخلاقی که از کلیله تا گلستان و تقلیدهایی که از آن شده ادامه دارد. بنای این اخلاق بر مصلحت اجتماعی است و بر دروغ مصلحت آمیز به از راست فتنه انگیز. همچنین رفتار کلیله و دمنه را درنظر بگیرید، رفتاری که در زندگی و عمل روزانه باید به کار بست: دوز و کلک دیگران را نقش بر آب کردن و به حق گلیم خود را از آب بیرون کشیدن. جنبه های دیگر همین برداشت از اخلاق و رفتار را در سیاست نامه یا قابوس نامه و آثار معتبری از این نوع می بینیم.
اما در کنار این در آثار همان «اهل دیوان»، در آثاری از نوع دیگر، اخلاق دیگری می بینیم که بنایش بر مصلحت اجتماعی نیست. بر شالوده های عمیق تر و گسترده تر است، نه فقط بر استنباط از روابط اجتماعی، بلکه بر استنباط از رابطه انسان با عالم بالا و جهان مبتنی است.مصلحت اندیش نیست، حقیقت اندیش است، اجتماعی نیست، اگر بشود گفت کیهانی است، فلکی و کلی است. شاید بد نباشد بزرگترین نمونه ها را ذکر کنیم: اخلاق شاهنامه و بیهقی و از جهتی حافظ. می گویم از جهتی چون یک سر اخلاق او به عرفان می رسد. به هر حال کمال این سیر اخلاقی تا به حافظ می رسد. همانطور که آن یکی در گلستان به نهایت می رسد و بعد در هردو مورد انحطاط است، همانطور که دوره درخشان ادب ما به ته می رسد در اخلاق یا لااقل در جلوه اخلاق در ادب هم چیزی شبیه به این اتفاق می افتد….
مقدمه ای بر رستم و اسفندیار

هزار سال از زندگی تلخ و بزرگوار فردوسی میگذرد. در تاریخ ناسپاس و سفله پرور ما، بیدادی که بر او رفته است، مانندی ندارد . و در این جماعت قوادان و دلقکان که ماییم با هوسهای ناچیز و آرزوهای تباه، کسی را پروای کار نیست و جهان شگفت شاهنامه همچنان بر ارباب فضل در بسته و ناشناخته مانده است.اما در این دوران دراز، شاهنامه زندگی صبور خود را در میان مردم عادی این سرزمین ادامه داده است. و هنوز هم صدای گرمش گاه بگاه اینجا و آنجا در خانه ای و قهوه خانه ای شنیده میشود. و در هر حال این زندگی خواهد بود. و این صدا خاموش نخواهد شد. و هر زمان به آوایی و نوایی سازگار مردم همان روزگار فراگوش می رسد.
اثری چون رستم و سهراب، سیاوش، رستم و اسفندیار، ماندگار است. نه از رو که یک بار جاودانه ساخته و پرداخته شد. بنایی بلند، بیگزند از باد و باران و پیوسته همان که بود. در این آثار، سخن بر سر آن جوهر هاست که هستی انسان را میسازند. بر سر پیوند و جدایی آدمیان است با یکدیگر و مهر و کین آنان با طبیعت، و بزرگی در زندگی و مرگ. آنگاه به سبب کلیت جهانی و آشکار کردن ژرفترین دردهای آدمی، تا به امروز همپای زمانه آمده اند. و از آنجا که این دردها تا به امروز بوده اند و در هر دورانی بشر به نحوی آنها را دریافته است. این آثار خصوصیت تغییر پذیری و کمال جویی خود را حفظ کرده اند و در هر دوره ای آدمیان خود را در آنها بازیافته اند. شاید بتوان گفت که این آثار زندگی وابسته ای دارند. چون آیینهای بزرگ و چند رویه با قابلیت انعکاس صورتهای گوناگون بشری. و به سبب همین تحول و ساخت و پرداخت، پیاپی از تطاول ایام جان بدر برده اند. مانند زمین ، در هر دوره انسان خاکی از برکت آن به نحوی برخوردار بوده است…..
در دوره ترکتازی حاکمان خونخوار مغول که مردم را گروه گروه از دم تیغ بیدریغ می گذراندند، بلایی موحش تر از این امیران خونریز جبار نبود و در آن روزگار بهترین تفسیر کوتاه و کلی از این افسانه همان است که سعدی فرموده است :
اینکه در شهنامه آورده اند رستم و رویینه تن اسفندیار
تا بدانند این خداوندان ملک کز بسی خلق است دنیا یادگار
باشد که بدانند که چراغ عمرشان در گذرگاه باد است. تا به خاطر این چند روزه دنیا غذاب آخرت را به جان نخرند و اینهمه بر خلق ستم نکنند. امروز نیز، ما به فراخور زندگی روزگارمان از ازستم و اسفندیار چیزی می‌فهمیم. درد مشترکمان با آنان چیست؟ آیا میتوانیم با کتایون و پشوتن همدل و همراز شویم و بیزار از گشتاسب؟ آیا سیمرغی روزی به یاری ما درماندگان خواهد شتافت؟ و آیا روزگار بد پرداز هنوز در کمین جان نیکان است؟
نه هرگز مرد ششصد ساله ای در جهان بود و نه رویین تنی و نه سیمرغی، تا کسی را یاری کند. اما آرزوی عمر دراز و بیمرگی همیشه بوده است و در بیچارگی امید یاری از غیب هرگز انسان را رها نکرده است.
نه عمر رستم واقعی است و نه رویین تنی اسفندیار و نه وجود سیمرغ، اما همه حقیقت است و این تبلور اغراق آمیز آرمانهای بشر است در وجود پهلوانانی خیالی. زندگی رستم واقعی نیست. تولد و کودکی و پیری و مرگ او همه فوق بشری است و یا شاید بتوان گفت غیر بشری. ولی با این همه مردی حقیقی تر از رستم و زندگی و مرگی بشری تر از آن نیست. او تجسم روحیات و آرزوهای ملتی است. این پهلوان ، تاریخ – آنچنان که رخ داده است – نیست ولی تاریخ است آنچنان که آرزو میشد. و این تاریخ برای شناختن اندیشه های ملتی که سالهای سال چنین جامه ای بر تصورات خود پوشاند، بسی گویا تر از شرح جنگها و کشتارهاست. از این نظر گاه افسانه رستم، از اسناد تاریخ، نه تنها حقیقی تر بلکه حتی واقعی تر است. زیرا این یکی نشانه ای است از تلاطم امواج و آن دیگری مظهری از زندگی پنهان اعماق.
اما با اینهمه افسانه رستم تنها ساخته آرزو نیست، واقعیت زندگی در کار است. این نیرومند ترین مردان هم در جنگ با سهراب طعم تلخ شکست را میچشد. و در نبرد با اسفندیار در می ماند. و سر انجام مرگ، که چون زندگی واقعی است، او را در کام خود میکشد. حتی اسفندیار بیمرگ نیز شکار مرگ است. واقعیت ریشه این یلان را در دل خود دارد.
پهلوانان شاهنامه مردان آرزویند که در جهان واقعیت بسر میبرند. چنان سربلند که دست نیافتنی مینمایند. درختهایی راست و سر به آسمان ولی ریشه در خاک، و به سبب همین ریشه ها، دریافتنی و پذیرفتنی. از جنبه زمینی، در زمین و بر زمین بودن، چون مایند و از جنبه آسمانی تجسم آرزوهای ما و از هر دو جهت تبلور زندگی. واقعیت و گریز از واقعیت آدمی در کار آنهاست و از دیدگاه کمال حقیقتند. اما چنین حقیقتی انعکاس ساده و بیواسطه واقعیت نیست.

درسوگ سیاوش
اینک ماییم و این شب بیداد و این تاریکی نامهربان. که روشنایی دلم را فراگرفت و در خورشید روز من و در مراد من راه یافت. کیست که بر زمین ظلم راه نمی رود و ستمی که از دل و دست در اعماق می نشیند و از نهان خاک باز می روید، چراگاه او نیست، در این صحرای بیداد سرگردان نیست! از ترس، آب تلخ سرچشمه های دروغ را می نوشم و خاموش در ژرفنای دور جان دلم خزیده است.
در این زمانه که اهرمن بر هرکس و هرچیز راهی دارد، جماعتی، گوئی به ظلم سرشته، درهم ریخته ایم: خواب زدگانی، ستم دیدگانی، ستمکار، با آز که آئین او بر ما رواست. با دروغ، پیروز و آزادی اسیر. همدست کسانی هستم که دوستشان ندارم.
پذیرفتن دنیای واقعیت دیگر است و حسن قبول آن در دل چیز دیگری. ای بسا چیزها که هم پای زندگی، مثل مرض در ما می لولند و ما خود در اجتماعی بیمار روز و شبی می گذرانیم. آرمان های آدمی همیشه از او دور است و چون یک گام برداریم آنها به شتاب گام ها برداشته اند. این تن زندانی زمان و مکان و این اندیشه گریز پرواز!
در واقعیت به سر می بریم و گرفتار گذرانیم. خورد و خواب و دلزده کارهای ناخواسته کردن برای ادامه این خورد و خواب سمج، و باز این دور باطل را پیمودن و «ناگهان بانگی برآمد که خواجه مرد!» این گذران در خود پیچیده بی سر انجام؟

من و سهراب دریابندری- نحف دریابندری

1 دسامبر 2014 بیان دیدگاه

نجف دریابندری
صبح ساعت هشت پشت میز صبحانه می‌نشینم. سهراب شیر تلیت مفصلی با «کورن‌فلکس» درست می‌کند و می‌خورد. باز هم درست می‌کند ولی از عهدهٔ تمام کردنش برنمی‌آید؛ باقی مانده را من می‌خورم.
هوا ابری و خنک است. قرار است طرف‌های ظهر فرانتس ما را با خودش به یک کشتی ببرد که جماعتی را برای گردش روی رود دانوب می‌برد و برمی‌گرداند. فرانتس در یک دستهٔ ارکستر روی کشتی ترومپت می‌زند.
کنار پنجرهٔ اتاق نهارخوری میز تحریر کوچکی هست که یک خروار مجلهٔ آلمانی رویش تلنبار شده. فرانتس معتقد است که آشفتگی این مجله‌ها نظم خاصی دارد که باید حفظ شود؛ ولی او را راضی کرده‌ایم که به اندازهٔ جای یک کتاب و دفتر و دو تا دست و آرنج وسط میز جا باز کنیم، برای این که من بساط کارم را آن‌جا پهن کنم. خیال دارم «سرباز خوب، شویک» نوشتهٔ نویسندهٔ چک‌ «یاروسلاو‌هاشک» را ترجمه کنم. اسمش را گذاشته‌ام «سرباز دلاور شویک». این همان کتابی است که قبلاً به اسم «مصدر سرکار ستوان» و بعداً به اسم «سرباز دلاور، شویک» ترجمه شده است. اما آن ترجمه‌ها ثلث متن اصلی هم نمی‌شوند.
«شویک» یک اثر کلاسیک محسوب می‌شود، و مانند غالب آثار کلاسیک قدری بی‌در و پیکر است. تمام هم نیست. ترجمه‌اش کار راحت و سرگرم‌کننده‌ای است. روز بعد از قتل فردیناند ولیعهد اتریش در ۱۹۱۴ شویک در یک آبجوفروشی دربارهٔ واقعهٔ ترور اظهار نظر می‌کند و می‌گوید جنگ درپیش است، و مأمور پلیس او را می‌گیرد. حالا به این‌جا رسیده‌ایم که توی زندان یک کارمند آبرومند دولت که به جرم بدمستی و اعمال منافی عفت زندانی شده می‌خواهد خودش را دار بزند و شویک با گشاده‌دستی تمام کمربند خودش را برای این کار به او می‌دهد. ضمناً پیش‌بینی می‌کند که فردا اسم کارمند توی روزنامه درمی‌آید. شویک معتقد است که هرکس مست کند و کافه را به‌هم بزند فردا اسمش توی روزنامه درمی‌آید؛ به کارمند آبرومند می‌گوید تنها کاری که تو می‌توانی بکنی این است که از زندان یک نامه بنویسی به روزنامه و بگویی خبری که درباهٔ من منتشر شده هیچ ربطی به من ندارد و من هم با شخصی که اسمش توی روزنامه درآمده هیچ نسبتی ندارم. بعدهم باید یک نامه به منزل خودت بنویسی که بریدهٔ نامه‌ات را از توی روزنامه برایت نگه دارند تا وقتی زند‌انی‌ات را کشیدی و مرخص شدی بتوانی نامهٔ خودت را بخوانی، چون این ظاهراً تنها فایدهٔ آن نامه است.
کشتی ازآن کشتی‌های رودخانه‌پیما است که پره‌های بزرگی تو قفسهٔ سفید این‌ور و آن‌ورش دارد. عین کشتی مارک‌توین نیست، ولی باید مال اوایل قرن باشد. ظاهراً در اواسط قرن هم‌ کف راهروها و سالن‌هایش را لینولیوم فرش کرده‌اند.
ما جزو آخرین مسافرها هستیم. می‌رویم قاطی مسافرهای روی سینه می‌نشینیم. دستهٔ ارکستر دارند بساطشان را دایر می‌کنند. سه‌چهار طبل کوچک و بزرگ سیاه براق با چفت‌وبست‌های فولادی و چند سنج برنجی روی سه‌پایه و چهار‌پایه نصب شده‌اند. یک «بیس» هم به دیوار تکیه دارد. ابزاری است به شکل ویولیون ولی بلند‌تر از قد آدم، با شکم متورم. مسافرها جماعت بی‌شکلی هستند. صفت بارزشان بد‌ترکیبی است. کله‌ها گنده، صورت‌ها پهن، چشم‌ها بی‌رنگ و دور از هم، بینی‌ها درشت و نتراشیده، دهن‌ها بی‌لب، چانه‌ها سنگین، قدها متوسط، هیکل‌ها قناس. انگار عنصر روستایی بر مردم اروپا مسلط شده است. از بورژوازی ظریف و لطیف اثری به چشم نمی‌خورد؛ اشرافیت مدت‌ها است ناپدید شده است ـ روی عرشهٔ کشتی، البته.
هنوز کشتی راه نیفتاده ارکستر شروع می‌کند. ترومپت و قره‌نی و مجموعهٔ طبل‌ها و ماندولین آهنگ زنده و تپنده‌ای می‌زند. نوازنده‌ها جوان نیستند. قره‌نی مرد مسنی است، به قد و قیافهٔ دکتر زریاب خویی، با شلوار گشاد و بند شلوار‌کشی.عینک هم دارد. با جدیت توی نی‌اش می‌دمد و مثل لبو سرخ می‌شود. ماندولین ‌سنخ ولگرد است، با ریش تنک و موهای بلند به رنگ موش، و پوست سوخته، چشم‌هایش کم‌رنگ و تا‌به‌تا است. عینک دسته فولادی گرد هم دارد. خودش را شکل نیهلیست‌های روسیهٔ قرن نوزدهم درست کرده است.
اسمش را ایوان ‌باکونین می‌گذارم. طبال شکل ویلی‌ برانت است، به اضافهٔ عینک بزرگ دسته فولادی. نوعی حالت شوخی و مسخرگی دائمی توی قیافه‌اش دارد. باید بالای پنجاه سال داشته باشد، ولی با انرژی غریبی دم‌و‌دستگاه مفصلش را به صدا درمی‌آورد، و در یک آن همه را ساکت می‌کند. گاهی ترومپت و قره‌نی به او مجال می‌دهند که به تنهایی هنرنمایی کند. دراین لحظات ویلی‌ برانت پیداست که بیش‌تر از حضار از کار خودش کیف می‌کند. ترومپت‌زن آدم دراز و بی‌کاراکتری است. می‌توانست هر کارهٔ دیگری هم باشد.
صدای ترومپتش بر همه سازهای دیگر مسلط است، ولی هیچ شور و حرکتی در خودش دیده نمی‌شود. صاف ایستاده است و می‌زند.
سهراب یک کیسهٔ کوچک دارد که چهار تا موز و یک بسته پاستیل رنگ‌و‌ارنگ توش گذاشته است. یکی از موزها را درمی‌آورد و پوست می‌کند. روبه‌روی ما مرد جوانی نشسته است با وزن دست‌کم ۱۵۰ کیلو، قیافه‌اش مثل یک پسر ۱۸ ساله است. شلوار جین رنگ‌پریده و تی‌شرت سفید پوشیده است. لباس به تنش چسبیده است ـ انگار لباس‌ها را پوشیده، بعد او را با تلمبه باد کرده باشند. موهایش را نمرهٔ۴ ماشین کرده، ولی دور گوش‌هایش و پشت گردنش را بلند گذاشته، لابد نوعی مد آرایش است. کفش ورزش به پا کرده دارد، هر کدام به اندازهٔ یک خربزهٔ اصفهان. هرچه نگاهش می‌کنم نمی‌توانم بفهمم چند سال دارد. زنی همراه او است با قد دراز و باریک، دست‌و‌پای خیلی دراز و استخوانی، صورت دراز و استخوانی، عینک پهن دسته فولادی، موهایش را زرد زعفرانی کرده. موهایش صاف و دراز روی شانه‌ها و پشتش ریخته و تا نزدیک کمرش می‌رسد. لای موهایش سیاه است. زن از این درازتر و استخوانی‌تر من ندیده‌ام. آیا این، زن آن مرد ـ پسر چاق است؟ فقط یک چیزشان با هم جور است. هر دو مرتب سیگار می‌کشند.
هوا ابری است، ولی تاریک نیست. حالا کشتی از اسکله جدا شده و دارد توی رودخانه دور می‌زند. عرض رودخانه کم‌تر از یک کیلومتر است. رنگ دانوب برخلاف ادعای یوهان اشتراوس آبی نیست، سبز چرک و کدر است. شهر را خیلی زود پشت‌سر می‌گذاریم. هر دو طرف رودخانه جنگلی است. یک طرف تقریباً دست‌نخورده است. هر از چندی یک شاخه آب فرعی به رودخانه می‌پیوندد. شاخه‌های خود دانوب است که دلتاها را دور می‌زنند و باز به رودخانه برمی‌گردند. به پشت سرمان که نگاه می‌کنیم مثل این است که یکی از این دلتاها درست وسط رود قرار گرفته. سهراب معتقد است که مارک ‌توین جزیرهٔ جکسونِ داستان هکلبریفین را دقیقاً از روی این جزیره نوشته است. برایش توضیح می‌دهم که مارک توین احتمالاً دانوب را ندیده بوده، به علاوه میسی‌سی‌پی خیلی بزرگ‌تر از دانوب است. سهراب با رنجوری قبول می‌کند.
در ساحل جنگلی تک‌و‌توک خانه‌های چوبی روی پایه‌های بلند ساخته‌اند و یکی دو تا آدم کنار خانه‌ها دیده می‌شوند که برای مسافرهای کشتی دست تکان می‌دهند. خانه‌ها خیلی کوچک‌اند و همه به رنگ سبز تیره ‌رنگ شده‌اند، به‌طوری که از متن جنگل بیرون نمی‌زنند. فقط قاب پنجرهٔ بعضی از آن‌ها سفید است. جلوی هر خانه یک تور ماهیگیری روی آب رودخانه آویزان است. دو تا میلهٔ بلند به‌شکل ۸ در ساحل کار گذاشته‌اند، به‌طوری که به‌طرف آب مایل شده و رأس آن توی فضای رودخانه آمده است. توری چهارگوش بزرگی مثل سبد از رأس ۸ روی آب آویزان است. یک ریسمان هم از همان رأس به پنجرهٔ خانه می‌رود و صاحب‌خانه می‌تواند با دادن ریسمان ۸ را بیش‌تر روی آب بخواباند به‌طوری که توری توی آب فرو‌ برود. بعد از مدتی می‌تواند ریسمان را بکشد و توری را با ماهی‌‌هایی که تویش جمع شده‌اند از آب بیرون بیاورد. سهراب معتقد است که این برای ماهی‌گیری ترتیب خیلی خوب و راحتی است، اما به فکر بابای هک نرسیده بود.
یک پل باریک ازاین دست به آن دست کشیده شده است. ظاهراً لولهٔ گاز یا نفت است که به جایی می‌رود، چون روی آن فقط به اندازهٔ یک نفر راه کشیده‌اند. پل از دور فقط خط نازکی است که مثل رنگین‌کمان در آسمان معلق است. کشتی ما از زیر پل می‌گذرد و به طرف چکسلواکی می‌رود.
موقع سوار شدن باید از گمرک می‌گذرشتیم و گذرنامه‌هایمان را نشان می‌دادیم. ویزای سهراب فقط برای نوبت ورود به اتریش اعتبار دارد. مأمور پلیس گفت این کشتی وارد آب‌های چکسلواکی می‌شود؛ اگر شما ناچار شوید در خاک چکسلواکی پیاده شوید، آن‌وقت این پسر دیگر نمی‌تواند به اتریش برگردد. پرسیدم در چه‌صورتی ما ممکن است ناچار شویم در خاک چکسلواکی پیاده شویم؟
«ـ در صورت حادثه‌ای مثل خراب‌ شدن، غرق شدن، یا منفجر شدن کشتی.»
به نظرم خیلی بعید می‌آمد که کشتی ما هم مثل تام سایر سرسیلندر بترکاند. تازه، خود تام سایر هم دروغ می‌گفت ۱. گفتم که این ریسک را قبول می‌کنم. مأمور پلیس با دل‌خوری پاسپورت‌ها را به ما پس داد و گفت به هر حال اگر در خارج از مرز اتریش از کشتی پیاده شدید دیگر نمی‌توانید برگردید. گویا خیال می‌کرد تذکر او ما را از رفتن به گردش روی دانوب منصرف می‌کند؛ چون وقتی دید ما به‌طرف کشتی راه افتادیم نگاه رقت‌باری به‌طرف ما انداخت. حتماً پیش خودش می‌گفت این ایرانی‌ها حرف حساب سرشان نمی‌شود. اگر می‌گفت، درواقع پربیراه هم نمی‌گفت.
روبه‌رو یک جزیرهٔ دیگر پیدا است، که وسط آن خرسنگی به‌رنگ قهوه‌ای و خاکستری برهنه از آب بیرون آمده است. درواقع کوه کوچکی است، و نزدیک‌تر که می‌رسیدم آثار یک دیوار قدیمی و قلعه و بارو روی آن دیده می‌شود. بلندی‌های پشت این خرسنگ پوشیده از جنگل کاج و بلوط است، اما خودش به‌کلی برهنه است. پای خرسنگ لب آب ساختمان چهار‌گوش بدریختی با نمای سیمان زرد و پنجره‌های تاریک ساخته‌اند. احمق‌هایی که منظرهٔ طبیعت را خراب می‌کنند همه‌جا پیدا می‌شوند.
کشتی نسبتاً تند می‌رود. باید حالا در آب‌های چکسلواکی باشیم. ناگهان سهراب می‌پرسد «بابا، ما داریم موافق آب می‌رویم یا مخالف آب؟»
راستش من این سؤال را قبلاً از خودم کرده بودم، ولی نتوانسته بودم به خودم جواب بدهم.
ـ «نمی‌دونم بابا، نمی‌شه تشخیص داد.»
ـ «چطور؟ چرا نمی‌شه تشخیص داد؟»
ـ «والا بابا راستش هرچی به آب نگاه می‌کنم نمی‌تونم تشخیص بدم. نزدیک کشتی، حرکت کشتی نمی‌ذاره، دور از کشتی هم حرکت آب پیدا نیست.»
ـ «ما به طرف مشرق می‌رویم یا مغرب؟»ـ «هیچ نمی‌نم بابا.» متوجه می‌شوم که از جغرافیای منطقه هیچ سر در نمی‌آورم. من آن موقعی که آدم این‌جور چیزها را یاد می‌گیرد اصلاً اهل چیز یاد گرفتن نبودم؛ اگر هم چیزی یاد گرفته‌ام به زور خودش وارد کلهٔ من شده؛ ولی جرأت نمی‌کنم این را به سهراب بگویم، چون طبعاً حالا معتقد شده‌ام بچه باید درس بخواند و چیز یاد بگیرد. سهراب می‌گوید یک نقشهٔ جغرافی تو کریدور طبقهٔ پایین کشتی هست. قرار شد بعداً برویم نقشه را مطاله کنیم.
ارکستر زیر سایبان سینه کشتی دارد با جدیت تمام می‌کوبد. حالا بعضی از سازها عوض شده‌اند. دکتر زریاب و باکونین رفته‌اند. قره‌نی جدید جوان بلند بالایی است با پوست گندمی خوش‌رنگ و چشم‌های درشت روشن و موی مشکی کوتاه. پشت گردنش را مثل دهاتی‌ها خط انداخته. حتماً مد است. نیم‌تنهٔ بافتنی خیلی گشادی پوشیده، به رنگ طوسی باز. یک حالت گول و ناشیگری تو قیافه و حرکات او هست که او را خیلی جذاب می‌کند. وقتی توی قره‌نی می‌دمد چشم‌هایش را می‌بندد و فشار می‌دهد و ابرو‌های نازک‌اش را با آهنگ نی بالا و پایین می‌اندازد. قیافه‌اش می‌گوید که دارد بالا‌ترین تلاش خودش را می‌کند، و خودش بیش از همه سرمست می‌شود. نوازندهٔ بیس هم پیدایش شده است.
مرد میانه سالی است با قد بلند و باریک و دست‌و‌پای کشیده و عضلانی. یک ذره گوشت اضافی تو هیکل این آدم نیست؛ اما کله‌اش به‌کلی طاس است. خوب بدشانسی آورده است؛ آدم نوازنده خوب است مو داشته باشد. نویسند یا فیلسوف که نیست. ولی از قیافه‌اش پیداست آدم خوش‌رو و مهربانی است. تارهای کلفت بیس را با چابکی به صدا درمی‌‌آورد. صدا به قدری بم است که انگار خود سکوت است که دارد می‌خواند. ترومپت بی‌حرکت ایستاده و فضا را تسخیر کرده است. ویلی‌ برانت یک دقیقهٔ تمام به‌تنهایی هنرنمایی می‌کند و همه برایش دست می‌زنند.
یواش‌یواش سرو‌کلهٔ بورژوازی هم دارد پیدا می‌شود. حالا یک جفت بورژوا دارند می‌رقصند. جوان نیستند. مرد بلند قد و باریک اندام است. صورت کشیده و چشم‌های پف کرده‌ای دارد، سیبیل‌های مشکی‌اش را به سبک قیصر‌آلمان تابانده و روی گونه‌هایش خوابانده است. جدی و ظریف می‌رقصد؛ مثل این‌که دارد کار دقیق و مهمی انجام می‌دهد. زنش چاق و سنگین است. چابک چرخ می‌زند، ولی پیدا است به زودی خسته خواهد شد. رقص این‌ها مثل اجرای یک آیین دیرینه است. هیچ جنبهٔ شخصی یا خصوصی در آن به چشم نمی‌خورد. رقصی است تصفیه‌شده و خالص.
دیگران هیچ علاقه‌ای به رقص نشان نمی‌دهند. دو‌به‌دو کنار هم نسشته‌اند و تو نخ هم‌دیگراند. گروه‌های کوچک هم دارد تشکیل می‌شود. بطری‌های آبجو روی میزها و کنار صندلی‌ها پیدا شده است. بیرون از سایبان، توی هوای آزاد، جمع کوچکی دارند آبجو می‌خورند. یکی از این‌ها مرد سرخ‌پوستی است با موهای فلفل‌نمکی براق و خوش‌خواب، و چشم‌های درشت و خوش‌حالت. اسباب صورتش تراش خورده و شکیل است. دور لب‌هایش را انگار قیطان‌کشی کرده‌اند. تی‌شرت نیلی‌رنگی پوشیده است که موهای جوگندمی سینه‌اش از یقهٔ آن بیرون زده. اما زیر این تی‌شرت انگار بالش پر گنده قایم کرده باشد، دامن پیراهنش یک وجب از کمربندش دور ایستاده است. هیکل این آدم یک نیم‌کرهٔ کامل اضافه بر سازمان دارد.
بلند می‌شویم توی کشتی گشتی بزنیم. توی موتورخانه دو تا موتور دیزل هشت‌سیلندر کنار هم کار می‌کنند. موتورها سبز رنگ شده‌اند و از روغن برق می‌زنند. سوپاپ‌های برنجی در دو ردیف مرتب بالا‌ و‌ پایین می‌روند. دیوارها سفید و سکوها و پله‌های آهنین نقره‌ای رنگ شده‌اند. ابزارهای رنگارنگ را روی تابلو چیده‌اند. هیچ‌کس نیست ـ مثل خانهٔ دیو.
رستوران طبقهٔ پایین پر از آدم است. عنصر بورژوای این‌جا قوی‌تر است. بوی اروپایی آبجو و شراب و قهوه و روغن خوک و خردل توی فضا پیچیده است. روی طفر (پاشنهٔ کشتی) یک دستهٔ ارکستر دیگر دارند می‌زنند. این‌ها ارگ وپیانوی برقی دارند. دکتر زریاب این‌جا دارد می‌زند، ولی از باکوئین خبری نیست. فرانتس این‌جا ترومپت می‌زند. ترومپتش مثل طلای ناب می‌درخشد. با قیافهٔ جدی و بدون هیجان می‌زند.
در این‌جا جماعت چندان فرقی با جماعت سینه ندارند. دو تا پسر‌بچهٔ هفت‌هشت ساله با موهای بور به رنگ کاه و چشم‌های فیروزه‌ای لای صندلی‌ها می‌دوند. عین هم‌دیگراند، ولی دوقلو نیستند؛ چون یکی از آن‌ها یک نمره ازآن یکی کوچک‌تر است.
حالا باید توی آب‌های چکسلواکی باشیم. هر دو طرف رودخانه جنگل یک‌دست و دست‌نخورده است. تک‌و‌توک همان خانه‌های چوبی به چشم می‌خورد. ناگهان متوجه می‌شویم یک کشتی سفید و دراز، خیلی زیباتر از کشتی خودمان، از کنارمان می‌گذرد. روی دودکش علامت داس و چکش برجسته به‌رنگ سرخ دیده می‌شود. آدم‌هایش برای ما دست تکان می‌دهند. یکی‌دو تا از آن‌ها پیرهن رکابی پوشیده‌اند. پوست مسی رنگشان در زمینهٔ سفید پیراهن و کشتی در خاطر آدم می‌ماند. این مسلماً یک تکه از دنیای سوسیالیسم بود که از نزدیک ما گذشت.
می‌توانیم همین‌جا بمانیم و موزیک این دسته ارکستر را که قدری هم کامل‌تر است گوش کنیم؛ ولی معلوم نیست چرا حس می‌کنم که جای اصلی ما در سینه است، با آن ارکستر ساده‌تر و آن جوان ۱۵۰ کیلویی و زن استخوانی‌اش و مردی که یک بالش زیر پیراهنش قایم کرده. لابد برای این که اول آن‌جا وارد شدیم. به هر حال برمی‌گردیم، توی تمام این کشتی من ظاهراً تنها آدمی هستم که کت‌و‌شلوار پوشیده‌ام. البته کت‌و‌شلوارم اسپرت است، ولی ظاهراً اروپایی‌ها کت‌وشلوار اسپرت را هم مدت‌هاست دور انداخته‌اند. بیش‌ترشان شلوار بلوچین و تی‌شرت و آنوراک‌های گل‌و‌گشاد رنگ‌وارنگ پوشیده‌اند. ولی هیچ‌کدام حتی یک نگاه کنجکاو هم به من نمی‌اندازند.
زیر سایبان سینه ترومپت‌زن بلند قد و ویلی‌ برانت مشغول کارند. حالا جوان رنگ‌پریده‌ای هم ترومپت کشویی می‌زند ـ ازآن‌هایی که یک کشور دارد و عقب‌ و جلو می‌رود.
بالاخره گمشدهٔ خودم را پیدا می‌کنم. یک کوپل بورژوای تمام عیار دارند می‌رقصند. زن دست کم پنجاه سال دارد. در جوانی هیکلش خوب بوده، اما حالا سرینش بزرگ و سینه‌اش قدری سنگین شده. پاهایش هنوز کشیده و خوب است. دامن چرمی قهوه‌ای سوخته و بلوز طلایی کم‌رنگ پوشیده ـ مثل طلای مات. چرم دامنش به‌قدری نازک و نرم است که وقتی چرخ می‌زند مثل پارچهٔ ابریشمی دورش تاب می‌خورد و آنا باز می‌شود. پوست تنش آفتاب‌سوخته است، و یک ته‌رنگ طلایی دارد. پلک‌هایش را سبز کرده است، ریمل مفصلی هم زده، اما پوست دور چشم‌هایش کیس شده و وقتی می‌خندد بیش‌تر کیس می‌شود. لای دندان‌هایش سیاهی می‌زند. موهایش را سرخ سایه‌روشن رنگ کرده است. مثل کاکل ذرت، صاف دور سرش و روی پیشانی‌اش ریخته است. ویرانهٔ بنایی است که در روز روزش هم چیز مهمی نبوده.
اما مردی که دارد با او می‌رقصد تمشایی‌تر است. حدود چهل، چهل‌ و ‌پنج سال دارد. قدش متوسط است. ریش جوگندمی دارد، که سیاهی‌اش بیش از سفیدی است. گونه‌هایش گلی است. روی گونه‌هایش را تراشیده و ریش را عقب رانده است. لب‌هایش سرخ و تر‌و‌تازه است. دندان‌هایش مثل چینی سفید از لای سیاهی ریش و سرخی لب‌ها برق می‌زند. چشم‌هایش زرد عسلی و مژه‌هایش مشکی است. چشم‌هایش زنانه است. انگار عوضی تو صورت یک مرد کار گذاشته‌اند. کلاه بلوجین هشت ترک نقاب‌دار نرمی سرش گذاشته و یک‌ورش را آن‌قدر پایین کشیده که روی گوشش را پوشانده است.
پیراهن ساتن سفید گشادی به تن دارد که یقه‌اش تا وسط سینه‌اش باز است. یک زنجیر طلای سنگین به گردنش آویزان است. عین همان زنجیر را به مچ دست چپش‌ بسته است. یک ساعت رولکس طلا هم به دست راستش بسته است. دو حلقهٔ طلا روی هم به انگشت دوم هر دو دستش کرده، که روی آن‌ها چند نگین برلیان برق می‌زند. شلوار تیره‌‌رنگ گشادی شبیه شلوار کردی به پا دارد. کفشش چرم سفید خیلی نازک است. قیافهٔ این مرد آشنا است. درواقع شکل دکتر براهنی است ـ منتها براهنی که رژیم لاغری مختصری گرفته و بزک مفصلی کرده باشد. آدم معمولی نباید باشد. احتمالاً «ژیگولو» است به‌ معنای اروپایی کلمه، یعنی مرد حرفه‌ای.
رقص این زن و مرد، برخلاف رقص آن مرد سیبیل قیصری و زنش خیلی خصوصی و حتی زننده است. این اجرای نوعی آیین یا هنرنمایی نیست؛ انگار دارند یک کار خیلی محرمانه را در ملاء عام انجام می‌دهند. ولی غیر از یک ناظر تیزبین هیچ‌کس توجهی به آن‌ها ندارد. البته ناظر تیزبین هم به بی‌اعتنایی کامل تظاهر می‌کند.
ها، یک جفت جالب دیگر، درواقع زن اصلاً جالب نیست. حدود چهل، با ران‌ها و کپل‌ها سنگین و بی‌شکل. صورت بی‌رنگ و مو‌های کوتاه فرفری به رنگ گونی. از تبار همان «پنیزان‌» ها است. اما مرد فوراً لج آدم را درمی‌آورد، دست‌کم شصت و پنج سال دارد. پوست زیر چانه‌اش آویزان شده، از آن عینک‌های سرگیجه‌آور هم به چشم دارد ـ باید عمل آب مروارید کرده باشد. ولی قاب عینکش طلایی و خیلی پهن و گران‌قیمت است. موهایش سیاهِ رنگ کرده است و از پشت گردنش به زیر کاسکت سیاه نرمی شانه شده است. کاسکت را کج گذاشته و به هیچ قیمتی برنمی‌دارد؛ یقیناً افتضاحی زیر آن پنهان است. پیراهن جین روشن آستین سرخودی پوشیده و پشت یقه‌اش را به سبک ورزشکارهای قدیم بالا زده است.
پیراهنش گشاد و گران‌قیمت است. دستمال‌گردن قرمز تندی زیر یقه‌اش بسته است. نیم‌تنهٔ جین بلیچ‌شده‌ای روی دوشش انداخته و سبیل رنگ‌زده‌اش را عین سبیل کلارک‌ گیبل درست کرده است. دندان‌هایش از هم جدا است و لای آن‌ها سیاه است. پوست صورتش هم سیاه سوخته و چرک است. ولی پیداست شدیداً احساس خوش‌تیپی می‌کند. مدام دستش دور کمر زنیکه است و با انگشت‌های زمخت و بدرنگش پهلوی گوشتالوی او را غلقلک می‌دهد. انگشترهای گران‌قیمتی هم به دست دارد. هرچه فکر می‌کنم نمی‌فهمم این چه‌جور آدمی است و کجایی است. تنها شغلی که برایش می‌توانم تصور کنم این است که از کارکنان دون‌پایهٔ مافیا است و برای مأموریت شومی به وین آمده و این زن چاق را برای چند روزی کرایه کرده است. جاکش یا قاچاقچی هم می‌تواند باشد. ولی جاکش‌ها این‌قدر با زن ور نمی‌روند، قاچاقچی‌ها هم گرفتار کاراند، بعید است بیایند وقتشان را روی رودخانهٔ دانوب تلف کنند. خدایا این مرد چه‌کاره است؟
آدمیزاد چه‌قدر می‌تواند بدقیافه و آنتی‌پاتیک بشود. به من چه؟ چرا حرکات این مرد مرا این‌قدر عصبی می‌کند؟ این همه آدم چاق و لاغر و راست و کج‌و‌کوله هیچ کاری به کار من ندارند. همه‌شان صحیح و سالم و مهربان و مؤدب‌اند. بله، این دو تا یک وجه مشترک دارند: هر دوشان پولدار به‌نظر می‌رسند. براهنی ممکن است پولدار نباشد، ولی با پول در تماس نزدیک است. این یکی خودش پول درمی‌آورد. کارش طوری است که زحمتی نمی‌کشد، فقط با نوعی ریسک، نوعی عمل خلاف قانون، پول درمی‌آورد. پولش هم مسلماً زیاد نیست. آن مرد پیرهن نیلی شکم بالشتکی احتمالاً بیش‌تر از این پول درمی‌آورد.
ولی پیداست کار می‌کند. می‌تواند مهندس راه و ساختمان یا رانندهٔ کامیون باشد. درهر صورت بهتر است بیش‌تر وقتش را بیرون از شهر بگذراند.
خوب است بروم یک آبجو (بدون الکل البته) بگیرم سربکشم، تا بلکه این افکار مزخرف را بشورد و ببرد. یک مشت سکه را که توی جیبم جمع شده روی پیشخوان سفید و براق می‌ریزم و زن فروشنده چند تا از سکه‌ها را جدا می‌کند و برمی‌دارد. یک بطری سرد و یک لیوان کاغذی و یک قوطی سرد کوکاکولا می‌گیرم و با سهراب به کنار کشتی می‌روم. روی نرده خم می‌شویم و آب را تماشا می‌کنیم. حالا کشف کرده‌ایم که کشتی دارد در جهت موافق آب حرکت می‌کند. هر از چندی یک کپسول قرمز بمب مانند می‌بینیم که انگار افقی روی آب خوابیده و می‌رود. لابد نوعی علامت رودخانه است و ثابت سر جایش ایستاده است، ولی به‌نظر می‌رسد که دارد آب را می‌شکافد و در خلاف جهت ما پیش می‌رود. سهراب بالاخره قانع می‌شود که این‌ها ثابت‌اند، و به این ترتیب جهت حرکت آب مسجل می‌شود. سهراب می‌خواهد قوطی کوکاکولایش را توی رودخانه بیندازد، ولی به او می‌گویم که این کار احتمالاً خلاف رسم اتریشی‌ها است؛ اگر همه این کار را بکنند تا حدود یک قرن دیگر دانوب پر از قوطی می‌شود. می‌رویم به‌ طفر. ارکستر دارد می‌کوبد. ساکسیفون هم اضافه شده است. ساکسیفون هم مرد مسنّی است، با کلهٔ سرخ نیم‌طاس و قد بلند و شکم. با پایش ضرب گرفته است و با سازش رقص مختصری می‌کند. ساکسیفونش طلایی است. نمی‌دانم چرا فکر می‌کنم ساکسیفون باید نقره‌ای باشد. ساز خیلی قشنگی است، ولی همیشه فکر می‌کنم مقداری از دکمه‌ها و دنگ‌وفنگش درواقع مصرفی ندارد. لابد بیخود فکر می‌کنم. ولی صدای گرفته و بی‌نفسش خیلی گیرا است. مثل این است که یک جانور ماقبل تاریخی دارد آواز می‌خواند.وقت ناهار مدت‌ها است گذشته است و وقت شام هم هنوز نرسیده؛ ولی رستوران باز است. فضای رستوران پر از بوی شراب و سس گولاش است. دختر سرخ‌ و سفید خیلی پرواری با موی زعفرانی پشت بار کوچکی مشروب می‌فروشد. گارسون‌ها پیرهن سفید و جلیقهٔ ماشی و شلوار سیاه پوشیده‌اند. لبهٔ جلیقه‌شان قیطان قرمز کشیده شده است. گولاش تمام شده؛ گارسون دلمهٔ فلفل سبز با برنج سفید توصیه می‌کند. سهراب رأیش عوض شده و فعلاً چیزی نمی‌خورد؛ فقط یک نوشابهٔ پرتقالی می‌خواهد و من با یک لیوان آبجو به انتظار دلمه می‌نشینم. گارسون یک‌ دانه نان کوچک توی بشقاب روی میز می‌گذارد. دستگاه نمک و فلفل و سس سویا روی میز است. یک تکه نان جدا می‌کنم و می‌آیم چند قطره سس رویش بریزم، اما شیشه را که برمی‌گردانم سس می‌پرد و روی رومیزی سفید می‌ریزد. با دستمال کاغذی فوراً نم لکه را می‌چینم، ولی نقش زرد تندی روی رومیزی می‌ماند. سهراب از کار من خیلی دلخور و نگران شده است.
ـ «بابا افتضاحشو درآوردی ها.»
ـ «آره، خیلی افتضاح شد، ولی مهم نیست.»
ـ «گارسون هم دید.»
ـ «ببیند، مهم نیست. گارسون روزی صدتا از این چیزها می‌بیند.»
ـ «حالا می‌گه این‌ها کی‌ان دیگه.»
ـ «غلط می‌کنه. تازه بگه، ما چرا باید اهمیت بدیم؟»
سهراب قانع نمی‌شود. یک دستمال کاغذی تمیز روی لکه پهن می‌کند. بد فکری هم نیست. لکهٔ افتضاح آمیز کاملاً پوشانده شده، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. من هم به هر ترتیبی نان را به سس آغشته می‌کنم و با آبجو۲ می‌خورم.
دلمهٔ فلفل یک قلمبه گوشت چرخ کرده فشرده است که توی دل فلفل سبز تپانده و پخته‌اند؛ کنارش هم یک کفگیر کتهٔ شفته شدهٔ بد. دلمه را کارد می‌برم و با سس سویا و فلفل سیاه می‌خورم. بد نیست. لازم شد یک قهوه هم بخورم. قهوه‌اش داغ و معطر است. خامهٔ قهوه توی یک کپسول زرورق کنار فنجان است. سهراب کپسول را برمی‌دارد و توی کیسهٔ نالیون، کنار دو تا موز باقی‌مانده‌اش ضبط می‌کند. توی صورت غذا نوشته است سرویس جزو قیمت است، ولی من پول خرد اضافی را از روی میز برنمی‌دارم. گارسون تشکر می‌کند. چهرهٔ سهراب باز روشن می‌شود. قضیه به خیر گذشته است.
کشتی دور زده است و داریم برمی‌گردیم. در خلاف جهت آب خیلی آهسته‌تر می‌رویم. باید ساعت ۸ به وین برگردیم. مناظر ساحلی همان‌هایی است که فبلاً دیده‌ایم. تقریباً همهٔ آدم‌ها را دید زده‌ایم و به همهٔ سوراخ‌سنبه‌های کشتی سرکشیده‌ایم. باید روی سینه یا طفر بنشینیم و موزیک جاز گوش کنیم و باز تو نخ آدم‌ها برویم.
حلا دستهٔ روی سینه تقریباً عوض شده است. جوان بلندبالای قره‌نی زن باز پیدایش شده و دارد پلک‌هایش را روی هم فشار می‌دهد و ابروهایش را بالا و پایین می‌اندازد. قره‌نی را که از دهانش بر‌می‌دارد و چشم‌هایش را باز می‌کند آدم دیکری است. چشم‌هایش سبز روشن و چهره‌اش گندم‌گون است. انگار از دنیا پاک بی‌خبر است. به جای ویلی ‌برانت جوان عینکی ریزه‌ای نشسته است که هیچ اسمی رویش نمی‌شود گذاشت. از همان جوان‌هایی است که توی خیابان راه می‌روند. جوان ریزهٔ دیگری با یک «توبا»ی بزرگ‌تر از خودش آمده و خودش پشت سازش قایم شده است. فقط انگشت‌هایش را می‌بینیم که روی دکمه‌های توبا کار می‌کند. صدای توبا از چند دورهٔ ماقبل تاریخ کهن‌تر از ساکسیفون می‌آید و به گوش آدم برای شنیدن بم‌ترین و بدوی‌‌ترین صداها جواب می‌دهد.
حالا شیشه‌های خالی آبجو ـ قهوه‌ای تیره با چاپ سیاه و سفید ـ همه‌جا پخش و پراکنده است. دور و بر جوان کوه پیکر ته‌سیگار فراوانی روی زمین ریخته است. دست دیگران سیگار کم می‌بینم. آن مردکهٔ جاکش البته پیپ می‌کشد. روی صندلی راحتی نشسته و جفت پاهای زن همراهش را روی زانوهای خودش گذاشته است. نیم‌تنهٔ بلوجین بلیچ شده‌اش را روی دوش انداخته و فراموش نکرده است که یقه‌اش را بالا بزند. ابروهایش را هم به سبک کلارک‌ گیبل بالا برده است و دارد از پیپ آلبالویی رنگش ذره‌ذره دود درمی‌آورد. مقداری از موهایی که به زیر کاسکتش شانه شده بدون اطلاع او بیرون ریخته است. از براهنی و زن دامن چرمی خبری نیست. لابد کابین اختصاصی دارند و رفته‌اند بعدازظهر را استراحت کنند.
یک زن و مرد جوان که قبلاً توی هوای آزاد روبه روی هم نشسته بودند و با هم حرف می‌زدند حالا صندلی‌هایشان را کنار هم چسبانده‌اند و دارند معاشقه می‌کنند. زن جوان و خوشگل است. صورت نرم و رنگ‌پریده‌ای دارد و چشم‌هایش درشت و کم‌رنگ است. موهایش صاف و مشکی رنگ رفته است. مرد خیلی جوان نیست؛ صورتش لاغر و سرخ سوخته است. موهایش جوگندمی است. زن لب‌هایش را مثل فنجان گرد می‌کند و دهن مرد را می‌مکد. ساق یک پایش زیر جوراب متورم است. باید باندپیچی شده باشد. پای دیگرش صاف و خوش‌ریخت است، اما خیلی باریک نیست. سراپای این زن نرم و بی‌استخوان به‌نظر می‌رسد.
حالا مدتی است توی راهروها پرسه می‌زنیم. هوا تاریک شده است و پشت شیشهٔ پنجره‌ها قطره‌های باران دیده می‌شود. سهراب گرسنه است. از دکّهٔ ته راهرو یک نان و دو تا سوسیس داغ و یک قوطی کوکاکولا می‌گیرم و با هم می‌رویم زیر سایبان طفر روی دو تا صندلی راحتی می‌نشینیم. سهراب سوسیس‌هایش را می‌خورد و آخرین موزش را از کیسهٔ نایلونش در‌می‌آورد. یک گاز هم به من می‌دهد. برمی‌گردیم تو.
از جلو دکّه پلکانی به طبقهٔ پایین می‌رود. مردم تندوتند درآمد و رفتند.
زن جوانی از کنار من رد می‌شود و از پلکان پایین می‌رود. روی آخرین پله‌ها تلوتلو می‌خورد ولی نمی‌افتد؛ بعد به راست می‌پیچد و ناپدید می‌شود. من و سهراب هم از پله‌ها سرازیر می‌شویم، بدون آن‌که پایین کاری داشته باشیم. سهراب دوپله یکی می‌کند و آن پایین منتظر می‌ایستد. من سه‌چهار پله مانده به آخر پایم به زه فلزی پله بند می‌شود و سکندری می‌خورم. سعی می‌کنم به اختیار خودم بیفتم، ولی یک وقت می‌فهمم که غلتیده‌ام. روی پلهٔ آخر خودم را جمع‌وجور می‌کنم. ناگهان می‌بینم زن جوان نارنجی‌پوشی کنارم زانو زده و دستم را توی دستش گرفته و دارد یک چیزهایی به آلمانی می‌گوید. زانوی چپم ضرب دیده و به‌شدت درد می‌کند. می‌دانم که قیافه‌ام درهم پیچیده است. زن نارنجی‌پوش دستم را فشار می‌دهد و حرف‌هایش را تکرار می‌کند. سهراب با رنگ پریده جلوم ایستاده است؛ می‌گوید: «پاشو دیگه.» زانویم را می‌مالم و هرطور که شده از جا بلند می‌شوم.
از زن تشکر می‌کنم و دست سهراب را می‌گیرم. شدت درد دارد به‌سرعت پایین می‌آید. به سهراب می‌گویم که طوری نشده، نگران نباشد. حالا جلو رستوران هستیم. بار مشروب‌فروشی پنجره‌ای به بیرون دارد و عده‌ای جلو این پنجره از آن دختر مو زعفرانی آبجو و قهوه می‌خرند. به سهراب می‌گویم: «حالا که این طور شد باید یک قهوه‌ای بخورم.» سهراب از خنده غش می‌کند: «حالا که این طور شد باید یک قهوه‌ای بخورم! خوب بخور!»
یک قهوهٔ داغ می‌گیرم و با هم به کنار نردهٔ کشتی می‌رویم. رودخانه تاریک تاریک است. همان زن نارنجی‌پوش با زنی که نیم‌تنهٔ سفید پوشیده کنار نرده مشغول گفت‌و‌گو است. مترصدم نگاهش به من بیفتد تا دوباره از او تشکر کنم؛ ولی او توجهی نمی‌کند؛ انگار نه انگار. قهوه حالم را جا می‌آورد، ولی پایم لنگ است. برمی‌گردیم بالا توی راهرو، دو تا صندلی گیر می‌آوریم و می‌نشینیم. خیال می‌کنم باید تا آخر خط همین‌جا بنیشینم. دستهٔ ارکستر طفر در چند قدمی ما بیرون راهرو دارد کار می‌کند. درد زانوی من دارد به مورمور نسبتاً مطبوعی مبدل می‌شود. جلو ما فضای کوچکی است که یک طرفش دهنهٔ پلکان است و یک طرفش دکّهٔ ساندویچ و نوشیدنی. مردم گرُوگُُر می‌آیند و می‌روند.
قره‌نی بلند بالا با دو لیوان آبجو به آن سر راهرو می‌رود. پشت گردنش را خط اندخته و گوش‌هایش جدا از کله‌اش ایستاده‌اند. لیوان‌هایش را هم دور از خودش نگه داشته است.
مرد پیراهن نیلی شکم بالشتکی و زنش از پله‌ها بالا می‌آیند و از همان راهرو می‌روند. مرد موهایش ژولیده شده و شکمش گنده‌تر است. دستش را به گردن زنش انداخته و تلوتلو می‌خورد. مست و خراب است. پاهایش به هم می‌پیچیند و زنش انگار دارد او را به دوش می‌کشد.
یک زن و مرد رقص‌کنان از طفر می‌آیند و در فضای جلو ما چرخ می‌زنند. مرد کوتاه قد و چاق است. زن جوان است و پوست تنش را زیر آفتاب یا چراغ قرمز سوزانده است. نیم‌چکمه‌های سفید به پا دارد که به قوزک هر لنگه‌شان دو تا منگوله آویزان است و با چرخ‌زدن پاها بالا و پایین می‌پرند. ناگهان پاهای چکمه‌پوش به طرف ما می‌آیند.
سرم را بلند می‌کنم: مرد دست دختر را رها کرده است؛ دختر با سر جلو می‌آید و پیشانی‌اش را به پنجره بالای سر ما می‌کوبد. پنجره نمی‌شکند. دختر خودش را سرپا نگه داشته است. مرد جوان زودتر جلو می‌آید و او را در بغل می‌گیرد. دختر لحظه‌ای وا می‌رود، بعد لبخند می‌زند و دوباره شروع می‌کند به رقصیدن ـ با مرد جوان.
وقتی کشتی کنار اسکله پهلو می‌گیرد هوا کاملاً تاریک است و قطره‌های باران روی شیشهٔ پنجره برق می‌زند. نوازندگان سازهایشان را جمع می‌کنند. در ظرف چند دقیقه بساط ارکستر به چند کیف و جعبهٔ جمع‌و‌جور مبدل می‌شود. ما منتظر فرانتس می‌مانیم و آخرین کسانی هستیم که از کشتی پیاده می‌شویم.
روی ساحل زمین خیس و هوا خنک است، ولی باران نمی‌آید. فرانتس می‌پرسد میل دارید یک‌راست به خانه برویم یا قبلاً سری به یک رستوران بزنیم. می‌گویم سهراب خسته است، خیال نمی‌کنم حوصلهٔ رستوران را داشته باشد. می‌گوید فقط نیم ساعت؛ هر وقت خواستید می‌توانیم به خانه برویم. می‌گویم باشد.
رستوران جای روشن و پاکیزه‌ای است. از در که وارد می‌شویم بار مفصلی با شیشه‌های رنگارنگ مشروب جلو ما است. دست چپ سالن کوچکی است با چند میز پر از مشتری. همین که وارد می‌شویم جمعی که پشت میز درازی کنار دیوار نشسته‌اند برای ما دست بلند می‌کنند: دکتر زریاب، ایوان ‌باکونین، مرد سیبیل قیصری، بیس‌نواز کله طاس، ویلی‌ برانت؛ کنار دست هر کدام زن جوان یا میانه‌سالی نشسته است. روی میز لیوان‌های آبجو و شراب و بشقاب‌های غذا چیده‌اند.
فرانتس مرا معرفی می‌کند: «یکی از بهترین سرکه‌سازهای ایران، و پسرش سهراب.» فوراً ابروها بالا می‌رود و آثار احترام در قیافه‌ها ظاهر می‌شود. فرانتس حضار را هم به ما معرفی می‌کند: دکتر زریاب مهندس الکترونیک است؛ بیس‌نواز معمار است؛ باکونین وکیل دادگستری است؛ فقط ویلی‌برانت طبّال حرفه‌ای است. ویلی‌برانت می‌گوید این ـ یعنی فرانتس ـ هم بزرگترین دروغگوی وین است، و همه می‌خندند.
بیس‌نواز معمار از همه بهتر انگلیسی حرف می‌زند و چند کلمه‌ای با من خوش‌و‌بش می‌کند. فرانتس دستور آبجو و املت ژامبون می‌دهد. سهراب چند سکه از من می‌گیرد و به سراغ یک دستگاه بازی کامپیوتری می‌رود که در گوشهٔ سالن با چراغ‌های سرخ و سبزش چشمک می‌زند.
میزهای رستوران پر است و مردم مشغول خوردن و نوشیدن‌اند. چهره‌ها سرخ و دندان‌ها سفید است. سر میز ما همه دارند آلمانی حرف می‌زنند.
ناگهان همه از جایشان بلند می‌شوند، ولی لحظه‌ای بعد با سازهایشان برمی‌گردند و در مختصر فضای میان در ورودی و بار بساط ارکستر را برپا می‌کنند. ویلی‌برانت یکی از طبل‌هایش را با یک سنج روی سه‌پایه نصب می‌کند و پشت دستگاهش روی چارپایه می‌نشیند. بیس‌نواز کنار ساز بزرگش سر پا می‌ایستد. باکونین روی صندلی می‌نشیند و ماندولینش را روی زانو می‌گذارد. دکتر زریاب و فرانتس سرپا قره‌نی و ترومپت‌شان را به لب می‌گذارند. آناً صدای موسیقی فضای رستوران را پر می‌کند. مشتری‌ها با ناباوری به این ارکستر بادآورده خیره شده‌اند. گارسون‌ها و بارمن نیش‌شان گوش‌تا گوش باز است. آهنگ پشت آهنگ می‌زنند. ویلی ‌برانت از صدای طبل و سنج خودش سرمست است. دکتر زریاب با قره‌نی‌اش پیچ‌و‌تاپ می‌خورد. فرانتس با خون‌سردی در ترومپت‌اش می‌دمد. گفت‌و‌گوی سر میزها قطع شده است. فضا پر از صداهای زیر و بم است.
وقتی که به طرف خانه راه می‌افتیم ساعت کمی از نیمه‌شب گذشته است. دیگر رفت‌وآمدی نیست. سهراب روی صندلی عقب ماشین خوابش برده است. کف خیابان‌ها همچنان خیس است و باد تندی می‌وزد.
می‌گویم: «عجب بادی می‌آید.»
فرانتس می‌گوید: «بادهای وین معروف است.»
پانوشت‌ها:
۱ـ درواقع هک بود که به جای تام دروغ می‌گفت.
۲ـ بدون الکل.
نجف دریابندری

دسته‌ها:داستان فارسی برچسب‌ها:

شب نشینی باشکوه:غلامحسین ساعدی( مجموعه داستان)

24 نوامبر 2014 بیان دیدگاه

شب نشینی باشکوه، پ. د. اف

انتشارات امیرکبیر

۱۲ داستان

گور و گهواره:غلامحسین ساعدی( مجموعه داستان)

24 نوامبر 2014 بیان دیدگاه

گور و گهواره، پ . د. اف

انتشارات آگاه

۳ داستان:

– زنبورک خانه

– سایه به سایه

– آشغالدونی

آشفته حالانِ بیداربخت:غلامحسین ساعدی( مجموعه داستان)

24 نوامبر 2014 بیان دیدگاه

آشفته حالانِ بیداربخت، پ. د. اف

انتشارات  به نگار

۱۰ داستان:

– اسکندر و سمندر در باد

– شنبه شروع شد

– بازی تمام شد

– خانه باید تمیز باشد

– آشفته حالانِ بیدار بخت

– صداخونه

– پادگان خاکستری

– میهمانی

– ای وای، تو هم!

– واگن سیاه

ترس و لرز: علامحسین ساعدی

24 نوامبر 2014 بیان دیدگاه

ترس و لرز، پ . د. اف

نشر قطره

 

 

دسته‌ها:داستان فارسی برچسب‌ها:

واهمه‌های بی نام و نشان: غلامحسین ساعدی(مجموعه داستان)

24 نوامبر 2014 بیان دیدگاه

واهمه‌های بی نام و نشانپ. د. اف

انتشارات نیل

۶ داستان:

– دو بردار
– سعادت نامه
– گدا
– خاکسترنشین ها
– تب
– آرامش در حضور دیگران

دندیل: غلامحسین ساعدی(مجموعه داستان)

24 نوامبر 2014 بیان دیدگاه

دندیل:مجموعه داستانپ. د .اف

انتشارات امیرکبیر

۴ داستان:

– دندیل
– عافیتگاه
– آتش
– من و کچل و کیکاووس

دسته‌ها:داستان فارسی برچسب‌ها: ,

باد، باد مهرگان-نادر ابراهیمی

7 آگوست 2014 بیان دیدگاه

ebrahimi«از ميان یادداشت‌های روزانه‌ی يک دانشجوی ساکن اميرآباد»

… امروز پا دردم شروع شد. اين سوغات ولايت است، کاريش نمی‌شود کرد. تازه اگر يک روز خودم هم دکتر خوبی بشوم و بخواهم اين درد را درمان کنم تا آن روز پايی باقی نمانده است. خدا لعنت کند آن رطوبت را. چند روزی بود که درد نمی‌کرد. چقدر راحت بودم. فکر کردم هوای خشک این‌جا کار خودش را کرده، اما حالا فکر می‌کنم تغيير فضا راه علاج درد نيست. درد را بايد از ريشه کند و اين طور حرفها.
پيش از اين، هميشه فکر می‌کردم که برای اولين بار چطور با يک مرده رو به رو خواهم شد. و امروز در تالار تشريح حس کردم که هيچ تفاوتی ميان این‌ها که دراز به دراز خوابيده‌اند و آن‌ها که دراز به دراز راه می‌روند نيست. بوی فضای تالار را پيش از اين حس کرده بودم. در اداره‌های خودمان، در تجارتخانه‌ها، و زير سقف بازار همين بو را حس کرده بودم. از جسد فعال پدرم، از آب راکد حوض ميدان بزرگ شهرم، از صدای آواز غمناک خاکم همين بو بلند بود، همين بو؛ اما از «ال» سوم بوی پرنده می‌آيد، بوی جهش و پرواز. يک بوی ديگر هم این‌جا هست که دلم را می‌زند. بوی متفقين -نمی‌دانم- يا متحدين. بوی سربازهای زمان جنگ، آمريکايی‌های خيلی بلند بی‌قواره. و گاه، حتی بوی باروت سوخته و عطر فرانسوی.
از هم‌اتاقی خودم می‌پرسم: چرا این‌جا بوی متفقين – نمی‌دانم- يا متحدين می‌آيد؟ بوی زمان جنگ و بعد از جنگ؟
و او جواب می‌دهد: اينجا، گمانم کمپ بوده.
و من نمی‌خواهم بدانم کمپ کی‌ها. همينکه کمپ بوده برايم کافی است.
هم اتاقی من می‌گويد: شطرنج می‌زنی؟
می‌گويم: می‌زنم. اولين مرده‌ی تو چه عيبی داشت؟ يادت هست؟
– زيادی پير بود.
– مال من يک عيب توی معده‌اش بود. بوی مانارواس و هامبارسون می‌داد.
و او می‌گويد: تو شامه‌ات را بدجوری به کار انداخته‌ای.
اين چه جور بو کشيدن است؟
-اين بوها را من نمی‌کشم. این‌ها خودشان را به بويايی من تحميل می‌کنند. می‌فهمی؟
هم‌اتاقی من سرش را تکان می‌دهد و می‌گويد: نه. و پياده‌ی جلوی وزير را دوخانه می‌راند.
می‌توانستم ازش ببرم؛ اما فکر مُرده برم داشته بود. آدم فيلسوف‌مشرب می‌شود و جور ديگری فکر می‌کند. اين درست نبود که گفتم مُرده و خيلی از زنده‌ها که ما می‌بينيم يکی هستند. این‌ها فقط بوی مشترک دارند. از آدم زنده، قطع اميد نمی‌شود کرد؛ اما به جسد، هيچ اميدی نمی‌توان داشت.
هم‌اتاقی من گفت: تو ضعيفی. تو هنوز خيلی ضعيفی.
و من جواب دادم: يک دفعه‌ی ديگر. وقتی حوصله داشتم بازی می‌کنيم.
چندروز ديگر او می‌رود به ساختمان‌های نو. دوسال می‌شود که توی «ال» سوم مانده. عجيب هم می‌خواند. و کتاب را که کنار می‌گذارد اصرار دارد شطرنج بازی کند. می‌خواهد ذهنش هميشه زير فشار باشد. غير از این‌ها، به تظاهرات هم می‌رود. داد هم می‌کشد. دلش می‌خواهد خيلی چيزها را ياد بدهد. من ازش استفاده می‌کنم. دوستش هم دارم. بوی پرنده می‌دهد. مال شمال است اما با من خيلی فاصله دارد. لهجه‌های ما هيچ به هم شبيه نيست.
يک دست لباس خيلی کهنه دارد و يک دست لباس خيلی نو — که هميشه هم نو می‌ماند. نمی‌دانم چه کار می‌کند. می‌پوشد، می‌رود، برمی‌گردد؛ اما انگار که هيچ وقت آن‌ها را نپوشيده. می‌دانم. تا روزی که دکتر بشود لباس تازه نخواهد خريد.
امروز لباس‌های کهنه‌اش را پوشيد. بی‌دليل پرسيدم: اين جور می‌روی؟
گفت: «بله» و متعجب بود که چرا اين سؤال را کرده‌ام. و توضيح داد: «امروز تظاهرات است. ممکن است زير دست و پا گرفتار بشوم». فکر کردم که لباس زمان جنگ امروز ما با لباس زمان جنگ عهد قديم‌مان چقدر فرق دارد. زرهی در کار نيست. تن از مغز دفاع می‌کند، گوشت از خون. اما اصلاً چرا جنگ؟ اين را بايد بدانم.
می‌دانستم که تظاهرات است ولی علتش را به دقت نمی‌دانستم و نپرسيدم.
پا درد اذيتم می‌کند. دراز بکشم بهتر است.
*
کلاس خلوت است.
خانه خالی است.
سارها از درخت‌ها پريده‌اند. بوی جهش و پرواز می‌آيد. صدای سارها را از خيابان می‌شنوم که فرياد می‌زنند: «ما نمی‌گذاريم اين آش سرد بشود». و همه‌ی دانشگاه خلوت است. خيلی ساکت و گرفته. روی زمين، همه جا تراکت ريخته است. به شيشه‌ها هم چسبانده‌اند».
در نگاه معدودی که مانده‌اند چيز بدی هست – بی‌صفت.
نزديک ظهر ديگر هيچ کس، تقريباً هيچ کس نمانده است، من سر کلاس نمی‌روم. می‌روم تريا يک نسکافه می‌خورم و به صداهای بيرون گوش می‌دهم – که مثل باد تند است. می‌آيم بيرون و می‌روم جلوی در بزرگ. آن‌ها می‌دوند. به نظرم می‌آيد که بيخود می‌دوند و کسی دنبال‌شان نيست. خودشان هم می‌فهمند و برمی‌گردند. دکان‌های جلوی دانشگاه نيمه بسته است. مردم، گوشه و کنار ايستاده‌اند. انگار که فيلم می‌بينند. من از نگاه مردم بدم می‌آيد. يکی می‌پرسد: برای چيست؟
و من جواب می‌دهم: برای همين!
بعد می‌روم پشت دانشگاه اتوبوس خالی اميرآباد را سوار می‌شوم. در نگاه راننده چيز بدی هست. چرا اين چيز يا اين حالت اسم ندارد، صفت ندارد؟ شايد هم دارد. من نمی‌دانم.
می‌پرسد: به کجا کشيد؟
می‌گويم: نمی‌دانم.
و باز در نگاهش يک چيز خيلی بد هست.
می‌گويم: «نمی‌دانم ديگر». و نمی‌توانم بگويم: «اصلاً به من چه؟» و کمی بعد آهسته اضافه می‌کنم: هنوز که تمام نشده. من پا درد دارم، نمی‌توانم بايستم.
برمی‌گردد و می‌گويد: بی‌زحمت بنشينيد کنار جوی. اتوبوس خالی که راه نمی‌افتد.
چه خفتی!
*
این‌جا هم خلوت است.
من – بالاخره – با اتوبوس کوی دانشگاه نيامدم. با تاکسی و بعد هم پياده.
لای درخت‌ها يکی دو نفر کتاب می‌خوانند.
هم‌اتاقی من برای ناهار نمی‌آيد. «ال» سوم آهسته مرا می‌جود. صدای نفس کسی می‌آيد که سه اتاق آن طرف‌تر خوابيده است. می‌روم سروقتش. شايد بيدار بشود و بتوانم ازش چيزی بپرسم. دمر خوابيده و صورتش را نيم‌رخ به متکا چسبانده. از اتاقش بوی ناجوری بيرون می‌زند: بوی آب راکد، بوی سيب‌زمينی گنديده و بوی زيرشلواری چرک.
وسط دالان می‌ايستم و با صدای بلند می‌پرسم: «کسی این‌جا نيست؟» يکی از اتاقش بيرون می‌آيد و آهسته می‌پرسد: چيزيت می‌شود؟ می‌گويم: نه.
و برمی‌گردم به اتاقم.
*
هم‌اتاقی من برگشته است و دارد جوراب‌هايش را در می‌آورد. چراغ‌ها روشن می‌شود و صدای شستن دست و صورت می‌آيد. اتوبوس‌ها مرتب می‌آيند و خالی می‌کنند. «ال» سوم آهسته آهسته پر می‌شود: پر از زمزمه، و بعد، پر از صداهای بلند، پر از ماجرا، پر از حرارت، پر از پرنده.
می‌شنوم که حرف می‌زنند: حقوق معلمين و اين جور چيزها. يک نفر توی بهارستان سخنرانی کرده و همه می‌گويند صدای خيلی خيلی بلندی داشته و بدون بلندگو حرف زده. می‌فهمم که اين خيلی مهم است که آدم صدای خيلی خيلی بلندی داشته باشد و بتواند بدون بلندگو حرف بزند. می‌خواهم داد بکشم و صدای خودم را امتحان کنم. نمی‌شود.
هم اتاقی من هم می‌رود صورتش را می‌شويد و برمی‌گردد. بعد می‌رود توی اتاق پهلويی که پر از آدم است. من هم می‌خواهم بروم؛ اما مثل اينکه به من مربوط نيست. يادم می‌افتد که توی ذهنم بود به راننده بگويم: «اصلاً به من چه؟»
تا ديروقت حرف می‌زنند. من می‌شنوم. اين طور به گوش می‌رسد که داستان يک فيلم را دارند تعريف می‌کنند. من خوشم می‌آيد و دلم می‌خواهد خودم هم بازی کرده بودم؛ اما عيبی هست که به نظرم فيلم را کمی خنده‌دار می‌کند. هر کدام‌شان فقط بازی خودشان را ديده‌اند. يکی مرتب می‌گويد: من باتون را از دستش کشيدم و فرار کردم. باز هم – تا همه ساکت می‌شوند – همين را می‌گويد. ترجيع‌بند حرفهايشان اين است: من باتون را از دستش کشيدم و فرار کردم.
حتی يک يک، مسير فرارشان را به دقت ترسيم می‌کنند: «من از صفی‌عليشاه دويدم بالا. يک کوچه طرف چپ هست که می‌خورد به مدرسه‌ی خزائلی و بعد بازارچه …»
يادم می‌آيد که صبح آن‌ها را جلوی دانشگاه ديده بودم.
پس امروز سپاه پرندگان چند درخت را اشغال کرده است.
صدا هنوز هست؛ اما من ديگر نمی‌شنوم و به خواب می‌روم …
*
امروز يک نامه از پدر برايم آمده.
نگران است. سخت نگران است.
نوشته که خيلی خيلی هشيار باشم و گول يک عده حقه‌باز را نخورم. نوشته که او با زحمت و رنج و مرارت و عرق جبين و خيلی از اين جور چيزها پول تحصيل مرا فراهم می‌کند و «واقعاً» دلش می‌خواهد مايه‌ی سربلندی او باشم نه باعث سرشکستگی‌اش. و دلش می‌خواهد که من باسواد و آبرو برگردم به شهر خودمان. نوشته که سياست چيز خيلی مزخرفی است و همه آلت فعل و وسيله و اين جور چيزها هستند. همه پول می‌گيرند و همه زد و بند می‌کنند. ما فقط وسيله‌ای هستيم که يک عده‌ی معدود خر خودشان را سوار بشوند. نوشته که چشم و گوشم را به حد لازم باز کنم و مواظب باشم مرا نبرند توی حزبی، دسته‌ای، چيزی. نوشته که «بخصوص» فکر والدين بيچاره‌ام باشم و هيچ وقت در تظاهرات شرکت نکنم. خيلی از اين حرف‌ها نوشته، و همه‌اش هم تکرار کرده – مفصل. ته نامه، مادرم هم چند کلمه‌ای نوشته و قربانم رفته و تصدقم هم رفته و آشکارا نوشته که من گوشه‌ی جگر و يک تکه‌ی بزرگ از قلبش هستم و حتماً بايد فکر مادر بيچاره‌ام – که چشم به راه من است – باشم.
نامه را تا می‌کنم و می‌گذارم لای کتاب و می‌روم به يکی از اتاق‌ها که بچه‌ها آن‌جا جمع شده‌اند. اجازه می‌گيرم که بنشينم؛ چون رفيقم هنوز نيامده و تنها هستم، اجازه می‌دهند، تعارف هم می‌کنند. کمی ساکت می‌مانم و بعد، از سکوتی که پيش می‌آيد استفاده می‌کنم، و می‌گويم: می‌دانيد؟ من تازه آمده‌ام. هنوز چيزی دستگيرم نشده. هيچ وقت هم توی اين حرف‌ها نبوده‌ام. معلمين را می‌خواهند چه کار بکنند که ما مخالفيم؟ و يکی‌شان شروع می‌کند – مفصل. و معلوم می‌شود که حقوق معلمين پايمال شده. و يکی ديگر می‌گويد که اين يک موج است و اين موج بايد پيش برود. می‌گويد که اصل همه چيز آزادی است و آزادی از نان مهم‌تر است. اما رفيقش می‌گويد که نان مهم‌تر است. ما برای نان می‌جنگيم. و باز اولی جواب می‌دهد که هيچ کس در طول تاريخ به خاطر نان نجنگيده و جنگ‌هايی را نام می‌برد، مثل جنگ استقلال امريکا، اما رفيقش به کلی منکر می‌شود و می‌گويد زيربنای جنگ‌های استقلال هم مادی بوده، همچنانکه زيربنای انقلاب فرانسه و روسيه. بعد از اتاق‌های ديگر می‌آيند و اتاق لبريز از نفس و فرياد می‌شود. يکی هم روزنامه‌های کوچکی می‌آورد و می‌فروشد. کار به داد و بيداد می‌کشد و تقريباً دعوا. حسابی شلوغ می‌شود. من ديگر چيزی دستگيرم نمی‌شود. با صدای بلند به کسی که پهلويم نشسته می‌گويم: «نمی‌شود هم به خاطر نان و هم به خاطر آزادی جنگيد؟» او فرياد می‌زند:»شايد بشود. اين به موقعيت بستگی دارد؛ اما حرف از زيربنای مسئله است». من اصلاً نمی‌فهمم يعنی چه. اگر عيبی در کار هست که بايد برای از بين بردن آن عيب جنگيد. ما چه کار داريم که زيربنايش چيست. او می‌گويد: «بدون شناخت زيربنا، جنگ حقيقی اتفاق نخواهد افتاد». روزنامه‌فروش پول‌هایش را می‌شمرد و می‌فهمد که بايد به يک نفر دو ريال بدهد، چون پنج ريالی گرفته و بقيه‌اش را پس نداده – و آن يکی هم پيدا نمی‌شود. من می‌آيم به اتاقم و باز بوی خوش يک دسته پرنده را حس می‌کنم.
فردا به نامه‌ی والدينم جواب می‌دهم.
يکی در اتاق را می‌زند و لای در را باز می کند.
– شما ديشب روزنامه نخريديد؟
– چرا، خريدم. توی جيبم است. می‌خواهيد ببينيد؟
– اوه … نه … مقصودم اين بود که بقيه‌ی پول‌تان را گرفتيد يا نه؟
– بقيه نداشت.
هنوز پی صاحب آن دو ريال می‌گردد. می‌نشينم و نامه‌ی پدرم را جواب می‌دهم. می‌نويسم که این‌جا هوا خوب است و پا دردم کمی بهتر است. می‌نويسم که سخت مشغولم و هيچ کاری جز خواندن ندارم. و درباره‌ی آن حرف‌ها هم چند کلمه‌ای می‌نويسم: «پدرجان، اين يک موج است، و با اينکه من هنوز چيزی از اين موج دستگيرم نشده، در موج بودنش هيچ شکی ندارم. بعضيها به خاطر نان می‌جنگند، بعضيها به خاطر آزادی. بعضيها هم هستند که به خاطر نان و آزادی هردو می‌جنگند؛ اما خيال نمی‌کنم هيچ کدام‌شان پول گرفته باشند. اگر راستش را بخواهيد بعضی‌ها هم هستند که می‌جنگند اما خودشان نمی‌دانند چرا اين کار را می‌کنند. این‌ها هم موج هستند اما موج به يک مفهوم ديگر. خلاصه نگران نباشيد. من قول می‌دهم که تحصيل را مافوق همه‌چيز قرار بدهم؛ مافوق نان و آزادی. و هرگز آلت فعل يک عده‌ی معدود نشوم». و بالاخره می‌نويسم که خيلی از محبتش متشکرم و از اينکه رنج می‌کشد و با زحمت و مرارت و عرق جبين و اين جور چيزها خرج تحصيل مرا می‌دهد خيلی خجلم و مديون او هم هستم و اميدوارم مايه‌ی سرافرازی و افتخار او و مادرم باشم. ضمناً روی مادر مهربانم را از راه دور می‌بوسم و به اطلاعش می‌رسانم که من در هيچ تظاهراتی شرکت نکرده‌ام چون پا درد اذيتم می‌کند.
*
بالاخره من بايد بدانم که به خاطر نان يا به خاطر آزادی و يا هردو.
بالاخره بايد بدانم. اين طور که نمی‌شود.
به من کتاب داده‌اند، جزوه داده‌اند، نوشته‌های جورواجور.
همین‌ها، همين نوشته‌ها مرا خنگ کرده است. چند جور سوسياليسم داريم؟ مگر می‌شود که هزارتا آدم سی جورسوسياليسم داشته باشند؟ من اصلاً نمی‌فهمم. اين ناسیونالیست‌ها فرق‌شان با آن ناسیونالیست‌های هيتلری چيست؟ راستی هيتلر ناسيوناليست بوده؟ به خاطر نان می‌جنگيده يا به خاطر آزادی؟ خوب، قبول، به خاطر هيچ کدام. به خاطر فضای بيشتر. آن وقت آن‌ها که با سپاه هيتلر جنگيده‌اند به خاطر چه چيز بوده است؟ به خاطر نان؟ آه … نه … به خاطر آزادی. چرا به خاطر آزادی؟ به خاطر هردو. این‌ها که از هم جدا نيستند. جدا هستند. صد دليل وجود دارد که جدا هستند. از کسی توضيح می‌خواهم. برايم توضيح می‌دهد: ببين! اگر کسی يا دستگاهی بيايد و به تو بگويد: نانت را می‌دهم، آبت را می‌دهم، مسکن می‌خواهی؟ آن را هم می‌دهم، پوشاک می‌خواهی؟ بسيار خوب؛ اما در عوض، تو مطيع باش، مطيع من – تو قبول می‌کنی؟
جواب می‌دهم: چه مرضی دارم قبول نکنم؟
می‌پرسد: اگر تو را عليه عدالت واقعی برانگيخت چه؟
می‌گويم: قبول نمی‌کنم.
می‌گويد: کسی مرض دارد که بيايد نان و آب و مسکن و پوشاکت را بدهد و چيزی هم خلاف عدالت از تو نخواهد؟
فکر می‌کنم. نمی‌دانم.
– نه، ظاهراً ممکن نيست.
– خوب پس ميان نان خواستن و آزادی‌خواهی تضادی به وجود می‌آيد. چه، تنها در آزادی است که انسان می‌تواند عدالت را انتخاب کند. اين طور نيست؟
– چرا؛ گمانم هين طور باشد.
– بسيار خوب! پس تو به خاطر نفس آزادی می‌جنگی نه هيچ چيز ديگر. گرسنه اما آزاد. ديگری به گونه‌ای ديگر توضيح می‌دهد: اگر تو از حداقل وسايل زندگی محروم باشی می‌توانی درست فکر کنی؟ اگر تو نان نداشته باشی و گرسنگی بيخ حلقومت را چسبيده باشد می‌توانی فرهنگت را پيش برانی و آن قدر سطح دانش بشری‌ات را بالا بياوری که به مفهوم عميق آزادی و عدالت فکر کنی؟
می‌پرسم: نمی‌شود؟ پس هندی‌ها چرا با ا انگلیسی‌ها جنگيدند؟ هندی‌های گرسنه، هندی‌هایی که هيچ چيز نداشتند؟
می‌گويد: درست همين سؤال را بايد مطرح کرد و جواب را از شکمش بيرون کشيد. آنها هم به خاطر همان حداقلی که می‌خواستند داشته باشند جنگيدند. محرک آنها گرسنگی بود نه آزاديخواهی.
با اين وجود من فکر می‌کنم خيلی ساده است که ما قبول کنيم انسان به خاطر نان و آزادی، مشترکاً، می‌جنگد، و اين هردو به اتفاق، نيازمندی اوليه‌ی انسان را تشکيل می‌دهند. اما سومی توضيح می‌دهد: نه … اگر ما دو هدف متقارن داشته باشيم، دو هدف که در مقابل يکديگر قرار گرفته باشند، هرگز نمی‌توانيم تيری به سوی هردوی اين هدف‌ها بيندازيم. يک تير، به سوی دو هدف متقارن، ممکن نيست. نان و آزادی در کنار هم نيستند، قرينه‌ی همديگرند.
هم‌اتاقی تازه‌ی من اين حرف را تصديق می‌کند و مثل‌هایی می‌زند. عيب کار هم همين است. این‌ها هميشه مثل‌هايشان را طوری می‌زنند که حق را به جانب آن‌ها «می‌کشد». شايد هم حق داشته باشند؛ اما اين مثل‌ها آدم را کلافه می‌کند.
به هر حال چيزی که تقريباً برايم مسلم می‌شود اين است که نان و آزادی دو هدف متقارنند.
و بعد، چهارمی از راه می‌رسد و توضيح می‌دهد: نه … نان و آزادی قرينه نيستند. در حقيقت این‌ها دو هدف هستند که پشت هم قرار دارند. و قضاوت ما مربوط است به اينکه از کدام جهت نگاه کنيم. و روی يک ورق کاغذ دو دايره‌ی توی هم می‌کشد.
– از رو به رو و از پشت، اين دو دايره – دايره‌ی نان و دايره‌ی آزادی – بر هم منطبق می‌شوند و تقريباً يک دايره را تشکيل می‌دهند. آن وقت تير تو مستقيماً از هردوی آن‌ها عبور می‌کند، با اين تفاوت که اگر از رو به رو تير بيندازی، هدف نان را مقدم می‌بينی و هدف آزادی را پشت آن. اگر از پشت تير بيندازی اول آزادی را می‌بينی و بعد نان را ، اما اگر از پهلو نگاه کنی، البته، اين دو هدف شکل قرينه پيدا می‌کنند و يک تير به هردوی آن‌ها نمی‌نشيند. صحيح؟ پس اين تويی که بايد آن قدر بچرخی تا اين دو هدف پشت سر هم قرار بگيرند. اگر حس کنی که نان برای جامعه‌ی تو مقدم است از رو به رو تير می‌اندازی و اگر حس کنی که جامعه‌ی تو دلبسته و محتاج آزادی است، از پشت. خوب؟
گمانم حرف‌های اين يکی بيشتر به دلم نشسته است؛ اما پنجمی، ششمی، هفتمی و هشتمی، هرکدام‌شان نظراتی خلاف اين را می‌دهند. پس آدم هيچ وقت به نتيجه‌ی قطعی نمی‌رسد. آدم بايد انتخاب‌کننده باشد و بايد به نتيجه‌ی انتخابش فکر کند. تازه اين هم قطعی نيست و هيچ چيز قطعيت مطلق ندارد. اين حرف را هم يکی ديگر از بچه‌ها می‌زند – و قبول.
با همه‌ی اين حرف‌ها من تصميم ندارم توی صف بروم و داد بکشم.
تصميم ندارم حزبی بشوم.
تصميم ندارم زندان بروم.
علتش هم پادرد است – فقط پادرد.
*
کار بالا گرفته است.
برای اين طور کارها هميشه دليلی وجود دارد.
يک دانشجوی سال سوم حقوق سياسی را اخراج کرده‌اند. خبر بلافاصله پخش می‌شود. خدا به خير بگذراند. طرفين سخت عصبانی هستند. با اين وجود بچه‌ها امروز ترتيب يک «تظاهرات آرام» را داده‌اند. من هم شرکت می‌کنم. برايم هيچ فرقی نمی‌کند؛ اما بهتر است باشم. همين طور راه می‌رويم و دور محوطه‌ی داخلی دانشگاه قدم می‌زنيم. گاهی کسی که صدايش خيلی بلند نيست و واقعاً به بلندگو احتياج دارد حرف می‌زند. من نمی‌شنوم اما می‌گويم: «صحيح است». دسته‌جمعی اين را می‌گوييم. من مطمئن هستم آن‌هايی که نزدیک‌ترند حرف‌های آن آدم صداکوتاه را می‌شنوند و مطمئن هستم حرف‌هایش صحيح است که آن‌ها تصديق می‌کنند. همين برای من کافی است.
بعد من خسته می‌شوم و پادردم برمی‌گردد. از صف خارج می‌شوم و روی سکوی جلوی دانشکده‌ی معماری می‌نشينم و تماشا می‌کنم. آنها همين طور دور می‌زنند و دور می‌زنند. قيافه‌ها کم کم آشنا می‌شود. پشت سر دختری که لباس قرمز پوشيده و قد بلندی دارد جوانی راه می‌رود بسيار کوتاه، و مرتب از صف خارج می‌شود تا آن جلوها را نگاه کند. من خنده‌ام می‌گيرد. شايد فقط لبخندی زده باشم. خدا می‌داند. اما جوان قدکوتاه از کنار صف داد می‌زند: های پسر! برای چه می‌خندی؟
ترس برم می‌دارد. اين يک جور محاکمه است. می‌دانم. گاهی بسيار غيرعادلانه قضاوت می‌شود. ديده‌ام. هيچ کار نمی‌شود کرد. می‌گويم: من نخنديدم، من نخنديدم.
خيليها نگاهم می‌کنند. آن دختری که پيراهن قرمز پوشيده هم نگاه می‌کند. پسر قدکوتاه فرياد می‌زند: اين جاسوس را بيندازيد بيرون. اين کثافتها را سر به نيست کنيد …
و همچنان که عليه من شعارهای خونين می‌دهد به من نزديک می‌شود.
بلند می‌شوم.
گروهی به دنبال او می‌آيند.
وحشتناک است، خيلی وحشتناک است. هيچ کاری بلد نيستم. پسر کوتاه قد می‌رسد و دستش را به طرفم دراز می‌کند. دستش به يقه‌ی پيراهنم نمی‌رسد. پايين کتم را می‌چسبد و مرا می‌کشد به طرف خودش. بيخود اين کار را می‌کند. چون ميان ما هيچ فاصله‌ای نيست.
بعد، من گريه‌ام می‌گيرد. و حرف هم‌اتاقی قديمی‌ام در گوشم صدا می‌کند: «تو ضعيفی، تو هنوز خيلی ضعيفی».
نبايد گريه کنم. نبايد گريه کنم. شايد جوابی پيدا بشود. شايد چيزی بپرسد که جواب داشته باشد؛ اما او مرا تکان می‌دهد و می‌گويد: «بی‌شرف به چه می‌خندی؟» و اين – اصلاً جواب ندارد.
يک دفعه صدای گريه‌ی خودم را می‌شنوم. عجب!
يک لحظه خاموشی. و دليل از ميان همين خاموشی پيدا می‌شود. کارت تحصيلی‌ام را از جيبم در می‌آورم و می‌زنم توی صورت پسرک. و ميان هق‌هق گريه می‌گويم: توی صف بودم… پادرد دارم…
يکی از عقب جمعيت می‌گويد: من می‌شناسمش!
محاکمه تمام می‌شود.
من خيانتکار و جاسوس و پدرسوخته نيستم.
خیلی‌ها صورت‌شان را برمی‌گردانند که مرا در چنان حالتی نبينند؛ خفيف و گريان.
با دستمال صورتم را پاک می‌کنم و آهسته دور می‌شوم. می‌روم طرف در خروجی. از پايين نگاه می‌کنم می‌بينم پسرک قدکوتاه هنوز هم خودش را از صف بيرون کشيده تا جلوتر را نگاه کند. حتماً احساس خفت کرده است. خوشحال می‌شوم. يک جور خوشحالی هست که نمی‌شود گفت چه جور است. يک خوشحالی مادی است که مثل آب توی روده‌های آدم می‌دود و آدم دويدنش را حس می‌کند. سرازير شدنش را آدم حس می‌کند که دستگاه گوارشش خوشحال است. يا حتی ريه‌ها هم خوشحال‌اند. حالا پسرک احساس خفت می‌کند. عقده‌ی حقارت و اين جور حرفها. معلوم است ديگر.
راستش عيب تشکيلات اينها همين است. من که چيزی نمی‌فهمم؛ اما حس می‌کنم خيليها که صدای رسايی دارند عقده‌هايشان را فرياد می‌کنند. يا اصلاً خيليها فقط به خاطر عقده‌هايشان آمده‌اند توی صف، وارد کارزار شده‌اند و سينه سپر کرده‌اند. خوب، اين عيب قضيه است. يک جنبش که نمی‌تواند مطيع عقده‌های شخصی مردم باشد.
برمی‌گردم به «ال» سوم، لباس عوض می‌کنم و بعد، می‌روم سروقت رفيق قديمم که با من هم‌اتاق بود و مسئله را مطرح می‌کنم. می‌گويم: عيب اين تشکيلات اين است که خيليها در آن فقط به خاطر خودشان به رگ می‌زنند. زندان و اين جور حرفها – و بعد – اسمی و رسمی. و بعد … خوب ديگر، قانع می‌شوند. می‌رسند و ول می‌کنند يا اسباب دردسر می‌شوند. پی هدف عالی و انسانی و اين چور چيزها نيستند. شايد اصلاً توی ضمير باطن‌شان هم مسئله‌ی آزادی و آزاديخواهی جايی نداشته باشد.
رفيقم جواب می‌دهد: اين طور است، البته اين طور است. توی تمام نهضتهای دنيا از اين حرفها بوده است. اين پپه‌ها که نمی‌توانند اول بروند عقده‌شويی کنند بعد بيايند مبارزه کنند. ما که دستگاه شناخت عقده‌ها و برطرف کردن آنها را نداريم. هيچ‌کس ندارد. عقده‌ها کمک می‌کند، راه باز می‌کند. خيليها حاضرند به خاطر کمبودهايشان – حتی کشته شوند. و اين خوب است. اين خيلی خوب است. البته صحيح‌تر و بهتر اين بود که ما می‌توانستيم حالی‌شان کنيم، تفکيک‌شان کنيم: يا – خلاصه – يک جوری برا‌يشان روشن کنيم که می‌فهميم محرک‌شان چيست. يک وقت خيال برشان ندارد و خودشان را رهبران آبديده‌ی روشنفکران مملکت فرض نکنند. اما نمی‌توانيم، و خيلی هم مهم نيست. خودشان که خودشان را خوب می‌شناسند. ما هم که به تدريج می‌شناسيم‌شان. پس چه ترسی داريم و چه غمی؟
می‌گويم: خدای نکرده اگر اينها به جايی برسند وضع افتضاح می‌شود. يعنی نمی‌شود؟
می‌گويد: نه، اينها به جايی نمی‌رسند. اگر تاريخ خوانده بودی می‌دانستی. حرف از همان موج نابهنگام است و کثافتهايی که در پيش می‌راند. ديده‌ای؟ در جويی، تازه آب انداخته‌اند. آب، می‌آيد و تمام مانده‌ها و کثافتها را برمی‌دارد و جلوی خود می‌راند. شايد آن کثافتها، برگهای خشک، تف و آب دماغهايی که توی جوی انداخته شده، اين طور نشان بدهند که مقدم‌اند و پيشتاز و فرمانده و اين جور حرفها. اما، کشک. خودشان خوب می‌دانند که چه خبر است. اصل موج است و علت موج. اصل حرکت است و علت حرکت.
من قانع نشده‌ام، اما فکر می‌کنم اگر انصاف داشته باشم بايد قانع بشوم. بعد فکر می‌کنم اگر قانع بشوم حتماً انصاف دارم. البته قانع شدن خيلی مشکل است. آدم مجبور است بزند زير حرف خودش و از حرف ديگری دفاع کند. اين مشکل است ديگر. آدم زحمت می‌کشد، کتاب می‌خواند، زور می‌زند، فکر می‌کند و عقيده‌ای پيدا می‌کند و يکی از راه می‌رسد و می‌گويد: زکی به عقيده‌ات. آدم جوشی می‌شود. مگر عقيده مفت است که آدم عوضش کند و زيرش بزند. نه … بايد بروم يکی ديگر را پيدا کنم و مسئله را برايش مطرح کنم. البته اول بايد جوابهايی هم برای هم‌اتاقی سابق خودم پيدا کنم. و پيدا هم می‌کنم. حتماً.

می‌نشينم، نفس بلندی می‌کشم و می‌گويم: حرفهايت درست نيست.
می‌گويد: کدام حرفها؟
– همان که ديشب راجع به آدمهای صاحب عقده گفتی. اينها قبول که همان کثافتهای جلوی آب هستند؛ اما وقتی زياد شدند چه؟ فکر نمی‌کنی سدی بشوند و يا در جريان آب انحرافی ايجاد کنند؟
می‌گويد: اين حرف را ديشب کشف کردی؟
جواب می‌دهم: بله، ديشب.
می‌گويد: خوب!
از اين»خوب» گفتنش می‌فهمم که جا زده است، و دل پيدا می‌کنم.
– تازه اين جوی، قبلاً وسيله‌ی شهرداری يا هر دستگاه ديگری کنده شده. جوی، وضعيتش معلوم است. از شميران سرازير می‌شود به جنوب شهر می‌رسد. شاخه شاخه هم می‌شود، اما به هر حال برای آب جاری در جوی، پيشاپيش مسيری معين کرده‌اند؛ اما اين موج، موج شما، نمی‌خواهد در يک مسير کنده شده پيش برود. می‌خواهد بکند و برود. می‌خواهد راهش را خودش باز کند. اين طور نيست؟
می‌پرسد: حزبی شده‌ای؟
می‌گويم: نه، نه … شايد پای صحبت حزبيها نشسته باشم، اما حزبی نشده‌ام. چطور مگر؟
می‌گويد: اين منطق منطق حزبيهاست. منطق آنها که مسيرشان را يک ايدئولوژی مشخص می‌کند.
می‌گويم: خوب. چه عيب دارد؟ منطق منطق است ديگر. تو جوابش را بده!
حالا آرام دارد فکر می‌کند. فکر می‌کند. فکر می‌کند، فکر می‌کند و من به او فرصت می‌دهم. شکست خورده است.
حالا ديگر من هم چيزهايی سرم می‌شود. همه‌ی حرفها را دربست قبول نمی‌کنم. بالاخره، شروع می‌کند به حرف زدن: ببين داداش! تو دوتا مسئله‌ی جدا از هم را مطرح کردی که در نفس‌شان تضاد هست. يکی اينکه: اين کثافتها، سرانجام، آب جوی را منحرف می‌کنند. درست؟
سرم را تکان می‌دهم.
– و يکی ديگر اينکه اين آب منحرف نمی‌شود، چون: مسير تعيين شده دارد. حالا برای من روشن کن که بالاخره منحرف می‌شود يا نمی‌شود.
ظاهراً شب قبل به همچو سؤالی فکر نکرده بودم. اين سؤال درست هم نيست، اما بايد فکر کنم. فکر کنم و فکر می‌کنم و بعد می‌گويم: ها! مسئله اينجاست که اگر کسی کمک نکند و اين کثافتها را از جلوی راه برندارد و اين کثافتها به تدريج زياد بشوند البته ايجاد انحراف می‌کنند. اما شهرداری رفتگر دارد. بنابراين آدمهايی در مسير يک جوی وجود دارند که آن را پاک می‌کنند. کثافتها را از آب جدا می‌کنند. می‌ريزند کنار خيابان و کسان ديگری می‌آيند اين آشغالها را برمی‌دارند. می‌برند، کود می‌کنند و روی زمين می‌ريزند. درست؟
سرش را تکان می‌دهد.
– پس هيچ تضادی در حرف من نيست. در هر حال جوابی که تو دادی و مقايسه‌ای که کردی درست از آب درنمی‌آيد. يا بايد قبول کرد که موج شما هم موجی است با مسير تعيين‌شده از قبل – که در اين صورت رفتگر می‌خواهد و تصفيه‌کننده و دورريزنده؛ يا بدون مسير معين و تراشيده شده، که به اين ترتيب حتماً اين لجنها در آن ايجاد انحراف می‌کنند.
حالا رفيقم دارد يک سيگار روشن می‌کند. اين مقدمه است. طول هم می‌دهد. شايد پی جواب می‌گردد. عاقبت می‌پرسد: ببينم! واقعه‌ی ديروز دانشگاه و آن بلايی که سرت آوردند در روحت تأثير خاصی نگذاشته است؟
اين سؤال نفرت‌انگيزی است. زيرکانه، اما نفرت‌انگيز است. دلم نمی‌خواهد جواب بدهم. می‌فهمم که سياست هم دارد از روان‌شناسی کمک می‌گيرد. با اين همه، جواب می‌دهم: شايد تأثيری گذاشته باشد. نمی‌دانم.
می‌گويد: بايد بدانی. برای اينکه الآن قضيه شکل ديگری پيدا کرده است. آدمی با يک عقده‌ی شخصی دارد درباره‌ی عقده‌های ديگران حرف می‌زند. آدم قددرازی مثل تو از يک آدم قدکوتاه توسری خورده است و جلوی يک دختر قدبلند لباس قرمز تحقير شده است. آدمی را به گريه انداخته‌اند. آدمی را ترسانده‌اند. نيست؟ آن هم جلوی ديگران، با آن وضعيت خشن و واقعاً وحشت‌انگيز — به قول خود تو.
حالا اين آدم عقده پيدا کرده. اين آدم تحقير شده و می‌خواهد راه حلی برای رفع اين تحقير پيدا کند. راه چيست؟ اينکه آن پسرک قدکوتاه صاحب عقده و آدمهايی مثل او دور ريخته شوند و تصفيه شوند. نيست؟ حرف از همان محاکمه‌ای است که تو ازش ابراز نفرت کردی. حرف از همان محاکمه‌های فوری است و محکوميتها. گيرم که پسرک قدکوتاه و امثال او دور ريخته شدند؛ به کمک تو و با برنامه‌ی تو. آن وقت چه کسی جای آنها را می‌گيرد؟ آدمی که عقده محرکش بوده. آدمی که يکباره به دنبال يک سرشکستگی عقيده‌ای پيدا کرده و برای سوار کردن عقيده‌اش تلاش کرده است. شب نخوابيده. يعنی خوابش نبرده. فکر کرده، به مغز خودش فشار آورده تا راه حلی به اين صورت به نظرش رسيده:»جنبش ما رفتگر می‌خواهد و تصفيه‌کننده و دورريزنده». بسيار خوب! گيرم که اين طور شد. قضيه به همين جا خاتمه پيدا نمی‌کند. آنها که رانده شده‌اند، محکوم شده‌اند و تحقير شده‌اند هم برنامه‌ی تازه‌ای می‌دهند؛ يا حتی کسانی که بعد می‌آيند، و تو، تو که توی صف ايستاده‌ای و نسبت به آنها احساس ارجحيت می‌کنی يقه‌شان را می‌گيری و به گريه‌شان می‌اندازی، همانها هم راه تو را می‌روند. و اين، مجموع اينها، باعث می‌شود که ما در درون خود بجنگيم، در قلب خود و در اردوگاه خود – پيش از آنکه با دشمنی رو به رو شده باشيم، پيش از آنکه جنگی شده باشد، پيش از آنکه از حقيقتی کلی‌تر و بزرگتر دفاع شده باشد.
چه گرم شده است؛ ناآرام، ناآرام.
کی فکر می‌کردم که در وجود او، در وجود يک پزشک مبتدی، يک شاگرد مدرسه‌ی طب، اين چنين هيجانی پيدا شود؟ اين چنين هيجانی به خاطر چيزی که طب نيست و شايد طب است اما طبی بزرگ و علاجی واقعی.
می‌گويم: حرف بزن! باز هم حرف بزن! من خامم. من تازه راه افتاده‌ام.
و هم‌اتاقی قديمم خوشحال است. می‌بينم. اما آرام شده است – خيلی تند. آن هيجان خفته است.
– اين طور است. اين حرفها تازه شروع نشده است. تو هم شروع‌کننده‌اش نيستی. از آغاز اين حرکت همه‌ی اين حرفها مطرح بوده است. ما درگير همين حرفها مانده‌ايم. بايد قبول کرد که اين آب چه بخواهد مسير خودش را خودش پيدا کند و چه از پيش معين شده باشد لجن دارد، برگ خشک و آب دماغ دارد. اين کثافتها کنار می‌روند. اگر نرفتند و اگر ماندند موج ديگری می‌آيد و اينها را زير می‌گيرد. اينها را در عظمت خودش حل می‌کند و از بين می‌برد.
می‌پرسم: تو حزبی نيستی. نه؟
می‌گويد: نه. هنوز نه. نخواسته‌ام باشم. اختلافهايشان خيلی زياد است. پرت و پلا هم می‌گويند. من فرياد زدن را وظيفه‌ی خودم می‌دانم؛ اما هنوز درباره‌ی اينکه نوع خاصی فرياد بزنم خيلی فکر نکرده‌ام. می‌ترسم که آن نوع خاص بدترين نوع فرياد باشد. می‌پرسم: خيال می‌کنی همين طور ول و بی‌جهت فرياد زدن فايده‌ای هم دارد؟
می‌گويد: دارد. و توضيح می‌دهد: می‌دانی؟ ما يک عده آوازخوان مبتدی هستيم. يعنی آمده‌ايم که آوازخواندن را در يک کُر ملی بزرگ ياد بگيريم. آمده‌ايم ياد بگيريم که چطور هزار نفر يا ده هزار نفر می‌توانند آواز بخوانند و به نظر برسد که فقط يک نفر با صدای بسيار رسا آواز می‌خواند. ما مبتدی هستيم، با اصواتی ناخوشايند، با اصوات جدا از هم. فقط تمايل به خواندن در ماست. تمايل به گروهی خواندن. ما ضمن خواندن تربيت می‌شويم. ما در همان حال که می‌خوانيم و بد می‌خوانيم به تدريج به سوی يگانه خواندن و خوب خواندن رانده می‌شويم. اين زمان می‌خواهد. بيرون از گود نمی‌شود خواندن در جمع را آموخت؛ اما بعد از اينکه با هم خواندن را ياد گرفتيم شايد بتوانيم از ميان خود دسته‌ای را که افرادش بهترين صدا را دارند انتخاب کنيم…
بلند می‌شوم، کلاه خيالی‌ام را از سر بر می‌دارم، تعظيم می‌کنم و می‌گويم: «ممنون، دوست من! شب به خير». و بعد می‌نشينم و می‌گويم: شطرنج می‌زنی؟
خوشحال می‌گويد: بله، شايد ياد گرفته باشی.
و من می‌گويم: پس چای هم بگذار.
*
پيچيده می‌شود. پيچيده‌تر می‌شود.
روابط سخت تيره است.
امروز بچه‌ها زير باران، و آن‌گاه زير برف، ساعتها ايستادند. ساعتها. هنوز هم ايستاده‌اند. حتماً ايستاده‌اند.
من نتوانستم مدت زيادی بمانم. وگرچه کنار علاء‌الدين نشسته‌ام و يادداشتهايم را می‌نويسم، می‌بينم که آنها ايستاده‌اند، و برف، بر سرشان نشسته است.
هم‌اتاقی تازه‌ی من چندروز است که ناپديد شده.
خبر می‌رسد که او را هم گرفته‌اند.
اين يکی جنجالی است و پر سر و صدا. به هم می‌ريزد، تعطيل می‌کند، داد می‌کشد و فرار می‌کند.
خودش می‌گفت که دنبالش هستند. ميان نامه‌هايی که او برای خانواده‌اش می‌نويسد و نامه‌هايی که من می‌نويسم کلی تفاوت است.
او همه چيز را می‌نويسد.
من هيچ چيز را نمی‌نويسم.
در حقيقت من چيزی ندارم که بنويسم.
حالا او رفته است که استراحت کند.
چه برفی!
اين برف انگار که می‌خواهد شکوه اجتماع بچه‌ها را بيشتر کند. مثل اينکه هيچ هدفی ندارد جز اينکه يک تابلوی نقاشی بيافريند: تابلوی «اعتصاب زير برف».
و من اينجا کنار علاء‌الدين نشسته‌ام – گرم.
از «ال» سوم صدا درنمی‌آيد.
بايد رفت.
بايد رفت.
آيا به من که هنوز تصميم نگرفته‌ام مربوط است؟
ديگر، چه مربوط باشد چه نباشد، بايد رفت.
*
چندتا ساندويچ، يک من خرما و مقداری نان می‌خرم و با خودم می‌برم. از ميله‌های پشت دانشگاه وارد می‌شوم.
درست مثل يک تابلو، همان طور که حدس زده بودم.
نان و خرما و ساندويچها را می‌دهم به يکی از مسئولين و يک گوشه می‌ايستم.
برف،
هنوز برف.
و بعد «پيک» می‌آيد. خبری می‌آورد.
نماينده‌ای از طرف بچه‌ها صحبت می‌کند. و آن يکی از بيرون جواب می‌دهد.
مثل اينکه بچه‌ها نپذيرفته‌اند.
من فقط می‌شنوم که: «جواب ما منفی است».
چه چيز را نپذيرفته‌اند؟ يعنی من هيچ‌وقت نبايد بفهمم؟
می‌پرسم: چه خبر است؟
يکی می‌گويد: پيشنهاد اين است که بشکنيم.
می‌پرسم: از طرف کی اين پيشنهاد آمده است؟
می‌گويد: از طرف خودمان. شورا.
می‌پرسم: يعنی چه؟ يعنی خودمان خودمان را بشکنيم؟
می‌گويد: تازه آمده‌ای؟
می‌گويم: بله. بودم، اما رفتم نان و خرما بياورم. پادرد دارم، نمی‌توانم بايستم.
می‌گويد: آها! حرف سر اين است که اگر ما برويم، يعنی فقط در صورتی که ما برويم، خواسته‌هايمان برآورده می‌شود. آنها خودشان با هم مذاکره کرده‌اند.
می‌گويم: خوب، پس برويم ديگر.
جواب می‌دهد: به همين سادگی هم نيست. ممکن است کلکی در کار باشد.
می‌گويم: بله… ممکن است.
فکر می‌کنم که آخر چه کلکی؟ مذاکره کرده‌اند، توافق کرده‌اند. حتماً قول داده‌اند. مگر کافی نيست. خوب، شايد کافی نباشد. «پيک» می‌رود و بعد از مدتی يکی ديگر می‌آيد. اين يکی ديگر پيک نيست. از بزرگان است. عزيز است، محترم است. آقاست. لای در را برايش باز می‌کنند می‌آيد تو. می‌آيد ميان بچه‌ها. روی شانه‌هايشان دست می‌گذارد. با محبت به آنها تعظيم می‌کند. حالا نزديک من است. چقدر بزرگوار، چقدر آقا. سينه‌اش را صاف می‌کند و می‌گويد: رفقا و دوستان! عظمت اقدامی که شما کرده‌ايد بر هيچ‌کس پوشيده نيست …
من همين را که می‌شنوم کنار می‌کشم. جمله‌اش به نظرم توخالی و بادکنکی می‌آيد. به نظرم، در تمام راه، توی اتومبيلش فکر می‌کرده که چطور حرفش را شروع کند. و تازه – چه جمله‌ای! بی‌روح، بی‌خاصيت، دروغ. اين جمله فقط يک توهين است به زبان فارسی، به زبانی که قدرت دارد، رنگ دارد، زندگی و حرارت دارد.
فکر می‌کنم که تحولْ زبان خاص خودش را می‌خواهد. تحولْ لغت می‌خواهد. و بعد فکر می‌کنم که نه … اين اشتباه است. اين يک انحراف فکری است. تحولْ فقط روح می‌خواهد، روح. ديگر به حرفهای هيچ کدام‌شان گوش نمی‌کنم.
سر و صدا، فرياد، اعتراض.
انکار
سکوت
قبول، قبول، قبول…
برف
برف
برف
درهای باز
جمعيت متحرک
زمزمه‌ی برف
زمزمه‌ی آرام مرگ
زمزمه‌ی دلگير برف.
سنگينی شب.
سنگينی برف
سنگينی فکر
خيابان
لباسهای خيس
تاريکی
و ارواح مرطوب …
*
من ديگر نمی‌روم. اطمينان دارم که نمی‌روم.
برای چه بروم؟
صدای آن مرد نشان می‌داد که پشتش چيزی نيست؛ اما اينها زبان همديگر را می‌فهمند. اينها می‌دانند سياست يعنی چه. اينها می‌توانند فکر کنند و برای هر مسئله‌ای هم راه حلی پيدا می‌کنند. اما من چه؟ من چه کاره‌ام؟
من خنگم. من کودنم.
با اين وجود دوست دارم که «ال» سوم هميشه پر از پرنده باشد؛ پر از جنجال، پر از غوغا، پر از گفت و گو و برخورد.
اصلاً این‌جا را دوست دارم.
این‌جا مثل حوض ميدان بزرگ شهر من نيست.
این‌جا مثل تالار تشريح نيست.
بوی ماندگی و رکود نمی‌آيد.
چرا نروم؟
من که نمی‌خواهم سياستمدار باشم.
من فقط می‌خواهم «باشم».
پس، گاهی می‌روم.
و گاهی نمی روم.

«آن‌ها» فشار بيشتری آورده‌اند.
می‌گويند: کار را بايد يکسره کرد.
تعطیل!
ما صبح تا شب کنج اتاقهايمان نشسته‌ايم، کتاب می‌خوانيم، شطرنج می‌زنيم، بحث می‌کنيم و گاه به امتحانات فکر می‌کنيم: «چطور می‌شود؟ يعنی يک سال زحمت ما به باد می‌رود؟ يعنی واقعاً امتحان نمی‌کنند؟ نه … نمی‌شود. بايد راه حلی پيدا کرد. مذاکره! خوب. اين هم فکری است؛ اما مرده‌شوی مذاکره را ببرد. آن دفعه ديديم که نتيجه‌اش چه بود. ولی امتحانات؟ آخر چه کارش کنيم؟»
خیلی‌ها نيستند. ن‌ها که می‌توانند راه حلی پيدا کنند در ميان ما نيستند.
پس منتظر می‌نشينيم

برگرفته از: «بازآفرینی واقعیت»، مجموعه داستان به انتخاب محمد علی سپانلو- کتاب زمان

دسته‌ها:داستان فارسی برچسب‌ها:

زن و حديث نفس نويسی درايران- فرزانه میلانی

7 مارس 2014 ۱ دیدگاه

 

farzaneh milani

آيا به راستی‌ می‌توان زندگی‌ را نوشت؟ آيا می‌توان گذشته را از زبان حال گفت و دانسته‌های ‌امروز را به ندانسته‌های ديروز تحميل نکرد؟ آيا می‌توان خاصيت سيّال و زودگذر زمان را محبوس يک شکل لامتغيير و ديرپا ساخت؟ شايد بايد پذيرفت که زندگی همچون باد صيد ناشدنی و چون نور پراکنده است. به روايت شدن تن در نمی‌دهد.دايم درحال تطور است. گريز پاست. نه تکرار کردنی و نه تمرين شدنی است. رضا نمی‌دهد درقابش بگذاريم،تلخیص‌اش کنيم و مصلوب تصويری از پيش ساخته نگاهش داريم. اين‌ها همه نشان از محدوديت‌های ذاتیحديث نفس داردکه عبث می‌پندارد می‌توان زندگي را ثبت و ضبط کرد. وانگهی خيال بافی‌های ذهن، ناتوانی‌های خاطره،تلاش‌های غير ارادي برای‌ سرکوب کردن و سرپوش گذاشتن بر برخی‌ اتفاقات و احساسات، لايه‌های تو درتو تنيده مناسبات انسانی‌، جملگی‌ کارِ بازسازی‌ کامل و شامل گذشته را امری‌ دشوار و حتی‌ ناممکن می‌کند

با اين همه، يکي از بارز ترين تجلي هاي تجدد ادبي رواج اتوبيوگرافي يا حديث نفس نويسي است. اگر درعرصه اجتماعي-سياسي فردگرايي و احترام به حقوق طبيعي يک يک انسان ها از خصوصيات تجدد است، بازتاب آن درصحنه ادبيات پذيرفتن اين اصل است که زندگي هرفرد بافت و ساخت زيبايي شناختي خاص خود را دارد و حيات هرکس شيرين و شنيدني است.امّا، حديث نفس نويسي از لحاظ زمان و مکان محدود است. «نه در همه جا و نه در همه ادوار وجود داشته . . . تنها در قرن اخير و درگوشه کوچکي از جهان است که رخ مي نمايد.»1 هرچند نخستين تجلي نوعي حديث نفس نويسي را مي توان در قرن پنجم ميلادي درکتاب اعترافات اوگوستين سراغ کرد ولي واژه «اتوبيوگرافي» براي اولين بار در قرن نوزدهم وارد زبان انگليسي شد و پس از آن با شتابي فزاينده عرصه ادب و بازار نشر را در غرب تسخيرکرد.حديث نفس نوعي روايت است و شگردهاي روائيش شباهتي بسيار با شگردهاي داستان نويسي دارد. «حقيقت حديث نفس حقيقت ثابتي نيست بلکه محتوايي متحول درجريان خودبازسازي و خود بازشناسي دارد. خويشي که در مرکز هر روايت اول شخص مفرد قرار دارد ساختاري ساختگي است.»2 رولان بارت که از سرشت خيالي و داستان گونه چنين رواياتي آگاه بود، برجلد حديث نفس خود نوشت: «هر آن چه دراين کتاب آمده بايد به مثابه روايت شخصي از يک رُمان تلقي شود.»3 بدين سان، از همان آغاز، از آستانه کتاب، نويسنده به خواننده خود هشدار مي دهدکه نوشته او را حقيقت محض نپندارد. به گمان بارت حديث نفس خويشي خيالي مي آفريند و ساخته و پرداخته خويشي خيالي است. سلمان رشدي هم معتقد است که «خاطره حقيقتي خاص خويش دارد. انتخاب مي کند. حذف مي کند. تفسير مي کند. اغراق مي کند. تقليل مي دهد. تحسين و تنقيد مي کند. اما درنهايت واقعيتي خاص خويش مي آفريند. واقعيتي که به سامان اما گونه گون است.»4

همان طور که درحديث نفس عناصر داستاني وجود دارد در هر داستاني هم نشانه هايي از حديث نفس هست. فلوبر مدعي بود که قهرمان زن رُمان به غايت زيبايش خانم بوواري خود اوست. داستايوفسکي در پيش گفتارش بر برادران کارامازوف خود را يک زندگينامه نويس معرفي کرد. شارلوت برانته رمان پر ارج خويش جين اير را حديث نفس خواند. انگلس مدعي بود که در قياس با «جمع جميع مورخين رسمي، اقتصاددانان و آمارشناسان قرن نوزدهم فرانسه» بالزاک در رُمان هايش بيشتر از آن ها به او اطلاعات اساسي داده است.5 نيچه حتي از اين هم قدمي فراترگذاشت و گفت: «به تدريج برمن روشن شده که همه فلسفه هاي بزرگ تاکنون نوعي اعترافات شخصي بوده اند، نوعي خاطره نويسي ناخود آگاه و غير ارادي.»6

بااين همه، و به رغم آن چه تا به حال گفته شد، تفاوتي اساسي ميان داستان و حديث نفس وجود دارد. فرض حديث نفس برآن است که «واقعيت» زندگي نويسنده را بازگو مي کند. شاهد مشهود است و ناظر منظور. در واقع حديث نفس ادعا دارد که نوعي سند تاريخي و شخصي است. حتي اگر اذعان کند که گذشته را به طور کامل بازسازي نمي کند با اين حال مدعي است که رُخدادهاي زندگي نويسنده، و نه زندگي يک شخصيت خيالي، را به رشته تحرير در مي آورد. به رغم تفاوت هاي اساسي ميان نيّت و حاصل کار، هنوز اين ادعا که خويشتن راوي موضوع مورد اشاره است شرط اساسي اين نوع ادبي به شمار مي رود. در حديث نفس، قرارداد نانوشته اما تأييد شده اي ميان خواننده و نويسنده بسته مي شود. اين قرارداد،که راوي رابه معتبر ترين منبع موجوددرباره موضوع مورد بحث تبديل مي کند،نوعي انتظار متفاوت درخواننده پديد مي آورد. به گمانم آنچه فيليپ لوژون «پيمان نامه حديث نفس» مي خواند مهمترين وجه تمايز ميان حديث نفس و داستان است.7 همين قرارداد تلويحي ميان خواننده و نويسنده، همين عهد و پيمان، و نه واقعي يا خيالي بودن حديث نفس مورد نظر من است.

هرگونه ادبي آفريده و جوابگوي ساخت سياسي و فرهنگي ويژه اي است. نوعي ذهنيّت قومي و فرهنگي خاص شرايط پيدايش، پخش، و رواج حديث نفس را فراهم مي کند. اين تصادفي نيست که غرب زادگاه اتوبيوگرافي است و ادبيات معاصر فارسي که همواره چشم عنايتي به ادبيات غرب داشته يکي از رايج ترين انواع ادبي قرن بيستم را کم و بيش تا چندي پيش ناديده مي گرفت. به راستي معدودند حديث نفس نگارنده هايي که درمقام من انديشنده درون نگر و عريان گو بر اصالت في نفسه تجارب، تخيلات، و برداشت هاي شخصي تأکيد کنند و بازانديشي و بازآفريني آن را درکانون نوشته خود قرار دهند. آن کساني هم که به نوشتن زندگي خود همت گمارده اند اغلب يا انتشار آن را به بعد از مرگ خود معوق کرده اند يا براي دفاع از مواضع شخصي و تصفيه حساب هاي سياسي از آن بهره جسته اند. اين که آيا نويسنده اي درباره زندگي خصوصي خود قلم مي فرسايد يا نه نوعي سليقه و انتخاب شخصي است و قابل احترام. امّا هنگامي که در ادب ملي ما براي مدت ها عنايت چنداني به حديث نفس نمي شد، موضوع را بايد از چشم اندازي وسيع تر و درچهارچوب فرهنگي بررسي کرد.

خوب به ياددارم در بدو ورودم به آمريکا با خود مي گفتم که در اين ديار انسان ها، چون خانه هايشان، ديوار و حجابي به دور خود ندارند. صريحند. رُک مي گويند. مثل آب زلالند. در پرده نمي زيند و در پرده سخن نمي گويند. اولين يادداشتي که در دفتر خاطراتم نوشتم اين بود که «اين جا خانه ها دورشان ديوار ندارند.» سال ها مي پنداشتم که اين فضاي باز تجلي و حاصل فرهنگي باز و فراخ است. مدت ها طول کشيد تا دريافتم که در آمريکا ديوارهايي از نوع ديگر فراوانند. بارها به خاطر بي توجهيم به همين ديوارهاي نامريي سؤالي نابجا کردم. پاسخي ناوارد ارائه دادم. وقتي نمي بايست نگاه کنم بي جهت خيره نگريستم. چه بسا که نمي بايست مي شنيدم ولي بادقتي ناشايست گوش فرادادم. به کرات وقت سکوت صحبت کردم و وقت صحبت کردن ساکت ماندم. آشنائيم با جامعه آمريکا اين نکته را به من آموخت که نه تنها عرصه زندگي خصوصي مفاهيم متفاوتي دارد بلکه به عناوين مختلف حفاظت مي شود. زندگي به من آموخت که شفافيت محض وهم و فريبي بيش نيست. گوئي همواره ديواري و حجابي باقي است که بايد از پس آن بيرون آمد و پرده دريد. «آفتابي کز وي اين عالم فروخت/ اندکي گر پيش آيد جمله سوخت».8

مرادم اين است که چه درغرب و چه در شرق، چه در جوامع «باز» و چه در فرهنگ هاي به اصطلاح بسته ميان هسته و پوسته، ميان نما و درون، ناهمگني هايي وجود دارد. «حق همه حجاب در حجاب است و آن که گويد حجاب برانداخت و مرا بي پرده به ديدار آمد، روح مي فروشد به خروار.»9 شايد زندگي در يک خانه شيشه اي شفاف و وحدت کامل ميان زندگي دروني و بيروني هرگز ميسر نباشد. «اَبَرمن» فرويد، «خويش اجتماعي» ويليام جيمز و «نقاب» يونگ به همين پديده اشاره مي کنند و لسان الغيب قرن ها پيش مي نويسد: «تو خودحجاب خودي/ حافظ از ميان برخيز». گويي عرصه خصوصي، همچون هواي آزاد، يکي از نيازهاي انساني است. اگرخلوت و اختفاء از انسان دريغ شوند زندگي به اردوگاه کار اجباري تبديل مي شود که «درآن، انسان هاشب و روز چنان فشرده و درکنار هم زندگي مي کنند که خشونت و قساوت جنبه ثانوي مي يابد.»10

بااين که عرصه خصوصي را نمي توان يکسره از ميان برداشت بايد پذيرفت که مي توان فواصل متفاوتي ميان محرم و نامحرم، ميان ظاهر و باطن ايجاد کرد. مسأله حدّ گسست و فاصله اي است که ميان اين دو جهان وجود دارد و پاداش يا کيفري که براي پرده دري و بيپرده گويي درجامعه تعيين شده است. درجائي که ضرورت «حفظ ظاهر و آبرو» و «با سيلي صورت راسرخ نگهداشتن» جزئي از نظام رايج ارزشي است، آيا مي توان به آساني پرده دريد و صريح از خود گفت؟ مگر زبان سرخ سر سبز برباد نمي دهد؟ مگرنگفته اندکه «آن يار کز او گشت سرِ دار بلند/ جرمش اين بود که اسرار هويدا مي کرد»؟11 مگر همواره رسم براين نبوده که محرميّات را- همچنان که منِ دروني محفوظ- را بيسبب نبايد عريان و آشکار نمود.

چون که اسرارت نهان در دل شود
آن مرادت زودتر حاصل شود

گفت پيغمبر هر آنکو سِرنهفت
زودگردد با مراد خويش جفت

دانه چون اندر زمين پنهان شود
سِر آن سر سبزي بستان شود

زر و نقره گر نبودندي نهان
پرورش کي يافتندي زير کان12

شايد برپايه همين ملاحظات است که روان درماني که شکل عرفي شده اعتراف کاتوليک هاست در ايران چندان رواج نيافته و قهرمانان فرهنگ ما در افشاي سرّ درون مخاطبان حيرت آوري برگزيده اند. حضرت علي با چاه درد دل مي کرد. رستم با اسبش، رخش، سخن مي گفت. داش آکل که تجسم شرف و مردانگي در ادب معاصر است با طوطيش به نجوا مي نشست. ناصرالدين شاه قاجار باگربه سوگلي اش، ببري خان، رازونياز مي کردد؛ گربه اي که «مخاطب و طرف صحبت» سلطان صاحبقران شد و جايگاهي رفيع يافت. تاج السلطنه درباره پدر تاجدارش چنين مي نويسد:

اين سلطان مقتدري که ما او را خوشبخت ترين مردمان عصر خودش مي دانيم، اگر به نظر انصاف نگاه کنيم، فوق العاده بدبخت بوده است. زيرا که اين سلطان خود را مقيد به دوست داشتن زن ها نموده، و از اين جنس متعدد در حرمسراي خود جمع نموده بود. و به واسطه رشک و حسدي که در خلقت زن ها وديعه ي آسماني است، اين سلطان به اين مقتدري نمي توانسته است عشق و ميل خود را به زن يا اولادخود در موقع بروز و ظهور بياورد. . . از آن جايي که هر انساني يک مخاطب و طرف صحبت و يک نفر دوست و محب لازم دارد، و اين شخص البته بايد بر سايرين سر کرده بشود، اين سلطان مقتدر و مقهور و به واسطه ملاحظه ي زن ها، اين حيوان را طرف عشق و محبت قرار داده او را بر تمام خانواده خويش ممتاز مي سازد. عکس اين گربه را من در تمام عمارات سلطنتي ديده ام. گربه ي براق ابلقي با چشم هاي قشنگ و ملوس. اين گربه زينت داده مي شد به انواع اقسام چيزهاي نفيس قيمتي، پرورش داده مي شد با غذاهاي خيلي عالي. و مثل يک نفر انسان، مستخدم و مواجب بگير و مواظب کننده داشت.»13

به گفته تاج السلطنه گربه نگونبخت سرنوشتي سخت نافرجام داشت و پس ازاين که عزت و سعادتش به اوج رسيد، «خانم ها که شوهر عزيز خود را هميشه مشغول به او مي بينند، به واسطه رشک و رقابت، به وسايلي که مخصوص به زن هاست متوسل، و با پول هاي گزافي که خرج مي کنند، گربه بدبخت را دزديده و درچاه عميقي سرنگون مي سازند و اين يک دلخوشي را هم از پدر تاجدار بيچاره ي من منع مي نمايند.»14 پس از مفقود شدن گربه، ناصرالدين شاه کودکي را که همبازي و مأنوس ببري خان بود مورد التفات ملوکانه قرار داد و به او لقب «منيجک» عطا کرد. جالب ترين ويژگي اين نومصاحب دست چين اين بود که «زبانش لال و کلماتش غيرمفهوم بود.»

بي سبب نيست که توبه مادرسکوت انجام مي گيرد. سنگ صبور درميانمان مقامي اساطيري مي يابد و مرغ صبا که در کوچه و برزن نوا درمي دهد و با همگان درد دل مي کند آماج سرزنش است. سعدي به او هشدار مي دهد که پختگي و رستگاري درخاموشي است: «اي مرغ سحر عشق زپروانه بياموز». حافظ او را با معشوق سنگين و صامتش گل سوسن مقايسه مي کند که گلبرگش به هيئت ده زبان است و باهمه اين زبانداري زبان دراز نيست. از عاشق زبان دراز خود درس عبرت مي گيرد و خاموشي مي گزيند. «زمرغ سحر ندانم که سوسن آزاد/ چه گوش کرد که با ده زبان خموش آمد».15

اين شيوه پيچيده و هزار تو، که در آن انسان به سنگ و چاه و اسب و گربه و انواع و اقسام چرندگان و پرندگان اعتماد مي کند ولي از عريان کردن خويش درون در برابر ديگر انسان هامي پرهيزد، فاصله اي آشتي ناپذير ميان درون و بيرون، ميان ظاهر و باطن به وجود مي آورد؛ فاصله اي چنان چشمگير که اغلب حفظ همخواني ميان آن دو را کاري به غايت دشوار مي سازد. «ظاهرو باطنش يکي است» تبديل به تمجيدي قابل توجه مي شود. گويي فرض براين است که ميان اين دو عرصه بايد گسست و ناهمخواني محسوسي وجود داشته باشد. درچنين فضايي است که زبان پر از تمثيل و اشاره و تلويح و کنايه و سکوت و سهو و کتمان مي شود و آکنده از کلماتي که چندين و چند لايه دارند. لااقل دوپهلويند. به در مي گويند که ديوار بشنود. ابهام عمدي مي آفرينند. کج دار و مريزند.

اين اشتياق به پوشيده گوئي و لاپوشاني تبديل به واهمه هائي بي نام و نشان مي شود. دايم نگران جلوه هاي پنهاني مباحثيم. هر انديشه و هرکلمه را نه براساس معنا و ارزش ظاهري آن که برمقياس آنچه ابعاد مفروضي پنهاني آنست مي سنجيم. مدام در دلهره ايم که مبادا راز درونمان فاش شود. گهگاه اين اضطراب و وسواس ابعادي نامعقول مي يابد. چشم ها با قدرتي جادوئي زخم مي زنند و همچون اشعه ماوراء بنفش به درون و باطن رخنه مي کنند. عريان مي بينند. زبان ها که بدتر ازدروازه هاي شهر بي چفت و بستند به پخش شايعه مي پردازند. يک کلاغ چهل کلاغ مي شود و هريک به هيئت خبرچيني حرف هاي درمي آيد. حتي ديوار که سپر بلا و سلاح پنهان کاري است ايمني و مصونيت کامل نمي آورد که ديوار موش دارد و موش هم گوش. سعدي هشدار مي دهدکه: «پيش ديوار آنچه گوئي هوش دار/ تا نباشد درپس ديوار گوش» و فردوسي مي نويسد: «چه خوش گفت آن سخنگوي پاسخ نيوش/ که ديوار دارد به گفتار گوش». حضور اين مفتّشان تنها درکانون حيات اجتماعي محسوس نيست. آن ها همه جا و همواره درصحنه حاضرند. حتي دراغلب مينياتورهاي ايراني هم رخ مي نمايند و بي شرمانه مشغول استراق سمع و ديد زدن مي شوند. گوئي انگشت حيرت از ديده ها و شنيده ها به دندان مي گزند ولي کماکان چهارچشم و سراپاگوش همه را مي پايند.

البته پوشيده گوئي و لاپوشاني مي تواند نشان نيازي سياسي/اجتماعي باشد. سانسور واقعيتي انکار ناپذير درطول تاريخ ايران است. بسياري از نويسندگان و انديشمندان تواناي ما به درستي ادعا کرده اند که اگر شيوه هاي بديعي براي پنهان کردن پيام هاي خود نمي يافتند هرگز امکان چاپ و پخش آثارشان پيدا نمي شد. زيريوغ استبداد وخودکامگي چه استعدادهايي که هرگز امکان شکوفائي نيافت، چه قلم هائي که نشکست و چه لب هائي که دوخته نشد. واقعيت وجود سانسور رسمي ازطرفي و ضرورت احتياط از طرف ديگر را نبايد ناديده گرفت و بيهوده پنداشت که مي توان از ضعف و آسيب پذيري خود آشکارا سخن گفت و به استقبال عواقب نامطلوب نرفت. اختناق مروج روايات خصوصي و شخصي نيست بلکه برعکس مي آموزد که سلامت درخاموشي است.

ولي سانسور دولتي فاصله اي به ظاهر گسترده و در واقع باريک را مي پيمايد و بالمآل به خودسانسوري مي انجامد و فضاهاي جديد را در بر مي گيرد. نوعي زندگي پنهاني در لابلاي عرصه هاي ديگر هستي جوانه مي زند. ترفندهاي بديع وخلاق براي پنهانکاري ايجاد مي شود. رياکاري به خودفريبي بدل مي شود. به سخن ديگر، باظرافت و لطافتي حيرت آور، شانه از زير بار مسئوليت خودسانسوري رها مي کنيم و تنها ديگران رامجرم مي پنداريم. حتي واژه «سانسور» را که از زبان فرانسه وام گرفته ايم تعبير و تفسيري ناقص مي کنيم. اين واژه در اصل نه تنها به مفهوم تفتيش افکار و اعمال ديگران بلکه به معناي نوعي سرکوب و مميزي شخصي نيز بوده است. مترادف هاي اين واژه در واژه نامه هاي غربي نيز بيشتر عنايت به همين بُعد فردي و ارادي چون مسکوت گذاشتن، واپس زدن، از قلم انداختن، تصفيه کردن، لاپوشاني و حذف کردن عمدي و مهار مراودات و مناسبات درعرصه هاي خصوصي دارد.16 ولي واژه نامه هاي فارسي سانسور را صرفاً به عنوان محدوديت هاي دولتي در زمينه انتشار آثار تعبير کرده اند. دهخدا سانسور را «مميزي و تفتيش مطبوعات و مکاتيب و نمايش نامه ها» مي داند.17 معين آن را «تفتيش و مراقبت در مطالب کتب، جرايد، فيلم ها، و نمايشنامه ها به وسيله دولت و حذف مطلبي که ضد منافع دولت است» معني مي کند.18

آيا چنين فضايي مي تواند مشوّق روايت خصوصي و شخصي شود؟ البته اگر از حديث نفس نوعي غور و وارسي درباره خويش مراد کنيم، يعني آن را تأملي درخويشتن خويش بدانيم آن گاه بايد بپذيريم که در ادبيات فارسي، به ويژه ادبيات صوفيانه، امثال فراواني از آن داريم. اگر حديث نفس را نوعي خودبزرگ بيني و تمجيد از خود بدانيم بازهم ادبيات ما مملو از اين گونه روايات است. رجزخواني يا تخلّص فضا و شرايط مطلوب را براي رجزخوان و شاعر ايجاد مي کند که در چهار چوبي پذيرفته و مقبول از خود ستايش کند و بر خود ببالد. پس ايرانيان که سنتي ديرينه از خويشتن کاوي و تمجيد از خويش داشته اند چرا تا چندي پيش عنايت چنداني به نوشتن و به خصوص چاپ حديث نفس نکرده اند؟ بي گمان عوامل متعدد و گوناگون به تضعيف اين سنت ادبي انجاميده اند. درفارسي واژه محجوب هم به معناي متواضع و فروتن است و هم به معناي انسان در حجاب — انساني که «رويش باز نشده»، در پرده مي ماند و در پرده مي گويد. نامحرم تنها کسي نيست که درخلوت و حريم زنانه راه ندارد که بر وي اعتماد هم نشايد: «ما سميعيم و بصيريم و خوشيم/ با شما نامحرمان ما خامشيم». خود نماياندن که رکن رکين حديث نفس نويسي است درفرهنگ ما مترادف با تکبر و لاف زني است. صفاتي همچون خودستائي، خودنمائي، خودپسندي، خودخواهي زشت و عيب اند و نه حسن و هنر. وقتي درمصاحبه اي از سيمين دانشور مي خواهند که در باره زندگيش توضيحاتي بدهد بلادرنگ به اين نکته اشاره مي کند که «بدي از خود گفتن اين است که مصاحبه به صورت يک «من نامه»درمي آيد و به علت زندگي خاصي که داشته ام مقداري به رخ کشيدن و احتمالاً تفاخر هم پيش مي آيد– اول شخص مفرد– و از اين بيزارم. با اين حال چون به پايان خط نزديک شده ام، بگذار ديگران بفهمند چه کشيده ام و چه کرده ام.»19 سعدي به نسل اندر نسل ما آموخته که «مشک آنست که خود ببويد نه آن که عطار بگويد. دانا چوطبله عطارست خاموش و هنر نماي و نادان چو طبل غازي بلند آواز و ميان تهي.»20 هنر ايراني علي الاصول غيرشخصي است. به اضافه، هويت فرد اغلب رابطه تنگاتنگي با جمع دارد و درگرو آن است. هنوز هم به کاربردن ضمير اول شخص مفرد براي بسياري از ايراني ها دشوار جلوه مي کند. طبعاً درچنين شرايطي نوشتن کتابي من-محور کار آساني نيست. درواقع يکي از رايج ترين توضيحاتي که براي ننوشتن حديث نفس ارائه شده همين فروتني درباره اهميّت و دست آوردهاي خويش است.

سيمين دانشور، ضمن تأييد نقش اين تواضع در نضج نگرفتن حديث نفس، به عوامل ديگري نيز اشاره مي کند:

علت کم توجهي به نوشتن حديث نفس يکي اين است که هنرمند شرقي به طور کلي بسيار فروتن است و اعتماد کمي به نفس دارد و زير اثر خود را امضاء نمي کند. مگر اثري هست که بيش از اين قالي که زيرپاي ماست کار برده باشد، ولي امضايي در پاي آن به چشم نمي خورد. . . به نظر من علت ديگر پانگرفتن اتوبيوگرافي درايران اين است که در يک جامعه محافظه کار و احياناً رياکار، چطور مي توان حديث نفس نوشت؟ . . . درحديث نفس بايستي صميمي و صادق بود و به طور ضمني نابساماني هاي جامعه را هم نشان داد. جامعه ما از صداقت و صميميت مي هراسد. اخيراً زندگينامه سيمون دوبوار را خواندم که چه زندگي خوش و خرمي داشته. به موقع درسش را خوانده، به موقع جنسيّتش ارضاء شده و زندگي مثل آب روان آمده و از بغل گوشش گذشته و او هم در مسير اين آب روان زندگي کرده. ولي من بيچاره -سيمين دانشور- اول درکنج شيراز و درکنج تهران درپشت قبرستاني گرفتار درگيري هاي ابتدائي زندگانيم و شاهد هزاران اتفاق ناگوار. غير از غم وغصه چه بوده که بنويسم؟21

هر ساخت فرهنگي بافت ادبي ويژه اي دور خود مي تند. حضور فرد درمتن ادبي جدا از نحوه حضورش درصحنه فرهنگي نيست. اگر تأليف و تدوين حديث نفس براي مرد ايراني کار دشواري بوده، براي زن که جسم و صدايش براي قرن ها درحجاب مانده بود دو چندان دشوار است. وقتي زن از عرصه هاي عمومي دور ماند، وقتي حجب و حيا و خويشتن داري از فضايلش شمرده شد، صراحت لهجه و بي پرده گويي -آن هم از خود- نبايد کار سهلي باشد. زن ايراني،که آزادي انديشه و بيان درعرصه دانش و سياست و اقتصاد قرن ها براو دريغ شده بود، اشتياق و امکان نگارش حديث نفس را کمتر از مرد داشت. تاريخ ادبيات ايران گواه اين واقعيت و نخستين رماني که به قلم يک زن به چاپ رسيد بيانگر اين دشواري است. خانم فتوحي در رمان به غايت زيباي سووشون سنت شکني حرفه اي است.22 او از حدود تعيين شده براي زن پا رافراتر مي نهد و جسورانه مي خواهد فضايي و صدايي ازخودداشته باشد.

خانم فتوحي ازقلم و جسم و فرديتش کشف حجاب مي کند. اما اين «عرياني»، اين تلاش براي حاکم شدن بر سرنوشت خويش، به جرم او بدل مي شود. او را به دارالمجانين مي اندازند تا در آن جا هم قلم و هم صدا و هم فرديتش سرکوب شود. نياز به تحرک به سکون مي انجامد. حضور به غياب تبديل مي شود. خودنمايي به خودويرانگري مي انجامد. ولي حتي درقيدو بند تيمارستان هم سوداي خانم فتوحي در ثبت و تثبيت فرديتش منکوب نمي شود. او که دوام آورنده سرسختي است، با وجود تلخي واقعيت ها جدال و زندگي را فراموش نمي کند. او نمي خواهد چون شبنمي در کوير يا قطره اي در اقيانوس گم شود. زندگينامه اش را مي نويسد و به زري که عيادت کننده اوست مي دهد. زري روايت پرآب چشم اين زندگي حزن آلود را در صندوق امني که در اجاره برادرخانم فتوحي است به امانت مي نهد. همان برادري که خواهر آزادانديش خودرا به دارالمجانين فرستاده است و حتي مجال عيادتش راهم ندارد.

هيچ کس نمي داند شمار اين حديث نفس هاي گمنام چيست. شمار متن هايي که همچون نويسندگانشان مدفونند؛ درسکوت به سر مي برند؛ شاهدان غايبند؛ هويت هايي ناشناخته اند و حضوري نامرئي دارند؛ به نسيان سپرده شده و پشت چفت و بست اند. قاعدتاً بايد فرض را براين گذاشت که بخش اعظم اين روايات هرگز کشف و شناخته نخواهد شد. البته زندگي زنان فقط در حديث نفس ثبت نيست. در هنرهاي ارزنده اي چون لالائي، قصه گوئي، ترانه سرائي، خياطي، طباخي، گلدوزي، قالي بافي و دست دوزي هم يک دنيا رمز و راز و حکايات شخصي نهفته است. اما محور بحث من در اين جا صرفاً ادبيات مکتوب است.

به گمانم هيچ زن سنتي محجوبه اي جزئيات زندگي خصوصي خود را داوطلبانه به چاپ نرسانده است. و البته اين جاي تعجب نيست. حجاب به مفهوم سنتي اش با حديث نفس نويسي يا بهتر بگويم چاپ و پخش «محرميّات» تباين دارد. حديث نفس نويسي زن را از پرده استتار به در مي آورد، در معرض تماشا مي گذارد، و خواننده را از وراي ديوار و حجاب به اندرون رهنمون مي شود. يعني مرزهاي سنتي را درمي نوردد و فاصله ميان محرم و نامحرم را از ميان بر مي دارد. بي سبب نيست که اغلب قريب به اتفاق زنان محجوبه ترجيح داده اند که اگر هم متني از آن ها به چاپ مي رسد خود را در آن پنهان کنند. کشاورزصدر درمورد هاشميه «دخترمرحوم حاج سيد محمدعلي اصفهاني و خواهر مرحوم امين التجار اصفهاني از زنان دانشمند بافضلي که در فقه و اصول به درجه اجتهاد رسيده و با کسب اجتهاد به مقام استادي نايل شده است» مي نويسد: «نگارنده درنظر داشت شرح حال مفصل وي را با تحقيق کافي در زندگي او به رشته تحرير درآورد. متأسفانه خود اين بانوي بي تظاهر از گفتن شرح حال و ابراز معلومات خود امتناع کرده و از اجابت درخواست هاي پي در پي مبني برگذاشتن اطلاعاتي از شرح حال علمي خويش در اختيار نگارنده خودداري کردند.»23 اين زنان حتي در مصاحبه هاشان هم رغبتي به سخن گفتن بي پروا درباره خويشنشان نمي دهند واغلب زندگينامه هاي خود را به نوعي شجره نامه تبديل مي کنند.

زنان اديب ما هم اشتياق چنداني نداشته اند که شرح احوال بنويسند يا حتي درباره زندگي خصوصي خود به تفصيل صحبت کنند. براي مثال، وقتي دريک مصاحبه راديويي ايرج گرگين از زندگي فروغ فرخ زاد مي پرسد درجواب چنين مي شنود:

والله حرف زدن دراين مورد به نظر من يک کار خيلي خسته کننده و بي فايده است. خب اين يک واقعييته که هر آدم که به دنيا مي آيد بالاخره يک تاريخ تولدي دارد، اهل شهر يا دهي هست، توي يک مدرسه اي درس خوانده، يک مشت اتفاقات خيلي معمولي و قراردادي توي زندگيش اتفاق افتاده که بالاخره براي همه مي افتد، مثل توي حوض افتادن دوره ي بچگي، يا مثلاً تقلب کردن دوره ي مدرسه، عاشق شدن دوره ي جواني، عروسي کردن، از اين جور چيزها ديگر. اما اگر منظور از اين سؤال توضيح دادن يک مشت مسايلي است که به کار آدم مربوط مي شود، که درمورد من شعره، پس بايد بگويم که هنوز موقعش نشده. چون من کار شعر را به طور جدي، هنوز تازه شروع کرده ام.24

مهشيد اميرشاهي هم که دوران کودکي و بلوغ مايه و ملاط اغلب داستان هاي کوتاه و به غايت زيبايش است در مقدمه منتخب داستان ها که به سال 1972 منتشر شده بود و پانزده سال بعد مجدداً در مقدمه رمان کليدي درحضر تجديد چاپ شد مي نويسد:

گمان نمي کنم تاريخ تولد و شماره شناسنامه و محل صدور شناسنامه و نام مادر و شغل پدر من براي هيچ کس جز مأمورين ثبت احوال چندان جالب باشد. بنابراين مرا از رنج نوشتن اين مشخصات و خوانندگان را از ملال خواندن آن معاف داريد. به علاوه براي زني که کم کم صبح ها با کنجکاوي دنبال رشته هاي تازه موي سفيد مي گردد و با دلهره چين زير چشم ها را معاينه مي کند، صحبت از سن و سال خوشايند نيست. اصرار به دانستن هم دور از ظرافت است. از اين مقوله که بگذريم مطلب عمده اي براي گفتن نمي ماند، جز اين که من رسالتي ندارم و نويسنده اي متعهد و مسئول نيستم، درخلق آثار محيرالعقول هم استعدادي نشان نداده ام، و درنتيجه بايد با کمال شرمندگي اعتراف کنم که احتمال دارد داستان هاي مرا خوانندگان بفهمند.25

شايد فرخ زاد و امير شاهي و بسيار زنان نويسنده ديگر به کنجکاوي جنجالي برخي منقدان واکنش نشان مي دادند. تلاش آن ها شايد دراين جهت بوده که توجه ديگران را نه به خود بلکه به آثار خود معطوف دارند. در واقع، در هر دو مورد پس از آن که فرخ زاد و اميرشاهي از صحبت کردن در باره خويش ابا ورزيدند بلافاصله توجه مخاطب را به ارزش آثار خود جلب نمودند. چه بسا که انبوهي اطلاعات ناقص و پراکنده از زندگي خصوصي زنان نويسنده مأخذ شايعاتي جنجالي گرديده، به تفسيرهايي سست و مغرضانه انجاميده و درغايت جايگزين ارزيابي دقيق آثار آن ها شده است. مگر از رابعه که در اواخر دوران ساماني در قرن دهم مي زيسته و اولين زن شاعر ايراني است چه مي دانيم؟ چرا عشق بد فرجام او با بخت اش که سرانجام مرگش را سبب شد بر توجه منقدانه بر اشعارش سايه افکنده است؟ مگر مهستي گنجوي بيشتر به خاطر روابط عاشقانه اش با مردان، به خصوص با قصابي جوان ولي خشن و بي اعتنا، شهرت ندارد؟ مگر درباره مهر النساء جز اين مي دانيم که همسر سالمندش را مي آزرد و سروسرّي با شاهرخ ميرزاي جوان داشت؟ اصلاً چرا راه دور برويم. مگر در مورد خود فروغ فرخ زاد کم قلم و دوات صرف بررسي و به اصطلاح «نقد» روابط مشروع و نا مشروع و هم آغوشي هاي قانوني و غيرقانونيش شده است؟ آيا چماق تکفير منقداني که به هيئت معلم اخلاق درآمده بودند در طول عمر کوتاه ولي پرثمرش کم بر فرق سر اين شاعر توانا و آثارش فرود آمد؟

بسياري از زنان نويسنده مي دانند که ادب تحقيقي در بسياري موارد آن ها را شيئي جنسي مي بيند و برمبناي ويژگي هاي جسمي ارزيابيشان مي کند. اغلب، متن نوشته يک زن و جسم او يکسان پنداشته مي شوند و به راحتي يکي به جاي ديگري مي نشيند. از زشتي يا زيبائيش مي گويند، از صداي ظريف يا نکره اش، از مزاج سرد يا آتشينش، از معشوقان طاق و جفتش يا از گوشه نشيني و عزلتش. و به درستي معلوم نيست روي سخن با نويسنده دارند يا با نوشته او. فتح الله دولتشاهي مقاله اخيرش را تحت عنوان «سيمين در بوته نقد شعر» چنين مي آغازد:

مردم معمولاً هنگام گفتگوي از گل، از عطرش ياد مي کنند، در وقت صحبت پيرامون چراغ، از فروغش دم مي زنند، موقع بحث در باره هزار دستان به دستان ها و نغمه هايش مي انديشند، از اين رو لابد يک منقد، در آن گاه که از شاعره اي جوان سخن به ميان مي آيد بايد افزون برآمادگي جهت ستايش کمال، اخلاق و معنويات، خود را احتياطاً براي توصيف قد سرو، لب لعل، چشمان شهلا و جمال جهان آراء نيز آماده سازد.26

به گواه تاريخ نقد ادبي در ايران، توجه منقدان ادبي ما بيشتر معطوف به ويژگي هاي جسماني زن بوده است. به عنوان مثال و مشتي نمونه خروار مي توان از اولين کتاب نقدي که يکسره به بررسي اشعار يک زن اختصاص داده شد يادکرد. در تهمت شاعري فضل الله گرکاني در بيش از يکصدوچهل صفحه مي کوشد خواننده را مجاب کند که هيچ زني، چه رسد به پروين اعتصامي که «نازيبا» و «از لحاظ چشم راست احول» بود، نمي توانست چنين اشعار ناب و پُرمغزي بسرايد.27 آيا شنيده ايد که در بيش از هزار سال تاريخ شکوهمند ادبي درباره عواقب چپ بودن چشم شاعري مرد و تأثير سرنوشت ساز آن بر اشعارش کتابي نوشته شده باشد؟ آيا در باره رابطه دنده و خلاقيّت مردان مقاله اي خوانده ايد؟ امّا، مجله خواندني ها خيال خود و خوانندگانش را يکسره راحت مي کند و در نوشته اي تحت عنوان «زن ها يک دنده کم دارند» خاطر نشان مي کند که دختران حوا فاقد يک دنده اند و امان از روزي که اين ناقص العقلان دست به قلم هم ببرند.28 نمي دانم رابطه دنده و خرد و خلاقيّت چيست وانگهي اين افسانه را بيشتر متضمن اين معني مي بينم که در بهشت برين زن و مرد به هم پيوسته و توأمان بودند. ولي حتي اگر بخواهيم اين از هم گسستگي دو نيمه در آغاز پيوسته را، اين دگر ديسي جالب را که درآن مرد زاينده و خلاق مي شود، تحت اللفظي معنا کنيم درآن صورت بايد بپذيريم که اين مرد بود که به خاطر آفرينش زن يک دنده خود را از دست داد.

زناني که اين همه مشکلات و موانع دروني و بيروني را ناديده گرفتند، از سکوت و فردزدايي تحميلي جامعه وارهيدند، از گمنامي به درآمدند و توانستند زندگي نامه خود را بنويسند و به چاپ برسانند چه کساني بودند؟ نخستين نشانه هاي حديث نفس نويسي زنان در ايران به اواسط قرن بيستم، زماني که شاهدخت شمس پهلوي خاطراتش را به صورت سلسله مقالات مفصلي در مجله اطلاعات ماهيانه به چاپ رساند، بر مي گردد. جالب آن که «خاطرات والاحضرت شمس پهلوي» يکسره درباره رضا شاه پهلوي در آخرين روزهاي زندگي در تبعيد است. هشت سال بعد، ملکه اعتضادي، بنيان گزار مجله بانوي ايران و فعال سياسي، اعترافات من را به چاپ رساند.29 بلافاصله پس از او بانو مهوش، رقصنده و خواننده معروف، زندگي سخت نامتعارف خود را به رشته تحرير درآورد.30 گرچه خاطرات تاج السلطنه از هر سه اين آثار قديمي تر است ولي چاپ آن به سال 1982، يعني چندين دهه بعد از نگارشش، صورت پذيرفت.

علي الاصول خاطرات و حديث نفس نويسي در ميان زنان درباري از رواج خاصي برخوردار بوده است. ولي جالب اين است که همگي اين آثار به غير از خاطرات تاج السلطنه و «خاطرات والاحضرت شمس پهلوي» به زباني سواي فارسي نوشته شدند و درخارج از ايران به چاپ رسيدند. خاطرات ملکه ثريا در آغاز به آلماني،31 چهره هايي در آينه32 و«زمان حقيقت»33 از شاهدخت اشرف پهلوي نخست به انگليسي و «هزار و يک روز»34 ملکه فرح پهلوي به فرانسه نوشته شدند. روي هم رفته و تا به امروز تحرير و پخش حديث نفس زنان در خارج از کشور رونق بيشتري داشته است تا در درون ايران. ازمجموعاً بيست و چهار حديث نفس زناني که من مي شناسم فقط شش اثر در داخل کشور و مابقي در غرب به چاپ رسيده اند.

اغلب نگارندگان زن حديث نفس قبل از آنکه به نوشتن داستان حيات خود دست زنند از شهرت يا سوء شهرت شايان توجهي برخوردار بوده اند. زندگي اين زنان به دلايل گوناگون مورد بحث و کنجکاوي و افشاگري هاي گسترده قرار گرفته بود. درواقع، اين آثار بيشتر براي دفاع از نوعي زندگي سياسي/اجتماعي است، هدف مشخصي را دنبال مي کند و در توجيه نوعي زندگي خاص و گوئي خطاب به يک هيئت داوري نوشته شده است. نيت اصلي نويسنده در اين نوشته ها را بايد رفع سوء تفاهم ها و اصلاح تحريف ها و کجداوري هاي رايج دانست. مصداق بارز اين نوع آثار چهره هايي در آينه است. شاهدخت اشرف پهلوي در مقدمه اين کتاب مي نويسد:

بيست سال پيش روزنامه نويسان فرانسوي مرا «پلنگ سياه» ناميده بودند. بايد اعتراف کنم که چون اين نام از پاره اي جهات با خلقيات من هم آهنگي دارد، از آن خوشم مي آيد. من همانند پلنگ، طبيعتي برآشفته و سرکش دارم و به خود متکي هستم. به دشواري مي توانم در حضور ديگران آرامش خود را حفظ کنم و برخود مسلط شوم. اما راستش را بخواهيد دلم مي خواست چنگال پلنگ داشتم و با آن دشمنان و طنم را پاره پاره مي کردم. من خوب مي دانم که اين دشمنان، به خصوص با توجه به حوادث اخير، مرا موجودي بي رحم و بي گذشت معرفي کرده و شيطان صفتم خوانده اند. بدگويان و مفتريان مرا متهم به شرکت در قاچاق، جاسوسي، همکاري با مافيا (حتي فروش مواد مخدر)، و عامل تمام دستگاه هاي اطلاعاتي و جاسوسي دنيا کرده اند.
از يک نظر همه اين تهمت ها نيز سبب شده است که به نگارش اين کتاب بپردازم. البته نه براي آن که از خودم دفاعي کرده باشم، بلکه براي آن که با صداقت و واقع بيني اين تهمت ها را مورد بررسي قرار دهم و در ضمن در باره حوادث سياسي وطنم، و نيز رويدادهاي زندگي خصوصي خود توضيحاتي بدهم.35

ملکه ثريا پهلوي ( اسفندياري) هم در نوشتن حديث نفسش هدفي خاص را دنبال مي کند. او مي خواهد تصاوير نادرست و نامطلوبي که از او در اذهان پيدا شده اصلاح کند و هويت «حقيقي» خود را که در پس انبوهي اتهامات و تصورات باطل پنهان شده آشکار سازد:

فکر مي کنم هر زني در هرمقطعي از زندگي اش احتياج به نوعي استراحت و بازبيني زندگي اش دارد. به علاوه از تصويري که ديگران از من ساخته بودند خسته شده بودم. تصاويري چون «ثريا شاهزاده غمگين چشم»، «ثريا، زني با هزار و يک خواستگار»، «ثريا، گريان تا ابد». از دروغ و شايعاتي که پخش مي شد خسته شده بودم. بدون ملاحظه در جستجو و به دنبال خودم که دختر کوچکي بودم افتادم، زني که بودم و زني که شده بودم.36

گويي اغلب اين روايات شخصي نوعي رسالتند و وظيفه اي اخلاقي، سياسي، يا اجتماعي دارند. بانو مهوش در تبيين اين که چرا بالاخره تصميم گرفته بخشي از حياتش را به قلم آورد مي نويسد:

من اينک نتيجه ده سال تجربيات خود را که زائيده معاشرت ممتد با مرد و يا مردان متعدد بوده است به رايگان در اختيار شما مي گذارم. . . اين مطالب چون حاصل يک عمر تجربه زني است که باکمال سادگي و صداقت در اختيار شما مي گذارد فوق العاده گرانبهاست . . . از شما اي خوانندگان عزيز انتظار دارم که به پاداش زحمت من، به خاطر کاميابي ها و ناکاميابي هاي من، براي شکست ها وموفقيت هاي من و بالاخره به خاطر دل سوخته و دردمند من که آرزومند سعادت عموم زنان و مردان جوان است اين سطور را با دقت بخوانيد.37

ملکه اعتضادي هم اعترافات من را که «بزرگ ترين قدم در راه حل مشکلات خانواده هاي ايراني» است به»رايگان» در اختيار خوانندگانش مي گذارد. «در اين يادداشت ها يک سلسله تحقيقات روانشناسي رابه صورت روانکاوي دروني (اتوکريتيکال)خواهيد ديد. به توقيعات خداي لايزال با نشر اين خاطرات ناچيز بزرگ ترين قدم در راه حل مشکلات خانواده هاي ايراني برداشته شده و در برابر اين اقدام خويش هيچ گونه انتظاري از احدي نداشته و ندارم و پاداش خود را از پيشگاه ايزد منّان خواستارم.»38

پروين نوبخت در توضيح اين که چرا پس از سال ها ترديد و دودلي بالاخره تصميم گرفت ساعت شش، درياچه مريوان را به قلم آورد مي نويسد:

امروز پنج شنبه 17/7/59 مدت هاست که مي خواستم خاطراتم را بنويسم. ولي نمي دانم چرا تا به حال اين کار را نکردم. به هرحال از امروز شروع مي کنم و مي نويسم. خاطراتي که داشته ام و خواهم داشت. بيشتر به دستور صادق است که اين کار را مي کنم. چون به خواب يکي از عمه هايش رفته بود و در خواب به من گفته بود «خاطراتت را بنويس!» من به شيوه خودش مي گويم: چشم خواهم نوشت.39

گويي نوبخت تنها زماني قادر به نوشتن حکايت زندگي خويش يا دست کم بخشي از آن است که به عنوان نويسنده يکسره از متن رخت برمي بندد و وسيله انجام احکام همسر خويش مي شود. همسري که گرچه به شهادت رسيده ولي با اوازطريق خواب و رؤيا ارتباط برقرارمي کند و به او»دستور»مي دهد که «خاطراتت را بنويس.» نوبخت صرفاً ناقل کلام و پيام شوهر خود است: «چه فايده دارد من اين يادداشت ها را مي نويسم؟ چرا مي نويسم؟ چرا عزيز ترين خاطراتم را که در عزيزترين لحظات زندگيم اتفاق افتاده به ابتذال نوشتن آلوده مي کنم؟ چرا آنهارا به گوش هرکس مي رسانم؟… ولي من مي نويسم چون تو دستور دادي.»40

اغلب حديث نفس هاي زنان منعکس کننده چشم اندازي خاص از ديدگاه ي ويژه اند. ازشمارش معکوس: داستان کودکي من41 نوشته فروغ شهاب گرفته تا پشت پرده تخت طاووس42 تأليف مينوصميمي (ريوز)، از خاطرات همسر يک افسر توده اي43 به قلم دکتر شايسته سنجر تا حماسه ايراني44 نوشته گوهر کردي، از خاطرات زندان45 نوشته شهرنوش پارسي پور تا بي حجاب46 و حقيقت ساده،47 جملگي هدف خاصي را دنبال مي کنند. دنياي پُر رمز و راز روح انسان و مشکلات پرتو افکندن بر اين جهان پهناور و به غايت پيچيده چنان محل اعتنا نيستند. خودکاوي و خودباز آفريني دراغلب اين آثار نقش محوري ندارد. حتي وقتي راوي به عرصه روايت گام مي گذارد بيشتر به عنوان ناظر است تا منظور، شاهد است تا مشهود. تأکيد و تصريح او برحوادث و رخدادها و اماکن است. نگاهش بر بيرون متمرکز است و نه در درون. به عنوان مثال شوشا گاپي درکتاب بديع و سخت زيبايش، «اسب عصّاري»، گويي خود را يکسره از روايت حذف کرده است.48 او که داستانسرايي ورزيده و مشاهده گري بصير است و به ميهنش ارجي شاعرانه مي نهد، بيشتر بافاصله اي عاطفي و جغرافيايي ازدياري ديگر و دوراني ديگرمي نويسد. اگر بخواهم تمثيل خود نويسنده را به کار برم، او همچون شهر فرنگيي دوران کودکي اش خواننده را همراه خود به سفري شيرين و فراموش نشدني مي کشاند. او راهنماي خبره و کارآزموده اي است که همه را به تماشا مي برد اما خود را به تماشا نمي گذارد:

درميان تمام دوره گردها شهر فرنگي از همه محبوب تر بود. او جعبه بزرگ و سياه خود را بر چرخي مي چرخانيد و به آواي بلند نوا درمي داد: «شهر فرنگه، از همه رنگه، با من به فرنگستان سفر کن و عجايبش را ببين». . . کودکان از هر سو به طرف شهر فرنگي روان مي شدند و پول خردي به او مي دادند. اولين چهار تماشاگر خردسال به زانو مي نشستند و چشمان خود را به دريچه کوچکي که به جهاني رؤيايي مي گشود مي چسباندند. دستان کوچکشان را دور لبه آن حلقه مي کردند تا نور را بيرون نگهدارند و واقعيت را هم به همچنين. شهر فرنگي دستگاهش را از طريق دسته اي که در پشت آن بود به حرکت در مي آورد و منظري حيرت آور ظاهر مي شد. . . ولي به محض آنکه مجذوب و مسحور اين دنياي جادويي مي شدي، ناگهان تصوير از حرکت باز مي ايستاد.49

نکته مشترک درغالبِ زندگينامه هاي زنان تکيه بروظيفه است نه خودنمايي. انقلابيون واصلاحگرايان،سلطنت طلب ها و کمونيست ها، دست راستي ها و دست چپي ها، زناني که منادي و مدافع عرفي شدن جامعه هستند و آناني که تنها راه رستگاري و نجات زن را در استقرار ارزش هاي اسلامي و استيلاي جهان بيني مکتبي سراغ مي کنند، جملگي يادآوري مي کنند که تلاش آن ها نه براي جلب توجه ديگران به خود بلکه براي روشنگري بوده است. اغلب و به عناوين مختلف، چه در مقدمه و چه درمتن نوشته، بر اين نکته تأکيد مي شود که نيت نويسنده زندگي نامه نويسي صرف نيست. هدف امر خطير و والاي ديگري است. مقدمه خاطراتي از يک رفيق نوشته مرضيه احمدي اسکويي خاطر نشان مي کند که:

يادداشت ها به صورت يادآوري هايي از گذشته هاي دور و نزديک اوست. بي شک اين يادداشت ها بازگوکننده ي تمام زندگي غني و پُربار انقلابي رفيق نيست. او نه تصميمي براي نوشتن زندگينامه ي خود داشته و نه زندگي انقلابي او فرصت اين کار را برايش باقي مي گذاشت. رفيق تنها مي خواسته پاره اي از برخوردهايش را با اقشار مختلف خلق از سويي و با دشمنان خلق از سويي ديگر که از زندگي گذشته خود در ياد داشته به روي کاغذ بياورد تا آن چه را درآن ها آموختني است و آن چه را که در برانگيختن عشق و کينه ي او سهمي داشته، براي خود و رفقايش و خوانندگان ديگر يادداشت ها بازگو کند. طبعاً اگر رفيق زنده مي بود، خواهش رفقا او را به تکميل يادداشت ها وامي داشت.50

حتّي خاطرات تاج السلطنه که گامي حيرت آور و بديع در مسيرخود کاوي و خودباز بيني است و به حق وراي سنت هاي رايج زمان خود قرار دارد به اصرار و ابرام سليمان نامي که معلم و پسرعمه نويسنده است تحرير مي شود:

سليمان گفت خانم! آيا امکان دارد شما براي من شرح حال خود را نقل کنيد؟ گفتم : خير؟ به طور رجاء درخواست [و] خواهش کرد و با کمال جديت از من خواست که براي ايشان بگويم. و هرچه من امتناع نمودم او اصرار کرد. بالاخره گفتم: حال تقرير ندارم، ليکن به شما قول مي دهم که تمام سرگذشت تاريخ خود را براي شما تحرير کنم.

سليمان که دختر دايي خود را همواره غرق در افکار خود مي ديد سخت نگران او مي شود. «شما به واسطه خيالات درهم و برهم و ناملايمي که داريد هميشه اشخاص حاضر را، حتي خودتان را، فراموش مي کنيد. و من بالاخره، از زيادتي فکر برشما مي ترسم. خوبست هر وقتي که گمان مي کنيد فکر خواهيد کرد، فوراً خود را به حرف هاي مفرِّح و گردش در خارج و ديدن طبيعيات مشغول کرده، از اخبار تاريخ گذشته بخوانيد.» ولي تاج السلطنه معتقد است که تاريخ زندگي خود او مشغول کننده و سخت جالب است. در اهميت اين گونه روايات «با يک تبسم تلخي، بي خودانه فرياد زده گفتم: آه! اي معلم و پسرعمه عزيز من! درحالتي که زمان گذشته من و زمان حال من يک تاريخ حيرت انگيز ملال خيزي است، شما تصور مي کنيد من به تاريخ ديگران مشغول بشوم؟ آيا مرور به تاريخ شخصي، بهترين اشتغال ها در عالم نيست؟»51

شايد همين اطمينان به اين که زندگي فردي او بافت و ساختي في نفسه جالب و شنيدني دارد خصوصيت عمده اين کتاب باشد. تاج السلطنه از توجه به تاريخ شخصي و تعمق دراين زمينه ابا نداردهرچند مي داند که نگاه تيز و دقيق اوبه عرصه گمنام مانده اجتماعي، يعني زندگي روزمره زن و پرده دري هايش از زندگي خانوادگي با مخالفت اطرافيانش مواجه خواهد شد:«اقوام من به آزادي قلم من ايراد خواهند کرد. ولي، من صرف نظر از اين که از اين سلسله و نژاد هستم، آن ايرانيّت خود و وجدان خود را هادي [و] راهنماي خود قرار داده، بي پروا تمام تاريخ خانواده ي خود را مي نويسم.»52

خاطرات تاج السطنه سند تاريخي و فرهنگي مهمي است. اين سند، اين خاطرات، نه به صورت بيان نامه سياسي و کلي بافي هاي ناکجا آبادي بلکه با ديدي نقادانه، عادات و آدابي را مي نکوهد که به گمان نگارنده غريب و نامفهوم مي آيند و جهاني را تصوير مي کند که درجهت عرفي شدن گام مي نهد. اين کتاب متهورانه شکاف خوف انگيز زندگي را چنان که هست وچنان که مي توانست باشد ترسيم مي کند. اين خاطرات برداشت هاي عاطفي و فلسفي انساني باريک بين از زمان و مکاني مشخص و سفرنامه دروني و بيروني اوست؛ بازآفريني يک دوره تاريخ معاصر ايران از منظري بديع است. به قول فريدون آدميت «منعکس کننده هشياري تازه اي است نسبت به مقام اجتماعي زن در اوان حرکت مشروطه خواهي. تاج السلطنه دخترناصرالدين شاه و زن درس خوانده روشن انديش از اين مقوله سخن مي راند که: آدمي «آزاد و مختار خلق شده» و دليلي ندارد که «محکوم به حکم ديگري باشد» بلکه مقام انساني اش ايجاب مي کند که «درحرمت و آزادي طبيعي» زندگي کند.»53

و البته بهاي اين همه سنت شکني سخت گزاف بود. تاج السلطنه سه بار دست به خودکشي زد و عاقبتي حزن آلود داشت. عصيانگري هاي او چه درمتن زندگي و چه در متن ادبي نه تنها براي جامعه آن روز که براي خود او هم مخاطره انگيز بود. تصويري که تاج السلطنه از خود ارائه مي دهد کلافي است سر درگم. او گاه به شکل انساني آزادي خواه جلوه مي کند و زماني به هيئت انساني صدمه خورده در مي آيد که از هر موقعيّتي براي توجيه عنادش با انتظارات فرهنگي زمان بهره مي جويد. از زيبائي اش مي گويد و ازفرهيختگي اش؛ از اين که سوداي هر مردي را برمي انگيزد و مطلوب بسياري است؛ از خود کامگي اش، از احساس گناهش؛ از فردگرائي اش. از فقدان روح مادرانه اش. از اندوه و تنهائي اش. او به غربال کردن احساسات و اتفاقات زندگي اش متوسل نمي شود تا دست چيني يک پارچه و مقبول خاص و عام جور کند. دودلي و احساس گناه از درونمايه هاي اين خاطراتند. گوئي رؤيا و کابوس درکنار هم نشسته و کتاب را تلاقي گاه خواست هاي ضد و نقيض کرده اند. خاطرات تاج السلطنه آينه اي تمام نماست از استيصال زني که ميان دو تعلق خاطر حلق آويز است. تنها قاطعيتش عدم قاطعيت است. نوعي جدال ميان ديروز و فردا، ميان سنت هاي ديرين و آرمان هاي نو بنياد درگوشت و خون اين روايت گنجانده شده است. تاج السلطنه از خود مي آغازد ولي به انسان اجتماعي و سرنوشت انسان درآن جهان راه مي يابد. از موارد شخصي در مي گذرد و قلمروئي گسترده را از منظري بديع مي نگارد.

بسياري از زندگي نامه هاي زنان، امّا، هنجارها و الگوهاي فرهنگي را در سطحي فردي مورد باز انديشي قرار مي دهند؛ در خود فرو مي روند تا از خود فرا روند و طرحي نو در اندازند. مصداق بارز چنين روياروئي انتقادي، در سطحي خصوصي ولي در غايت فرهنگي، کتاب درکوچه پس کوچه هاي غربت است. هما سرشار در بخش آغازين کتاب به ياد روزخواستگاري خودش چنين مي نويسد:

بزرگان خانواده در اطاق پذيرايي گرد هم نشسته اند و گفتگو دارند. همه خوشحالند و چاي مي نوشند و شيريني مي خورند. تو آرام و ساکت به تماشا نشسته اي و گاه از زير چشم، جواني را که چند دقيقه پيش به همسري اش رضايت داده اي نگاه مي کني. از گزينش خود شادي، ولي چون به تو گفته اند دختر بايد سنگين و رنگين باشد، خودت را گرفته اي و حرف نمي زني. او هيجان زده است و شوخ طبعي مي کند. دايي جان وظيفه بزرگ خانواده را به عهده مي گيرد و جمله اي در مايه «پدر و مادر عروس اين مبلغ جهيزيه مي دهند!» را آغاز مي کند. دايي داماد با خوشنودي مي گويد: «البته ما مطابق شرع، مهريه عروس را سه برابر مي کنيم!»شنيدن عدد و رقم، حال خوشت را مي گيرد. با چشمان متعجب و پرسان از مادر داستان را مي پرسي. اشاره مي کند که از اطاق بيرون بروي. دراطاق ديگر، دمي مقابل پنجره مي ايستي و بيرون را نظاره مي کني: «کاش شاهد اين منظره نبودم و اين حرف ها را نمي شنيدم!» چند دقيقه بعد، زن دايي با هيجان و قهقهه زنان وارد مي شود و مي گويد: «پسره خيلي دوستت داره، صدو بيست و شش هزار تومن ديگه به يمن عدد نام خدا به مهريه ات اضافه کرد! به مبارکي معامله سرگرفت!» تو زهرخندي مي زني و مي گويي: «پس فروش رفتم؟» زن دايي جوابت را به شوخي مي گيرد و مي رود.
يک ماه بعد از عروسي، به همسرت مي گويي: «مي خوام مهرمو بهت ببخشم!» او مي خندد، ولي توقضيه را جدي مي گيري و خويشتن را از قالب متاع چهارصد و بيست و شش هزار توماني رها مي سازي. کاش مي شد کاري کرد که زنان هرگز خريد و فروش نشوند.54

نمي توان در باره حديث نفس زنان سخن گفت و به نقش محوري مردان درآن اشاره اي نکرد. اگر اولين کتاب خاطرات چاپ شده زنان يکسره به پدر نويسنده اختصاص داشت ديگر زنان هم در خاطره هاي خود به تفصيل از پدرانشان يادکرده اند. دخت ايران با مصرعي زيبا از شاهنامه مي آغازد. سهراب عازم ايران است که پدر ناديده خود را باز يابد: «چو خواهم شدن سوي ايران زمين/ که بينم مرآن باب با آفرين». گويي ستّاره فرمانفرمائيان هم سفر به درون و گذشته را همچون سهراب براي يافتن پدر شروع مي کند. بر بال کلمات و خاطرات، از غربتي که درآن مي زيد رخت بر مي بندد و به ايران، به زادبومش، به سرزمين آباء و اجدادش، به دياري که پدر را و خاطراتش را در آن به امانت گذارده، رجعت مي کند. «وقتي خاطرات گريبانگيرم مي شوند، بيش از همه اوست که به ياد مي آورم. بيش از شصت سال داشت که زاده شدم و وقتي شناختمش که پير بود. سالخورده شيري بي پروا از دودماني منقرض و آزرده از اندوه و بيماري ساليان. ليکن در جهاني که من درآن مي زيستم، او حاکمي مطلق بود.»55

مريم فيروز (فرمانفرماييان) هم کتاب خاطراتش را با ياد پدر آغاز مي کند:

من در يک خانواده پرجمعيت در کرمانشاه به دنيا آمدم. به پدرم، عبدالحسين ميرزا فرمانفرما، که از يک خانواده سرشناس بود، بسيار علاقه داشتم، همانطوري که او به من علاقمند بود. وقتي مرا به سينه اش مي چسباند و مي گفت: «مريم خانم، مريم باجي، مريم خانم ما»، حاضر بودم هرچه از دستم بر مي آيد انجام دهم. او مرا خيلي محترم مي شمرد و خواهر خودش صدا مي کرد. پس من غير از دختر او، خواهرش بودم. هيچ چيز در برابر پدرم براي من به حساب نمي آمد. هرچه مي گفت مي پذيرفتم.56

شايد يکي از ارزنده ترين دستاوردهاي ادبيات زنان به طور اعم و حديث نفس زنان به طور اخص، سيماي دقيق و اغلب پر مهري است که زنان از پدران خود تصوير کرده اند. برخي منقدان فرهنگ ايران را فرهنگي «پسرکش» خوانده اند وعقده اي به نام «عقده رستم» را در برابر عقده اُديپ فرنگيان قرار داده اند. با اتکاء بر نبرد رستم و سهراب و مرگ دلخراش پسري در دستان پدرش، اينان مي پندارند که در ايران اين پدرانند که آگاه و نياگاه بر پسران خود خشم و عداوت مي ورزند و سد راه زندگي آنان مي شوند. رضا براهني درکتاب پيشگام و بديعش، تاريخ مذکر، مي نويسد که در شاهنامه تهمينه «وسيله قرار گرفته تا ساخت تاريخي ايران که مبتني بر پسرکُشي است بيان شود. در واقع، تاريخ مذکر عبارت است از نگه داشتن زن در پشت صحنه، آوردن مردها بر روي صحنه، کُشته شدن جوان بوسيله پير، و ابقاي قدرت پير.»57

هرچند فرضيه «پسرکُشي» فرهنگ ايران را نمي پذيرم ولي براين اعتقادم که نقش پدر در ادبيات کهن فارسي نقشي نسبتاً محدود و عمدتاً عاري از نشانه هاي عواطف و علايق پدري است. در گنجينه غرور آميز ادبيات فارسي، که بسياري آن را ادبيات «پدرسالارانه»خوانده اند، اثري مبسوط در باب مهر پدري به چشم نمي خورد. نقش پدران بيشتر در تأمين حوايج مالي فرزند خلاصه شده است. به قول فردوسي «دگر کودکاني که بيني يتيم/ پدر مرده و نيستشان زر و سيم». با نوشته هاي زنان است که سيماي مهر آميز پدر و مقام او به عنوان حامي و هادي فرزندجاي خودرادرادبيات فارسي بازمي کند و حق مطلب سرانجام ادامي شود.

زنان فقط از پدران خود ياد نکرده اند بلکه به وضوح و به تفصيل از مردان ديگر زندگي خود نيز نوشته اند. ولي در ميراث درخشان ادبيات ما، تاجايي که من مي دانم، تا به امروز هيچ مردي کتابي را به مادر، خواهر، دختر يا همسر خود اختصاص نداده است. به گمان من اين غياب چشمگير زن، در مقام عضوي از خانواده، در نوشته مردان تصادفي نيست. اين غيبت، اين پرده حفاظتي که زنان محرم را زير حجاب کلام نگه مي دارد، در لايه هاي عميق ذهنيت قومي ما رسوخ کرده و درگوشه هاي غير منتظره رخ مي نمايد. آن را محدود به دوره و نويسنده و جهان بيني خاصي نمي توان دانست. در واقع، در اغلب قريب به اتفاق زندگي نامه هاي مردان عنايت چنداني به زنان محرم نشده است و اصولاً در آن ها کمتر نشاني از روابط نويسنده با زنان به چشم مي خورد. شايسته سنجر در مقدمه خاطرات همسر يک توده اي مي نويسد:

درسال هاي اخير کتاب ها و جزوه هاي متعددي زير عناوين خاطرات، يادداشت ها، و نوشته هاي ديگري به قلم اعضاي سابق حزب توده منتشر شده است که همگي حاوي داستان دستگيري، حبس، و شکنجه، و تيرباران اعضاي حزب توده و به خصوص افسران نظامي وابسته به حزب توده درسال هاي تاريک پس از کودتاي بيست و هشت مرداد سال 1332 اند . . . معهذا بايد گفت چون نويسندگان اين آثار همگي مرداني هستند که اعضاي رسمي حزب توده بوده اند و در رده هاي بالاي حزب مسئوليت هاي مهم به عهده داشته اند، اين آثار علي رغم تفاوت هايشان همگي منعکس کننده چشم اندازي خاص هستند. مشخصاً دراين نوشته ها حتي اشاره اي هم به سرنوشت تلخ و دشوار همسران، مادران، فرزندان و به طور کلي نزديکان مبارزان مورد بحث نشده است.»58

به راستي اندک اند مواردي که نگارندگان مرد حديث نفس به مسايل ناموسي اشاره کرده باشند. هربحث درباره عواطف و احساسات در مورد «خانه و خانواده» مدفون و ناگفته مي ماند. درموارد استثنايي که چنين مسايلي مطرح مي شوند يا چاپ نوشته به تعويق مي افتد يا به جنجال مي انجامد. نمونه بارز اين سنت شکني و عواقب نامطلوب آن را مي توان در چاپ و انتشار سنگي برگوري سراغ کرد.59 دراين کتاب کوتاه 99 صفحه اي آل احمد داستان رنج و اضطراب عقيم بودن خود را بازگو مي کند. آن چه سنگي برگوري را ويژگي مي بخشد شکل و محتواي کاملاً خصوصي و درون نگر و بي پروائي است که راوي اختيار کرده. او با صراحت و قدرت کلام يک قصه گوي ماهر به عرصه اي نو قدم مي گذارد و از محرميات با نامحرمان مي گويد. کتاب در زمان حيات آل احمد به چاپ نرسيد امّا هنگامي که سال ها پس از مرگ او منتشر شد غوغايي حيرت آور آفريد. جالب آن که هيچ کس منکر حکايات و رويدادهاي کتاب نشده است. در اين غوغا همه مباحث حول و حوش اين مقوله دور مي زد که چاپ اين کتاب کار درستي نبوده است. اعتراض آناني که مخالف چاپ کتاب بودند نه به جزئيات زندگي روزمره آل احمد يا محتواي کتاب که عمدتاً به افشاي رويدادها و واقعياتي بود که در نظر آنان بهتر است ناگفته مانَد.

ردّپاي چنين پرده نشيني و ممنوع الحضوري زن را در گفت و شنودهايي که اخيراًدرغرب منتشرشده اند نيز مي توان سراغ کرد. حتي در نادر مصاحبه هايي که درآن ها نه پرسشي بي پاسخ مانده و نه پاسخي بي پرسش داده شده وقتي صحبت به زن مي رسد نوعي کتمان و طفره روي جايگزين دقت کلام و صراحت لهجه مي شود. انديشمندان و نويسندگاني که آشکارا هنر مصاحبه را به سطحي تازه رسانده اند، غير از اشاراتي کوتاه و ناگزير، يادي و ذکري از زنان خانواده خود نمي کنند. برعکس، مردان نه تنها نقشي محوري دراشعار و داستان هاي زنان ايفامي کنند درمصاحبه ها و حديث نفس هاي آنان نيز حضوري دائمي دارند.

دو تن از برجسته ترين نويسندگان ايران-سيمين دانشور و سيمين بهبهاني- هريک کتابي را يکسره به همسران خود اختصاص داده اند. درآن مرد، مرد همراهم، بهبهاني با زباني سخت شيوا، از همسرش، منوچهر کوشيار مي گويد.60 دانشور در کتاب غروب جلال از همسرش جلال آل احمد سيمائي نيمه اسطورهاي، نيمه انساني مي سازد.61 در حقيقت حضور آل احمد چنان فضا را بر راوي تنگ کرده که کتابي که در اولين صفحه اش حديث نفس خوانده شده تبديل به يادبود نامه مي شود. به ديگرسخن، قهرمان اصلي اين کتاب نه خود نويسنده که همسر اوست. حضور راوي در نيازها و مسائل روزمره همسرش چنان تحليل رفته که در واقع حديث نفس سيمين دانشور به زندگينامه آل احمد مبدل شده است. در بسياري ديگر از زندگينامه هاي زنان نيز شاهد همين جابه جايي نقش نگار و نگارنده هستيم.

ولي زنان گوئي قدرت کلام را بيش از هميشه دريافته اند و مي خواهند به يمن اين صداي نو يافته خود طرحي نو دراندازند. خاطرات پراکنده نوشته گلي ترقي بشارت طلوع اين دوره نو را مي دهد. راوي اين کتاب هنرش را نه تنها وسيله رهايي از غربت مي کند بلکه خوب مي داند که: «هيچ حربه اي بُرّاتر از کلمه ها نيست. . .»62 او که قبله چشم و دلش کلمات اند قدرت جادويي آن ها را خوب مي شناسد و به يمن احاطه اش بر الفاظ گوئي به پرواز در مي آيد: «دهانم بازمي شود؛ انگار پر و بال درآورده ام. ديگر کسي جلو دارم نيست. مثل بلبل چهچه مي زنم و در اقيانوسي از کلمات شناورم. فکرهايم با زبانم يکي است. ديگر مجبور نيستم که درز بگيرم و جمله هايم را ساده و کوتاه کنم. دلم مي خواهد نطق کنم، مست از قدرت بيان خود هستم.»63

نقش فعال و بي سابقه زنان درادبيات معاصر به طوراعم ودرحديث نفس نويسي به طور اخص نه تنهاپيامد دگرگوني هاي قابل تأملي در اجتماع است که خود منشاء دگرگوني جالبي در جامعه امروز ما شده. درفرهنگي که با کشيدن پرده استتار بر زندگي خصوصي زن و نهان کردن پيکرش در حجاب، او را به رازي بزرگ تبديل کرده است، به طبع حديث نفس نويسي را بايد نوعي کشف حجاب دانست. گام نهادن در اين عرصه خود قيامي است عليه بي صدايي و بي چهرگي. عصياني است عليه سکوت؛ تأييد تازه اي است بر فرديت زن؛ حضوري است بر جاي غيبتي طولاني؛ غصب فضا و نقشي است که تاکنون از آن مردان بوده است. از همين رو، اين روايات بديع از زنان را، رواياتي را که قرن ها در حجاب مانده اند، بايد از نظر فرهنگي، اگر نه همواره از ديد ادبي، واجد اهميت و ارزش ويژه اي دانست.
——————————————————————-
درتدوين اين مقاله مديون راهنمائي هاي عباس ميلاني و کاوه صفاهستم. از محبت هاي بي دريغ شان سپاسگزارم. ف. م.
—————————————————————————————

پانوشت ها:

1. ن. ک. به:

Georges Gusdorf, «Conditions and Limits of Autobiography,» in Autobiography: Essays Theoretical and Critical, ed. James Olney: Princeton, Princeton University Press,1980, p. 29.

2. ن. ک. به:

Paul John Eakin, Fictions in Autobiography :Princeton, Princeton University Press, 1985, p. 3.

3. ن. ک. به:

Roland Barthes, Roland Barthes by Roland Barthes, trans. Richard Howard: New York, Hill and Wang, 1977, p. 119.

4. ن. ک. به:

Salman Rushdie, Midnight’s Children: New York, Avon, 1980, p. 253.

5. ن. ک. به:

Lee Baxandall and Stefan Morawski, eds. Marx and Engels on Literature and Art : St. Louis, Telos, 1973, p. 115.

6. ن. ک. به:

Friedrich Wilhelm Nietzche, Beyond Good and Evil, trans. R. J. Hollingdale: Harmondsworth, Penguin, 1973, p. 19.

7. ن. ک. به:

Philippe Lejeune, Le pacte autobiographique [The Autobiographical Pact], Paris, Seuil, 1975, p. 44.

8. مولانا جلال الدين رومي، مثنوي معنوي، تهران، جاويد، 1354، دفتر اول، ص 452.

9. هوشنگ گلشيري، حديث مرده بردارکردن آن سوار که خواهد آمد. به روايت خواجه عبدالمجد محمدبن علي بن ابوالقاسم وراق دبير، تهران، کتاب آزاد، 1358، ص 80.

10. ن. ک. به:

Milan Kundera, The Unbearable Lightness of Being, trans. Michael Henry Heim: New York, Harper & Row, 1984 p. 137.

11. شمس الدين محمد حافظ، ديوان، تهران، خوارزمي، 1359، ص. 136.

12. مولانا جلال الدين رومي، همان، ص 16.

13. تاج السلطنه، خاطرات تاج السلطنه، به کوشش منصوره اتحاديه (نظام مافي) و سيروس سعدونديان، تهران، نشر تاريخ ايران، 1361، ص 15.

14. همان، ص 16.

15. به نقل از محمدعلي اسلامي ندوشن، «شيوه شاعري حافظ»، ايران نامه، سال ششم، شماره 4، تابستان 1367.

16. ن. ک. به:

Roget’s International Thesaurus, 4th ed., rev. Robert Chapman: New York, Crowell, 1979.

17. لغت نامه دهخدا، تهران، نشر دانشگاه تهران، 1339.

18. فرهنگ فارسي معين، تهران، انتشارات امير کبير، 1362.

19. ناصر حريري، هنر و ادبيات امروز، گفت و شنودي با پرويز ناتل خانلري و سيمين دانشور، بابل، کتابسراي بابل، 1366. ص 7.

20. شيخ مصلح الدين سعدي شيرازي، گلستان، تهران، اميرکبير، ص 180.

21. فرزانه ميلاني، «پاي صحبت سيمين دانشور» الفباء، دوره جديد، جلد چهارم، پائيز 1362. ص 147.

22. سيمين دانشور، سووشون، تهران، انتشارات خوارزمي، 1348.

23. کشاورز صدر، از رابعه تا پروين، تهران، کاويان، 1335، ص 19.

24. فروغ فرخ زاد، حرف هايي با فروغ فرخ زاد: چهار گفت و شنود، تهران، مرواريد، 1355، ص 12.

25. مهشيد امير شاهي، منتخب داستان ها، تهران، طوس، 1351، ص 4.

26. دکتر فتح الله دولتشاهي، «سيمين در بوته نقد شعر،» جوانان، سال دهم، شماره 478، 1996، ص 16.

27 فضل الله گرکاني، تهمت شاعري، تهران، البرز، 1356، ص 7.

28. «زن ها يک دنده کم دارند،» خواندني ها، سال 16، شماره 17، 9 آبان 1334، ص 37.

29. ملکه اعتضادي، اعترافات من، تهران، بي ناشر، 1335.

30. مهوش، راز کاميابي جنسي، تهران، بي ناشر، 1336.

31. ثريا اسفندياري، خاطرات ملکه ثريا، ترجمه موسي مجيدي، بي ناشر، بي تاريخ.

32. ن. ک. به:

Princess Ashraf Pahlavi, Faces in a Mirror: Memoirs from Exile: N. J., Prentice Hall, 1980.

33. ن. ک. به:

Princess Ashraf Pahlavi, Time for Truth: No Place, In Print Publishing, 1995.

34. ن. ک. به:

Farah, Chahbanou d’Iran, Mes mille et un jours, recit recueilli par Silvia Badesco: France, Editions Stock, 1978.

35. اشرف پهلوي، چهره هايي درآينه، بي ناشر، بي تاريخ، ص ط.

36. ثريا پهلوي(اسفندياري)، قصر تنهايي، لندن، مرکز نشرکتاب، 1370 ص 4.

37. مهوش، همان، ص 5.

38. ملکه اعتضادي، همان، ص 4.

39. پروين نوبخت، ساعت شش، درياچه مريوان، تهران، سپهر، 1360، ص 13.

40. همانجا، ص 18.

41 فروغ شهاب، شمارش معکوس: داستان کودکي من، لوس آنجلس، نشرکتاب، 1984.

42. ن. ک. به:

Minou Reeves (Samimi), Behind the Peacock Throne: London, Sidgwick and Jackson, 1986.

حسين ابوترابيان اين کتاب را به فارسي ترجمه کرده است: پشت پرده تخت طاووس، تهران، انتشارات اطلاعات، 1368.

43. سنجر شايسته، خاطرات همسر يک افسر توده اي، کاليفرنيا، زمانه، 1993.

44. ن. ک. به:

Gohar Kordi, An Iranian Odyssey: London, Serpent’s Tail, 1991.

45. شهرنوش پارسي پور، خاطرات زندان، سوئد، نشرباران، 1996.

46. Cherry Mosteshar, Unveiled: New York, St. Martin’s Press, 1996.

47. ن. ک. به: م. رها، حقيقت ساده، آسمان، تشکل مستقل دمکراتيک زنان در هانور،1371.

48. ن. ک. به:

Shusha Guppy, The Blindfold Horse, Memories of a Persian Childhood: London, Heinemann, 1988.

49. همان، ص 94.

50. مرضيه احمدي اسکويي، خاطراتي از يک رفيق، از انتشارات سازمان چريکهاي فدايي خلق، بي تاريخ، ص 3.

51. تاج السلطنه، همان، ص 5.

52. همان، ص 89.

53. فريدون آدميت، ايدئولوژي نهضت مشروطيت ايران، تهران، انتشارات پيام، 1355، ص 429.

54. هماسرشار، درکوچه پس کوچه هاي شهر، لوس آنجلس،شرکت کتاب، 1993،جلد اول، صxii.

55. ن. ک. به:

Sattareh Farman Farmaian with Dona Munker, Daughter of Persia: New York, Crown Publishers,1992, p. 3.

56. مريم فيروز (فرمانفرمائيان)، خاطرات مريم فيروز، تهران، مؤسسه تحقيقاتي و انتشاراتي ديدگاه، 1373، ص 15.

57. رضا براهني، تاريخ مذکر: فرهنگ حاکم و فرهنگ محکوم، تهران، نشر اول، 1363، ص 127.

58. سنجر شايسته، همان، ص 5.

59. جلال آل احمد، سنگي برگوري، تهران، انتشارات رواق، 1360.

60. سيمين بهبهاني، آن مرد، مرد همراهم، تهران، انتشارات زوّار، 1369.

61. سيمين دانشور غروب جلال، تهران، انتشارات رواق، 1360.

62. گلي ترقي، خاطرات پراکنده، تهران، انتشارات باغ آينه، 1371، ص 164.

63. همان، ص 171

Thursday, December 29, 2005
ایران نامه– سال چهاردهم-