بایگانی

Archive for the ‘یادداشت’ Category

گزیده‌ای از نوشته‌های شاهرخ مسکوب

20 مارس 2017 بیان دیدگاه

sharokh

مسافرنامه
از خانه بیرون آمدم. تاریک بود. اینجا همیشه صبح ها تاریک است. دو تا زن به ساعت هایشان نگاه می کردند و می دویدند. در تلاش معاش. کبوتر سحرخیز و کامروایی دستپاچه و سمج به چیزی شبیه روده مرغ نوک می زد. صبحانه در باران. آسمان مثل لاک روی زمین افتاده بود و آدمها زیر چتر مثل لاک پشت های پا دراز و قارچ های ساقه بلند بودند. سرگردان، شتابزده، چراغ ماشین‌ها روشن بود، از نور خیسشان آب می چکید، خیابان باریک، ساختمان ها بلند و آسمان غایب.مثل این بود که ته دریا راه می روم. در تاریکی خیس اعماق….

گزیده ها
بعضی وقتها آدم نمی داند با دستهایش چه می کند. وقتی که برای تسلیت به دیدن دکتر علی پور رفتم، دیدم او هم نمی داند. چیزی نمی شد گفت.من فقط شانه هایش را بغل کردم و صورتش را بوسیدم و نشستم. با نگاهی خالی به جلوش چشم دوخته بود. خاموش و بی حرکت. فقط دستها و پنچه هایش می جنبید. یک کش گرد کوتاه را دور انگشتهایش می‌پیچید. انگشتها را از میان آن رد می کرد و گره می انداخت و باز می کرد و بی اختیار با آن ور می رفت. یک مرتبه دیدم دستهایش پیر شده، اقلا ده سالی پیرتر از سر و صورت. انگشتها کوتاه، ناخن ها پخ و پهن، پشت دست پوست چنار کهن، خاک تشنه خشکیده پر از چین و ترک. مثل اینکه سکوت بیشتر آزارش می داد و یا فکر می کرد دیگران را آزار می دهد. چون بالاخره گفت هرکسی برای عقیده اش مبارزه می کند، محترم است. کسی جوابی نداد. دستها واداده و بیچاره به نظر می آمدند، چنان ریز و یک بند می لرزیدند که انگار باد تندی برگهای خشک را جاری می کند. مثل این بود که تمام بار را به تنهایی می کشند. آخر این دستها سرگذشتی دارند. دکتر علی پور بیچاره آدم محتاط و ملاحظه کاری است. تمام عمرش موش موشک آسه برو آسه بیا که گربه شاخت نزنه. همیشه می گفت «جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است.»
ولی چه فایده، پسرش را گرفتند و کشتند. به یک آب خوردن. سنگ به در بسته خورد. تازه با چه مکافاتی جنازه را تحویل گرفت. نمی دادند و او می ترسید. از کفرآباد و شاش مومن وحشت داشت. می گفت این پسر میوه عمر من است، نمی خواست به میوه عمرش بشاشند. می دانست مرده شورها از نفرت یا ترس مرده را نمی شورند. می اندازندش در مسیر شاش. علی پور پسرش را گرفت و با دستهای خودش شست و کفن کرد و به خاک سپرد. توی باغچه حیاط، پای درخت و زیر باران آسمان. علی پور مازندارانی است، در یکی از شهرهای شمال زندگی می کند، پسرش را در همان جا کشتند. خودش هم دیگر همان جا مردنی است. علی پور هنوز هم آدم مومنی است. بر پسرش نماز خواند و او را آمرزید. علی پور فرزند دیگری نداشت. زنش سال ها پیش مرد. حالا خودش مانده و این دستها که از فرط سنگینی او را فرو می کشند به توی حیاط، وسط باغچه، پای درخت.
خواب و خاموشی

قصه سهراب و نوشدارو: به یاد سهراب سپهری
پیدا بود که مرگ مثل خون در رگ های سهراب می دود. تاخت و تازش را در زیر پوست می شد دید. چه جولانی می داد، و مرگ مثل سایه ای رنگ می باخت و محو می شد. بی شباهت به مرغ پرکنده ای نبود. در گوشه ای از تخت مچاله شده بود. کوچک بود، کوچکتر شده بود.درد می کشید. می گفت که همیشه از آدمهایی که حرمت زندگی را نگه نمی دارند و خودشان را می کشند تعجب می کردم اما حالا می فهمم چطور می شود که خودشان را می کشند. بعضی وقتها زندگی کردن غیر ممکن است…
…اما سهراب جور دیگری بود. یک کیسه استخوانی، لهیده و دردناک. با دو چشم هوشیار و کنجکاو. می پرسید از بچه ها کی را می بینی؟ با این اوضاع به کجا می رویم؟ می خواست بداند بیرون از تخت و بیمارستان، بیرون از تخت بند بیماری چه می گذرد. نگران بیرون بود که پارسال زیر و رو شده بود: از شوق، از هیجان؟ زلزله را می دید و استخوان‌بندی ظلم را که با صدای هولناکی می شکند و مثل زباله روی هم کوت می شود، سیاه در سیاه. این سقف سنگین بالای سرمان – هزاران ساله – شکافی برداشته بود و ستاره ها کورسویی می زدند. ای روزهای خوش کوتاه، آیا فقط برای ثبت در تاریخ آمده بودید؟ روزهای پیش از نومیدی، روزهای صبح کاذب. برای مردمی که چون بنی اسرائیل از خدا به گوساله روی آوردند و آنگاه ندا آمد که «هرکس شمشیر خود را بر ران خویش بگذارد… و برادر و دوست خویش و همسایه خود را بکشد» (سفر خروج:۳۲) ما از طلا گوساله ساخته بودیم و پرستیده بودیم و «یهوه خدای غیور است که انتقام گناه پدران را از پسران تا پشت سوم و چهارم می گیرد» (سفر خروج:۲۰) همان داستان هارون و سامری و گوساله سخنگو. هرقومی که از طلا گوساله بسازد و آن را بپرستد، سرنوشتی بدتر از ما خواهد داشت. دروغ مثل موریانه جانش را می جود و مثل شمشیر در تاریکی بر جان مردمش فرو می آید. سهراب را دروغ کشت. سهراب قصه را می گویم.. .

به یاد رفتگان و دوستداران: به یاد هوشنگ مافی
…اینجا هم، لااقل هرکه را می بینم مریض ایران است. من سعی می کنم فکرش را نکنم، ولی کمتر موفق می شوم. آدم چیزهایی می شوند که آتش می گیرد و آرزو می کند که بمیرد. گاهی سرم بی علتی گیج می رود. مرگ را حس می کنم که افتان و خیزان در جمجمه ام می پلکد، مثل مست ها یا بچه های نوپا، هنوز نتوانسته خودش را جمع و جور کند، سرپا بایستد و بالهایش را بگسترد. فعلا دارد موریانه وار، بی شتاب و خستگی می جود. سیلاب نیست. نم و رطوبت است که اندک اندک نشت می کند. نسیم خفه ای است که از اعماق زمین می وزد….
تو کمی زود رفتی.اشکالت این بود که سه چهار تا بیماری ناسازگار توام داشتی: هوش، حساسیت، عصبانیت و غرور. از دست هوشت نجات نداشتی، زیاد اطرافت را می دیدی. به علت حساسیت رنج می بردی و داد می زدی و کوتاه نمی آمدی. از همان اول های کار افتادی وسط یک مشت دزد فرومایه. تحملشان نمی کردی و تحملت نمی کردند. بعد از سال ها توانایی زندگی کردن را از دست دادی، از بس زخم پذیر شده بودی – برای همین آخرش چیزی نشدی. همان آقایی که بودی ماندی….
غروب آفتاب: به یاد امیر حسین جهانبگلو
…وقتی رفتم، مرگ را دیدم که بی حوصله در آستانه در ایستاده بود و پا به پا می کرد، مثل اینکه در رفتن شتاب داشت اما منتظر چیزی بود. به ساعتش نگاه می کرد. به چشمهایش خیره شدم، در مردمک آنها خودم را دیدم، جا خوردم و رویم را برگرداندم. مثل یک بقچه نخ نمای کهنه اما نفیس، یک مشت پوست و استخوان خسته گوشه کاناپه در خود جمع شده بود. مرا که دید خواست حرکتی بکند، گفتم تکان نخور. دم کاناپاه زانو زدم و بوسیدمش.دست راستش را گذاشت روی شانه ام که در همان حال بمانم. من هم تکان نخوردم و چند لحظه ای تن همدیگر را حس کردیم….
…دست چپ را از زیادی درد نمی توانم تکان دهم. آن را در وضع معینی روی بالشتکی کنار دسته کاناپه ثابت نگه می دارم. شکایت داشت که نمی تواند چیز بخواند. سرش گیج می رود و نخوانده خسته می شود. کنار کاناپه به عادت همیشگی یک مشت کتاب جورواجور درهم برهم توده شده بود. همیشه گرفتار همین کنجکاوی پراکنده و ناآرام ذهنی بود و مثل پرنده های بی قرار دائم از شاخه ای به شاخه ای می پرید….
…باری این کنجکاوی مثل تندبادی در او می وزید و تا آخر عمر به این سو و آنسو می راندش. شرح تعرف و ترجمه رساله قشیریه را از جمله، او به من شناساند و چاپ تازه رسالات بابا افضل، آخرین هدیه ای بود که چندی پیش به من داد. همان وقت که فریفته فکر و زبان انسان کامل و سرگذشت دردناک عزیزالدین نسفی بود داشت کن تیکی را هم می خواند: گزارش سفر یک نروژی دریادل که در آن سوی جبل الطارق با قایقی از نی و وسائل ابتدایی به دریا زد و خود را روی اقیانوس رها کرد تا جریان آب در آمریکای مرکزی او را به ساحلی برساند، زیرا می خواست این نظریه را ثابت کند که زیگورات های بومیان آن سرزمین از روی اهرام مصر ساخته شده اند، و زمانی، کسانی، به موجبی که نمی دانیم از آن سر دنیا به این سر دنیا رانده شده‌اند….
…عزیزالدین نسفی هم از آن سر خراسان به اقلیم پارس رانده شده بود، از جلوی سیل بنیان کن مغول فرار می کرد که از شهر دورافتاده در وسط بیابان سردرآورد. آواره و غریب در مسجد جامع ابرقوه روزگار می گذراند، و با جماعت درویشان آن دیار از دوستی آدمی و خدا، ساخت و کار گردش افلاک و ستارگان گفت‌وگو ها می کرد و گاه و بیگاه که از ستم روزگار به فغان می آمد می گفت: چه بودی اگر نبودمی….
سوگ مادر

…چند روزی است که از نوشتن گریزانم. هنوز نمی خواهم مرگ مادرم را باور کنم. انگار نوشتن درباره این مرده، مرگ او را مسجل می کند، حداقل این است که مرا به شدت خسته می کند. روزهای بدی است، خدایا تو که می توانی آن بهشت کذایی را بیافرینی، چرا ما را اسیر چنین جهنمی کردی؟ به تو هیچ امیدی ندارم، هر چه هست در من است، به شرط ها و شروط ها. خنده دار است اما راستی انگار اعصابم درد می کند. همه این روزهای اخیر جانم لخت و سنگین بوده است. گویی سربی در آن است که پیوسته مرا فرو می کشد و زمین گیر می کند. مثل مردی که از راهی سخت و دراز رسیده باشد و از فرط خستگی، گرسنگی و تشنگی را از یاد برده، بر آستانه در خانه اش به خاک افتاده باشد. فکرم مثل خمیر فروریخته ای، لخت و رها است، ولی هنوز از نومیدی نشانی نیست. نیروی زندگی مثل خمیرمایه در باطن من ورمی آید. تازه در آغاز راهم و همچنان که به زانو می افتم، خونی که در جوی رگ ها است می جوشد تا دوباره سرپا بایستم. کاش هرچه زودتر بر این مصیبت و ماتم که روح مرا می جود و می پوسد غلبه کنم. صبح ها از همیشه بدتر است.مامان گنجشک ها را خیلی دوست داشت و جیک جیک آنها را که می شنید گاه بی اختیار می گفت: جان.هر روز من با سر و صدای گنجشکها از خواب بیدار می شوم و می بینم که از مادرم خبری نیست….

گفت و گو در باغ
…ولی من نور را برای حجم سبز و رشد بی‌تاب گیاه می‌خواهم، نه برای نشان دادن گذشت زمان. باغ آرمانی من جسم، وزن و عطش دارد، نفس می‌کشد، می‌شکفد، می‌پژمرد و از خشکی، از کوره‌ی خورشید بالای سر و خاک سوزان زیر پا می ترسد و چشم انتظار رودخانه‌ی زاینده‌‌‌ای است که از بغل کوه بیرون می‌زند. از راه‌های پرپیچ و خم دور، از ته دره و میان بیشه ها و جالیزها می‌گذرد- دویده و خسته- زیر دامنه‌ی کوهی تنها، در حاشیه‌ی بیابان پا می‌گذارد اما پیش از آن که از رمق افتاده در باتلاق فرورود، نفس خنک کوهستان را با خود می‌آورد؛ در راه، با رگ‌هایی که از بندهای تنش جدا می‌شوند، بیشه‌ها و کشتزاران را سیراب می‌کند تا آن که به بوستان‌ها و باغچه‌های خانه‌های شهری سبز راه بیابد. زمین سبز، آسمان آبی و کمی آن‌‌سوتر بیابان، تا چشم کار می‌کند خالی خشک و خاکی و بوته‌های پراکنده و جان سخت خار، و باغ (( دلفریب ))، بالادست رودخانه، کنار شهر. دم غروب، از راه دور می‌رسی، هرم آفتاب بیابان را پشت سر گذاشته‌ای، باغ با گل‌های شمعدانی، شاه‌پسند و یاس و برگ‌های آب‌داده‌ی خیس و دو ردیف بلند کاج با کاکل گرد در دوسوی چمنی گسترده بر جلو ایوان، انگار رسیده‌‌ای به کسی که دوستش داری و پناهگاه آغوش امن او ماوای توست، از تنش عطر خام جوانی می‌تراود، از موهای خیسش طراوت آب می‌چکد، نگاهت می‌کند، دست‌هایش را باز کرده تو را می‌خواهد؛ تو، او را با عطش دردناک و خوشایندی بغل می‌کنی و در آرامشی دلپذیر غرق می‌شوی، دلواپسی‌هایت به خواب می‌رود، اطمینان قلب پیدا می‌کنی؛ مثل وقتی که با خلوص نیت به زیارتگاهی برسی….
سفر در خواب

…در این جدایی، نمی دانم در چه ساعتی از شب یا روز و در کجا هستم. وقت ویران است. شهر صورت ثابت و اندام استواری ندارد. چیزها در هم راه می یابند و از هم عبور می کنند. جسمانیتشان را از دست داده اند، به سبکی هوا موج برمی دارند و آسان تر از خیال گوناگون می شوند. من به پریشانی باران باد زده، خودم را به دست نمی آورم که ناگهان در خاطرم، شمایل آقا بزرگم انگار پیدا می شود. نمی توانستم به یاد بیاورم چون در روزگاری گمشده، حتی پیش از آنکه مادرم به دنیا بیایید، این عاشق دلسوخته از اصفهان رفته بود تا دیگر به آن بازنگردد، آواره کوه و بیابان، بسیار سرزمین ها را گشت و گذشت تا سرانجام پشت کوههای بلند، در همسایگی آب های کبود، ماندگار شد. دستم در دست پیرمرد بود، مثل سالهای کودکی ام و دلم آرام گرفته بود. چه نگاه خوبی داشت. در مردمک چشمهایش بودم….
در کوی دوست
…چند سال پیش می خواستم رساله ای در بارۀ رابط سه گانه انسان و جهان و خدا بنویسم: اگر اندیشه خدا باشد، پیوند آدمی با خودش و جهان چه ویژگی و سرشتی دارد و اگر نباشد چگونه است؟ و امروز بودن یا نبودن این اندیشه چگونه رابطۀ ما را با جهان می سازد و راه می برد، چه معنائی به زندگی ما می دهد؟ قصد تحقیق در دین، اندیشه یا تفکری نداشتم اما به سوی سرچشمه ها رفته بودم تا شستشوئی کرده باشم و روح را صفائی داده باشم. ولی می خواستم بنای کار را فقط بر «گاهان» بگذارم. به زبانی دیگر می خواستم اندیشه ام را بر ساخت و بست و پیوست «جهان بینی» این سرودها طرح افکنم و در این تار و پود به فکرم «صورت» بدهم تا اندیشه زاده و «جهانمند» شود….
…اما چون شروع به نوشتن کردم راهم بسته شد. سرودهای زرتشت بی آنکه بخواهم مرا به یاد غزلهای حافظ می انداخت. در هر دو همان حضور در ازل و ابد، همان اشتیاق به دیدار دوست، همان اندیشیدن در خویش و در اندیشه خود او را به چشم دل دیدن و در خانۀ نور و سرود یا در کوی دوست مآوی گزیدن، مثل آب از چشمه و نور از سپیده فوران می کند. و نور گوئی «صورت» هستی است….
…این رساله سفرنامه مسافری است به کوی دوست. در این سفر بیتها و غزلها به منزل ستاره های راهنمائی بوده اند که مرد مسافر از یکی آهنگ دیگری کرده و راهش را پیموده است…. از آنجا که بر بال خیال خود نشسته ام، اعتبار این رساله از حد سفرنامۀ یکی از مسافران فراتر نمی رود. به زبانی دیگر این تنها یکی از روزنهاست که از خلال آن می توان «باغ» خواجه شیراز را تماشائی کرد، ای بسا پرتوهای دیگر که می توان درین «فلک» انداخت و ای بسا سیاحتهای دیگر که می توان کرد….
شاعری آگاهی است. محال است شاعر بیداد و ستمی را که چون باد در ما می پیچد احساس نکند و از این رنج بیدلیل به خود نپیچد. باید خطائی از جائی سرزده باشد و در رگهای جهان دویده باشد «کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست.» اما پیر ما – از عشق – خطاپوش است و چون نشان از دوست دارد از بخشایش عاشقانه او بی نصیبی نیست. در برابر، پیر ما خود نیز «خوش عطابخش و خطاپوش خدائی دارد.» گوئی در این ماجرای هستی بر آفریده و آفریدگار ستم رفته که هر دو با همدردی و همدلی از سر خطای هم در می گذرند. با این بخشایش دوجانبه دیگر حساب روز شمار بیهوده می نماید و شیوۀ عقلانی دین که بهشت را به ثواب کاران و دوزخ را به گناهکاران نوید و وعید می دهد به کاری نمی آید و ایمان شاعر، در نظر شریعتمداران، از وادی ظلمانی کفر سر بر می آورد. در این اخلاق اساساً چندان اعتنائی و اشاره ای به دوزخ نیست. زیرا دوزخ دین از آن خدای عقل جزئی، خدای محتسبان و مفتیان و سیاست بازان، خدای حساب ورزان و کاسبکاران است، نه خدای عشق کلی، نه دوستی کریمی رحیمی که «گنه بنده کرده است و او شرمسار»، وگرنه چه عشقی و چه ایثاری! بخشندگی و بزرگواری دوست در برابر ناسپاسی دیگری هستی می پذیرد….
ملیت و زبان
…اساسا وقتی به ادب ایران بعد از اسلام نگاه می کنیم، در کلیات و فقط در کلیات، به دو نوع اخلاق برمی خوریم، یکی همین اخلاقی که از کلیله تا گلستان و تقلیدهایی که از آن شده ادامه دارد. بنای این اخلاق بر مصلحت اجتماعی است و بر دروغ مصلحت آمیز به از راست فتنه انگیز. همچنین رفتار کلیله و دمنه را درنظر بگیرید، رفتاری که در زندگی و عمل روزانه باید به کار بست: دوز و کلک دیگران را نقش بر آب کردن و به حق گلیم خود را از آب بیرون کشیدن. جنبه های دیگر همین برداشت از اخلاق و رفتار را در سیاست نامه یا قابوس نامه و آثار معتبری از این نوع می بینیم.
اما در کنار این در آثار همان «اهل دیوان»، در آثاری از نوع دیگر، اخلاق دیگری می بینیم که بنایش بر مصلحت اجتماعی نیست. بر شالوده های عمیق تر و گسترده تر است، نه فقط بر استنباط از روابط اجتماعی، بلکه بر استنباط از رابطه انسان با عالم بالا و جهان مبتنی است.مصلحت اندیش نیست، حقیقت اندیش است، اجتماعی نیست، اگر بشود گفت کیهانی است، فلکی و کلی است. شاید بد نباشد بزرگترین نمونه ها را ذکر کنیم: اخلاق شاهنامه و بیهقی و از جهتی حافظ. می گویم از جهتی چون یک سر اخلاق او به عرفان می رسد. به هر حال کمال این سیر اخلاقی تا به حافظ می رسد. همانطور که آن یکی در گلستان به نهایت می رسد و بعد در هردو مورد انحطاط است، همانطور که دوره درخشان ادب ما به ته می رسد در اخلاق یا لااقل در جلوه اخلاق در ادب هم چیزی شبیه به این اتفاق می افتد….
مقدمه ای بر رستم و اسفندیار

هزار سال از زندگی تلخ و بزرگوار فردوسی میگذرد. در تاریخ ناسپاس و سفله پرور ما، بیدادی که بر او رفته است، مانندی ندارد . و در این جماعت قوادان و دلقکان که ماییم با هوسهای ناچیز و آرزوهای تباه، کسی را پروای کار نیست و جهان شگفت شاهنامه همچنان بر ارباب فضل در بسته و ناشناخته مانده است.اما در این دوران دراز، شاهنامه زندگی صبور خود را در میان مردم عادی این سرزمین ادامه داده است. و هنوز هم صدای گرمش گاه بگاه اینجا و آنجا در خانه ای و قهوه خانه ای شنیده میشود. و در هر حال این زندگی خواهد بود. و این صدا خاموش نخواهد شد. و هر زمان به آوایی و نوایی سازگار مردم همان روزگار فراگوش می رسد.
اثری چون رستم و سهراب، سیاوش، رستم و اسفندیار، ماندگار است. نه از رو که یک بار جاودانه ساخته و پرداخته شد. بنایی بلند، بیگزند از باد و باران و پیوسته همان که بود. در این آثار، سخن بر سر آن جوهر هاست که هستی انسان را میسازند. بر سر پیوند و جدایی آدمیان است با یکدیگر و مهر و کین آنان با طبیعت، و بزرگی در زندگی و مرگ. آنگاه به سبب کلیت جهانی و آشکار کردن ژرفترین دردهای آدمی، تا به امروز همپای زمانه آمده اند. و از آنجا که این دردها تا به امروز بوده اند و در هر دورانی بشر به نحوی آنها را دریافته است. این آثار خصوصیت تغییر پذیری و کمال جویی خود را حفظ کرده اند و در هر دوره ای آدمیان خود را در آنها بازیافته اند. شاید بتوان گفت که این آثار زندگی وابسته ای دارند. چون آیینهای بزرگ و چند رویه با قابلیت انعکاس صورتهای گوناگون بشری. و به سبب همین تحول و ساخت و پرداخت، پیاپی از تطاول ایام جان بدر برده اند. مانند زمین ، در هر دوره انسان خاکی از برکت آن به نحوی برخوردار بوده است…..
در دوره ترکتازی حاکمان خونخوار مغول که مردم را گروه گروه از دم تیغ بیدریغ می گذراندند، بلایی موحش تر از این امیران خونریز جبار نبود و در آن روزگار بهترین تفسیر کوتاه و کلی از این افسانه همان است که سعدی فرموده است :
اینکه در شهنامه آورده اند رستم و رویینه تن اسفندیار
تا بدانند این خداوندان ملک کز بسی خلق است دنیا یادگار
باشد که بدانند که چراغ عمرشان در گذرگاه باد است. تا به خاطر این چند روزه دنیا غذاب آخرت را به جان نخرند و اینهمه بر خلق ستم نکنند. امروز نیز، ما به فراخور زندگی روزگارمان از ازستم و اسفندیار چیزی می‌فهمیم. درد مشترکمان با آنان چیست؟ آیا میتوانیم با کتایون و پشوتن همدل و همراز شویم و بیزار از گشتاسب؟ آیا سیمرغی روزی به یاری ما درماندگان خواهد شتافت؟ و آیا روزگار بد پرداز هنوز در کمین جان نیکان است؟
نه هرگز مرد ششصد ساله ای در جهان بود و نه رویین تنی و نه سیمرغی، تا کسی را یاری کند. اما آرزوی عمر دراز و بیمرگی همیشه بوده است و در بیچارگی امید یاری از غیب هرگز انسان را رها نکرده است.
نه عمر رستم واقعی است و نه رویین تنی اسفندیار و نه وجود سیمرغ، اما همه حقیقت است و این تبلور اغراق آمیز آرمانهای بشر است در وجود پهلوانانی خیالی. زندگی رستم واقعی نیست. تولد و کودکی و پیری و مرگ او همه فوق بشری است و یا شاید بتوان گفت غیر بشری. ولی با این همه مردی حقیقی تر از رستم و زندگی و مرگی بشری تر از آن نیست. او تجسم روحیات و آرزوهای ملتی است. این پهلوان ، تاریخ – آنچنان که رخ داده است – نیست ولی تاریخ است آنچنان که آرزو میشد. و این تاریخ برای شناختن اندیشه های ملتی که سالهای سال چنین جامه ای بر تصورات خود پوشاند، بسی گویا تر از شرح جنگها و کشتارهاست. از این نظر گاه افسانه رستم، از اسناد تاریخ، نه تنها حقیقی تر بلکه حتی واقعی تر است. زیرا این یکی نشانه ای است از تلاطم امواج و آن دیگری مظهری از زندگی پنهان اعماق.
اما با اینهمه افسانه رستم تنها ساخته آرزو نیست، واقعیت زندگی در کار است. این نیرومند ترین مردان هم در جنگ با سهراب طعم تلخ شکست را میچشد. و در نبرد با اسفندیار در می ماند. و سر انجام مرگ، که چون زندگی واقعی است، او را در کام خود میکشد. حتی اسفندیار بیمرگ نیز شکار مرگ است. واقعیت ریشه این یلان را در دل خود دارد.
پهلوانان شاهنامه مردان آرزویند که در جهان واقعیت بسر میبرند. چنان سربلند که دست نیافتنی مینمایند. درختهایی راست و سر به آسمان ولی ریشه در خاک، و به سبب همین ریشه ها، دریافتنی و پذیرفتنی. از جنبه زمینی، در زمین و بر زمین بودن، چون مایند و از جنبه آسمانی تجسم آرزوهای ما و از هر دو جهت تبلور زندگی. واقعیت و گریز از واقعیت آدمی در کار آنهاست و از دیدگاه کمال حقیقتند. اما چنین حقیقتی انعکاس ساده و بیواسطه واقعیت نیست.

درسوگ سیاوش
اینک ماییم و این شب بیداد و این تاریکی نامهربان. که روشنایی دلم را فراگرفت و در خورشید روز من و در مراد من راه یافت. کیست که بر زمین ظلم راه نمی رود و ستمی که از دل و دست در اعماق می نشیند و از نهان خاک باز می روید، چراگاه او نیست، در این صحرای بیداد سرگردان نیست! از ترس، آب تلخ سرچشمه های دروغ را می نوشم و خاموش در ژرفنای دور جان دلم خزیده است.
در این زمانه که اهرمن بر هرکس و هرچیز راهی دارد، جماعتی، گوئی به ظلم سرشته، درهم ریخته ایم: خواب زدگانی، ستم دیدگانی، ستمکار، با آز که آئین او بر ما رواست. با دروغ، پیروز و آزادی اسیر. همدست کسانی هستم که دوستشان ندارم.
پذیرفتن دنیای واقعیت دیگر است و حسن قبول آن در دل چیز دیگری. ای بسا چیزها که هم پای زندگی، مثل مرض در ما می لولند و ما خود در اجتماعی بیمار روز و شبی می گذرانیم. آرمان های آدمی همیشه از او دور است و چون یک گام برداریم آنها به شتاب گام ها برداشته اند. این تن زندانی زمان و مکان و این اندیشه گریز پرواز!
در واقعیت به سر می بریم و گرفتار گذرانیم. خورد و خواب و دلزده کارهای ناخواسته کردن برای ادامه این خورد و خواب سمج، و باز این دور باطل را پیمودن و «ناگهان بانگی برآمد که خواجه مرد!» این گذران در خود پیچیده بی سر انجام؟

«ننویس تا ننویسم» – یارعلی پورمقدم

3 نوامبر 2015 بیان دیدگاه

آقای پور‌مقدم! در همین‌ ابتدا پرسش آخرمان را می‌پرسم: آیا تشکیل جلسات پنج‌شنبه با حضور مرحوم گلشیری یک حرکت روشن‌فکری بود؟ یعنی خاستگاه روشن‌فکری داشت؟
– نه، سنت آن جلسات از کانون نویسندگان سر‌چشمه می‌گرفت. از سال 57 تا زمانی که کانون غیر‌قانونی اعلام و تعطیل شد، جلساتی برگزار می‌کرد که الاهم‌فی‌الاهم آن‌ها درباره‌ی مسایل روز بود. یعنی مسایلی که اساس‌نامه ملزمش می‌کرد در مورد آن‌ها موضع‌گیری کند. مسایلی مثل توقیف نشریات که چون دفاع از آزادی بیان در اساس‌نامه‌ی کانون بود، کانون موظف بود نسبت به آن‌ موضع بگیرد…
* همین‌ها که شما می‌گویید، یعنی دفاع از آزادی بیان، واکنش در قبال مسایل روز و غیره، مگر در تعریف یک کنش روشن‌فکرانه جای نمی‌گیرند؟
– نمی‌دانم روشنفکرانه است یا نه. ولی می‌دانم که آزادی بیان ونشر برای نویسندگان حکم دوات قلم‌شان را دارد. قطعا عنصر روشنفکری هم در تشکیل کانون دخیل بود…
* یعنی چنین مسایلی در جلسات شما هم مطرح می‌شد؟
– در طی سال‌هایی که کانون به درستی درگیر اساس‌نامه‌اش بود، ما آمدیم و جلساتی گذاشتیم تا در آن‌ها فقط درباره‌ی داستان حرف بزنیم و مسایل سیاسی را بسپاریم به جلسات عمومی کانون.
* در چه سالی؟
– حوالی 58 یا 59 بود. در آن جلسات آقای گلشیری، آقای براهنی، حسن و محسن حسام، قاضی ربیحاوی، محمد‌رضا صفدری و ناصر زراعتی بودند و چند نفر دیگر که الان حضور ذهن ندارم. مثلا ابراهیم رهبر و چند تن دیگر هم بودند.
* ایده‌ی تشکیل جلسات را گلشیری مطرح کرد؟
– نه. ضرورتی بود که در کانون نویسندگان احساس شد تا یک سری نویسنده که پیر‌ترین‌شان گلشیری و براهنی بودند، دور هم جمع شوند و جلساتی درباره‌ی داستان تشکیل دهند.
*چه‌طور با هم آشنا شده بودید؟
– پای سماور کانون نویسندگان بود که تصمیم گرفتیم گام در گودی بگذاریم که پر از گودال بود. در واقع دهه‌ی شصت داستان کوتاه، اضطرابی بود که در تب گذشت.
* ولی امروزه که بحث از آن جلسات پیش می‌آید نقش میزبان و محور را بیشتر برای گلشیری قائل هستند؟
– چون آقای گلشیری به هر حال آقای گلشیری بود و هست. قضیه از این قرار بود که در جلسات شعر و قصه‌ی کانون اوایل همه می‌توانستند حضور داشته باشند. اما بعد شرایط حاد شد و دیگر نمی‌شد ده، پانزده نفر هم یک‌جا جمع شوند. همدیگر را قدری سبک و سنگین کردیم و عده‌ای‌مان در یک روز پاییزی در دفتر دارالترجمه‌ای به نام پژواک که در خیابان سهروردی قرار داشت، جمع شدیم و گفتیم بیاییم و فارغ از مسایل سیاسی روز به مساله‌ی داستان بپردازیم. این نشست منجر به تاسیس جلسه‌ای به نام جلسه‌ی پنج‌شنبه شد. در این جمع آقای گلشیری هم حضور داشت. آقای گلشیری هم آن‌زمان گلشیری بود و هم این‌زمان گلشیری است. ولی واقعیت این است که گلشیری هم مثل باقی اعضای جلسه یک رای داشت. در زمانی که کسی به ادبیات اهمیت نمی‌داد و هیچ ناشری تن به چاپ داستان نمی‌داد و همه درگیر سیاست و کتاب‌های جلد‌سفید بودند، و در چنان موقعیتی نشر اسفار آمد و حاضر شد کتابی از داستان‌های اعضای جلسه را تا سقف دویست صفحه چاپ کند، مجبور شدیم برای انتخاب داستان‌هایی که قرار است در آن کتاب گنجانده شوند، شمشیر‌ها را از رو ببندیم. همه دلشان می‌خواست در آن کتاب حضور داشته باشند و همین باعث شد که انتخاب نهایی به رای گذاشته شود. گلشیری در این مرحله یک رای داشت.
* که منجر شد به چاپ کتاب هشت داستان…
– کتاب مهمی هم هست. هر کس بخواهد ادبیات داستانی ایران را بعد از 57 بررسی کند به طور قطع نمی‌تواند از دو چیز صرف‌نظر کند. یکی هشت داستان و یکی هم سرمقاله‌ی کورش اسدی در کارنامه‌ی به گمانم فروردین 78 به نام نسل نفرین‌شده، نسل درخشان.
* این که گلشیری روی کتاب مقدمه بنویسد هم به رای گذاشته شد؟
– مقدمه‌ای که گلشیری نوشت مشخصا اعتراض قاضی ربیحاوی را به دنبال داشت.
* چرا؟
– اگر قاضی ربیحاوی را پیدا کردی، چرایش را از خودش بپرس… ولی من اعتراضی نداشتم.
* قدری توضیح می‌دهید که روند جلسات چگونه بود؟
– جلسات به قصد پیدا کردن ناشر تشکیل نشده بود. ما جلسات را مهرماه 62 آغاز کردیم و اولین مجموعه‌مان سال 63 منتشر شد. در طول این مدت ما داستان‌خوانی داشتیم و تلویحا شعار جلسه‌مان هم این بود: ننویس تا ننویسم! بنویسی، می‌نویسم!… در این جلسات اگر هملت را هم می‌بردی و می‌خواندی، می‌گفتند بافت دراماتیک ندارد و دیالوگ‌ها بسیار ضعیف است… شمشیرها همه از رو بسته شده بود و این نکته‌ای است که همه‌ی ما از آن به نیکی یاد می‌کنیم. ما در جلسه‌ای داستان می‌خواندیم که همه می‌گشتند تا مو را از ماست بکشند و طرف را آویزان کنند…
* حتی اگر خود گلشیری داستان می‌خواند؟
– حتی اگر خود گلشیری داستان می‌خواند. حالا شاید من آن‌جا بیست بار آویزان شدم، اما گلشیری گمانم دست‌کم یک‌بار آویزان شد. آویزان به این معنا که همه می‌خواستیم به قول کورش اسدی، داستان درخشان بنویسیم. می‌خواستیم داستانی بنویسیم که مو لای درزش نرود. یک بار قرار شد اقتراحی بگذاریم و داستانی بنویسیم که راوی‌اش کور مادرزاد و کر و لال است و فقط حس بویایی و لامسه دارد. چون یک داستان خوب را عرصه‌ای برای وراجی که مغز گنجشک خورده بود نمی‌دانستیم.
* نوشتید؟
– هیچ‌کدام‌مان نتوانستیم بنویسیم. خیلی سخت بود… اما عشق‌مان داستان بود. بعدها جلسه منتقل شد به دفتر مهندس کبیر در حوالی میرداماد. این دفتر آبدارچی نداشت و قرار گذاشته بودیم که هر کس زودتر برسد، بساط چای را مهیا کند تا بقیه برسند. به جرات می‌توانم بگویم هشتاد درصد چای‌هایی که ما در این جلسات خوردیم، سایه‌ی دست آقای گلشیری رویش بود. یعنی اول از همه می‌آمد.
* در ادامه چه شد که مجموعه‌های دوم و سوم هم منتشر شدند؟
– مجموعه‌ی دوم که «منیرو و چند داستان دیگر» بود، گرفتار ممیزی شد و مجوز نشر نیافت. مجموعه‌ی سوم‌مان را آماده کردیم با نام «پاگرد سوم»…
* که اسم داستان خودتان بود…
– بله. اسم داستان من بود. می‌خواهم یک اعتراف بکنم. وقتی خواستیم کتاب سوم را منتشر کنیم، گفتم کتاب باید به اسم داستان من باشد. وقایع داستان من در پاگرد دوم اتفاق می‌افتاد. آقای گلشیری گفت پس اقلا لوکیشن را ببر به پاگرد سوم که با کتاب سوم ما همخوانی داشته باشد. من هم داستان را یک بار دیگر نوشتم و منتقل‌اش کردم به پا‌گرد سوم.
* واقعا در آن دوره از کتاب‌ها استقبال شد یا چون هوای هم را داشتید بعدها آن کتاب‌ها را توی بوق کردید؟
– نه. ما اصلا امکانی نداشتیم تا بتوانیم کارمان را توی بوق کنیم. مثل شما نبودیم که از این روزنامه درآمدید یک روزنامه‌ی دیگر منتظر‌تان باشد. اصلا مطبوعات سایه‌ی ما را با تیر می‌زدند. اما کارها بازخورد خوبی داشت.
* گفتید که آقای گلشیری آن موقع هم آقای گلشیری بود. یعنی بالاخره اتوریته‌ای داشت و سایه‌ی سنگین‌تری داشت نسبت به سایرین…
– مسلم است. همه‌ی ما هم این را می‌دانستیم. من در یکی از یادداشت‌هایم هم یک‌بار نوشته‌ام. همه‌ی ما می‌دانستیم که اگر می‌خواهیم وارد گلستان داستان کوتاه شویم باید از زیر آلاچیق استادی به نام هوشنگ گلشیری عبور کنیم. ما که نو‌خط ادبی نبودیم. برخی از ما مثل من و محمد‌محمد‌علی یکی، دو کتاب چاپ کرده بودیم. ما نویسنده‌های دهه‌ی پنجاه بودیم. اما در دهه‌ی شصت افتخار حضور در جلسه‌ای را داشتیم به نام جلسه‌ی پنج‌شنبه که آقایی به نام هوشنگ گلشیری هم در آن جلسه حضور داشت که درس‌های زیادی برای بده وبستان داشت. از جمله چیزهایی که از او آموختیم این بود که روی سبیل هیچ ناصر‌الدین‌شاهی نقاره نزنیم و مرید کسی نباشیم. اصلا در جلسه‌ی ما بحث مرید و مرادی در کار نبود. من حضورم در آن جلسه را یکی از بهترین شانس‌های زندگیم می‌دانم. ولی هیچ‌گاه هوشنگ گلشیری نقش معلم و شاگردی را در برابر ما ایفا نمی‌کرد و هیچ وقت سراغ تخته‌پاک‌کن را از ما نمی‌گرفت…
* رویکردتان در نقد داستان‌ها چه بود؟ چون گلشیری ظاهرا خیلی روی فرم حساس بود…
– مشغله‌ی ما بیشتر زبان بود و تکنیک. چون اعتقاد داشتیم که زبان در داستان همان کمان ادیسه برای آزمون خواستگاران است …ضمن آن که اعتقاد داشتیم که فرزند زمانه‌ی خود در ادبیات یک تفکر ارتجاعی است، زیرا هنر به زندگی نگاهی آرمانی دارد.
* اعتقاد داشتید یعنی دیگر اعتقاد ندارید؟
– سرهایی که از گریبان این جلسات پنج‌شنبه در‌آمد اینک نامداران داستان‌نویسی ایران‌اند. محمد‌رضا صفدری مثل محمد‌رضا صفدری می‌نویسد. قاضی ربیحاوی عین قاضی ربیحاوی می‌نویسد، نه عین گلشیری. یادم هست آن زمان که هشت داستان منتشر شده بود، جلسه‌ای گذاشته‌ایم بودیم در خانه‌ی محمد‌علی و آقای دولت‌آبادی را دعوت کرده بودیم و ایشان حرف عجیبی به ما زد. گفت نثر همه‌ی شما تحت تاثیر گلشیری است. در حالی که در آن کتاب کجای نثر محمد‌علی شبیه گلشیری است؟ «کره در جیب» صمد طاهری کجایش شبیه کارهای گلشیری است؟ یا داستان اکبر سردوزآمی کجا شبیه کار گلشیری است؟ یا مثلا بعدا که بیژن بیجاری به ما ملحق شد تکنیکش عین خودش بود. او تغزلی می‌نویسد. غنایی می‌نویسد. بیژن بیجاری متعلق به داستان‌نویسی اصفهان است که متاثر از ادبیات فرانسه است- به خاطر تاثیرترجمه‌های ابوالحسن نجفی بر آن- و داستان‌هایی کند و پروستی تولید می‌کند. به همین خاطر تا قهرمان داستان بیجاری بیاید کنار سی و سه پل و دوچرخه‌اش را پارک کند و قفل بزند تا ندزدندش و تا بخواهد تارش را در بیاورد و کوک کند و شروع کند به نواختن، قهرمان‌ قصه‌ی ربیحاوی سه نفر را کشته و در حال خروج از مرز است! چون قاضی از ادبیات جنوب می‌آمد و سریع و اکشن می‌نوشت. هر کسی عین خودش می‌نوشت. ذکاوت گلشیری در این بود که با جمعی نشست که مثل خودش نمی‌نوشتند.
* یعنی مدعی هستید که کار شما روی خود گلشیری هم تاثیر می‌گذاشت؟
– اگر ذهن خائنم بیش از این خیانت نکند، یادم هست که حد‌اقل دو بار گلشیری در مصاحبه‌هایش به صراحت گفته که بهترین داستان‌هایش را در این دوره نوشته و این توفیقی بود که نصیب همه‌ی ما شد. ما بهترین داستان‌هایمان را در آن دوره نوشتیم.
* پس چرا هیچ‌کدام‌تان نتوانستید به محبوبیت گلشیری برسید؟
– شاید تا وقتی که یک مننژیت زودرس به سراغ‌مان بیاید ما هم به اندازه‌ی گلشیری محبوب شده باشیم.
* اما شما هیچ‌کدام‌تان کارهایی را که او کرده بود، نکرده‌اید. همه پراکنده و عزلت‌نشین شده‌اید. بیجاری الان کجاست؟ یا سردوزامی؟ یا زراعتی؟ یا ربیحاوی؟ صمد طاهری کو؟ یا خود شما اصلا کجایید و برای داستان امروز ایران چه می‌کنید؟ گلشیری هیچ‌وقت این قدر از متن داستان‌نویسی ایران منفصل نبود…
– خب، این درست. روزگار همیشه همین است… اما من علاقه‌مندم که این بحث را به گلشیری نکشانیم. بحث گلشیری با بحث جلسه‌ی داستان دو بحث جداست. گلشیری هم مثل هر آدم دیگری نقاط ضعف و قوت داشت. اما الان ضرورتی ندارد که بخواهیم راجع به نقاط ضعف و قوت گلشیری حرف بزنیم.
* اما در حال حاضر یک جریان گلشیری‌ستیز هم هست که مدام اهمیت او را انکار می‌کند. حتی شنیده می‌شود که برخی از شاگردان او هم در این جریان حضور دارند.
– اگر اسائه‌ی ادبی به شخصیت حقوقی گلشیری نکنند، اشکالی ندارد. شاگرد خوب آن است که زود از زیر سایه‌ی استادش در‌بیاید.
* به شرطی که خودش هم بشود یک شخصیت حقوقی دیگر. یعنی با کارش برتری‌اش را نشان دهد.
– خب بله… با کارش… همان‌طور که کارهای گلشیری از وی دفاع می‌کنند. گلشیری اگر بود حتما به این قرارداد‌هایی که ناشران با نویسندگان جوان می‌بندند اعتراض می‌کرد. حتما واکنش نشان می‌داد و این همان چیزی‌ست که گلشیری را از نویسنده‌های دیگری که به قول تو هر کدام‌شان جایی پراکنده شدند متمایز می‌کند. گلشیری دخالت می‌کرد. نمی‌خواهم این بحث را ادامه دهم، چون بعد باید وارد حوزه‌ای بشویم که از گلشیری یک دیپلمات ادبی می‌سازد و این به نظر من نقطه‌ی ضعف گلشیری بوده…
* از نویسندگان خارج از جلسه‌تان هم کسی به جلسات پنج‌شنبه می‌آمد؟
– بله. مثلا وقتی «ضدخاطرات» منتشر شد آقای سید حسینی و آقای نجفی را به جلسه دعوت کردیم. آقای براهنی برای «کیمیا و خاک» به جلسه آمد. دریا‌بندری را به خاطر مقدمه‌ی «پیرمرد و دریا» دعوت کردیم. خسرو سینایی هم یک بار فیلمش را برای ما نشان داد که یادم هست در آن جلسه آیدا و شاملو هم بودند. رادی را برای اجرای «آهسته با گل سرخ» دعوت کردیم. تقی مدرسی را برای «آدم‌های غایب» دعوت کردیم.
* جریان مجله‌ی «مفید» از چه قرار بود؟
– صاحب مجله آمد و خواست تا جلسه دبیر صفحه‌ی داستان نشریه‌اش باشد. ما هم داستان‌های رسیده را می‌آوردیم و در جلسه می‌خواندیم و آن‌هایی که تایید می‌شد را در مجله چاپ می‌کردیم. رابط ما با مجله آقای گلشیری بود. داستان‌های خوبی در مجله چاپ شد…
* جلسات‌تان در دوران بمباران تهران هم برقرار بود؟
– در تمام مدت برقرار بود. هر جای دنیا که بودیم خودمان را برای پنج‌شنبه می‌رساندیم. من یک دوره در ازنا کار می‌کردم، اما پنج‌شنبه‌ها هر طور بود خودم را می‌رساندم به جلسه.
* تا چه سالی ادامه داشت؟
– تا سال 67. بعد به این نتیجه رسیدیم که دیگر چیزی برای گفتن به هم نداریم. البته مسایل دیگری هم بود. اما دیگر هر کس دهن باز می‌کرد بقیه می‌دانستند چه می‌خواهد بگوید.
* یعنی اختلاف و نزاعی در کار نبود؟
– چرا. اختلاف سلیقه‌ای هم پیش آمده بود. آقای گلشیری معتقد بود که بهتر است جلسات را قدری گسترش دهیم و جمع را بزرگ‌تر کنیم. اما برخی معتقد بودند که این کار ضرورتی ندارد.
* نظر خودتان چه بود؟
– من فکر می‌کردم که ضرورتی ندارد. چون شرایط آن دوران جوری نبود که به خطرش بیارزد.
* بعدها دیگر جلسه را ادامه ندادید؟
– چرا… کسانی که دیدگاه مرا داشتند جلسه را بدون آقای گلشیری ادامه دادند.ایشان هم بعد رفتند گالری کسری و جلسات‌شان را با سناپور و آبکنار و تقوی و چند نفر دیگر ادامه دادند که یک بار هم به جلسه‌شان رفتم و یکی از اپیزودهای کافه شوکا را خواندم به نام فالگیر. جلسه‌ی خیلی خوبی بود. به هر حال ما در جلسات خودمان آموختیم که یک گوش‌مان را در کنیم و یکی را دروازه، اما حرف دیگران را بشنویم و طاقت بیاوریم. آن‌جا گاهی بحث‌ها به تندی هم می‌کشید، اما به محض این که جلسه ختم می‌شد کسی کوچک‌ترین کدورتی از دیگری به دل نداشت. چون می‌دانستیم که تمام آن دعواها به خاطر داستان است.
* گلشیری می‌خوانید هنوز؟کدام کارش را بیشتر می‌پسندید؟
– یک شب جلسه دیر تمام شد و من هم دیر‌وقت به خانه رسیدم. صبح با همسرم-شادی- داشتیم می‌رفتیم منزل پدرم در میدان هفت تیر. حوالی بلوار کشاورز بودیم. شادی پرسید که جلسه‌ی دیشب چه‌طور بود و چه خبر بود؟ گفتم آقای گلشیری داستانی خواند به نام «میر نوروزی ما». گفت ماجرایش چه بود؟ تا آمدم برایش تعریف کنم، بغض گلویم را گرفت. فقط گفتم: شاهکارش را نوشت…
* اهمیت گلشیری در داستان‌نویسی ایران چیست؟
– بگذار این‌طور بگویم: گلشیری هیچ وقت هم‌سنگ خدمتی که به داستان کوتاه ایران کرد، پاسخ مناسبی دریافت نکرد. گلشیری خیلی به گردن داستان کوتاه فارسی در دهه‌ی شصت حق دارد. بسیاری از نویسندگانی که داستان‌شان برای اولین بار چاپ می‌شد، گلشیری به آن‌ها وقتی داده بود و با خستگی‌ناپذیری کارهایشان را خوانده بود. فقط می‌شود بگویی خستگی‌ناپذیر. من نفس این کارها را ندارم. ولی گلشیری خستگی‌ناپذیر در خدمت داستان بود. بل‌که خدا حق‌اش را بر گردن داستان کوتاه فارسی حلال کند. افسوس که الهه‌ی بخت نویسندگان این مرز و بوم یک فریدون آواره است.

دسته‌ها:یادداشت برچسب‌ها:

غلامحسین ساعدی، آخرین روزها در پاریس

24 نوامبر 2014 5 دیدگاه

saedi

غلامحسین ساعدی، آخرین روزها در پاریس: مهستی شاهرخی 

 

روز یازدهم فروردین ماه سال 1361 (31 مارس 1982) با سبیل تراشیده و ریش نتراشیده، با چهره ای خسته و درهم «پای آبله و خسته، غریبه و دلمرده، با ترس كبود، راه گم كرده، متحیر و عاجز، خسته و ناتوان، آشنا به هویت خویش، ولی درمانده، اشكی به یك چشم و خونی به چشم دیگر، در حالی كه نمیداند به كجا خواهد رسید؟ به زمهریر هاویه؟ یا به كنار حوض كوثر؟» با كیف دستی كوچكی از فرودگاه «شارل دوگل» بیرون آمد.

در اتوبوسی كه از فرودگاه به شهر میرفت، نگران و پریشان، در ردیف آخر نشسته بود. برای دوستانش از ایران تعریف میكند و از تیرباران بیرحمانه، دوست نزدیكش سعید سلطانپور حرف میزند و از اینكه پس از آن مجبور شده به زندگی مخفی پناه ببرد و بالاخره از آپارتمان كوچك و دخمه مانندی كه در تهران داشته است حرف میزند اما لبهایش میلرزند. «. . . تا بخواهی نماز، تا بخواهی دعا، تا بخواهی الدرم بلدرم، بله خیال نكن ما مبارزه با امپریالیسم جهانخواره را بلد‌ نیستیم. ما ملت بسیار بسیار شهیدپروریم. مدام شهید پرورش میدهیم، جوان میدهیم، خون میدهیم، و . . .» بی حال و حوصله، گاه و بیگاه از شیشه ی اتوبوس جاده ی طولانی را ورانداز میكرد. اكنون او «غریبه ای ایست دلمرده، از راه رسیده ای راه گم كرده، خسته و ناتوان، حیران و ناآشنا، ناآشنا و متحیر و عاجز، با انبانی از اوهام و كابوسهای غریب.»

به یاد خانه اش در تهران افتاده است. آپارتمانی در نزدیكی سفارت آمریكا با اتاقی بیقواره كه حوضی كوچك را در آن قرار داده اند. حوضی با ماهی هایی قرمز! حوضی با ماهی هایی كابوس آفرین! از ماهی ها حرف میزند. «تا من میآیم كتابی به دست بگیرم و كاری و نوشته ای را شروع كنم، این ماهی ها رو به من صف میكشند. مدتها بی حركت میمانند و به من زل میزنند . . . نه میتوانم بخوانم و نه بنویسم.» مادام برای دیگران از ایران حرف میزند: «. . . تنها چیزی كه وجود دارد‌ كشتار بی دلیل، اعدامهای ساده، حتی ساده تر از درآمدن آفتاب و ریزش برگ در خزان است . . . گوینده تلویزیون خیلی راحت لیست بالابلندی از این بیهوده پرپرشدگان برایت میخواند، دقیقا با همان لفظ و بیان و با همان آهنگ كه انگار این جوانان در امتحان ورودی فلان دانشكده معتبر پذیرفته شده اند و به قول خودشان راهی لعنت آباد شده اند . . .» سرانجام به پاریس و به خانه ی دوستانش میرسد. «. . . بسیار خوب، در یك چنین جهنم دره ای آیا میشود حتی ساعتی خوابید، و تازه اگر خوابیدی مگر كابوس های رنگین میتواند امانت بدهد كه حتی نفسی، حتی به ناراحتی بكشی؟» كلافه است. «خشمگین و عصبی، یك پا بر سر یك چاه و یك پا بر سر چاه ویل، و متعجب از اینكه چرا سقط نمیشود، یا این كه . . . اشك به آستین نداشته را خشك میكند كه چرا چنین شده است، چرا جاكن شده است، نمیداند. چه خاكی به سر كند.» به مجردی كه همه دورش جمع میشوند به آشپزخانه میرود و روی سه پایه ای مینشیند و به تلخی و زاری میگرید. «او خاك وطن را دوست دارد، تكیه گاه او باد صبا نیست، گردباد است، افسار توسن زندگی اش كاملا بریده است.»

ــ «من اینجا چكار میكنم؟‌ چرا گذاشتید مرا بیاورند؟ مرا به زور فرستادند، نمیخواستم . . .» كنده شدن از خانه و كاشانه و رسیدن به پناهگاهی كه خود انتخاب نكرده، او را گرفتار سرگیجه میكند. عصرانه و نوشابه ای میآورند. همگی دور هم جمع میشوند تا با هم سهیم شوند. اندكی آرام میگیرد و از هر دری سخنی و خاطره ای میگوید. «خاطره گویی، روده درازی های بیهوده، خیره شدن از پنجره به كوچه های ناآشنا، خوردن و نوشیدن، خوردن و بلعیدن، اضطراب و نوشیدن، ترس و هراس» و در میان لرزش لبها و بازآفرینی داستانها و خاطره هاست كه زندگی او در غربت آغاز میشود. البته هنوز امكانات غربت را نمیشناسد. هنوز راه از چاه تمیز نمیدهد. هنوز زبان نمیداند.

ــ «مشكلات زبان مرا به شدت فلج كرده است.»

«حالا دیگر در سرزمین از ما بهتران است. طعم حقارت را میچشد. حس میكند تمام مناعت طبعش را از دست داده است. لبخند یك پیرمرد دائم الخمر یا چشمك یك سبزی فروش یا جواب سلام سرایدار یك خانه، وضع روحی او را از این رو به آن رو میكند. از پاسبانی كه كنار گل فروشی ایستاده و سیگار دود میكند میترسد، از مامور بی آزاری كه وارد قطار میشود، از گربه ی بچه ی همسایه میترسد، بیمارگونه میترسد.»

ساعدی در فرانسه زیست ولی هرگز با محیط غربت و جامعه ی فرانسه اخت نشد. نمیخواست زبان فرانسه را بیاموزد.

ــ «از روی لج حاضر نشدم زبان فرانسه را یاد بگیرم و این حالت را یك نوع مكانیسم دفاعی میدانم. حالت كسی كه بی قرار است و هر لحظه ممكن است به خانه اش برگردد.»

ساعدی نمایش نامه نویسی بود كه در طول اقامتش در فرانسه چند نمایشنامه نوشت ولی در پاریس پا به یك سالن تئاتر برای دیدن یك نمایش نگذاشت. سناریستی بود كه در پاریس با همكاری داریوش مهرجویی چند سناریوی فیلم نوشت ولی هرگز به سینما نرفت تا فیلمهای جدید را ببیند. در فكر این است كه دیگر چه ضرورتی دارد كه در این سن و سال زبان دیگری را یاد بگیرد؟ كنده شدن از میهن در كار ادبی او نیز دو نوع تاثیر داشته است.

ــ‌»نخست اینكه به شدت به زبان فارسی میاندیشم و سعی میكنم نوشته هایم تمام ظرایف زبان فارسی را داشته باشد. دوم؛ جنبه ی تمثیلی بیشتری پیدا كرده است.»

در ماه ششم اقامتش در پاریس، خطاب به دوستی مینویسد:

«در پاریس هستم. شهر خودكشی و ملال. شهر فاحشه ها و دلال ها. جان آدم را به لب میرساند. مطلقا جایی نمیروم و ابدا نیز حوصله ندارم. از همه چیز نگرانم. میزان گریه هایی كه در كوچه های تاریك و زیر درختها كرده ام اندازه ندارد. روزهای اول ورود تمام حضرات به سراغم آمدند. از بختیار بگیر تا گروههای عجیب و غریب. آب پاكی روی دستشان ریختم. سر پیری دیگر نمیشود با ریش امثال ما بازی كرد. با وجود این ول كن نبودند و نیستند.»

«تا مدتها دست راست و چپ خویش را نمیشناسد. چرا كه جا نیفتاده، به خود نیامده، برهوت برزخ را سرایی نیست كه طول و عرضش را بشود سنجید و چندین فرسنگ در فرسنگ به حسابش آورد. این دنیا را مرزی نیست. پایانی نیست.»

ــ «بنده مدتی است كه مات متحیرم كه عاقبت ما چه خواهد شد؟ یعنی همه اش عمركشی و در زاویه ای نشستن و انگشت تحیر به دهان گرفتن؟»

«آواره اگر زنده هم باشد مرده است. مثل مرده ای كه میرود و میآید. آه و خمیازه اش با هم مخلوط شده، بی دلیل و علت انتظار میكشد. انتظارنامه یا ندای آشنایی، یا انتظار خوابی كه مادر و پدر، یا زن و بچه اش را در عالم رویا میبیند.»

در نامه ای به تاریخ بهمن 1361 خطاب به برادرش و همسر او مینویسد: «اگر ممكن شد عكس بچه ها را برای من بفرستید تا در دخمه ی دو متر در دو متری از تماشای صورتشان حس كنم كه هنوز زنده ام.»

و یا در نامه ای دیگر به دوستی نزدیك: «من در یك اتاق دو متر در دو متر زندگی میكنم. اندازه ی سلول اوین. هر وقت وارد اتاقم میشوم، احساس میكنم به جای اتاق پالتو پوشیده ام.»

پس از دو سال زندگی در پاریس، احساس میكند كه از ریشه كنده شده است و دیگر هیچ چیز را در ابعاد واقعی نمیبیند.

ــ «تمام ساختمانهای پاریس را عین دكور تئاتر میبینم.»

ــ «خیال میكنم كه داخل كارت پستال زندگی میكنم.»

از دو چیز میترسد: از خوابیدن و بیدار شدن. سعی میكند تمام شب را بیدار بماند و نزدیك صبح بخوابد. در فاصله چند ساعت خواب هم مرتب كابوس های رنگی میبیند. مدام به فكر وطن است و خواب وطن را میبیند.

ــ «تمام شبها را تقریبا مینویسم و صبح ها افقی میشوم و بعد كابوسهای رنگی میبینم. تازگی علاوه بر هیكل های عجیب و غریب، توده ای ها و سگهای پاریس هم در خواب من ظاهر میشوند.»

مواقع تنهایی، نام كوچه پس كوچه های شهرهای ایران را با صدای بلند تكرار میكند كه مبادا فراموش كند.

«تا مدتها به هویت گذشته خویش، به هویت جسمی و روحی خویش آویزان است و این آویختگی، یكی از حالات تدافعی در مقابل مرگ محتوم در برزخ است. آویختگی به یاد وطن، آویختگی به خاطره ی یاران و دوستان . . . به چند بیتی از حافظ . . . و گاه گداری چند ضرب المثل عامیانه را چاشنی صحبت ها كردن یا مزه ریختن و دیگران را به خنده واداشتن.»

ــ «پاریس از روبرو كه نگاه میكنی ماتیك زن است و از پایین گه سگ.»

یا ــ «من از مترو میترسم. درست مثل جاروبرقی آدمها را تو میكشد و در ایستگاه دیگر خالی میكند.» در پاریس است كه تضادهای روحی او اوج میگیرد. «عدم تحمل، زود رنجی، قهر و آشتی، تغییر خلق، گریه آمیخته به خنده، ولخرجی همراه با خست، ندیدن دنیای خارج، آواره ول گشتن در كوچه های خلوت گریستن و دور افتاده ها را به اسم صدا كردن، مدام در فكر و هوای وطن بودن، پناه بردن به خویشتن خویش كه آخر منجر میشود به نفرت آواره از آواره.»

در نامه به دوستی مینویسد: «اینجا هر گوشه را نگاه میكنم مدعیان نجات ایران جمع شده اند و همه از همگان و یكی از یكان ابله تر و كثافت تر. راستش را بخواهی از همه بریده ام و در خانه ای كه مثلا مردگی میكنم مدام با نفرت دست به گریبانم. فكر میكنی چندین خروار به من توهین شده؟»

«اتهام یكی از عوارض عمده و یكی از جوانه های سرطان آوارگی است و این چنین است كه همه در غربت گوری خیالی برای همدیگر میكنند. در غربت آدم میمیرد و نمی میرد. پس برای رودررویی با مرگ به حالت تدافعی تهاجم دست میزند. حمله میكند، مشت میزند، مشت به تاریكی و مشت به روشنایی، نعره میكشد. نعره در خلوت، نعره در جمع، به مهمانی میرود و نمی نشیند، پرخور میشود و نمیخورد، با دست به جلو میكشد و با پا به عقب میزند. عاشق میشود و عاشق نمیشود. بی دلیل اظهار عشق میكند و پشیمان میشود، و گرفتار خودخوری میشود.»

در نامه ای دیگر به دوستی نزدیك مینویسد: «تصورش را هم نمیتوانی بكنی. معلق و آویزان در هوا ــ اگر سراغم نیایند كاری با آنها ندارم. ولی تازه به من پیرمرد میگویند درباره ی خلق قهرمان ایران باید حماسه نوشت.»

در همین دوران (1361) علیرغم تمام مشكلات موجود، او كه از بنیانگذاران اصلی كانون نویسندگان در ایران بود، این بار به همراه سیزده تن دیگر، كانون نویسندگان ایران (در تبعید) را به وجود‌ میآورد، با این همه زندگی در غربت برایش بدترین شكنجه هاست. هیچ چیزش متعلق به او نیست و او نیز خودش را متعلق به آنها نمیداند.

ــ «این چنین زندگی كردن برای من بدتر از سالهایی بود كه در سلول انفرادی زندان به سر بردم.» دلش میخواهد پای آبله، از هر در و دروازه ای شده، وارد دیار خویش شود و با اشك و مژه های خود سرتاسر وطن را آب و جارو كند. ولی دلهره، بله دلهره مزمن باعث میشود كه «در مكانی به ظاهر امن خود را در ناامنی ببیند. زنگ دری كه زده میشود، یا بوق آمبولانسی كه از خیابان رد میشود. نگاه پلیس غیرمسلحی كه گوشه ی خیابان ساكت و آرام ایستاده وحشتی به جانش میاندازد و دچار ترس میشود.» یك نوع ترس و واهمه ی درونی، وقتی دوستانش از او میخواهند تا به آمریكا سفر كند:

ــ «میترسم از مامور گمرك، از متصدی مترو، از مهماندار هواپیما، از آژان، از سرباز . . .» در پاریس است كه به شكلی ناگهانی استحاله پیدا میكند. یك دفعه پیر و چاق میشود و پس از سالها مجرد زیستن، سرانجام تصمیم به ازدواج میگیرد. بالاخره با دوستی قدیمی، یك طراح مد، خانم بدری لنكرانی ازدواج میكند. به آپارتمانی در حومه ی پاریس، به آن سوی جاده ی كمربندی، به شهركی مهاجر و كارگرنشین به محله ی غمگین و بی هویت «بانیوله» نقل مكان میكند؛ با این همه، غرق در توهمات الكلیسم، همواره دلش برای وطن سوخته میطپد.

ــ «هر وقت كه چشمم را باز میكنم میبینم اینجا هستم، فكر خودكشی به سرم میزند. ولی خیلی مقاومت میكنم. زود به زود مریض میشوم. بدجوری افسرده هستم. مطلقا امیدی به چیزی ندارم. من فكر نمیكنم كه آن «موجودات آشوب زی» به زودی گورشان را گم كنند. و اگر خدای نكرده قرار باشد تا یك سال دیگر من زنده بمانم. چه كار باید بكنم؟» «خیال میكند كه نعش كشی آواره ها قدغن است و حاضر نیست قبول كند كه وقتی مردی، مردی، به درك!»

اضطراب و ترس مزمن رهایش نمیكند. «از كنار سگ های جلیقه پوش با احترام و لبخند رد میشود كه مبادا كارت اقامتش را بگیرند.» «همیشه ارتفاعات را نگاه میكند. عمق رودخانه ها را در نظر میگیرد. لاشه متلاشی شده خود را میبیند كه چگونه زیر امواج رودخانه ای هم چون سایه شبحی بالا و پایین میرود. از زیر كشتی ها رد میشود، به تخته سنگ ها میخورد و غیر آواره ها به زیبایی ساحل نگاه میكنند و از زیبایی آسمان و شادابی درختان تعریف میكنند.» مدام در فكر است. در فكر خودكشی. با وجود این دم دنیا دراز است. روزها تمام نمیشود. كم كم افسردگی با میل خودكشی جا عوض میكند و نیت خودكشی آرام آرام از سرش می افتد. چرا كه آرام آرام میمیرد.

در پاریس ناامید است. «میداند و میفهمد كه در حال پوسیدن است. میداند كه مثله شده، نه تكه ای از بدنش كه تكه ای از روحش را بریده اند و میبیند كه ریشه كنده شده اش چگونه میپوسد. درست مثل قانقاریا، كه پا را سیاه میكند و آرام آرام بالا میآید و آخر سر اگر آدمیزاد را نكشد، زمین گیرش میكند.»

او مرگ خود را با چشم باز میبیند.

***

ساعدی در دو سال آخر عمرش بیمار بود. پیر و افسرده شده بود. كبدش درست كار نمیكرد. با وجودی كه خودش پزشك بود، از بیمارستان میترسید. در تهران هم، برای معالجه، سنگ مثانه اش، دوستانش او را به زور به بیمارستان برده بودند وگرنه با پای خودش كه نمیرفت. این اواخر دیگر میدانست كه رفتنی است. گاه میگفت:«من سرطان دارم.»

با انبوه موهای پریشان جو گندمی و سبیل پر پشت و ریش نتراشیده اش بیشتر از سن واقعی اش نشان میداد ولی كافی بود تا كمی از زاد و بوم و تبریزی ها و هم ولایتی ها، آن هم به زبان تركی و با لهجه آذری برایش بگویند تا خطوط رنج از چهره اش ناپدید شود و چشمانش از پشت عینك ذره بینی بدرخشد.

طی همین سالهاست كه باز علیرغم تمام مشكلات موجود، اقدام به انتشار دوره جدید «الفبا» میكند. در تابستان 1362(1983) همه دل مشغولی او، انتشار مجله، «الفبا» است.

ــ «كسی نمیداند این مجله در چه شرایط وحشتناكی منتشر شده است. و من كه زبان نمیدانم و حتی متروی پاریس را یاد نگرفته ام چه زجری كشیده ام كه كاری انجام شود.»

ــ «… دست تنها هستم، به جان عزیز تو، همه سرشان با فلان جایشان بازی میكند. و من كه وضع چشمهایم خوب نیست باید از ادیت و تصحیح و غلط گیری تا صفحه بندی را خودم انجام بدهم.»

ــ «… كار چاپخانه پدر مرا درآورده. دست تنها، بی یار و یاور، و بالاخره به سرانجامی رساندمش… میخواهم بقیه كار را به دست گروهی بدهم و یك راست بروم كردستان. در آنجا طبابت بكنم. در پاریس نمیتوانم هیچ گهی بخورم، نوشتن كه جز چند مداد و تعدادی كاغذ وسایل دیگری نمیخواهد. شاید هم توانستم صاف بروم تو دل وطن سوخته. اگر پای دیوار كاشتند كه كاشتند و اگر نكاشتند كه حداقل زبان فارسی یادم نخواهد رفت.»

در اواخر سال 1362 است كه به علت عارضه قلبی در بیمارستان بستری میشود ولی در هر حال سخت سرگرم كار است.

ــ «یك عكاس معروف به نام Gilles Peress كتابی دارد منتشر میكند به نام «تلكس» كه تمام جوایز عكاسی سال را درو كرده است و كتاب درباره ایران است و به سه زبان منتشر میشود، متن آن را ناشران امریكایی و فرانسوی به گردن من گذاشته اند كه نوشته ام و زیر چاپ است و كار بدی از آب درنیامده. فعلا مشغول نوشتن چند قصه هستم…»

ــ «فراوان قصه نوشته ام. مشغول تدوین دو كتاب هستم فقط جا ندارم. زندگی ندارم، آرامش ندارم، پول ندارم، تعلق خاطر ندارم، ولی به درك! از درخت خودروی جنگل كه كمتر نیستم. درخت ایستاده میمیرد.»

در آخرین بهار زندگیش، در نوروز 1364 نمایش «اتللو در سرزمین عجایب» به كارگردانی ناصر رحمانی نژاد در مزون دولاشیمی پاریس به روی صحنه می آید. نمایشنامه «اتللو در سرزمین عجایب» در ابتدا هجویه ای بود علیه سانسور جمهوری اسلامی، كه مانند بسیاری از كارهای انتقادی ــ اجتماعی او، یك شبه (برای مراسم بزرگداشتی برای بیژن مفید پس از درگذشت ناگهانی او در زمستان 1363) نوشته شده بود. «اتللو در سرزمین عجایب»، این كمدی انتقادی ــ اجتماعی، چند روزی در ایام نوروز در «تئاتر دو پاریس» بر روی صحنه بود. نمایش را در بهار 1364 به لندن بردند و آن چه شما در ویدیویی كه از این نمایش گرفته شده است میبینید اجرایی از این نمایش در لندن است.

ــ «هر شب و روز یك گوشه خوابیده ام، خسته خسته هستم و واقعیت امر این است كه گرفتار مسئله مهمی نیستم، جز جنگیدن با مرگ.»

ــ «مدتی را با آقابزرگ علوی خوش گذراندم. 15 روزی پیش من بود. تمام مدت حرف زدیم… مقاله ای درباره اش نوشته ام به مناسبت 80 سالگی اش، پررویی میكنم و میگویم واقعا خوب از آب درآمد… كتاب ترس و لرز حقیر در امریكا به زبان انگلیسی چاپ شده، هم Hard Cover (با جلد مقوایی) و هم Paper Back(با جلد كاغذی)… و تازه به چه درد میخورد، محض اطلاع نوشتم… ]دارم[ چندین مطلب برای مجلات فرنگ مینویسم. نمیدانم این آب در هاون كوبیدن ها اثر دارد یا نه، به هر حال جان میكنم و نمیدانم چه خواهد شد.»

ــ «من نویسنده متوسطی هستم و هیچوقت كار خوب ننوشته ام، ممكن است بعضی ها با من هم عقیده نباشند ولی مدام، هر شب و روز صدها سوژه مغز مرا پر میكند فعلا شبیه چاه آرتی زنی هستم كه هنوز به منبع اصلی نرسیده، امیدوارم چنین شود و یك مرتبه موادی بیرون بریزد.»

غافل از این كه دنیا با كسی نمیماند و مرگ به زودی و ناگاه درآید. آرزویش این بود ــ شاید هم شوخی میكرد، كه اگر روزی در غربت مرد بر سر مزارش بنوازند و برقصند و بیاشامند. همانگونه كه خودش دو سال قبل از مرگش همه حاضران بر سر مزار هدایت را خندانده بود و گورستان را به صحنه نمایش تبدیل كرده بود. در سخنرانی خود، در گورستان پرلاشز، بر سر مزار هدایت (9 اپریل 1983) میگوید:«هدایت شهامت و شجاعتش تا بدان حد بود كه نقطه پایان زندگیش را عزراییل نه، كه خود گذاشت. و بدان سان كه مشت بر سینه زندگی نكبت بار آلوده طبقه خویش زد، مشت محكم تری نیز بر سینه مرگ اجباری زد. و مردن را به اختیار خویش برگزید.»

در مراسم به خاكسپاری «یولماز گونی» سینماگر ترك، در پرلاشز، در همان گورستانی كه امروز خودش در آنجا دفن شده است، حضور داشت.

ــ «مرگ یولماز گونی خیلی مرا اذیت كرد. قرار بود با هم كار بكنیم… یولماز از دست رفت. درست در اوج شكوفایی، با سرطان معده.»

غلامحسین ساعدی و یولماز گونی و ماكسیم رودنسون و محمود درویش جزو هیئت امنای موسسه «مطالعات كردی» در پاریس بودند. میگفت:«راستش را بخواهی از این دنیای مادرقحبه خلاص شد. دست راستش رو سر آدم های احمقی چون من!»

آن روز در گورستان، بر سر گور سیاه و مرمرینی نشسته بود. میخندید و میگفت:«این كه قبر نیست، این میز كار است، من پیشنهاد میكنم «الفبا» را همین جا مندرج بفرماییم كه میز صفحه بندی هم دارد.»

در نامه ای خطاب به دوستی كه سخت نگران اوست مینویسد:«خیالت آسوده، رفیق درب و داغونت اگر طبیعی بمیرد خودكار به دست خواهد مرد. این را باور كن!… مدام قصه مینویسم.»

وقتی داستان اسماعیل را برای دوست جوانی تعریف میكند. (اسماعیل كارگر نانوایی است كه در تبریز زندگی میكند و ساعدی در زمانی كه دانشجوی پزشكی بوده، او را میشناخته است. اسماعیل وصیت میكند كه او را با بیلش به خاك بسپارند.) ساعدی اضافه میكند:«تو هم باید خودكار منو با من توی گور بگذاری… ولی حالا بیا خودت یك خودكار به دست بگیر! من میگم تو بنویس!»

در فكر جلوی دوربین بودن یكی از سناریوهایش است و با تهیه كننده ای در آلمان گفتگوهایی دارد. در فكر به روی صحنه آوردن آخرین نمایشنامه اش «پرده داران آینه افروز» است و برای همین تلاش هایی برای گردهمایی گروه تئاتر و گفتگوهای اولیه انجام میدهد ولی بیماری دیگر توانی برایش باقی نگذاشته است. در دیداری با دوستی قدیمی چند بار از مرگ خود، آرزوی مرگ خود سخن به میان میآورد و به او میگوید:«من دارم با مرگ مبارزه میكنم.» در روزهای آخر هم، در بستر مرگ، در میان هذیانات میگوید:«كار اصلی من چیست؟ نویسندگی است؟ ــ «نه! كار اصلی من مبارزه با مرگ است. من ژورنالیست و مقاله نویس نیستم، كار اصلی من نویسندگی من تازه شروع میشود. درگیری سیاسی تا به حال نگذاشته است كه به این كار بپردازم. كار اصلی من مبارزه با مرگ است. من نمیخواهم بمیرم، من میخواهم بمانم و…»

در نامه ای به تاریخ مارس 1984 مینویسد:«… آن چنان آشفته حال و بی حوصله هستم كه حد و حساب ندارد. سطر اول نامه را سه ماه پیش نوشته ام و الان به خود اجازه میدهم كه بقیه را ادامه بدهم. هیچكس این قضیه را باور نمیكند. من كه اسهال القلم دارم و نوشتن یك نامه این چنین طول بكشد.»

در آبان ماه سال 1364 (نوامبر سال 1985) بود كه حالش وخیم شد و خون استفراغ كرد. به دنبال این خونریزی داخلی، به بیمارستان سنت آنتوان پاریس منتقل شد. در بیمارستان، در یكی از آخرین روزها كه شب قبلش را با التهاب گذرانیده بود، دست و پایش را به تخت بسته بودند.

ــ «بگو دست های مرا باز كنند، آل احمد و شاملو آمده اند و در اتاق بغلی منتظرم هستند، مرا هم ببرید پیش خودتان بشینیم و حرف بزنیم.» همان روز، مسكن به خوردش دادند و دیگر كمتر بیدار شد.

شب آخر، به كمك دستگاه اكسیژن به زور نفس میكشید. پدرش و همسرش بدری بر بالین او حضور داشتند. هنوز به پنجاه سالگی نرسیده بود. با این همه، حوالی سحرگاه، دیده از جهان فرو بست.

در سردخانه، زیر نور چراغی كم سو، آرام و بی خیال خوابیده بود. ملافه سفیدی بدنش را تا گردن میپوشاند. موهای خاكستری اش را روی شانه ریخته بودند. صورت سردش را عرق چسبناكی پوشانده بود. لبخندی آرامش بخش به لب داشت و قطره خونی ــ كه نشانه آخرین خونریزی بود ــ بر كنج لبش نقش بسته بود. بی هیچ ترس و هراسی، با آرامش كامل، عاری از همه دلهره ها و سراسیمگی هایی كه سرشت اش را میساختند، دور از همه صحنه های سیاست و بازی های نمایشی آن بر روی سكویی در سردخانه آرمیده بود. حالا دیگر زندگی با همه واهمه ها و كابوس هایش برای همیشه از او گریخته بود. چهره اش جوان تر مینمود و گویی به چیزی میخندید طوری كه یكی از دوستان آذربایجانی اش كه برای آخرین دیدار با ساعدی به سردخانه آمده بود، بی اختیار گفته بود:«دارد قصه تنهایی ما را مینویسد و به ریش ما میخندد!»

دسته‌ها:نقد ادبی, یادداشت برچسب‌ها:

خوابیدن و آنگاه در خواب دیدن- عنایت پاک نیا

18 سپتامبر 2010 ۱ دیدگاه



    برای کامران


    در راه بودم. پیاده به سمت هودینگه می‌رفتم. ابری بود آسمان مثل بیشتر وقتای اینجا اما هیچ نگران باران نبودم. داشتم می‌رفتم سراغ کامران. انگار نه انگار که کامران در هامبورگ است انگار که او همین‌جاست در استکهلم.
    نمی‌دانم ناگهان از کجا کیم و استینا سر راهم سبز شدند. هر دو لباس جشن به تن داشتند و خیلی خوشحال به نظر می‌آمدن. تا رسیدند با خنده و تقریباً با همدیگه گفتن:”ما داریم می‌ریم مراسم پایان ترم تو نمی‌آی؟” بعد استینا نزدیکتر آمد:”بعد جشن من ‌و تو باهم برمی‌گردیم خونه”. باورم نمی‌شد. بعد یه مدت روزهای خالی با خبرهای سیاه این بهترین چیزی بود که می‌شد برام اتفاق بیافته. دستمو انداختم دور شانه‌های استینا و هر سه راه افتادیم طرف آموزشگاه. توی مسیر انگار یادم آمد که من هیچوقت با این دو همکلاس نبودم، اصلاً این دو همدیگرو نمی‌شناسند. کیم را من از جایی دیگر می‌شناختم با استینا هم مدتی در یک کتابفروشی همکار بودم. اما حالا هیچکدام این چیزها، نه دیدنشون اینجا توی راه، نه جشن پایان ترم، هیچ برام عجیب نبود. فقط می‌دانستم به خاطر استیناست که قبول کردم بروم جشن. بعد همان‌طور که با استینا شانه به شانه هم می‌رفتیم سعی کردم ببوسمش. زیرلاله گوش روی گردنشو می‌خواستم ببوسم اما هر چه گردن می‌کشیدم نمی‌توانستم، نمی‌رسیدم. جثه‌ای ندارد استینا قدش هم از من بلندتر نیست اما حتی وقتی روی پنجه پا هم بلند شده بودم باز نمی‌توانستم ببوسمش. حالا رسیده بودیم به خیابان پشت آموزشگاه که یک سربالایی آسفالته است و دو طرفش زمین چمن ورزش. قدم‌هایم کند و سنگین شده بود. آن دو جلو افتاده بودند. حسی ناخوش همراهم بود. یادم آمده بود می‌خواستم بروم سراغ کامران. ایستادم. آن دو هم ایستادند بعد هر دو برگشتند و باز هردو باهم گفتن:”چی شد، چرا نمی‌آی”. راهمو کج کردم و از وسط چمنا زدم برگشتم و برگشتم رو به اونا:”شما برید شما برید من بعداً می‌‌یام”. بعد آن‌ها نبودند. خودم تنها بودم که در راه می‌رفتم. راه ادامه‌ی همان راه هودینگه بود اما جغرافیا کاملا عوض شده بود. شده بود شبیه بیابان‌های کناره جاده‌های خارج از شهر ایران. پستی بلندی‌های خاک بی‌حاصل بود و بوته‌های خار. آسمان اما همین آسمان نیمه شب تابستانی اسکاندیناوی بود، نه روشن نه تاریک. خلیل را دیدم که کوله‌اش به دوشش بود و با همان قیافه‌ی مهربان و متبسم داشت از روبه رو می آمد. از همان‌جا به طرفم اشاره‌ای کرد و وقتی رسید با خنده گفت:”تو شدی کاپیتان سیاه پوشان”. خواستم بپرسم تو کوروش‌و کجا دیدی که خلیل باز خندید و با انگشت اشاره کرد. نگاه کردم به اشاره‌اش. یه بازوبند سیاه بسته به بازویم بود. گفتم:”دارم می‌رم کامران‌و ببینم”. گفت:”تو به کامران هنوز زنگ نزدی”. دلم می‌خواست می‌شد برایش گفت آسان نیست نمی‌شود یعنی من نمی‌توانم همینطوری گوشی ‌را بردارم و آن چند کلمه‌ی تسلی‌بخش را بگویم یا تشریفات‌ بجا بیاورم. یعنی وقتی می‌شه این کارو کرد که آدم باورش شده باشه نه مثله این ذهن پکیده‌ی ما هی خاطره، تصویر، هی بی‌خوابی کابوس هی‌ خواب خراب. گفتم:”هی دست دست می‌کنم بلکه زنگ نزنم بهش”. خلیل صداش عوض شد، افتاد. دیگه نمی‌خندید صداش:”شایدم این‌طوری بهتر باشه”. گفتم:”چرا”. گفت:”نمی‌دونوم”. بعد دیگر خلیل نبود. گذشته بود یا رفته بود؛ رفته بود، نبود و من باز داشتم در همان راه بیابانی می‌رفتم.
    رسیده بودم به یک شیب خاکی که از کنار خیابان اصلی جدا شده بود و پیچ خورده بود و پایین رفته بود. با خودم گفتم از این طرف کوتاه‌تر می‌شود راه، دیگر هم لازم نیست از وسط سنتروم هودینگه بگذرم. شبیه این راه‌های توی کوه‌های درکه بود. از شیب پایین رفتم. اشتباه کرده بودم خاکی نبود راه، ریگ‌زار بود. شن بود و خرده سنگ. با هر قدمی که برمی‌داشتم سنگ و ریگ‌های بیشتری پایین می‌ریخت. راه رونده شده بود و داشت مرا با خودش می‌برد. سعی کردم آرام‌تر قدم بردارم اما نمی‌شد. دوام نداشت. لحظه‌ای می‌ماندم اما باز خالی می‌شد زیر پایم و سُر می‌خوردم پایین. هراس پرت شدن با من بود. ترسیده بودم و با بیچاره‌گی چنگ می‌زدم به بوته‌های خشک لای سنگ‌های صخره‌ای که حالا مثل دیواره‌ی یک پرتگاه قد افراشته بود کنار راه. دستام زخمی، سینه‌ام می‌سوخت از زخم سنگ، می‌ترسیدم از سقوط و داشتم می‌لغزیدم پایین، بی‌ پا بی‌ اختیار بی‌ جا. فکر کردم پیرهنم حتماً پاره شده. سرم را تا آن‌جا که می‌شد عقب کشیده بودم از دیواره سنگی تا صورتم سالم بماند از زخم. بیخود بود این احتیاط. یک‌دفعه تمام شد راه پشت یک دیواره‌ی سنگ چین.
    می‌ترسیدم از سقوط از ارتفاع از تلاشی استخوان و پوستم بر سنگ. بیخود خیالی بود این. دور بودم من فرسنگ‌ها از مرگ از سنگ. اما این، این دلشوره‌ی لامصب هراس از کجا می‌آمد آخر. از بستر کدام مرگ کدام رفیق. چرا هوای گریه داشتم من، من که دور بودم دور، من که حالا در تخمی‌ترین حال در امن‌ترین نقطه این کره‌ی خاکم پس چرا هوای گریه برم داشته بود زار.

    به شما گفته بودم بگذارید در این کشتزار گریه کنم

    “خاموش کن این کاست‌و بذار بخوابیم جان مادرت”
    “جان مادرت تو فقط ئی کاسیو رو نذاری رو زنگ بیژن”
    “صبح بهت میگم وزارت‌ مسکن مجله‌ آبادی”

    پشت دیوار پر از خاک و خرده سنگ بود یه کپه. هراسی همراهم نبود و ایستاده بودم بالای دیوار. آن پایین پیاده رو بود شبیه خیابان ولی عصر. پیاده رو سایه بود و جوی پهن آب و درخت‌های دو طرف جوی. از آن بالا، دو متر هم بیشتر بود ارتفاع دیوار. پریدم پایین. نه مثل همیشه پریدن بود در خواب که بی وزن و آرام است پریدن در خواب. نه. سریع بود و سنگین .عین بیداری.
    توی پیاده رو وقت ویران بود. زمان و مکان را گم کرده بودم . گمان می‌کردم این سه راه خیابان Vasa است و اگر به سمت شمال ادامه بدهم می‌رسم به centralstation از طرفی اما. شبیه سه راه تخت طاووس بود. ترافیک و شلوغیش هم همان بود. اصلا خودش بود. ظهر بود صلات ظهر. آفتاب داغ و کلافه‌ی تابستان تهران بود و تصویر پوسته رنگ پوسته شده آیت الله بر سر سه راه. حالا ایستاده بودم سرخیابان به هیئت همان سال‌های اوایل هفتاد. یک‌جور خوشحال بودم. خوشحال بودم که ایستاده‌ام سر تخت طاووس و انگار زمانِ دیگریست. برگشته به آن سال‌ها که هنوز همه چیز این‌قدر ارزان نشده بود، دستمالی نشده بود. نه عشق نه ادبیات نه انسان. نه این‌که حالا آن سال‌ها سال‌های خوشی بود. نع. بیست و چند ساله جوان بودیم . از درگیری و جنگ و زندان جان بدر برده بودیم، گویی مرگ را مات کرده باشیم، گریخته یا پرتاب شده بودیم وسط شهر بزرگ. بی خانمانی و بی پناهی آن سال‌ها عین خیالمان نبود. نه این‌که نبود اما خورده بودیم به جان یه شاهکارکه جانش داستان بود، زیبا و با شعور. و حضورش شرف انسان بود در آن سال‌های سالوس. می‌سوخت تا به سر چو شمع و باز نمی‌ماند از این روشنان تا آن خانه و باز فرز و قبراق می‌بردمان از این جلسه تا آن قصه. گلشیری خودش اصلا یک جور سر پناه بود برای ما و برای ادبیات آن سال‌ها. آن سال‌ها این همه مجاز مجاز نبود. آن سال‌ها شایان هنوز خودکشی نکرده بود کامبیز توی کیش کار می‌کرد و آقای گلشیری زنده بود.
    سر سه راه مثل همیشه ترافیک بود. دو سه تا ماشین مسافرکش زده بودند کنار و ایستاده بودند منتظر مسافر. مسافرکش‌ها لای در نیمه باز ماشین‌هاشون ایستاده بودند و رو به آدم‌های پیاده رو دست تکون می‌دادند. هر بار که دستشون بالا می‌رفت صداشونو می‌شنیدم.”قصر”. صدا انگار از کف دستشون بیرون می‌آمد.”قصر”. توی پیاده رو چند قدم بیشتر نرفته بودم که برخوردم به عظیم . به طرفم آمد. “تو این‌جا چیکار می‌کنی”. صداش خس‌دار از ته سینه از دلواپسی هاش می‌آمد. گفتم:”گلشیری قراره امروز یه داستان از خودش بخونه می‌رم جلسه”. عظیم داشت انگار با نگاهش روی زمین دنبال چیزی می‌گشت. گفت:”تو این‌جا نبودی گلشیری‌و خوابوندن بیمارستان”. سرشو که بالا کرد عظیم نور افتاد توی شیشه‌های عینکش. برق می‌زدند سفید سفید. شدت نور نمی‌گذاشت عظیم را ببینم. عظیم گفت:”تو بیا رگ‌های دست کامبیزو ببین”. بعد دست کرد از جیبش یک دفترچه یادداشت بیرون آورد، بازش کرد و گرفتش رو به من. :”ببین چه به روز خودش آورده کامبیز”. از این دفترچه‌های کوچک بود قد نصفه کف دست با جلد پلاستیکی از همان‌ها که مجتبی یه‌ وقتی یه‌ جایی توی یه صحافی که کار می‌کرد به هرکداممان یکی داده بود. دفترچه انگار توی آب افتاده باشد، از زیر خط‌های نازک و بریده جوهری قرمزرنگ نشت کرده بود توی صحفه و ناخوانا شده بود کلمات. بعد صدای عظیم را شنیدم.”پادافره پادافره” هی تکرار می‌کرد”پادافره”. بی اختیار بغض کردم. گره و سفتی بغض را توی گلویم حس می‌کردم. پشت پلک‌هایم می‌سوخت. “پادافره”. انگار کسی کفش و کلاه کرده توی تخت بالای سرم ایستاده بود. کفش سنگینش روی سینه‌ام بود و فشار می‌داد سخت. سینه سنگینی می‌کرد اما نمی‌خواستم بیدار شوم از خواب. سال‌ها بود نگریسته بودم سال‌ها بود که به قول اخوان شهریار شهر سنگستان بودم و حالا توی خواب داشتم گریه می‌کردم بی صدا برای خودم و هم‌زمان در پیاده رو تخت طاووس ایستاده بودم و نمی‌دانم چرا یاد راسکولنیکوف افتاده بودم و صدای خودم را می‌شنیدم در خواب” خب که چی مقابل یه مشت آدم مادر قحبه زانو می زنه که چی“. بعد همین‌طور که هق هقم همراهم بود لحظه‌ای سقف نیمه روشن و اتاق خاموشم را دیدم و ابرهای کبود پشت پنجره. یادم هست تلاش می‌کردم که بیدار نشوم.
    حالا در ایستگاه مرکزی استکهلم بودم. وارد سالن اصلی که شدم سالن پر رفت و آمد بود مثل ساعت‌های پر مسافر. یک‌دفعه آن طرف سالن در راه پله‌ها آقای گلشیری را دیدم. با اینکه فاصله بسیار بود و آقای گلشیری تقریباً به آخرین پله‌ها رسیده بود اما به وضوح می‌دیدمش. چهره‌اش مثل سال‌های گالری کسرا بود. یک کت چهار فصل گل باقالی تنش بود و همان کیف چرمی سر دوشش بود و چالاک بود و داشت پله‌ها را تیز بالا می‌رفت. دویدم آن طرف سالن. یکی دو پله را بالا رفته بودم که کوروش را دیدم. نشسته بود روی یکی از پله‌ها، پشت سرش، بالاتر از کوروش، کامبیز و حسین(برماییون) نشسته بودند. تا رسیدم پرسیدم:”شما چی می‌گید آقای گلشیری مرده خودم الان دیدمش از این پله‌ها رفت بالا”. کوروش با دلخوری گفت:”ما می‌گیم؟”.
    بعد انگار باورخواب هوشیارم کرده باشد به خودم آمدم که اینجا استکهلم است که این بچه ها باید خیلی راه آمده باشند این‌ها هیچوقت استکهلم نبوده‌اند که باید خیلی خسته باشند خیلی غریب باشند این‌جا.
    پرسیدم:”شما کی آمدید چرا زنگ نزدید”
    کوروش بلند شد ایستاد، پشت شلوارشو تکاند و پرسید:”این‌جا می‌شه سیگار کشید”. حالا کامبیز و حسین هم بلند شده بودن و هر چهارتایی ایستاده بودیم توی راه پله‌ها. کامبیز پرسید:” تو خونه‌ات کجاست”. گفتم :”پس بیژن کجاست”. حسین گفت:”اون کونده کاناداست”. بعد با کوروش از پله‌ها رفت پایین. کامبیز یک پیراهن زرد آستین بلند و یک شلوار سیاه پارچه‌ای پوشیده بود، لاغر و تکیده می‌زد. روی کمرش یک لکه‌ی خیس سیاه بود.
    ” کامبیز چته چقدر عرق کردی تو”
    ” شیمی درمانی می‌کنم خونه‌ی تو خیلی دوره از اینجا”
    ” باید Pendel سوار بشیم بیست دقیقه‌ای می‌شه”
    یک ساک دراز و سیاه کنار پای کامبیز روی پله‌ها بود که تا آن‌موقع نبود. شبیه جعبه جلدهای ویولونسل اما خیلی گنده. مانده بودم کامبیز این را چطوری توی راه پله‌ها جا داده، حالا چطوری ببریمش پایین.
    “تو جاز می‌زنی کامبیز”
    برگشت به من نگاه کرد که چند پله بالاتر ایستاده بودم. بی رمق بود نگاهش. خسته خندید. ساک را برداشت و با دست دیگر حفاظ پله‌ها را گرفت و یله شد سمت حفاظ و از پله‌ها پایین رفت پله پله. ساک هیچ مزاحم آن‌هایی که بالا یا پایین می‌رفتند نبود اما من تا می‌آمدم به کامبیز نزدیک شوم ساک نمی‌گذاشت. مانع می‌شد. می‌خواستم بروم جلو، ته ساک می‌خورد به ساق پایم یا لنگر برمی‌داشت می‌آمد بالا توی سینه‌ام. لعنتی نمی‌گذاشت. مدام چند پله عقب بودم . کامبیز ایستاد:” سبکه خودم می‌تونم فقط باید برسیم جایی تا یه چرتی بزنم”.
    حالا هر چهارتایمان ایستاده بودیم جلوی ورودی سالن مرکزی و دیگر از ساک کامبیز هم اثری نبود. قرار شده بود مستقیم برویم خانه که باز یادم آمد به کامران. کلید خانه را از جیب بیرون آوردم و دادمش به کوروش. گفتم :” باید بروم کامران‌و ببینم”. انگار که آن سال‌ها باشد در ایران، خانه خیابان ساسان یا مرتضوی، که آدرس را خودشان می‌دانند، می‌روند خانه بعد من می‌آیم. کامبیز گفت:” نرو کامران خونه نیست بعد از کار می‌ره طرف یارعلی”.
    “بیا بریم بعد باهم برمی‌گردیم کافه شوکا”
    “فقط خدا کنه بارون نزنه مثه اونشب”
    حالا در Flemingsberg در خانه من بودیم و حسین همراهمان نبود دیگر. اتاق به‌هم ریخته بود. کلی کاغذ A4 سفید، بی حتی یک خط نوشته، پخش و پلا ریخته بود کف اتاق. خسته بودم. آخر شب یا نیمه شب بود انگار. کامبیز گفت:”هوس می‌کنه آدم بخوابه تو دل ئی سفیدی”. مراقب بودم پا روی کاغذها نگذارم با احتیاط از کناره می‌رفتم. رفتم تا پنجره را باز کنم. “مرسی چشم انداز” کوروش گفت. یک لایه ضخیم ابر سقف آسمان را کوتاه کرده بود که لحظه‌ای تا از ذهنم گذشت “کلیشه” دیدم ابر موج برداشت و مثل جانوری غول پیکر کند و سنگین جنبید و دیدم دارد ورم می‌کند و پایین و پایین‌تر می‌آید رو به پنجره. پنجره را بستم. برگشتم رو به اتاق. کوروش نشسته بود توی مبل پا روی پا انداخته بود و سیگار در دستش بود. سکوت و لبخندش داد می‌زد که دیده مرا و هراسم را. خواستم ازشان بپرسم خسته نیستید شما خوابتان نمی‌آید که دیدم کامبیز رو به روی قفسه کتاب‌ها ایستاده و انگار دارد دنبال چیزی می‌گردد. بعد دست کرد از پشت کتاب‌ها، یک جعبه چوبی در آورد اندازه یک کتاب.
    “این دف مال کامرانه توی جابجایی‌های جنگ یه خورده پوستش پاره شد اما هنوز می‌شه زد باهاش”.
    بعد که گرفتش طرف ما دیگر جعبه نبود دف بود. یک دف واقعی بود با پوستی به رنگ کهربا زیر نور چراغ و جا به جا رگه‌های سیاه ترک و خشکی پوست. کامبیز گردن خم کرده بود و گوشش را گرفته بود طرف پرده پوست.هی تلنگرکی هی تلنگرکی می‌زد به پوست. داشت امتحانش می‌کرد انگار.
    کوروش گفت:”کامبیز داری کوکش می‌کنی کونده بزن خب”. من نگاهم به پنجره بسته و لایه خاکستری ابر بود که حالا کاملاً پایین آمده بود و قاب پنجره را پر کرده بود کبود. یادم آمد از نیما “ددی شکافته پشت”. کامبیز ضربه‌ای به دف زد. دوباره زد. یکی و یکی دیگر زد. دف را بالا گرفته بود کامبیز و چهره‌اش پشت پوست پنهان بود. پنجه‌اش انگار گرم شده بود. هی زد و زد. سر و شانه را با دف پایین و بالا می‌برد، کون کج می‌کرد و قر می‌داد. گرم شده بود کامبیز. عرق کرده بود، موهای لختش ریخته بود روی پیشانیش و عینکش سُریده بود نوک دماغش. بی خیال ما داشت می‌نواخت. کامبیز با جوراب آمده بود روی سفیدی کاغذهای پخش و پلای اتاق، می‌چرخید و می‌چرخید. خیس عرق شده بود کامبیزو پیراهن به تنش چسبیده بود. لکه روی کمرش باز آمده بود سیاه سیاه. نشان کوروش دادم.
    گفت:”یعنی ئی قد مریضه”
    گفتم:”می‌بینی خیلی ضعیف شده کامبیز”
    کامبیز ایستاد. دیگر دف نمی‌زد. خسته بود. بعد دیگر دف در دستش نبود خیس عرق بود و نفس نفس می‌زد. رفت طرف پنجره اتاق. من و کوروش نشسته بودیم توی مبل و کامبیز را می‌پاییدیم. در را باز کرد و نشست لبه باریک و سنگی پنجره رو به ما. خواستم برخیزم بروم طرف کامبیز اما نمی‌توانستم. هر چقدر سعی می‌کردم بیشتر فرو می‌رفتم توی مبل. کامبیز دو طرف قاب پنجره را گرفته بود، سر و شانه‌هاش را عقب می‌کشید رو به بیرون و باز می‌آمد و هر بار پاهای آویزانش را تکان می‌داد در هوا. “چیکار می‌کنی کامبیز داری تاب می خوری”. آمد توی اتاق رو به ما خندید اما نه خوشحال:”پیچم می‌خوریم کا” و رفت بیرون. کوروش داد زد:”مواظب باش پس”. دوباره باز آمد:”خنکای خوبیه اما تمام تنم می‌سوزه چرا” و باز رفت بیرون قاب. باز بغضم همراهم بود در خواب. کامبیز هر بار که رو به بیرون می‌رفت، می‌رفت توی کبودای ابری که حالا پا سست کرده بود پشت پنجره و مانده بود ساکن سنگین منتظر. پنجره شکلش داشت ویران می‌شد. لق بود و لرزان چارچوب و لبه‌اش. و کرکره‌هاش ریخته بود آویزان.”دست بردار کامبیز وقت گیر آوردی تو هم”. عین خیالش نبود یا نمی‌شنید شاید. هر بار که می‌آمد تند برمی گشت تا به دور، دور توی دل کبود. ایستاده بودیم من و کوروش جای خالی پنجره ویران منتظر کامبیز. بی‌تابمان کرده بود این تاب تباه. می‌آمد و نیامده می‌رفت. دیگر نمی‌رسید به اتاق به ما حتی. دیگر فقط رنگ زرد پیرهنش را می‌دیدیم که نیامده دور می‌شد دور توی آبی و خاکستری ابرها. نباید می‌گذاشتیم تنهایی برود، بپرد تا آن همه دور، تنهایی خیلی نامردی بود. چه می‌توانستیم بکنیم اما. هر کدام پرت گوشه‌ای شده بودیم ما. گوشه گرفته بودیم از روزهای ارزان سال‌های بخیل رفتارهای حقیر. یکی پرید به سوی شرق یکی پرید به سوی غرب. و حالا داشت بی جان و بی جان‌تر می‌شد زرد درآن‌همه سیاهی و کبود. پیچیده بود به بر و بالاش. زده بود به جانش. خیلی ضعیف شده بود. دیگر حتی به رنگ خودش نبود. لختی بود اما نپایید آن دور و قاطی خاکستری و کبودها شد و فرو شد درسیاهی. تمام. باورمان نمی‌شد. کامبیز رفته بود. مبهوت ایستاده بودیم نه کوروش چیزی می‌گفت نه من. هی هربار کسی گم می‌شد کسی از ما کم می‌شد هی هر بار جغرافیای خاطراتمان کوچک و کوچک‌تر می‌شد. خبر آخر خاطره شد. دیگر نمی‌بینیمش صدایش را نخواهیم شنید، خنده‌اش را و نگاهش را. دیگر با او به شادخواری به شعرخوانی نخواهیم نشست. دیگراز او خبری نخواهیم داشت، ازدواج کرد نکرد موفق شد یا نشد گرفتاراست خوشحال است آیا تن داد آیا سفری رفت شعردیگری نوشت، اصلا زنده است یا مرده.
    کوروش نشسته بود توی مبل و صورتش را با دو دست پوشانده بود. یک کداممان باید چیزی می‌گفت تا بشکند بغض اتاق.
    “حالا چطوری به کامران بگیم”

    اوت ۲۰۰۸- استکهلم

دسته‌ها:یادداشت برچسب‌ها: