بایگانی

Posts Tagged ‘ادگار آلن پو’

غراب: ادگار آلن پو – احمد میرعلایی

20 ژانویه 2013 بیان دیدگاه

 

 ادگار آلن پو

ادگار آلن پو


 

 

 

 

 

نیمه‌شبی دلگیر، که من خسته و خراب،

غرق مطالعه‌ی مجلدی عجیب و غریب بودم از دانش از یادرفته،

در میان سرتکان دادن‌ها، و گاه به خواب‌رفتن‌ها، ناگهان انگشتی به در خورد،
گویی رپ‌رپه‌ای بود، رپ‌رپه‌ای نرم که کسی بر در اتاقم می‌زد
زیر لب گفتم:« میهمانی آمده است، و بر در اتاقم انگشت می‌زندـ
همین و نه چیزی دیگر.»

آه، خوب به یاد دارم که شبی زمستانی و دیجور بود،
و هر نیم‌سوز پا به مرگ شبح خود را بر کف اتاق می‌تنید.
مشتاقانه آرزومند روز بودم؛- به عبث تلاش کرده بودم
تا از کتاب‌هایم درمانی وام کنم برای درد و غمم- غم از دست‌دادن لنور-
دوشیزه‌ای بی‌مثال و تابنده که فرشتگانش لنور نام داده‌اند.
و این‌جا نامی از او نمانده دیگر.

و خش خش محزون و ابریشمین هر پرده‌ی عنابی
دلم را به تپش می‌انداخت- وجودم را از هراس‌هایی وهم‌آلود می‌آکند؛
هراس‌هایی که پیش از این هرگز نداشتم، چنان‌که اکنون، برای‌آرام کردن دل،
ایستادم و بر خود تکرار کردم که:« میهمانی است که بر در اتاق من اذن دخول می‌طلبد-
میهمانی سرزده که بر در اتاق من اذن دخول می‌طلبد-
همین و نه چیزی دیگر.»

حال دل قوی داشتم؛ دیگر تردید نکردم،
گفتم:« حضرت‌ آقا، یا سرکار خانم، من به راستی پوزش می طلبم
حقیقت آنست که خواب مرا درگرفته بود، و شما چنان آهسته بر در زدید،
و چنان آهسته انگشت به در زدید، انگشت بر در اتاقم زدید،
که مطمئن نیستم آن را شنیده باشم.»- در این جا در را چارتاق کردم؛-
ظلمت بود آن‌جا و نه چیزی دیگر.

ژرف به درون آن ظلمت نگریستم، مدت‌ها آن‌جا دودل ایستاده بودم، می‌ترسیدم،
تردید داشتم، رویاهایی می‌دیدم که هیچ تنابنده‌ای جرأت نکرده بود ببیند؛
اما سکوت بی‌خدشه بود، و ظلمت هیچ نشانه‌ای به دست نمی‌داد؛
و تنها واژه‌ای که شنیده‌ می‌شد واژه‌ی نجوایی« لنور!» بود،
این‌ را به نجوا گفتم، و هیچ پژواکی در پاسخ زمزمه نکرد:«‌لنور!»
صرفاً همین و نه چیزی دیگر.

آن‌گاه به درون اتاق رو کردم؛ تمامی روحم در درونم می‌سوخت،
به‌زودی باز دق‌البابی اندک بلندتر از پیش شنیدم.
گفتم:« حتماً، مسلماً چیزی نشسته است بر شبکه‌ی پنجره‌ی اتاقم؛
پس، بگذار ببینم این وبال چیست، و این راز بگشایم-
بگذار لحظه‌ای دلم آرام گیرد و این راز بگشایم؛-
گمانم باد باشد و نه چیزی دیگر!»

در این‌جا کرکره را چارتاق کردم، آنک، نازان و با پرپرزدن‌های بسیار،
غرابی غریب از روزگارانِ متبرکِ گذشته پا به درون گذاشت
نه کوچک ترین حرمتی گذاشت- نه لحظه‌ای درنگ کرد یا فروماند،
بلکه با کّر و فّرِ امیری یا امیربانویی بالای در اتاقم نشست –
فراز نیم‌تنه‌ی پالاس درست بالای درِ اتاقم
جا خوش کرد، و نشست، و نه چیزی دیگر.

آن‌گاه این پرنده‌ی آبنوسی به توهم حزن‌‌آلود من رنگِ خنده زد،
با هیئت رسمی و جدّی که به خود گرفته بود،
گفتم:« هرچند کاکُلت بریده و تراشیده‌اند هیچ به دل هراس راه نداده‌ای،
همان غرابِ شوم و باستانیِ سرگردان بر ساحل شب‌گرفته‌ای-
مرا بگوی که بر ساحل دوزخی شب نام جلیلت چیست؟»
نعیق زد غراب- « نه دیگر»

چه شگفت‌‌زده شدم که این مرغ ناهنگام چنین راحت حرف می‌شنود
هرچند پاسخش نه چندان معنایی داشت- و نه ربطی؛
زیرا چاره نیست بپذیریم که هیچ انسان زنده‌ای
تاکنون از این نعمت برخوردار نبوده که پرنده‌ای را بالای در اتاقش ببیند-
پرنده یا جانوری فراز تندیس نیم‌تنه‌ی بالای در اتاقش
با چنین نامی چون « نه دیگر»

اما غراب تنها، نشسته بر نیم‌تنه‌ی بی‌رنگ فقط آن یک کلمه را
ادا می‌کرد، چنان که گویی جانش را در آن تک‌واژه می‌ریخت.
چیزی از این بیش ادا نکرد- بال از بال تکان نداد-
تا من آهسته زیر لب گفتم:« یاران دیگر پیش از این پرکشیده‌اند-
او نیز فردا ترک‌مان می‌گوید، چنان که آمال من پیش از این پرکشیده‌اند.»
نعیق زد غراب، « نه دیگر»

شگفت‌زده از شکستِ سکوت با پاسخی چنین مناسب،
گفتم:« بی‌شک، آن‌چه او می‌گوید سر تا تهِ ذخیره‌ی واژگانی اوست،
فراگرفته از استادی ناشاد که سرنوشت غدّار
او را پی کرده و تندتر هی کرده- چنان‌که چون امید را فراخوانده،
یأس جان‌گزا بر او آغوش گشوده، به جای امید شیرینی که جرأت کرده و فراخوانده –
با آن پاسخ غم‌بار « نه دیگر»

اما غراب به تمامی روح غم‌زده ام رنگِ لبخند می‌زد،
کرسی تشک‌داری را یک‌راست برابر پرنده کشیدم، و تندیس و در؛
آن‌گاه فرورفته در آن باتلاق مخملین، خود را سرگرمِ
پیوند‌زدن خیالی به خیالی کردم، فکر می‌کردم این مرغ بدشگونِ کهن-
این مرغِ نحس، ناقواره، ناساز، ناهنگام، نکبتی و کهن
چه منظوری دارد از نعیقِ « نه دیگر»

این‌را به گمانه‌زنی نشستم، اما کلامی برلب نیاوردم
خطاب به مرغی که چشمان آتشینش اکنون تا ته سینه‌ی مرا می‌سوزاند؛
نشستم تا در این زمینه و موارد دیگر به حدس و گمان بپردازم، و سرم را به‌راحتی تکیه دادم
بر بالش رویه‌ی مخملی که نور چراغ را فروبلعیده بود،
اما کدام روکش مخملی‌ِ بنفش‌رنگ و غرقه در نور چراغی
زیر سر اوست، آه، نه دیگر!

آن‌گاه، چنان پنداشتم که هوا فشرده‌تر می‌شود، عطرآگین از بخوردانی ناپیدا
تاب خوران به دست فرشتگانی که صدای پایِ نرمشان بر کف نمدپوش می‌آمد
فریاد زدم: « بیچاره، خدایت بر تو رحم آورده- به دست این فرشتگان
بر تو راحت فرستاده- رهایی و درمانِ خاطرات تو از لنور!
بگذار سیر از این معجون بنوشم و این لنورِ از دست‌رفته را فراموش کنم!»
نعیق زد غراب:« نه دیگر»

گفتم: « ای پیام آور، ای عامل شر!- که اگر پرنده یا شیطان، باز پیام‌آوری!-
چه شیطان تو را فرستاده باشد، چه توفان تو را بر این کرانه انداخته باشد،
سرگشته، اما با همه این احوال بی‌باک، بر این کرانه‌ی کویری جادوزده-
در این خانه‌ی دهشت‌زده- راستش را به من بگو، به تو التماس می‌کنم-
آیا- آیا در وادی اردن مرهمی هست؟- به من بگو، به تو التماس می‌کنم!»
نعیق زد غراب« نه دیگر»

گفتم: « ای پیامبر! ای عامل شر!- که پرنده یا شیطان، باز پیامبری!-
سوگند به آسمانی که بر سر ما آسمانه می‌زند- به خدایی که هر دو می‌پرستیم
به این جان گران‌بار از رنج بگو که آیا در دوردست باغ عدن،
به دوشیزه ای قدسی که فرشتگانش لنور می‌خوانند می‌رسد-
به دوشیزه ای بی مثال و تابنده که فرشتگانش لنور می نامند.»
نعیق زد غراب« نه دیگر»

از جا جسته، جیغ زدم:« پرنده یا دیو، بگذار این کلمه کلید جدایی ما باشد!
به درون طوفان و به کرانه‌ی دوزخی شب بازگرد!
هیچ پرِ سیاهی را به نشانه‌ی دروغی که روحت گفته به جا نگذار!
تنهایی مرا بی خدشه باقی بگذار- از تندیسِ بالای درم برخیز!
نوکت را از میان قلبم بیرون‌ کش، و کالبدت را از بالای درم بردار!»
نعیق زد غراب« نه دیگر»

و غراب، بی‌تکانِ پر، هنوز نشسته است، هنوز نشسته است،
بر تندیس‌ بی‌رنگ پالاس درست بالای کتیبه‌ی اتاقم؛
و چشمانش یک سره گویی از آن دیوی است که رویا می‌بیند،
و پرتو چراغ بالای سرش سایه‌ی او را بر زمین می‌اندازد؛
و می‌شود آیا که روح من از آن سایه‌ی جاری بر زمین
روزی جدا شود- نه دیگر!

۱۸۴۵
برگرفته: فصل‌نامه‌ی زنده رود، شماره ۱۲ و ۱۳، زمستان ۱۳۷۴

 

دسته‌ها:داستان خارجی برچسب‌ها:

سایه:ادگار آلن پو

20 سپتامبر 2010 ۱ دیدگاه
    سایه:ادگار آلن پو-ترجمه: احمد شاملو

    ترجمه: احمد شاملو

    حقیقت این است که شما- خوانندگان من!- هنوز در زمره‌ی زندگانید. اما، من که می‌نویسم، از دیرباز به دیار ارواح عزیمت کرده‌ام. چرا که بی گمان بسا چیزهایی عجیب پیش خواهد آمد و بسا چیزهای نهان آشکارخواهد شد. و بسا قرن‌ها که خواهد گذشت، از آن پیش‌تر که نوشته‌ها را آدمیان باز ببینند. و چندان که این نوشته‌ها باز دیده شود، ای بسا که پاره‌ای باور نکنند، و پاره‌ای بر آن به تردید بنگرند، و تنها مردمی اندک‌شمار در حروفی که من به دستینه‌ی آهنین بر این الواح نقر می‌کنم انگیزه‌ی تفکری یابند.سال، سال خوف و دهشت بود، سرشار از تأثراتی شکننده‌تر از دهشت و خوف، که از برای آن بر پهنه‌ی خاک نامی نیست. چرا که آیات و نشانه‌های بی‌شمار رخ نموده بود. و طاعون از همه سوی بال‌های سیاهش را بر پهنه‌ی خاک و گستره‌ی دریا گشوده بود.
    دست کم آنان را که بر احوال ستارگان آگاهی داشتند خبر بود که در آسمان اشاراتی از شوربختی هست. و میان دیگران‌‌، برای من- اوآنوآس یونانی- مسلم بود که در تکرار هر هفت صد و نود و چهار سال، یا به ورود در قوی اِایل، سیاره‌ی عطارد با چنبر سرخ زحل دهشت‌انگیز نزدیک می‌شود. و روح خاص آسمان‌ها قدرت خود را نه تنها بر حباب خاکی زمین، بلکه بر ارواح و افکار و اندیشه‌های انسانی تجلی می‌دهد.

    ما در آن شب، هفت تن بودیم. در قصری بزرگ و محتشم، در شهری ظلمت‌زده که پتوله ماییس خوانده می‌شد، گرد چند مینای شراب سرخ کی یو جمع آمده بودیم. و اتاق ما جز دری بلند که کوری نوس صنعت‌کار به زینت آن رنج بسیار برده، دستکاری بس نادرآفریده بود، منفذ دیگر نداشت. دری که از درون بسته می‌شد.

    هم بدین قرار، پرده‌ی سیاهی را که این خانه‌ی مالخولیایی را محفوظ می‌داشت، راه نگاه ما را به قرص ماه و ستارگان حزن‌انگیز و جاده‌ی خالی بسته بود؛ اما راه را بر احساس پیش از وقوع فاجعه و خاطره‌ی فله‌اِوو را چنان به سهولت نتوانسته بست.
    گرداگرد ما و در برِ ما چیزهایی بود که نمی‌توانم به وضوع شرح کنم:
    چیزهای روحی و مادی ـ سنگینی طاقت‌شکنی در فضا،احساسی از خفقان، از دلواپسی ـ و برتر از این‌ها همه، این دقیقه‌ی خوف‌انگیز زندگی که مردم عصبی‌مزاج تحمل می‌کنند، در آن هنگام که حواس مادی، همه ستم‌گرانه بیدار و زنده‌اند و نیروهای روانی، همه نیمه خواب و افسرده.
    فشاری مرگ‌زا خُردمان می‌کرد؛ فشاری که بی باکانه براعضای ما، بر اثاثه و هر چیز دیگری که در خانه بود فرود می‌آمد، حتی بر میناها که از آن می‌نوشیدیم. ـ و درماندگی زجرکشیده و کوفته می‌نمود ـ همه چیز، به جز انوار این هفت چراغ آهنی که مجلس باده‌نوشی ما را روشن می‌کرد.
    از این چراغ‌ها که پریده رنگ و تابان بر جای می‌سوخت رشته‌های دراز نورگسترده می‌شد. و در رویه‌ی صیقل خورده‌ی میز آبنوسی گرد که در اطرافش نشسته بودیم و از تابش این انوار به آیینه مبدل می‌شد، هر یک از مهمانان، رنگ‌پریدگی چهره‌ی خود را و برق نگران ِ چشمان ِ اندوه‌زده‌ی دوستان را به تماشا نشست.
    با این همه، ما به قهقهه‌های خویش جنجالی سخت برپا می‌کردیم، و به شیوه‌ی صرعیان به نشاط اندر بودیم، و ترانه‌های آناک ره یون را ـ که به حقیقت کلماتی درهم و آشفته بیش‌تر نبود ـ به آواز می خواندیم، و به افراط می‌نوشیدیم هر چند که سرخی شراب، در خاطر ما یادآور سرخی خون بود. چرا که در خانه به جز ما، نفر هشتمی نیز بود ـ زویی لوس ِ جوان، که با قامت ِ کفن شده‌ی خویش فرشته و شیطان صحنه بود.
    دریغا که از شور و حرارت ما بهره‌ای نمی‌گرفت. چشم‌هایش ـ که مرگ، در آن جز نیمی از آتش ِ طاعون را فروننشانده بود ـ چنان می‌نمود که از نشاط ما به همان اندازه بهره گیرد که، مردگان، به بهره گرفتن از شور و شادمانی آن کسانی که مرگشان به انتظار نشسته است محقند!
    اما هرچند که من ـ اِوآنوآس ـ نگاه ِ خیره‌ی مرده را بر چهره‌ی خویش دوخته دیدم، به رنج، بر آن شدم که تلخی حالت آن نگاه را درنیابم. و هم‌چنان که به پافشاری در ژرفنای آبنوس تماشا می‌کردم، ترانه‌های «تیوسی» را زنگ‌دار و بلند، به آواز می‌خواندم.
    لیکن آواز من‌، دیری نپایید که فروکاست و به خاموشی گرایید. و طنین آن در سیاهی پرده‌های خانه فروپیچید و نرمک نرمک ضیف و نامتمایز و مبهم شد. خفه شد.
    و هم در این هنگام، از عمق پرده‌های سیاهی که طنین ترانه‌ها در آن می‌مرد، سایه‌ای نامشخص و تاریک سربرافراشت ـ سایه‌ای که در نظر مانند سایه‌ای بود که ماه، به هنگام افول خویش از هیکلی انسانی نقش بتواند کرد.
    اما این سایه، نه از آن انسانی بود، نه از آن خدایی یا وجود آشنای دیگری، لحظه‌ای در برابر پرده‌ها لرزید و سرانجام، مریی و راست بر زمینه‌ی در مذهب برجای ماند هرچند که در این هنگام نیز، جز بی‌شکلی و ابهام نبود.
    این سایه نه از آدمی بود، نه از خدایی، نه از خدایی یونانی، نه از خدایی کلدانی و نه از هیچ خدای مصری…
    و سایه بر زمینه‌ی درِ بزرگ مذهب ایستاد و حرکتی نکرد و حرفی به زبان نیاورد. بی هیچ جنبشی برجای ماند. و در، که سایه بر زمینه‌ی آن در چشم می‌نشست،ـ اگر خطا نکنم ـ درست در خلاف جهت پاهای زویی لوس ِ کفن پیچیده قرار داشت.
    لیکن ما هفت تن که سایه را به هنگام خروج از میان پرده‌ها دیدیم، تاب آن نداشتیم که راست در آن نظر کنیم. چشم‌های خود را به زیر دوختیم و هم‌چنان در اعماق ِ آیینه‌ی آبنوس نگریستیم.
    با این همه من ـ اِوآنوآس ـ دل به دریا زدم و به آوازی پست، از سایه، مسکنش را و نامش را پرسیدم. و سایه پاسخ داد:
    ” من سایه‌ام. و مسکنم دخمه‌های گ.رستان پتوله ماییس است، تنگ در تنگ ِ این دشت ِ ناهموار ِ دوزخی، که کاریز ناپاک کارون (Charon) را در خویش می‌فشارد.”
    و ما، هر هفت، وحشت‌زده از جای‌های خویش برجستیم، و لرز لرزان و مبهوت برپای ماندیم. چرا که طنین آواز سایه، نه طنین آواز یک تن، که صدای کسان بی‌شمار بود. و این صدا، با گردش خود از هجایی به هجای دیگر، آهنگ‌شناس و آشنای سخن گفتن هزاران هزار یارگم‌شده را به گونه‌ای بس مبهم به گوش‌های ما باز می‌آورد.

    برگرفته از: «شناخت ادگارآلن پو»، مقالاتی از شارل بودلر و خولیو کورتاسار
    نشر دشتستان ـ ۱۳۷۹، گردآورنده و ویراستار: محمدرضا پورجعفری