بایگانی

Posts Tagged ‘بهرام صادقی’

در اين شماره- بهرام صادقی

23 سپتامبر 2010 ۱ دیدگاه
    بهرام صادقی

    به پيروي از شيوه ي مرسوم كشورهاي بزرگ ، هيئت تحريريه ي ماهنامه ي سنگين « تندباد » تصميم گرفت مشروح مذاكرات جلسه هاي فوق العاده ي خود را ثبت و ضبط كند و نگارنده كه با منشي جوان و فعال اين مجله دوستي ديرين دارد توانست به لطائف الحيل ، و به طور كاملاْ اتفاقي ، يكي از اين صورت جلسه ها را به دست بياورد . آنچه در ذيل مي خوانيد رونوشت برابر اصل آن صورت مجلس است و هر چند ممكن است دوست جوان و خوش خط من به سزاي اين بي احتياطي از كار بركنار شود ، اما لااقل مي تواند از مشاهده ي شادي و حيرت اعضاء محترم هيئت تحريريه كه بار ديگر گفته هاي خود را شنيده و خوانده اند به نوبه ي خود به حيرت و شادي دچار شود .

    جلسه ي چهل و نهم ــ مورخ اول آذر ماه …

    در ساعت شش بعد از ظهر مطابق معمول جلسه به حالت نيمه رسمي درآمد . ابتدا اين جانب ( منشي ) به شرح ذيل از حضور اعضاء هيئت استفسار نمودم :
    ــ آقاي مدير .
    ــ غايب .
    ــ آقاي سردبير .
    ــ غايب .
    ــ آقاي مدير داخلي .
    ــ حاضر .
    ــ آقايان نويسندگان داستان هاي بلند و داستان هاي كوتاه و مترجم بين المللي .
    ــ حاضر ، حاضر ، حاضر .
    ــ آقاي شاعر .
    ــ غايب .
    ــ آقاي منتقد .
    ــ در اتاق مجاور هستند ، گويا انتقاد مي كنند .
    ــ خانم متخصص مسائل رواني .
    ــ كابينه .
    ــ موسيو سوسيولوگ .
    ــ حاضر .
    ــ خانم شاعر و نويسنده و نقاش و خياط .
    ــ حاضر .
    ــ متفرقه .
    ــ غايب .
    آقاي مدير داخلي گفتند چون من نمي توانم در امور خارجي مجله مداخله و اظهار نظر كنم شروع جلسه موكول به آمدن آقاي مدير و سردبير است . موسيو سوسيولوگ ( منشي در حاشيه با جوهر ديگري نوشته است كه موسيو سوسيولوگ اصولاْ ايراني است و فقط پنجاه و شش روز در كشورهاي اسكانديناوي بوده است ) به سختي انتقاد كردند و چنين گفتند :
    ــ اين كار رفقا كاملاْ برخلاف اصول و آداب اجتماعي است ، حسن اداره ي هر مؤسسه اي تابع روح همكاري و وقت شناسي اعضاء آن مي باشد . اگر قرار باشد عده اي از آقايان هر جلسه دير تشريف بياورند نظم كارها … نظم كارها …
    آقاي مدير داخلي گفتند :
    ــ به هم مي خورد .
    در اين موقع به پيشنهاد يكي از حاضران يك ربع تنفس اعلام شد و تصميم بر اين قرار گرفت كه پس از بيست دقيقه جلسه رسميت پيدا كند ، ولو اينكه بقيه ي اعضاء همچنان غايب باشند . بعد از نيم ساعت با ورود بقيه ي اعضاء جلسه رسمي شد . ابتدا آقاي مدير از اينكه به علت اشتغالات متعدد نتوانسته اند سر ساعت حضور پيدا كنند معذرت خواسته سپس چنين ادامه دادند :
    ــ دوستان عزيز ! براي اينكه « تندباد » هرچه بيشتر و نيرومندتر در سراسر كشور منتشر شود احتياج به همكاري و جانفشاني مضاعف يكايك شما داريم . براي اين كار طرحي تهيه كرده ايم كه اكنون به اطلاع مي رسانم و اميدوارم هريك از رفقا نظر خود را درباره ي آن اظهار كنند :
    1- جلسه هاي هفتگي بايد مرتباْ تشكيل گردد و اعضاء هيئت تحريريه موظف باشند سر ساعت معين در اداره ي مجله حضور يابند . نظري نيست ؟
    در اين موقع آقاي شاعر كه از راه رسيده بودند جلوس كرده گفتند :
    ــ به نظر من اين موضوع عامل اساسي و مهمي است ، حتي من معتقدم براي اينكه وقت بيشتري داشته باشيم زودتر از موعد مقرر در اداره حاضر شويم .
    آقاي مدير تشكر كردند و ادامه دادند :
    2- براي اينكه مجله به وقت معين چاپ شود و در دسترس علاقمندان قرار گيرد لازم است كه كليه ي مقالات و اشعار و داستان ها در يك روز معين تحويل شود .
    آقاي سردبير با هيجان خاصي ، بين الاثنين گفتند :
    ــ اين مسأله حتي مهمتر از نوشتن خود آن مقالات و اشعار و داستان ها است .
    آقاي مدير با خوشروئي گفتند :
    ــ اجازه بفرمائيد صحبت من تمام بشود آن وقت شما سخن بگوئيد . در اين قسمت نظري نبود ؟
    آقاي شاعر : تحويل دار لازم است .
    آقاي مدير داخلي : چه لزومي دارد به پرسنل اداره اضافه كنيم ؟ بنده خودم با حفظ سمت ، اين قسمت را هم به عهده مي گيرم .
    چون خانم متخصص مسائل رواني هنوز در كابينه بودند آقاي سردبير زنگ زدند پيشخدمت آمد و دستور دادند كه ايشان را صدا بزنيد . آقاي مدير دستور چاي دادند . پيشخدمت گفت اول ايشان را صدا بزنم يا چاي درست كنم ؟ چون جوابي داده نشد بيرون رفت .
    بعد از اينكه خانم آمدند مذاكرات بار ديگر شروع شد . آقاي مدير گفتند :
    ــ حالا يك بررسي كوچك مي كنيم كه آيا رفقا مقاله هاي خودشان را داده اند يا نه ؟
    آقاي سردبير پرونده ي « اين شماره » را باز كردند و نشان دادند . خالي بود . آقاي مدير با حال تأسف اظهار داشتند :
    ــ ملاحظه فرموديد ، با اين وضع كاري از پيش نمي رود . اگر بنا است كار مثبتي انجام بشود بايد كوشش بيشتري به عمل بيايد .
    اعضاء هيئت همه سكوت كردند ، فقط موسيو سوسيولوگ اظهاراتي كرد كه مفهوم نشد . آقاي مدير نگاهي به ساعت انداخته گفتند :
    ــ چون فرصت كمي داريم شور درباره ي بقيه ي طرح اصلاحي را به جلسه ي آينده موكول مي كنيم و به بررسي مطالب اين شماره مي پردازيم .
    مدت ده دقيقه تنفس اعلام و چاي صرف شد و چون چاي ها يخ كرده بود پيشخدمت مورد توبيخ و مؤاخذه قرار گرفت كه با وساطت آقاي نويسنده ي داستان هاي كوتاه از اجراي تصميمات شديدتر صرف نظر گرديد . پس از ده دقيقه آقاي مدير خنديدند و اشاره به آقاي مدير داخلي كرده گفتند :
    ــ جالا ديگر نوبت شما است ، چون قرار ما بر اين بود كه هر كس اختصاصي كار كند .
    آقاي مدير داخلي سينه شان را صاف كردند و با صداي بمي اظهار داشتند :
    ــ همان طور كه مستحضر هستيد ، قرار است در اين شماره عكس و شرح حال مختصر يكايك آقايان و خانم ها ، به مناسبت تجديد دوره ي مجله ، چاپ شود . مي خواستم بپرسم آيا رفقا مدارك لازم را تهيه كرده اند ؟
    تمام اعضاء با جنب و جوش غريبي عكس و نوشته هائي را كه در دست داشتند جلو آوردند و سعي مي كردند زودتر نوبت بگيرند . آقاي مدير داخلي آنان را دعوت به خونسردي و كف نفس نمودند و از روي حروف ابجد نوشته ها و عكس ها را گرفتند و به اين ترتيب آنها را قرائت و مطرح كردند :
    الف ــ خانم شاعر و نويسنده و نقاش و خياط :
    « من چند سال پيش در يك خانواده ي هنرمند به دنيا آمدم . پدرم نقل مي كرد كه شب هنگام وقتي در گهواره ي خود با خواب درمي آميختم مادرم با صداي خوش « منطق الطير » مي خوانده و گهواره را تكان مي داده است . اكنون زني هستم كه با رعايت اصول ، نقاشي و خياطي مي كنم و مي كوشم كه هنرم را روز به روز گسترش دهم . ذيلاْ صورت كتاب هاي مورد پسندم را مي نگارم :
    1- « منطق الطير » شيخ عطار كه از آن رموز معنوي فرا مي گيرم .
    2- « ايلياد و اديسه » كه به من درس قهرماني و مبارزه مي دهد .
    3- « راهنماي موزه ي لوور ( بخش نقاشي )» كه مرا در فراگرفتن ريزه كاري هاي هنر نقاشي ياري مي كند .
    4- « چگونه خياطي كنيم ؟»
    ب ــ خانم متخصص مسائل رواني :
    « بنده در كرمانشاه به دنيا آمدم . تحصيلات مقدماتي را در منزل نزد برادرم آموختم . تحصيلات متوسطه و عالي را در تهران به پايان رساندم . پس از آن مدتي به تركيه و بيروت رفتم . پس از بازگشت به استخدام وزارت فرهنگ درآمدم و سه نشان گرفتم .»
    ج ــ آقاي شاعر :
    ايشان به جاي بيوگرافي يادداشت ذيل را نوشته اند :
    « آقاي مدير داخلي ،
    چون تنظيم شرح حال اينجانب مستلزم غور و تعمق كافي براي به دست آوردن تاريخ هاي صحيح بود و لااقل مراجعه به چند تن از معمران خانواده و معتمدان محل لازم مي آمد كه با توجه به شدت كار و مشغله اي كه اينجانب متأسفانه به آن دچارم اجراي هيچ يك از اين دو مهم ميسر نمي گرديد ، خواهشمندم زير عكس بنده به اندازه ي كافي كاغذ سفيد باقي بگذارند كه بعداْ جبران شود . ذيلاْ عكس خود را تقديم مي كنم .»
    ولي اشكال ديگري در كار است ؛ عكس ايشان ظاهراْ متعلق به سال ها قبل مي باشد و در ظَهر آن از طرف مقامات مسئول قيد شده كه صاحب آن در كلاس پنجم ابتدائي تحصيل مي كند .
    آقاي شاعر گفتند : صحيح است ، اين عكسي است كه بنده يك سال قبل از اخذ تصديق گرفته و تا چند سال بعد هم از آن استفاده مي كردم . متأسفانه به علت كار زياد نتوانستم عكس تازه اي تهيه كنم .
    موسيو سوسيولوگ با لبخند گفتند : براي رفع اشكال بايد زيرش نوشت : « در عنفوان كودكي » .
    آقاي شاعر گفتند : هيچ خنده اي ندارد ، اتفاقاْ همينطور است ، بنويسيد !
    آقاي مدير داخلي گفتند : اطاعت مي شود و ادامه دادند :
    د ــ آقايان نويسندگان داستان هاي كوتاه و بلند … متأسفانه در اين مورد هم اشكالي از نظر عكس ها پيش مي آيد . آقايان عكسي را كه مشتركاْ در يك گردش تاريخي برداشته اند لطف كرده اند ، ولي آقاي نويسنده ي داستان هاي بلند به علت اينكه خيلي طويل القامه هستند فقط تا گردن افتاده اند . يعني سرشان از كادر بيرون رفته است ، در حاليكه آقاي نويسنده ي داستان هاي كوتاه به وضوح و از تمام جهات ديده مي شوند . چه بايد كرد ؟
    آقاي نويسنده ي داستان هاي بلند يك سر چيده شده ي بزرگ خود را ارائه داده گفتند كه بايد به آن قسمت مونتاژ شود . آقاي مدير داخلي پس از تشكر اظهار داشتند :
    ــ به هر حال ، اين هم بيوگرافي آقايان است كه جداگانه و هركدام به سبك مخصوص خود نوشته اند :
    1- « من ، صميمونه خدمت خوانندگان مجله سلام مي كونم ، يه سلام خالصونه ، پر از عمق و محبت انسوني . پدر من دهقان باوجدوني بود ، صبح تا غروب كار مي كرد : تو مزرعه ها ، تو صحراهاي بي آب و علف ، تو چمن زارهاي مرطوب . من دنبالش مي رفتم ، مث سايه . با هم بيل مي زديم ، بعدش سر ظهر تو سايه مي نشستيم ، يه تيكه نون خشك مي خورديم . من درس اوّلو از طبيعت گرفتم ، بعدش گذاشتنم مكتب ، از مكتب درنيومده مدرسه ، از مدرسه دانشكده ، حالا به سلومتي شما داستان هاي كوتاه مي نويسم . سبكم در چند چيز خلاصه مي شه ، خيلي روراست و پوست كنده عرض مي كونم : اول محبت عميق و مايه دار به هر چه انسون ساده و طبيعيه و علاقه به درام زندگي اونا ، دوم توجه به زبون و فرهنگ و فلكلورشون و دنباله كردن شيوه ي مرضيه اي كه از سي سال پيش در نوول نويسي ما شروع شد يعني عاميونه نوشتن و زياد نوشتن و فورم ها و تكنيك هاي كاملاْ خودموني به كار بردن ، سوم توجه به سنن باستاني و ملي و غيره و غيره ولي چون فرصت كوتاهه بيش از اين دردسر نميدم . پيروزي با ماس .»
    2- « در يك غروب بي سرانجام زاييده شدم و يا شايد نشدم و اگر هم شدم لامحاله زائيدني بود دردناك و من خود نمي دانم چه مي كردم يا نمي كردم آيا ظلمات بود و خستگي بود و سكر مستي بخش يك غروب زمستان بود يا زمستان بي غروب ظلماني و خستگي زاي زندگيي بود كه در من مي دويد و يا حتي نمي دويد بلكه پخش مي شد و گم مي شد ؟ و صداي من برخاسته بود و پدرم گفته بود وه چه بلندقد است . و اكنون زندگي را با عينك رنگارنگ داستان مي بينم و سراسر جهان را ، جهان برايم آن صفا را ندارد كه براي تو دارد كه مي نشيني و مي نوشي و يا نمي نشيني و نمي نوشي اما هر دو حال برايت يكسان است يا اگر يكسان نيست من چنين مي انديشم كه يكسان است و ديگر تو را از اطلاع بر زندگي من چه حاصل ؟ و اگر هم مي خواهي بداني به چه كتاب علاقمندم و چه نويسنده اي را مي پسندم كه نمي خواهم بداني و سبكم چيست كه نمي خواهم بداني و چه مي گويم كه نمي خواهم بداني و آخر روزي خودم را مي كشم و يا نمي كشم كه به مرگ طبيعي مي ميرم ، تو خواهي دانست و تو آن روز همه چيز را خواهي دانست .»
    ه ــ آقاي منتقد :
    « حيات من نتيجه ي يك تصادف محض يا يك علت مجهول نبود . علل و جهات بسياري با هم جمع شد تا من به وجود آمدم . چون در يكي از شهرهاي شمال پا به دنيا گذاشتم به ماهي علاقه ي خاصي پيدا كردم و از آن نظر كه مدتي در تبريز گذراندم زبان تركي را بخوبي ياد گرفتم . اما پس از آن كه ساكن تهران شدم به علت بُعد جوار و گراني ماهي هم زبان تركي را فراموش كردم و هم علاقه ام را به خوراك ماهي از دست دادم . براي اطلاع از ساير عقايدم به كتاب ها و نوشته هاي ديگرم مراجعه شود . عكسي را كه در اين صفحه ملاحظه مي فرمائيد در حال تجزيه و تحليل يكي از كتاب هاي تازه چاپ برداشته ام .»
    آقاي مدير داخلي نفسي تازه كرده گفتند :
    ــ گويا باز هم اشتباه و اشكالي پيش آمده است ، چون عكسي كه آقاي منتقد ضميمه ي شرح حالشان فرموده اند ايشان را در حال انجام وظيفه ي سربازي نشان مي دهد .
    آقاي منتقد با مشاهده ي عكس موصوف معذرت خواستند و از اينكه حواس پرتي ايشان باز عود نموده متأسف شدند و پس از جستجوي زياد عكسي را كه به حال تجزيه و تحليل برداشته بودند از جيبي درآورده لطف كردند .
    آقاي مدير داخلي رو به آقاي مترجم بين المللي كرده اظهار داشتند :
    ــ بدبختانه جناب عالي هنوز شرح حال و عكسي نداده ايد .
    آقاي مترجم : اين كار لزومي نداشته است ، چون بيوگرافي اين جانب قريب پنجاه بار در مجلات مختلف چاپ شده است و حتي در اداره ي همين مجله هم كليشه ي دو شرح حال و عكس مختلف من در بايگاني مضبوط است .
    آقاي مدير داخلي : آقاي سردبير صحيح است ؟
    آقاي سردبير : صحيح است ، ولي مطالب اين دو كليشه با هم خيلي تفاوت دارد .
    آقاي مترجم : از دومي استفاده كنيد چون كامل تر است ، آن را وقتي نوشته ام كه پس از سال ها مشقت به اخذ ليسانس در زبان اسپرانتو نائل آمدم .
    آقاي مدير داخلي : از همان استفاده مي كنيم . در ضمن به اطلاع اعضاء محترم مي رسانم كه بيوگرافي آقاي مدير و آقاي سردبير و متفرقه ( كه امشب هنوز غايب هستند ) از طرف كاركنان اداره و بيوگرافي خود اينجانب از طرف فاميل در دست تهيه است . مي ماند موسيو سوسيولوگ … آن را هم مطرح كنيم ؟
    موسيو سوسيولوگ : پس مي خواهيد چه كار كنيد ؟
    مدير داخلي : از آن نظر كه شما بيست صفحه ي طويل درباره ي سوانح عمر كوتاهتان مرقوم داشته ايد فكر مي كنم خواندنش باعث خستگي رفقا بشود .
    آقاي شاعر : بيست صفحه ؟ مگر چه خبر بوده است ؟ پس چرا به ما اين آزادي را نداديد ؟
    مدير داخلي : شما كه اصلاْ ننوشته ايد !
    موسيو سوسيولوگ : من ناچار بودم زياد بنويسم . شما هيچكدام به فرنگ نرفته ايد و زندگيتان ماجرا نداشته است . اگر بنا است چيزي نوشته شود بايد كامل باشد .
    آقاي شاعر : مخالفم ، بايد خلاصه اي از آن تهيه كنيد .
    موسيو سوسيولوگ : خيلي خوب ، فهميدم . مقصود تخطئه ي من است . آقايان ، با اين وضع نمي توانم كار بكنم . شاعر با من غرض شخصي دارد . من خواهم رفت .
    آقاي مدير : نه ، فعلاْ تشريف داشته باشيد ، اما اجازه بدهيد شرح حالتان خلاصه بشود .
    موسيو سوسيولوگ : تمام اين مجله را من مي چرخانم . هفتاد و پنج درصد خوانندگان به خاطر مقالات من « تندباد » را مي خرند .
    آقاي مدير داخلي : آقاي سردبير ، اين طور است ؟
    آقاي سردبير : همه درباره ي خودشان همين را مي گويند .
    نويسنده ي داستان هاي كوتاه : شما كه مسائل اجتماعي را به آن خوبي فهميده ايد و حلاجي مي كنيد و نظرتان مافوق اين مسائل بورژوامآبانه است خوب است رضايت بدهيد .
    موسيو سوسيولوگ : خيلي خوب خلاصه مي كنم ، فداكاري مي كنم ، زود بنويسيد !
    آقاي سردبير فوري كاغذ برداشته مهياي نوشتن شدند . موسيو چنين ديكته كردند :
    « نام و نام خانوادگي : موسيو سوسيولوگ اميدوار .
    محل تولد : مورد اختلاف است ، اصفهان يا پاريس .
    زبان مادري : فرانسه و فارسي .
    زبان خارجه : ندارد .
    مسافرت ها : قراء اطراف اصفهان و پاريس و كشورهاي سوئد و نروژ و دانمارك .
    ازدواج : نكرده است .
    سابقه ي مبارزات سياسي : دوبار در متينگ شركت كرده است .
    ماجراها : سه بار در رودخانه افتاده است .
    دوست : ندارد .
    دشمن : دشمن هاي شخصي فراواني دارد .
    مدرك رسمي : ندارد .
    مطالعات اجتماعي عيني و نظري : فراوان دارد .
    عقايد : موافق تساوي زن و مرد بوده به رنگ زرد ليموئي متمايل و از گل بنفشه متنفر است . به آينده ي ايران و كشورهاي سوئد و نروژ و دانمارك خوش بين است و از سياست ضدانساني فرانسه در الجزاير به شدت خشمگين است .»
    در اين موقع تنفس اعلام شد و چون خانم متخصص مسائل رواني بار ديگر به كابينه رفته و از ايشان خبري نشده بود اعضاء هيأت نگران شدند . آقاي مدير گفتند كه مشاراليها پا به ماه بوده هر آن ممكن است وضع حمل نمايند .
    آقاي سردبير زنگ زدند پيشخدمت آمد . به او تكليف شد كه رفته خانم را صدا بزند . پس از چند دقيقه خانم با رنگ پريده وارد شده جلوس كردند . از طرف رفقا پيشنهاد شد كه به منزل يا بيمارستان بروند . خانم تقويم خود را نشان داده گفتند طبق حساب صحيح تا فردا صبح نخواهند زائيد و از آن گذشته آنقدر به مسائل ادبي كشور علاقمندند كه حاضر نيستند مثل سربازان خائن پست خود را ترك كنند .
    آقاي سردبير زنگ زدند و دستور چاي دادند ، سپس به جمع آوري مقالات و مطالبي كه اعضاء نوشته بودند پرداختند . آقا و خانم شاعر كه براي سرودن تتمه ي اشعار خود به اتاق هاي جداگانه رفته بودند با موفقيت برگشته نسخه ي دست نويس شعرها را تحويل دادند . پس از تكميل پرونده ي « اين شماره » اكنون نوبت انتقاد از شماره ي گذشته رسيده بود و موسيو كه قبلاْ وقت گرفته بود با وجود مخالفت آقايان شاعر و مترجم بين المللي و نويسنده ي داستان هاي بلند با حرارت مي خواست شروع به صحبت نمايد كه جوان لاغري در زده وارد اطاق شد .

    اينجانب ( منشي ) جوان تازه وارد را به اين نحو معرفي كردم :
    « ( اين قسمت بعداْ با جوهر ديگري نوشته شده است ) ايشان همان جوان نويسنده اي هستند كه داستانشان در چندين نسخه تايپ و بين اعضاء محترم پخش شد كه بخوانند و اظهار نظر كنند و آقايان او را با استعداد تشخيص دادند و براي راهنمائي و انتقاد به اداره دعوتش كردند .»
    پس از اينكه با جوان تعارف شد در جاي مناسبي نشست و بدون اينكه به او مهلت داده شود بلافاصله شروع به راهنمائي و انتقاد گرديد . اين جوان بسيار لاغر و كم رو بود و چشم هاي مورب خماري داشت و سرش را به اطراف مي چرخاند كه روي هم رفته به او منظره ي تأثرانگيزي مي داد . مذاكرات از همه طرف به تندي و درهم و برهم انجام گرفت و اينجانب ( منشي ) كوشيدم كه تا حد امكان از قدرت در تندنويسي استفاده كرده عيناْ آنها را ضبط كنم :
    آقاي منتقد : شما موفق نشده ايد . اين چيزها را نويسندگان بازاري مجلات سبك بهتر مي نويسند . در داستان شما مردي هفت تيرش را برمي دارد و به خانه ي معشوقه اش مي رود ، بعد او را مي كشد . اما ما معمولاْ وقتي به خانه ي معشوقه مان مي رويم تفنگ همراه نمي بريم .
    نويسنده ي داستان هاي كوتاه : لحنتان خيلي كتابي بود ، من از روي تجربه هاي خودم برايتان حرف مي زنم . بهتر است چند روز به منزل من بيائيد تا سر فرصت مطالبي را به شما بياموزم . من چندين قفسه دارم كه در آنها فلكلور گذاشته ام . مثلاْ شما مي دانيد در سمنان به آهو چه مي گويند ؟
    جوان : نه .
    ــ من هم نمي دانم ، اما به قفسه مراجعه مي كنم . بالاخره ممكن است روزي پرسوناژ به سمنان برود .
    مترجم بين المللي : آيا چند زبان مي دانيد ؟ اين خيلي مهم است . من به هفده زبان آشنائي دارم و باز هم مي بينم تشنه ي زبان هستم . همه ي كتاب ها را در متن اصلي مي خوانم . چطور ؟ شما اسپرانتو نمي دانيد ؟
    جوان : خير .
    موسيو سوسيولوگ : بايد به فرنگ برويد والا هر كاري بكنيد مثل آبي است كه به آنوس شتر بريزند . چند وقت پيش جواني كه ذوقي هم داشت به من گفت تو نمي فهمي ، در حاليكه از چهارديواري تهران بيرون تر … بيرون تر …
    آقاي مدير داخلي : نرفته بود .
    موسيو سوسيولوگ : ملاحظه كرديد ؟ اما كافي نيست كه شما فقط در زبان اصلي بخوانيد . بايد ديد . برويد « كامو » را ببينيد ، « فاكنر » را ببينيد ، « شولوخف » را ببينيد ، « سارتر » و قس عليهذا ، من مي توانم به شما كمك كنم . هر وقت لازم بود به منزل من بيائيد تا برايتان معرفي نامه بنويسم .
    جوان : متشكرم .
    آقاي شاعر : مگر شما خودتان « كامو » و قس عليهذا را ديده ايد ؟
    موسيو سوسيولوگ : سر يك ميز با آنها شام خوردم . به « كامو » گفتم تو راست مي گوئي يا « سارتر » ، جواب نداد . به « سارتر » گفتم جواب داد : « كامو » . آخر « سارتر » آدم رفيق بازي است و شما … شما لازم نيست به اين حرف ها گوش بدهيد ، اغراض شخصي دارند . و دشمني نبايد در هنر دخالت كند .
    خانم شاعر و نويسنده و … : اوه عزيز من ، نصيحت مادرانه مي كنم . من اين مقام منيع را در نويسندگي از راه مطالعه به دست آورده ام . اما هر كتابي را مطالعه نكنيد . سرچشمه ي همه ي ذوق ها و هنرها « ايلياد و اديسه » است . اگر نداريد محلي را تعيين كنيد برايتان مي آورم .
    ولي متأسفانه جوان كه هم به شدت مبهوت و متعجب شده بود و هم تعادل جسماني خود را بر اثر سرگيجه از دست داده بود بيهوش شد . نويسنده ي داستان هاي بلند برخاسته با لحن جدي گفت :
    ــ همه تان دنبال مريد مي گرديد ، بيچاره اي را گير آورده ايد فكر مي كنيد لقمه ي مناسبي است . تا به ضعف قلب دچارش نكنيد ول كن نيستيد . ما كه رفتيم خودمان را بكشيم .
    چند نفر از رفقا خواستند مخالفت كنند ، آقاي مدير جلوگيري كرده گفتند :
    ــ شوخي مي كند فعلاْ بايد اين جوان با استعداد را به اتاق ديگري برد و او را به هوش آورد .
    آقايان زير بال جوان را گرفته او را كشان كشان به اتاق مجاور بردند و موسيو كه ليوان آبي در دست داشت مرتب به صورت او پاشيده طپانچه مي زد كه به هوش بيايد . در همين وقت واقعه ي ديگري اتفاق افتاد كه خيلي مهمتر بود : يعني ناگهان رنگ از روي خانم متخصص مسائل رواني پريد ، عضلاتش منقبض شد و فرياد زد : « دارم وضع حمل مي كنم ! » او هم از شدت درد نزديك بود بيهوش شود . آقاي مدير داخلي ايشان را روي كاناپه ي اطاق هيأت تحريريه خواباندند و آقايان را بيرون كرده از خانم شاعر و نويسنده و … خواهش كردند كه تا رسيدن دكتر مواظبت هاي زنانه به عمل بياورد . بعد در را بسته به اطاق مجاور آمدند . آقاي سردبير پيشخدمت را طلبيده دنبال دكتر فرستادند . فريادهاي خانم متخصص ثانيه به ثانيه شديدتر مي شد . جوان به هوش آمد و چشم هاي خمارش را باز كرد :
    ــ من كجا هستم ؟
    موسيو سوسيولوگ : الحمدالله ، حالش جا آمد . اگر خواستي به تفاوت سبك ها پي ببري لازم است فوراْ با آنها ملاقات كني ، مخصوصاْ با كا …
    جوان دوباره بيهوش شد و يكدفعه صداي گريه ي بچه اي به گوش رسيد . تعجب به همه دست داد . آقاي مدير با عصبانيت گفتند :
    ــ اين چه مسخره بازي است ؟ مگر به او نگفتيد كه اين جا جاي اين كارها نيست ؟ چرا اين كار را كرد ؟
    آقاي مدير داخلي جواب داد :
    ــ آخر قرار بود هر كس اختصاصي كار كند …
    حرفش تمام نشده بود كه خانم شاعر و … پريشان و سراسيمه وارد شد و گفت : « پسر زائيد » ، بعد اظهار خوشحالي و غرور و مباهات كرده گفت « كار فوق العاده اي كردم ، آخر ايلياد به دادم رسيد و توانستم جان همكار عزيزم را نجات بدهم .» اعضاء از سلامتي خانم متخصص جويا شدند جواب داده شد كه خواهش كرده است عكس فرزندش را هم به ضميمه در اين شماره چاپ كنند و در صفحه ي اخبار هنري به تولد او اشاره شود و در ضمن اگر ممكن است انتقادي هم به عمل آيد . آقاي منتقد با شگفتي پرسيدند : « انتقاد ؟ از چه نظر ، ماجرا ؟ چه لزومي دارد ؟ »
    آقاي مدير كه اوضاع را هر دقيقه آشفته تر مي ديدند مشغله را بهانه كرده گفتند : « لابد به سرش زده ، به هر حال بد نيست در ستون انتقادات مختصري نوشته شود .» و خداحافظي كرده رفتند . در اين موقع دكتر سر رسيد و از وضعيت جويا شد و چون جلسه ديگر از رسميت خارج شده بود اينجانب ( منشي ) هم وظيفه ي خود را خاتمه يافته تلقي كردم …
    با وجود اين ، شماره ي آينده ي مجله را مي خريم زيرا علاوه بر تماشاي عكس هاي نويسندگان ، انتقاد آقاي منتقد و اثر تازه ي خانم متخصص مسائل رواني را هم خواهيم خواند و حتي اگر اندكي صبور و شكيبا باشيم يكي دو سال ديگر با آثار متعدد نويسنده ي خمارچشم و جوانمان نيز كه بي شك راهنمائي هاي متعدد ، ديگر او را به راه انداخته است رو به رو خواهيم شد .

دسته‌ها:داستان فارسی برچسب‌ها: