بایگانی

Posts Tagged ‘قاضی ربيحاوی’

حفره- قاضی ربيحاوی

16 نوامبر 2010 2 دیدگاه
    چرا هيچكس نمی داند كه من شهيد شده ام؟ در حالی كه شهيد شده ام. به شهادت رسيده ام. به لقاالله پيوسته ام. می پيوندم.
    زمستان بود.
    هنوز هم زمستان است. زمستان و باران. آن روز باران نباريد. سه روز بود مرتب می باريد. روز چهارم آفتابی شد. حالا دو ماه است که می گذرد.
    نزديک غروب بود.
    من توی سنگر نشسته بودم. آنجا او مرا كشت، ته سنگر. داشتم سيگار می كشيدم. تفنگم سينه ديوار بود. دشمن از ما خيلی دور بود. نمی دانم او ناغافل از كجا آمد غافلگيرم كرد. وقتی ديدم سنگر در سايه ای فرورفت فكر كردم خورشيد دارد از پشت پرده ابری می گذرد، بعد چند تا سنگريزه از بالا افتاد پايين. حالا ديگر يك نفر آن بالا بود، می دانستم. ترس به جانم افتاد. آدم ترسويی نيستم. آرام سر بلند كردم. او بود. لوله تفنگش را به طرفم گرفت. بايد دست هايم را
    می گذاشتم روی سرم. اول دست راستم بالا رفت، بعد دست چپ را آهسته بلند كردم. در بين راه سيگار از لای انگشت هام ول شد افتاد و او فرصت نداد ـ تق تق تق.
    اينطور شد كه من شهيد شدم. بعد آنها خيال كردند كه من گم شده ام، خودم را گم و گور كرده ام، و هنوز در همين فكرند. همه شان. هم پدرم، هم مادرم و هم زري.
    به تو فكر می كردم زری وقتی كه او به رويم خاك پاشيد. اولين مشت خاك كه بر سينه ام ريخته شد فواره خون فروكش كرد. خاك قاطی خون شد و روی خون را پوشاند و من لباسم به رنگ خاك بود.
    به آسمان نگاه می كردم. و او آنجا بود. مثل يك هيولا، مثل مردهايی كه به خواب های ترسناك می آيند. پوتين هايش گلی بود و خورشيد پشت سرش پايين می آمد.
    اول تنه ام را پوشاند. بعد روی پاهايم خاك ريخت. ايستاده بود و با تنها چشم خود به من نگاه می كرد. يك چشم در سمت چپ و يك حفره عميق پر از زخم در سمت راست. بيلچه را بلند كرد و روی صورتم خاك ريخت. ديگر چيزی نديدم، بجر تاريكي.
    باد می آمد.
    من با خودم تنها شدم و هيچكس نيامد اسمم را جزو شهدا ثبت كند. اگر می آمد… بعد حجله ام را در محله می بستند، با آينه و شمع های روشن، عكسم را هم آن بالا می آويختند، نيمرخ با اجزاء سالم صورت. بعد تو می آمدي، لا به لای جمعيت رهگذر، می ايستادي، و مثل آن روز كه برای عباس گريه كردی برای من هم…
    و چادر سياهت كمی از صورتت پس می رفت، و نگاه می كردي، و چشم هايت سرخ می شدند و يك قطره اشك ـ فقط يك قطره كافی بود ـ از گوشه ی چشمت سرازير می شد و می غلتيد.
    افسوس زري، باد می پيچيد در آن عصر زمستان، و آن مردك كه گور مرا هم سطح زمين پر كرده بود و رفت و در باد گم شد… وگرنه تو می فهميدی كه من ديگر آن «قاسم»ی كه پيشتر می شناختی نيستم. آن پسرخاله ی تو كه كارش پادويی در پاساژها بود.
    چقدر طاقه ها سنگين بودند. شانه ی آدم درد می گرفت. شانه ی آدم می افتاد و پله ها پيچ در پيچ بود.
    «تندتر»
    «چشم اميرخان»
    راهروهای باريك و نمناك، گچ های فرو ريخته، اين هم طبقه ی سوم، فقط يك طبقه ی ديگر مانده است.
    «بدو پسر»
    «هع هع هع»
    اتاق های كوچك و نيم تاريك در سرتاسر راهرو صف بسته اند و آن اتاق روبرو مستراح است.
    «بدو پسر»
    بوی گُه توی راهرو است. از صبح تا غروب بوی گُه زير دماغت بود، قاسم.
    «بدو»
    اما هيچ نمی گفتي. حتی آن روز هم هيچ نگفتي، فقط گفتی نه.
    يادت هست پسر؟ آن روز كه حسين شاگرد ابرام آقا گفت خوب است يك هواكش بگذاريم…؟
    طفلكی چسين تازه آمده بود. بعد رفت. در يك به يك كارگاهها را زد.
    می خواست از آنها پول جمع كند برای هواكش. اول از همه آن يارو تركه درآمد.
    گفت:« كو بوی گُه؟» چندتا نفس عميق كشيد و سر تكان داد: « كو!؟»
    بعد ابرام آقا آمد و يوسفي، نفس نفس كشيدند.
    «بوی گُه؟…نه!»
    و همه گفتند اين بوی گه نيست، بوی يك چيز ديگر است. نه نيست. و حسين به تو نگاه كرد: «قاسم…»
    «نه. يك بوی ديگری است»
    حسين خجالت كشيد، ‌گفت: « آره نيست حتماً نيست» و خنديد: « بوی گُه؟» ‌و باز گفت كه بد فهميده است. و همه نيش هايشان را تا بنا گوش باز كردند. تو هم خنديدي. همراه با آنها و با حسين.
    «بدو پسر»
    ولی حالا ديگر همه چيز تمام شده است. دفترچه ی بدبختی ها به ته رسيد و بسته شد. شكايتی نيست. هرچند هيچگاه شكايتی نبوده. از هيچكس. حتی از او كه مثلاً پدرم بود.
    خودت بگو پدر، هيچوقت روی حرفت حرفی زده ام؟ هميشه همانطور بود كه می خواستي. خب آن اوايل هم اشتباه از من بود. آنوقت ها را می گويم كه تازه با مادرم عروسی كرده بودي. به تو پدر نمی گفتم و تو دلخور بودي. خيلی به من می گفتی بگويم، مادرم هم اين را از من می خواست اما من زبانم نمی چرخيد و می دانستم كه پدرم در زندان مرده است. هی می گفتم مش اسماعيل. تا آن روز كه ديگر مش اسماعيل نبودی و پدر بودي. يادت هست؟
    هيچكس خانه نبود، فقط تو بودي. عصر بود و من تازه از راه رسيده بودم. باران بند آمده بود. در حياط داشتی بخاری را تعمير می كردي. سلام كردم خواستم بروم توی اتاق كه صدايم زدي. برگشتم. گفتي: «برو از زيرزمين نفت بياور» .
    رفتم. پله ها خيس بود. پنج تا پله ی بلند و كم عرض. لامپ را زدم كم نور بود. زير زمين بوی بدی می داد. مثل هميشه. بوی مرده می داد. مشغول شدم از بشكه ی بزرگ نفت بردارم. شير را باز كردم و منتظر ايستادم. ناگاه حس كردم يكی پشت سرم است. برگشتم تو بودي. چوب باريكی هم توی دستت بود. پرسيدي: « من كی هستم؟»
    عقب كشيدم. باز پرسيدي. سؤال عجيبی بود. كمرم را به ديوار می ساييدم و عقب می رفتم. باز هم خيال كردم جداً می خواهی بدانی كی هستي.
    گفتم: «مش اسماعيل».
    چوب تو بالا رفت جرخيد، و بر پشت گردنم فرود آمد. يك لحظه ديدم لامپ توی مه فرو رفت. اين را با تنها چشمم ديدم. خم شدم. شانه ام كشيده شد به ديوار. صدايم در نمی آمد. تو هی زدی روی پاهايم:
    «پدر فهميدي؟ من پدر تو هستم»
    نبودي.
    نعره می زدي: «فهميدي؟»
    «فهميدم»
    می فهميدم و درد چوب رگ هايم را كی گزيد. بعضم شكست و اينطور بود كه تو پدرم شدی و نوارهای سياه پدری ات بر ساق پاهايم ماند، اما من به هيچكس نشانشان ندادم. اينطور آدمی نبودم. من آدم خوبی بودم زري. اميرخان از من راضی بود. تو هم آنوقت ها از من راضی بودی زري.
    جمعه ها عيدمان بود. هنوز چشمم سالم بود و پدرم نمرده بود برايت آدامس می آوردم. چند سالمان بود؟ تو به مدرسه می رفتی و من با پدرم كار می كردم زنبه كشی و از اينجور كارها. جمعه ها اما مال خودمان بود. تو از جويدن خوشت می آمد. شق شق شق و من كيف می كردم وقتی تو می جويدي.
    «حالا از اين سبزها بجو»
    هر جمعه آدامس هايی با رنگ های تازه تر. تا خانه ی شما خيلی راه بود و من دلم می خواست هر روز پيش تو باشم و هر چه دارم به تو بدهم. آن زنجير نايلونی هفت رنگ كه يادت نرفته؟ خيلی دوستش داشتم. سه هفته طول كشيد تا تمام شد. روزها كه نمی شد بافت. روزها كار بود و گل بود و زنبه بود.
    «بدو پسر»
    و پدر آن بالا بود و برای بنا گل می برد و من هم به دنبال پدرم بودم، با زنبه ای كوچكتر، پله ها هنوز درست نشده بودند ليز بودند و هی می خواستم از آن بالا بيفتم و نمی افتادم. بوی خاك چه خوش است. وقتی بر آن آب بريزند، « فشش» و شب ها می بافتم، با قرقره و نايلون و سنجاق. بعد در يك جمعه برايت آوردمش. چه بلند و قشنگ شده بود. وقتی گرفتی چه ذوقی كردي، نگاهش كردي، اينور و آنور. بعد كمی از آن را دور دستت پيچيدی و به من گفتي: «برگرد»
    برگشتم. پشت به تو و رو به ديوار. دانه های ريز نمك از ديوار بيرون زده بود، ريز مثل دانه اشك بچه. بعد يك ضربه بر گرده ام زدي: «هي»
    چرا اين كار را كردي؟ البته شوخی بود. بازی بود. يعنی كه من اسب بودم و تو دختر يكه سوار. اما اسبه خيلی دردش گرفت. محكم زدی و خنديدي.
    آی دختر يكه سوار. آن روز پشت اسب تو سوخت و آن سوزش هميشه با او ماند. تا سال ها بعد. تا سال هايی كه بين ما فاصله افتاد.
    آن سال ها، آن اوايل، برايم دل می سوزاندي. از چشمم قطره قطره آب سرازير می شد و پدرم در زندان بود و تو خيال می كردی برای او گريه می كنم اما من اصلاً گريه نمی كردم. فقط آب بود كه شر شر می ريخت و چشمم را می سوزاند. شش ماه مدام آب شور، تا اين كه مادرم مرا به بيمارستان برد باز هم زمستان بود. دو هفته آنجا بودم. بين آدم هايی كه حال و روزشان مثل من بود و به جای چشم يك مشت پنبه و پارچه سفيد داشتند. روزی كه آمدم بيرون يك حفره ی عميق زخم با خود آوردم كه تو از آن می ترسيدی و رو بر می گرداندی و من ديگر به خانه ی شما نيامدم.
    پانزده ساله بودم.
    تو حق داشتي. حفره دهن باز كرده بود و دل آدم را به هم می زد و من ساعت ها در آينه به آن زل می زدم. بعد دانستم كه هست و هميشه خواهد بود و حتی از دعاهای مادرم هم كاری ساخته نيست.
    فايده ای نداشت مادر. خدا دروغگو ها را كور می كند و من به تو دروغ گفته بودم. نمی توانستم راستش را بگويم. تو چه ساده بودی كه باور كردي. سينما تا آن وقت شب؟ تو هم پرسيدی اما گفتم ماشين گيرمان نيامد پياده آمديم. لابد همه اش چشمت به در بود و خوابت نمی برد.
    می دانی چه وقت را می گويم؟
    چه روزهای سختی بود آن روزها كه پدر از بالای داربست افتاده بود و پايش عيب كرده بود و ديگر سركار نمی رفت…بايد خوب يادت باشد. تو لابد خوابت نمی برد و همه اش چشمت به در بود كه ما بياييم اما ما آن موقع روی ديوار كم عرض ايستاده بوديم.
    گفتم: «می ترسم»
    گفت:« ترس نداره» و تند به دور و بر نگاه انداخت: «فقط راديو را بردار»
    پنجره خيلی كوچك بود و خودش نمی توانست از آن بگذرد. دريچه بود.
    گفتم: «می ترسم» اما دير شده بود. تا سينه فرو رفته بودم.
    گفت: «كسی خانه نيست. می دانم.»
    در اتاق كسی نبود. اتاق تاريك بود و بيرون نوری سبك، مثل مه اول صبح در هوا بود. سر ژوليده ی پدر از پشت دريچه پيدا بود و من تا از او چشم بر می داشتم ديگر آن نرمی قالی زير پا را حس نمی كردم.
    گفت: «برو»
    بغض توی گلويم سد بسته بود.
    گفت: «برو»
    و نگاهش مرا هل می داد. سر چرخاندم و سفيدی كليد برق را ديدم. خيز برداشتم كليد را زدم. پدر از ته گلو و با چهره ی برافروخته فرياد زد «خاموش كن»
    روشنايی ترس آوری بود. باز كليد را زدم.
    «روی ميز است»
    مثل كورها رفتم. راديو روی ميز بود. بلندش كردم سنگين بود. راه افتادم. اما حالا انگار چيزی در دست های من نبود و به جای آن باری هزار بار سنگين تر از يك زنبه گل روی شانه هايم بود. نگاه گربه وار پدر به راديو بود. « بدو»
    تا حالا توی قير راه رفته اي؟
    وقتی از آن حفره، از آن بالا سالن پر از تاريكی عبور كردم و بيرون آمدم پيشانی ام خورد بالای دريچه و تق صدا كرد اما نيفتادم.
    «چی شد؟»
    «هيچي»
    بعد با زخمی بر پيشانی به خانه آمدم كه تو آن را نديدی مادر. چشم هايت پر از خواب بود و من در همان حال به تو دروغ گفتم. روز بعد هم دروغ گفتم.
    «خوردم زمين سرم گرفت به جدول»
    اينطور بود.
    «به كسی چيزی نگويی پسر»
    «بدو»
    اين سرنوشت تو بود قاسم، مال تو بود. حالا كه تنهايی و زير خروارها خاك خفته ای از خودت خجالت بكش، معذرت بخواه خم شو و معذرت بخواه، از همه، از زري، از پدرت، از آن يكي، مادرت، اميرخان، از تمام مردم دنيا، حتی از عباس. از عباس كه وقتی با زری در كوچه ها قدم می زد دنبالش می كردي. مال سال ها پيش است، باشد، همان يكی دو بار هم خيلی بود. چرا اين كار را می كردي؟ چرا مثل سايه می رفتی دنبالشان؟ مگر تو كی بودي، ها، كه به عباس حسادت می كردي؟ خم شو، بيشتر، و از او تشكر كن. سپاسگزارم. اگر عباس نبود تو حالا به اين درجه ی رفيع نمی رسيدي. اگر عباس نبود و حجله اش نبود و زری آن روز نمی آمد. مقابل حجله…
    اما تو آمدی زري. آهسته آمدی و ايستادی رو در روی عباس و به او نگاه كردی و من چرخيدم و ار لا به لای مشبك های حجله ی عباس تو را ديدم كه گريه كردي.
    عباس هزار تا آينه داشت و من در همه ی آنها خودم را ديدم اما هزار عكس من به يك عكس عباس نيرزيد. با آن چشم های درشت و موهای صاف شانه خورده اش. لبخند می زد و به من نگاه می كرد و من به خودم نگاه می كردم و در هر آينه قسمتی از صورتم پيدا بود و در آن آينه بزرگ كه درست وسط حجله بود زخم چشمم پيدا بود.
    آه چه خوب كردی آن طور به من نگاه كردی عباس. تو را حتماً زود ثبت نام كردند… نه…؟ از من خيلی ايراد گرفتند. همه اش بهانه بود. احتياج نداريم، باشد چند ماه ديگر، و از اين حرفها… اما هيچكدامشان نتوانست مرا از توی پيله در بياورد. التماس كردم نمی دانی چه وضعي. از اين اتاق به آن يكي، سی تا امضاء، بدو برو رو پله ها. بعد راهی جنوب شديم. تو هم جنوب بودی يادم هست. چه بارانی بود. عمر تو به فصل باران نرسيد.
    ما زمستان آنجا بوديم و دشت خيس خيس بود. يك ماه آنجا بودم. شايد هم كمتر. بعد هم كه خوب اينطور شد. غافلگير شدم، و به خاطر همين هم هنوز پيدايم نكرده اند. پيدايم می كنند. كافی است بيايند و كمی بگردند؟
    راستی چرا نمی گرديد؟
    آدرس دقيقم را می دهم. بياييد جبهه ی جنوب. توپخانه بزرگ ما كجاست؟ پيدايش كنيد. بعد بياييد پايين تر. يك سنگر هست. سنگر كه زياد هست. بپرسيد سنگری كه قاسم تويش بود. نشانتان می دهند. از آن سنگر نزديك به يك ربع ساعت مستقيم بياييد به طرف دشمن. چپ و راست نه، مستقيم. بعد يك ريل هست. نه ريل واقعي. ده بست متر آهن دراز كه نه سر دارد و نه ته، همينطور توی دشت تك و تنها است. پيش از آن حتی در خواب هم چنين ريلی نديده بودم. به نظرم رسيد كه دشمن بايد همين طرف ها باشد.
    باد بود و دشت خالی بود و هيچ چيز دور تا دور ديده نمی شد. صدای شليك برای چند لحظه از هر دو طرف قطع شده بود. عجيب بود. من كنار ريل ايستده بودم. بعد خم شدم و در حالی كه تفنگم را در بغل می فشردم دو خيز برداشتم. سريع ديدم بالای سنگری هستم با پاهای از هم باز ايستادم. يك نفر ته سنگر نشسته بود و داشت سيگار می كشيد. لوله ی تفنگ را به طرفش گرفتم. سر بلند كرد. آدم عجيبی بود تن خود را جمع كرد. ترسيده بود دستش را كه بالا آورد سيگار از لای انگشت هايش افتاد. با تنها چشم خود به من نگاه می كرد. در‌آن طرف صورتش به جای چشم يك حفره ی زخم ديده می شد. آن چشم سالم نگاه بدی داشت. بد جور به من نگاه می کرد و من مهلتش ندادم، ماشه را كشيدم: تق تق تق.
    تهران ـ 61

*داستان «حفره» پیش از این در «دوات» منتشر شده است.

دسته‌ها:داستان فارسی برچسب‌ها: